دروووود و وقت عالی. در تحلیل اپیزود 911 مفتخرم به همراهی شما با خودم! امیدوارم در این شِتزار زندگی، لااقل هر چه نیستید شاد باشید. خب با تاخیر به ایستگاه 11 از فصل نهم سریال رسیدیم اپیزودی که با کمترین تعداد بیننده در تاریخ پخش واکینگ دد جاودانه شد، هر چند برای ما زیاد فرق نداره چند نفر بیننده سریال هستن اما امیدواریم عوامل، با پردازش بهتر داستان، از این مردابی که سریال در حال دست و پا زدن توشه نجاتمون بدن. بگذریم. بیاین در ادامه با من همراه باشین تا ببینیم اونایی که سریال رو ندیدن چیا رو از دست دادن!

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود 911 دنیای مردگان متحرک است**(جهت خواندن مطلب اسکرول کنید)

.

.

.

.

ششمین اپیزود بعد از ریک…

بیاید فکر کنیم “ویسپرها” پشت دروازه های آلکساندریا هستن و دارن خط و نشون می کشن، فقط تصورش رو بکنین که اگر به جای “دریل” “ریک” اونجا وایساده بود چه اتفاقی می تونست بیوفته، یادتونه “گاورنر” وقتی با دار و دسته ش پشت دروازه “زندان” برای ریک خط و نشون می کشید عاقبت به چه سرنوشتی دچار شد؟ شاید خودش به دست ریک کشته نشد اما چیزی از گروهش هم باقی نموند! “نگان” پشت دروازه های “آلکساندریا” رو چی یادتونه؟!اصلا انگار قرار نیست این خلاء حتی کمرنگ بشه. ریک نیست تا تو دهن “هنری” بزنه، نیست تا دندونای “آلفا” رو تو دهنش بریزه و نیست تا برای حل مشکل معیشتی “کینگدام” به آب و آتیش بزنه. حیف حیف حیف

.

“هیلدام”، یک تعهد ماندگار!

