نویسنده: MOZHDEH_6829

خب، خب، خب!

رسیدیم به قسمت دوم!

برخلاف، دشمن قبلی که چیزی از گذشته اونا  و اینکه چطور تبدیل به ناجیان شدن، نمیدونستیم و یه دفعه افتادیم توی ماجرا، اینبار! یک اپیزود کامل داشتیم که بفهمیم چی شد که این شد و چی شد که حالا این گروه مخوفِ نجواکنندگان رو داریم. و برای دونستنش باید 7 سال در زمان سفر کنیم.

 

آقاااااااا! خانووووووم! خانوم آلفا! این چه کاریه با بچه میکنی؟

این بچه خیلی ثبات روانی داشته که دیوانه نشده. کلا این آلفاس که مشکل داره، حتی وقتی لیدیا بهش میگه میخواد شبیه به مادرش باشه، آلفا سی ثانیه بعد از اینکه خوشحال میشه، تن بچه رو میلرزونه و میگه اگه مثل من نشی ولت میکنم. که واقعا هم 7 سال بعد اینکارو میکنه.

حداقل دو سال از مرگ پدر لیدیا گذشته. نمیدونیم چندوقته که لیدیا و مادرش دارن با مرده ها سفر میکنن. ولی اونقدری بوده که به کل، مشائر آلفا از کار بیفته و حتی وقتی بینشون راه میره ادای اونا رو در بیاره. ولی خب، هر چه قدرم که شما توی ادا درآوردن ماهر باشی، بازم جیکت در بیاد، مرده ها میریزن سرت. که دست بر قضا، مسیر سرنوشت اونا رو، سر راه آقای “ب” ی گنده قرار میده. که میشه ساعت ها راجع بهش حرف زد! گنده خانی که حتی آلفا هم توی اولین دیدار ازش ترسید. حالا بعدا باید به یه سری نکته های ریز پرداخت راجع به بتا!

 

 

حالا اون 7 سال پیش رو بیخیال! بر میگردیم به زمان حال!

اون گله بزرگه بود که توی اپیزود 15 فصل قبل، آلفا به دریل نشون داد؛ مثل اینکه گله به اون بزرگی واسه نقشه مریض آلفا کافی نیست و قراره باز هم عضو گیری بکنن.

سرپرست این عملیات، همین بزرگ خان ما، آقای بتا هستن که با اون حرکتش که سعی کرد زامبیا رو صدا کنه و صدای شیر و هیولا از خودش در میاورد، برگای خیلی از ماها رو ریزوند.

البته، در کل، گله الان جز بزرگتر شدن، دغدغه دیگه ای هم داره. اون خانمی که مجبور شد بچه اش رو جلوی هیلتاپ ول کنه، گویا دلتنگ تر از این حرفاس که بخواد حواسش جمع قوانین گله اش باشه. البته حق هم داره. هر کسی، نمیتونه با اینکه بچه نوزاد و بی دفاعشو ول کنه جلوی یه مشت واکر کنار بیاد، و تاه بعدشم به باعث و بانی این کار که همون آلفا باشه احترام بذاره و جلوش سر خم کنه. که در کمال ناباوری میبینم که آلفا، همچین اشتباهی رو میبخشه. شاید خودش رو برای حال این زن که هرگز هم اسمشو نفهمیدیم، مقصر میدونه. شاید، یه درصد هنوز اون همدردی مادرانه درونش باشه. حداقل شاید به قول معروف، مودش اون روز خوب بوده.

حالا جالب اینجاست که، توی این مورد به خصوص، شاه بخشیده ولی بتا بیخیال نمیشه. که البته، جلوتر میبینیم که بله! حق با بتا بوده و دختره کلا از دست رفته. آلفا هم داشت به قیمت جونش به حرف بتا میرسید. اینکه آلفا و بتا، هر دو رد دادن که کلا جای بحث نداره. ولی در کل، ثبات بتا خیلی بیشتر از آلفاس.

دو تا نکته جالب توجه داشتیم:

1 –  بقیه اعضای نجواکننده ها، همچین دل خوشی از این وضع زندگی ندارن. انگار که فکر میکردن که کلا شهر و تمدن شهری به کل از بین رفته و دیگه چاره ای ندارن جز اینکه به این زندگی کثیفِ نکبت بارِ بدبو تن بدن. و اینکه دلشون میخواست برن توی هیلتاپ و پناهنده بشن تا حدی واقعا ناراحت کننده بود و دل آدم براشون میسوخت.

2- خانم آلفا، واسه اینکه اُبهتش لکه دار نشه، به همه گفته که لیدیا رو خودش کشته!!! نه اینکه ولش کرده رفته! البته درست ترش اینه که لیدیا، مادرشو ول کرده رفته و کل داستان سر بریدن هنری و بقیه هم در واقع زهر چشم گرفتن بود که هنری مربوط میشد به لیدیا! که حالا که مادرتو به خاطر این بچه ننه ول کردی، منم داغشو به دلت میذارم. یه جورایی تیپیکال همه مادراس! که اگه بچه به حرفشون گوش نده یه چیزی ازش میگیرن که تنبیه بشه! منتها مقیاسشون یه کم فرق داره!

