پدر خانواده : ترویس.

مشخصا با فرد دلسوز و با مسئولیتی طرف هستیم. نه فقط برای پسرش و همسر فعلیش بلکه برای فرزند خوانده هایش. در نگاه اول اون فقط یک معلم است که ازدواج ناموفقی داشته  و حالا با مشاور مدرسه ازدواج کرده. لوله تعمیر میکند. به قضایای پسرش که چندان هم دل خوشی از او ندارد رسیدگی میکند. و گاهی هم گند کاری های پسر ناخلف همسرش را رفع و رجوع میکند.ولی وقتی که برای سر درآوردن از صحت حرفهای نیک به کلیسا می رود گرچه به زبان نیاوریم ولی در دلمان میگوییم : چه جربزه ای دارد. حتی اگر با تازه واکر ها برخورد نکند ممکن است به پست چند مواد فروش یا معتاد نئشه بخورد و دخلش بیاید.شاید نیک هم به خاطر همین مسئولیت پذیریش جریان کابوسی که در بیداری دیده بود را فقط برای ترویس تعریف کرد. به شخصه برای خودم این اولین ۱۰ امتیازی بود که به ترویس دادم. گرچه جنس بازی بازیگر چندان خاص نبود و میشود گفت یک جنس بازی عادی و قابل انتظار را ارائه داد اما صدقه سر فیلمنامه و شخصیت پردازی های دقیق و مثال زدنی رابرت کرکمن, ترویس فعلا در محدوده کاراکتر های قابل احترام است.

مادر خانواده: مدیسون.

در قسمت اول چیز زیادی از این کاراکتر دستگیر مخاطب نمیشود. فقط در این حد که با فرزندانش به خصوص پسرش مشکلاتی دارد. حالا وسط این ماجرای زامبی هم گیر کرده. فقط میتوان گفت حداقل با این نمایی که از او در قسمت اول دیدیم زن خوش شانسی ست که ترویس را دارد.

جنس بازی بازیگر هم دوباره معمولی بود. اما حدسم این است که در قسمت های بعدی هم عمق شخصیت پردازی مدیسون بیشتر برای ما مشخص میشود و هم باید شاهد بازی جالب تری از بازیگر باشیم.

 

دختر خانواده : آلیشیا.

در دل مادر و برادرش را دوست دارد اما کمتر نشان می دهد. یک دختر تینیجر که رویای کالج را در سر دارد. و مثل تمام دخترهای نوجوان دائم سرش در گوشی موبایلش است.

با وجود تفاوت سنی بین بازیگر و کاراکتر , خوب توانسته از پس نقش حداقل در این یک قسمتی که ما دیدیم بر بیاید. کاملا در رفتارش بحران های روحی یک دختر نوجوان مشخص بود. به خصوص به عنوان یک دختر برایم کاملا سردی رفتارش با خانواده و رفتار دوستانه اش با مت و دیگر دوستانش قابل درک بود. هر دختری در ۱۷ سالگی این روز ها را گذرانده.

پسر خانواده: نیک.

بدون شک ستاره این قسمت نیک بود. از شخصیتش چیزی نمیتوان گفت. همه چیز کاملا مشخص است.

ولی بازی فوق العاده بازیگر وشخصیت پردازی بی نظیر نویسنده برای کاراکتر نیک همه و همه دست به دست هم داد تا نیک ستاره این قسمت شود. و حتما تا آخر هم ستاره باقی خواهد ماند.

عس العمل هایش. ری اکشنش در برابر خانواده متزلزلش. تنش و استرسش در برخورد با کلوین و التماس و استصالی که برای فهمیدن اصل چیزی که مصرف کرده بود. شوکه شدنش در قبال غیب شدن جسد کلوین و . . . بدون شک او بهترین بازی ممکن را ارائه داد. هر بار سعی میکردم خودم را جای کاراکتر های سریال قرار دهم وقتی به نیک میرسیدم میدیدم در شرایطی مشابه نیک همین عکس العمل ها را نشان میدادم. آدم فکر میکند جز این واکنش میداد عجیب بود. بازی با چهره اش یک سر و گردن از بقیه بازیگر ها بهتر و حرفه ای تر بود.

تمام حرکاتش او را از فردی نچسب که در تیزر ها دیده بودیم به شخصیتی ترحم برانگیز و قابل درک تبدیل کرد.

ریزه کاری های کارگردان است یا نبوغ خود بازیگر؟ نمیدانم! فقط میدانم این پسر قطعا به شخصیتی دوست داشتنی بدل خواهد شد.