در ابتدای این اپیزود ما شاهد یک فلش بک دیگه به گذشته بودیم، جایی که با کمی دقت به موهای کوتاه “کارول” و کودکِ “جری” و “نابیلا” میشه فهمید حدود یک سال قبل از امروز رو روایت میکنه. “تارا” هنوز عضوی از “الکساندریا”س و “عیسی” دوستداشتنی هنوز زنده اس، “مگی” عزیز هنوز رهبر “هیلتاپ” هستش و ظاهرا مدت کوتاهی از ماجرای “ضربدرها” گذشته. “آلکساندریا” هنوز به “کینگدام” کمک می کنه هر چند این موضوع باب میل ماده ببر “گرایمزها” یعنی “میشون” نیست، اما در عوض هیلتاپ و “کینگدام” حسابی هوای همو دارن. اگه کمی به عقب بر گردیم یعنی به پارت اول همین فصل که در امروزِ سریال اتفاق میوفته می فهمیم که چرا وضع کینگدام اینقدر نسبت به دو شهرک دیگه در مضیقه اس. چیزی که مشخصه اینه که کینگدام برای طرفین هرچی که بتونه فراهم میکنه از دارو و لوازم گرفته تا کمی خوراکی، اما در عوض تجهیزات امنیتی و خوراکی رو از دو شهرک دیگه تامین می کنه. محلی که “ایزاکیل” انتظار تارا و عیسی رو میکشه محل قرار تبادل بین شهرک هاست. چیزی که در همین دقایق ابتدایی این اپیزود به چشم میاد اینه که معاهده بین “Big3” که احتمالا بعد از سقوط “پل آینده” و مفقود شدن “ریک بزرگ” بین سه فرمانده تنظیم و امضاء شده احتمالا بعد از واقعه ای که منجر به آسیب به میشون و “دریل” شده توسط نویسنده قوانین یعنی خود میشون که در 912 فهمیدیم حق وتوی قوانین شورای آلکساندریا رو هم داره، راسا باطل اعلام شده. مفاد اون منشور اگه یادتون باشه حاصل ماه ها تلاش و مطالعه شبانه روزی میشون بود و بر اساس “قانون استقلال آمریکا” نوشته شد. البته یه حدس دیگه هم میشه زد اونم اینه که بعد از زیر پا گذاشتن قوانین دوستی توسط “اوشن ساید” و فاجعه “پل آینده” میشون کلا زده باشه زیر همه چیز(البته این حدس رو به شخصه ضعیف تر از اولی میدونم). تارا رو عاشقانه دوست دارم، چراشم به خودم مربوطه!!! اصلا این بشر آخر هوشه، اون با بخشیدن معاهده صلح به ازاکیل در واقع این فرصت رو بهش داد تا در آینده بتونه به عنوان قطب گردهمایی بقیه رو دور هم جمع کنه ضمن اینکه ملکه گرایمزها و مادر خوانده خانواده در منزل شاه و در کینگدام زندگی میکنه کسی که مسلما با نفوذ ترین آدم بعد از ریگ گرایمز در خانواده است. تارا بزرگترین فرصت رو در اختیار ایزاکیل و کینگدام گذاشت تا خودشون و افرادشون رو نجات بدن، قطعا در 913 با ارزش کار اون در گردهمایی بزرگ بیشتر آشنا خواهیم شد! نمیدونم توجه تون به علت خروج تارا از آلکساندریا جلب شد یا نه، اون دلیل فقط ناراحتی میشون از زیر پا گذاشتن قوانین آلکساندریا در تبادل کالا با سایر جوامع بود؛ Roles are Roles! این همون جمله معروف میشون هستش که قبلا و در 901 یکبار و در 909 هم برای بار دوم اشاره کردم که فقط یک استثنا داره بله فقط یکی؛ “خانم، جودیث گرایمز!”. چیزی که در سند معاهده بین جوامع از همه بیشتر جلب نظر می کرد اولا عدم امضاء و عدم درج تعهدات طرفین در ذیل معاهده بود و دوما عدم وجود نام هیلتاپ اون هم در جایی که اسم اوشن ساید قید شده بود. همه این دلایل می تونه اختلافات ریشه ای بین هیلتاپ و آلکساندریا یا بهتر بگم بین مگی و میشون رو نشون بده خصوصا وقتی می دونیم ریک قبلا و پیش از شکست “نگان” قول رهبری جوامع رو بعد از پیروزی، به مگی داده بود ولی بعدا به دلایلی که همه میدونیم به عهدش وفا نکرد. حالا بیوه ی ریک و بیوه “گلن” در دو جبهه مقابل هم قرار گرفتن و ظاهرا پیش از هجرت مگی به کمپ “جورجی” این اختلاف نظر ها اونقدر عمیق بوده که به نوعی طرفین حتی حاضر به مبادله کالا هم نبودند.

.

ایزاکیل و رویای اتحاد در آینده!

به زمان حال برگردیم، جایی که گزارش شده یک گله گوزن در حال عبور از نزدیکیِ کینگدام هستند. قراین نشون میده که بُعد مسافت کینگدام تا سایر اجتماعات این شانس رو به اونها داده که فعلا از گزند “ویسپرها” در امان باشند، البته ظاهرا اون گله گوزن هم همین شانس رو داشتن! ایزاکیل در حالی برای شکار گوزن ها آماده میشه که هنوز رویای اتحاد جوامع رو در سر داره، اون علاوه بر اضافه کردن اسم هیلتاپ به معاهده، اسم “پناهگاه” یا بهتر بگم بازمانده های پناهگاه که فعلا در آلکساندریا ساکن هستند رو هم به سند معاهده اضافه کرده به این امید که به رویای ریک جامه عمل بپوشونه! ایزاکیل اگه فقط یه ویژگی منحصر به فرد داشته باشه همین امیدواری بیش از حد شه. اون اونقدر مطمئنه که آلکساندریا به گردهمایی میاد که سهمیه اونها رو از شکار گوزن پیش پیش سوا کرده. اون برای گردهمایی میخواد هر کاری انجام بده تا ریشه های اعتماد و دلگرمی رو بین جوامع قوی کنه. شاید به نظرتون اون ماجرای سینما پروژکتور مسخره و مضحک به نظر برسه اما باید بهتون بگم اصلا اینجوری نیست. اتفاقا اون کاریه که به شدت می تونه امید رو به اردوهای بی روح بازمانده ها برگردونه. جایی که مثل همیشه در سریال قراره مدرنیته در مقابل سنت قرار بگیره. دیوانه واره که در این بحران که دشمنان جدید به پارینه سنگی ترین شکل ممکن پشت دروازه های هیلتاپ اردو زدن همزمان دوستان ما در کینگدام برای به دست آوردن یه بارقه نور، جون خودشون رو به خطر بندازن ولی این همون تعارض همیشگی و دوست داشتنی سریاله. نمیخوام خیلی جزئی ماجرای جنگ با “واکرها” برای به دست آوردن یه لامپ رو براتون موشکافی کنم، اما برام مهمه که درک کنید به دست آوردن اون لامپ چقدر میتونه نور امید رو به فضای تاریک بین جوامع بتابونه. اون سکانس داخل سالن کینگدام بعد از روشن شدن لامپ جدید و افتادن نور روی سند معاهده در حالی که کینگ و کویین در آغوش هم بودن استعاره ای از همیناییه که گفتم!