بی ثباتیه آلفا اینجا مشخص میشه که بتا مچشو وقتی میگیره که کلا یه چیزی شبیه به خونه واسه لیدیا درست کرده و عروسکشم نگه داشته! از یه طرف منتظره که پشیمون بشه و برگرده، از یه طرف مدام میگه لیدیا واسه من مرده! البته اینکه میگه لیدیا واسه من مرده، شاید بیشتر یه جور دلداری به خودش باشه. یعنی داره به خودش میگه باید اینجوری فکر کنی. بگذری از بچه! ولی خب، گرچه این حرفو به شخصه قبول ندارم ولی غالب تفکر آدما اینه که آلفا هر چی باشه مادره! خودشم گفت که اون بچمه! چه طوری میتونستم بکشمش؟  واسه همین نمیتونه قبول کنه که لیدیا، یه خونه و زندگی جدید رو به مادرش ترجیح داده. ولی در نهایت میدونه که باید حداقل ظاهر رو حفظ کنه.

یه نکته جالب دیگه هم این بود که ما دیدیم، آلفا هر چه قدرم که خشن و بی مغز باشه، یه رویی داره که شاید واسه بقیه قابل درک نباشه ولی اون روش رو فقط به بتا نشون میده. رویی که احتمالا حتی لیدیا هم ندیده باشه. البته، جا داره یه هزار ماشالا هم بگیم به بازی فوق العاده سامانتا مورتون توی سکانس اعترافش به بتا!

خب برگردیم سر بحث بتا!

آقا ، اول از همه اونایی که فیر د واکینگ دد رو دیدن، احتمالا متوجه این نکته شدن!

Screenshot 1434

 

 

توی کانالمونم این موردو سربسته گذاشتیم. ولی اینجا قراره یه کم بازش کنیم.

توی قسمت چهاردهم فصل 5، سکانسی که دنیل داشت برای چارلی صفحه موسیقی میبرد و بعدم توی جاده با زامبیا درگیر شدن و صفحه ها رو از دست داد، ما این عکس بالا رو میببینم. کاور یکی از صفحه هاس! که عکس خواننده اون، عکس رایان هورسته! بازیگر نقش بتا توی واکینگ دد.

کلاه کابویی هم که اینجا سرشه، بعدا توی واکینگ دد دیدیم. توی اون سکانسی که آلفا عکسای روی دیوارو میبینه، اون گنده تره که صد در صد همون بتا بوده، کلاه کابویی سرشه.

 

Screenshot 1499

 

ما میدونیم که توی کمیک بتا، بازیکن بسکتبال بوده و قبل از آخرالزمان، سلبریتی محسوب میشده و همه میشناختنش. واسه همین هیچ وقت ماسکشو برنمیداشته.

اما توی سریال، گویا نحوه معروفیت بتا فرق داشته و قراره که اونو به عنوان یک خواننده بشناسیم. خود بتا صدای فوق العاده بمی داره. توی سکانسی که در فلش بکا داشتیم، اونجا که آلفا داره زمزمه میکنه! در حقیقت آلفا، اول صدای بتا رو میشنوه و میشنوه که اون داره زمزمه میکنه و میخواد با این ترفند خودش رو به بتا نزدیکتر بکنه. که با جواب بتا مواجه میشه. که میشه گفت به نوعی قرینه کاریه که قبلا میکرده و میگه خوشش نمیاد. و اینکه به صدای مرده ها اشاره میکنه و میگه تنها ” آهنگیه” که دلم نمیخواد تموم بشه، همه اینا میتونه به نوعی اشاره به خواننده بودنش داشته باشه. جایی هم که زامبیا رو صدا میکنه هم ما یه صدای فوق العاده بم ازش میشنویم، که شاید نشون بده خواننده متال، هوی متال یا راک بوده!

و در اون آخر هم وقتی آلفا ماسکشو بر میداره، اگه به قیافه لیدیا دقت کنید، میبینید که چند ثانیه به صورت بتا خیره میشه و بعد ابروهاش میره بالا، انگار که تعجب کرده و کسی رو دیده که انتظارشو نداشته. آلفا هم همینطور! از دیدن چهره بتا جا میخوره! و بعد میخنده و سر تکون میده انگار که میخواد بگه، میفهمم که چرا صورتتو میپوشونی. مادر و دختر، هر دو بتا رو شناختن!

باید دید که بلاخره، ما هم میتونیم صورت بتا رو ببینیم یا نه!

مهم اینه که فارغ از اتفاقات پیش رو، برای اولین بار نگاه دقیق تری به گذشته دشمنان جوامعمون ، در تاریخ سریال داشتیم.