برای ما که میدانیم با چه چیزی رو به رو خواهیم شد. نیک هم در نگاه اول با آن چشمان قرمزش به نظر واکر میرسد. اما ما که به قیافه واکر ها عادت داریم در صدم ثانیه ای متوجه میشویم که نه! هنوز زنده است. ولی چه زنده ماندنی!!!

اولین شاهدی که توانسته از دست یک زامبی فرار کند. هر کس دیگری هم بود فکر میکرد دیوانه شده.

تصور کنید از خواب بیدار می شوید. دوستتان را صدا میکنید ولی جوابی نمیشنوید. به جایش صدای فریاد یک بخت برگشته را میشنوید. و بعد که به دنبال منبع فریاد می روید روی پیانوی روی راه پله آثار خون میبینید. و تمام . . . آخر الزمان شروع شد.

داستان, برای ما که سریال اصلی را دیده ایم کاملا رو شده است. ما فقط داریم روند زوال بشریت و تمدن را میبینیم. وقتی نمای بازی از شهر فرشتگان را میبینیم همه ما میدانیم که  به زودی هیچ هواپیمایی بر فراز ال ای نخواهیم دید. هیچ اتوبوسی هیچ بچه ای را به مدرسه نمیبرد. و هیچ پدر و مادری فرزندش را به زمین بازی نخواهد برد.  همه ما فقط هیجان زده ایم و کمی دلهره داریم که با چه “روندی” مواجه هستیم!

پیر مردی که در بیمارستان در کنار نیک بستری میشود از دید مخاطب یک بمب ساعتیست. که کارگردان آن را مثل قضیه ای بین خودش و مخاطبش کنار نیک قرار میدهد.

مقایسه زمین های بازی کودکان در اوایل اپیزود و اواخر آن وقتی یک واکر در حال قدم زدن در آن است هم تن ما را میلرزاند.همه میدانیم کم کم کار به کجا خواهد کشید.

حتی وقتی توبایس شاگرد مدی به درستی به او هشدارمی دهد و مدی در پاسخ میگوید اگر مشکلی باشد مقامات به ما خواهند گفت. همه ما را درست مثل توبایس به پوز خند وا میدارد.

 

وقتی در کلیسا مدی و تروی به دنبال آثار جرم و جسد هستند ترویس میگوید : نمیشه که همینجوری بلند شده باشن و رفته باشن. این همان جمله ایست که شما را وادار میکند به بغل دستیتان نگاه کنید و سری از روی تاسف تکان دهید. چرا! دقیقا یلند شدند و رفته اند. این صحنه ایست که قرار است با آن اخت بگیری و به تعداد آدمهایی که در طول عمرت دیده بودی بلند شدن جسدشان را ببینی تروی. به آن عادت کن .

در قسمت اول ما شاهد شروع آخرالزمان بودیم. گرچه سریال چنگی به دل طرفداران فوق متعصب سریال اصلی نزد اما باید گفت این همان چیزیست که همه ما ته دلمان میخواست ببینیم. درست مانند دلیل بیماری و دلیل شیوع آن و از کنترل خارج شدنش.

همه ما دلمان میخواست بدانیم که چه طور مردم با آن رو به رو شدند. همه چیز یک دفعه ای و یک شبه اتفاق افتاد؟ مردم فیلم حملات را به یکدیگر بلوتوث میکردند؟ چطور عده ای توانستند زنده بمانند؟  همانطور که هنوز هم دلمان میخواهد بدانیم شین , لوری, دریل و مرل, اد و کارول, ایمی و آندریا, گلن و دیل در این روز ها چه میکردند؟ یا چند مایل آنطرف تر هرشل و مگی و بث چطور از اوضاع خبر دار شدند و اوضاع را چطور میدیدند؟

اما طبق ضرب المثل مشت نمونه خروار است تقریبا میتوانیم حال و روز walking dead های اصلی را حدس بزنیم.

با وجود تمام این اشارات همچنان باید منتظر ماند و دید که در این دنیای وانفسای آخرالزمانی شخصیت های ما چطور میتوانند جانشان را نجات دهند.

آیا اگر آنها هم در شرایطی مانند شرایطی که گروه اصلی با آن دست و پنجه نرم میکردند باشند غریزه حفظ بقایشان بیدار خواهد شد و نجاتشان خواهد داد یا به قول “جک لندن” : طبیعت همیشه برنده است!