.

Mission Mix!

دلم میخواد اون سکانس پشت سینما رو یه بار دیگه ببینین، چهره های فارغ از ترس و مشنگ اهالی کینگدام رو میگم وقتی داشتن به سلکشن “جری” گوش میدادن و روی بیت هِد می زدن! فقط به صورت “آیرون لیدی” خانواده “گرایمزها” نگاه کنین، “کارول” تنها کسیه که از انجام این عملیات نگرانه، تنها کسی تو اون جمع که هیچ کاری و هیچ چیزی رو دست کم نمی گیره. ایزاکیل می گه که همه چیز رو چند بار برآورد کرده و میدونه که همه چیز طبق برنامه پیش میره اما کارول میدونه که در آخرالزمان وقتی پشت در یه سینمای پر از واکر وایسادین هیچ چیز قرار نیس به سادگی خوردن پاپ کورن قبل از فیلم باشه! واکرهای ما پشت دستگاه پاپ کورن منتظر علاقه مندان سینما وایسادن تا ازشون پذیرایی کنن! واقعا نمی دونم شاید اگه ایزاکیل در کینگدام برق کافی داشت اون دستگاه های “آرکید” رو هم برای بچه ها می برد! اما خب لااقل روی هدف عملیات تمرکز کرده بود! به هر حال با دستور کوئین، لامپ پروژکتور از ردیف وسط بین لاین R و W شاید در دو راهیه Run or stay and fight with Walkers دوباره به دست میاد و “تیم کبری” می تونن هم ماموریت اصلی و هم ماموریت فرعی رو به خوبی به سرانجام برسونن!!!

.

خانواده شغال ها پشت مرغدانی!

“آلفا” و گروهش پشت دروازه هیلتاپ جمع شدن تا گروگان ها رو تبادل کنند اون چاقوی دخترش رو به کمرش بسته تا نشونمون بده چقدر براش مهمه که اونو دوباره کنار خودش ببینه. اما ماجرا قرار نیست به همین سادگی اتفاق بیوفته. احمقانه اس اگه فک کنیم “دریل” فقط بخاطر “هنری” یا “لیدیا” حاضر نیست که این معامله به راحتی انجام بشه، نه اون نمی خواد باج بده، کاری که برادر کبیرش “ریک” هیچوقت حاضر به انجامش نبود(ماجرای “بث”ِ دوستداشتنی و “نواح” رو در بیمارستان “مموریال” به خاطر بیارین!). بزارین یه اعتراف کنم، واقعا چهره، لحن و اکت های آلفا فوق العاده برازنده رهبر ویسپرها بودنه، قبلا گفتم که اون هیچی از کاریزما بودن رو نداره نه در فیزیکش و نه در رفتارش اما لحن فوق العاده تاثیرگزاری داره، شما به دیالوگ های دریل و آلفا پشت درهای هیلتاپ دقت کنین تا عمق حرف من رو بفهمین، میخوام بگم درسته که به قول خودش اونقدر حیوونه که در جایی که احتمال زیادی میده درگیری پیش بیاد با خودش بچه آورده و اونقدری خودخواهه که بخاطر به دست آوردن دختر خودش به راحتی اجازه میده اون ویسپر بچه ش رو خوراک “واکرها” کنه اما هیچکدوم از اینها به اندازه لحن و برخوردش با دریل اون رو متقاعد نمی کنه تا معامله رو بپذیره، به هر حال هرجوری به ماجرا نگاه کنیم ویسپرها حیوون هستن و بیرون از دیوارهایِ امن هم به قول “جودیث” دیگه هیچ چیزی باقی نمونده! آن دو احمق؛ یعنی “آلدن” و “لوک”! حالا زندگیشون در گرو تصمیم دریل قرار داره، از طرفی فشار گروه لوک و از طرفی فشار هیلتاپ برای آزادی آلدن دریل رو وادار به پذیرش تبادل می کنه . دقیقا همون زمانی که تمام هیلتاپ داره دنبال بوی سرریزِ ترشحات هورمون های جنسی هنری می گرده، یک مانور عالی پشت هیلتاپ در حال اتفاق افتادنه، ویسپرها آرایش محافظت از زندانی ها رو گرفتن در حالی که واکرها رو هم برای حمله احتمالی هیلتاپ در آماده باش قرار دادن. از من بپرسین بهتون می گم تنها بیننده این آرایش فوق العاده ینی “کانی” بعد از دیدن استراتژی ویسپرها تونست جون دریل و بقیه رو در 914 نجات بده! به هر حال آدم با دیدن این آرایش منحصر به فرد به یاد فیلم های مستند “سیاره زمین” شبکه BBC میوفته جایی که هِلی کم داره از بالا نحوه شکار سگ های وحشی رو نشون می ده یا نحوه گیج کردن شکار توسط نهنگ های قاتل در اَبر شاهکار “سیاره آبی”!.

.

سکوت بره ها!

یک سکانس شاهکار از واکینگ دد، نجات اون توله ویسپر از چنگال واکرها توسط “کانی” هستش. این سکانس بی نظیره از همه نظر. کانی کم شنواس اما همه ما میدونیم انسان با از دست دادن یک حس حواس چهارگانه دیگه ش خیلی فعال تر خواهد شد. یک تعقیب و گریز عالی و مهیج شکل میگیره، تقابل انسان، واکر و حیوان همه در یک قاب. دلم میخواد بارها و بارها اون سکانس لای بوته های ذرت رو ببینم جایی که خیلی شبیه حضور “زامبی ها” در فیلم “خیزش مردگان” هستش. عاشق کانی هستم، شما ببینین حتی در اون لحظه ای که مرگ کامل احاظه ش کرده بود بازهم تسلیم نبود و دنبال راه گریز می گشت، اگه ویسپرها می دونستن با کی طرفن هیچوقت به این راحتی نمی گذاشتن از دستشون فرار کنه، به هر حال اون کودک نجات پیدا کرد تا هم امید در اردوی هیلتاپ زنده بمونه، هم آلفا شکست بد یا لااقل رَکب بدی بخوره و هم ویسپرها بفهمن که اهالی Big3 آدم های قابل اعتمادی هستن. قطعا خوشحال ترین آدم در 911 مادر اون کودک خواهد بود.(بچه ها دیوانه واره اما می خوام بگم بی صبرانه منتظر خوابیدنه(بخونین رابطه عاشقانه!) بین دریل و کانی هستم کسی که به نظرم بهترین انتخاب برای دریل می تونه باشه، اگه این اتفاق بیوفته حتی از نظر عشق های رنگین پوست هم بین ریک و دریل رفتار مشترک رو خواهیم دید!!!)

.

باهاش زندگی کن!

اون مکالمه بین هنری و دریل بعد از تحویل لیدیا خیلی تامل برانگیز بود، قطعا هنری سنش قد نمیده تا درک کنه “ایند” چی میگه، اون حتی چیزی از زخم های دریل هم نمی فهمه، تنها چیزی که اون تا حالا از دست داده برادر بزرگش بوده که 6 سال پیش اتفاق افتاده و اون موقع اونقدر کوچیک بوده که هیچ درک درستی حتی از مرگ برادرش نداره، هنری زخم های پشت دریل رو تو شب تاریک دیده اما بال کنده شده از جلیقه ش رو ندیده! به قول دریل وقتی رو به لیدیا داشت توی زندان حرف میزد، باید به هنری گفت؛ تو هیچ گهی درباره دریل نمی دونی! واقعیت همینه. هر چند بعد از 6 سال هنوز دریل با مرگ “گلن”، مرگ برادر زاده ش “کارل”، گم شدن برادرش ریک و کوچ اجباریه “مگی” کنار نیومده اما داره با همه این دردها زندگی میکنه و همونطوری که ایند وصیت کارل رو به همه ما یادآوری می کنه؛ فقط نجات پیدا کردن به معنای زندگی نیس! زندگی یعنی کنار اومدن با دردها، کنار اومدن با از دست دادن ها و کنار اومدن با به دست نیاوردن ها! شما چطور فکر میکنین؟!

.

پیروز باشید