دوستان درود. بعد از مدت ها با یادداشتی بر فصل پنجم در خدمتتون هستم. به همراه آمار هر قسمت که در اختیارتون قرار میدم. با ما همراه باشید.

Lawrence Gilliard Jr. as Bob Stookey, Andrew Lincoln as Rick Grimes, Norman Reedus as Daryl Dixon, Steven Yeun as Glenn Rhee and Andrew J. West as Gareth - The Walking Dead _ Season 5, Episode 1 - Photo Credit: Gene Page/AMC

“گریز”

صد البته که آنها با آدم های اشتباهی در افتاده اند.

اما چه شد که ترمینوسی ها به این وضع افتاده اند؟ جز اینکه از اعتماد به آدم ها بد ضربه ای خورده اند؟ آنها احتمالا گروهی بوده اند که از کمپی در ناکجا به ایستگاه قطاری دست نخورده رسیده اند. دقیقا مثل گرایمزها که زندان را پیدا کردند. آنها با جایی به آن بزرگی به این فکر افتاده اند میتوانند زندگی های زیادی را نجات دهند که اگر آدمهای بیشتری داشته باشند احتمالا جایشان امن تر است ، پس به فکر افتاده اند که مردم را در مسیر راه آهن به مقر خودشان هدایت کنند. اما ذات بد آدم ها زودتر از آنچه فکر میکردند خودش را نشان داد و میزبانان ایستگاه آخر خیلی زود به زندانیان مهمانان فراخوانده به ترمینوس شدند، مورد آزار و تعرض قرار گرفتند، و اسیر و برده کسانی شدند که مثل لاشخور بر سر سفره حاضر و آماده آنها فرود آمدند و از آنان طلب باج کردند،  و این درسی شد که اگر این بار قدرت و هدایت خانه شان را به دست گرفتند ، طوری مهمانان را زمین گیر کنند که یا گوش به فرمانشان باشند یا اسیر و غذایشان.

اینکه چه طور ترمینوسی ها به آدمخواری افتادند هم جالب توجه است.به شخصه هنوز کمیک را کامل نخوانده ام و هنوز ترمینوسی ها به کمیک وارد نشده اند، اما از دوستان شنیده ام که ترمینوسی ها در آن زمان آوارگیشان به این وضع افتاده اند و حتی همین گرت خودمان ، از شدت گرسنگی مجبور شده فرزند خودش را بخورد. که البته چیز بعیدی نیست. در شروع همین ۲ فصل قبل هم کم مانده بود تا اعضای خانواده گرایمز از فرط گرسنگی غذای سگ بخورند. و چندی بعد از ماجراهای امروز هم مجبور میشوند که گوشت سگ بخورند. کسی چه میداند؟ گرچه خیلی بعید به نظر میرسد اما ممکن بود که اگر گرایمزها کمی بعد به جای اینکه با آرون برخورد کنند ، به واشنگتن رسیده بودند و میدیدند که آنجا هم خبری نیست ، و این راه رفتن مرده وار همچنان روال زندگیشان است ، کارشان به جایی میرسید که همین جودیث شیرین زبانمان ، وعده غذایشان میشد.

باری، گرایمزها که حالا در واگنی اسیرند که زمانی خود ترمینوسی ها در آن اسیر بودند، بیکار ننشسته اند و خودشان را با اندک امکاناتی که دارند مجهز میکنند. از کمربند و جلد شمشیر گرفته تا تکه چوبی که با زنجیر ساعت از دیواره میکنند. در این بین خبر از غایبان خانواده میگیرند. از بث، تایریس!

اما ترمینوسی ها هم دیگر به جایی رسیده اند که فرق آدم های دست و پا چلفتی واگن D را با این خانواده آهنین آب دیده تشخیص دهند و آنها را طور دیگری آماده میکنند تا به قربانگاه ببرند.

جایی که آخر و عاقبت کسانی که پا به آنجا میگذارند به سه سطل ختم میشود : سوزانده شدن ، خوردن و شستن.

گرایمزها با کسانی طرف هستند که اگر یکی از خودشان هم بمیرد به جای دفنش از او استفاده بهینه میکنند و او را هم میخورند. ولو اینکه برادرشان باشد.

حالا حداقل ما هم مثل ریک میدانیم که “سم” ، همان پسری که فصل قبل در روز تبعید کارول به همراه دوست دخترش “آنا” سر راه ریک قرار گرفت و ساعت ریک را پیش خود داشت ، سرنوشتش مانند دوست دخترش ،خورده شدن توسط واکرها نبوده و مرگ بدتری را تجربه میکند. آن هم درست جلوی چشم ریک! سر بریده شدن توسط ترمینوسی ها. سر بریده شدنی که اگر کارول به موقع نرسیده بود و گرت رئیس بازیش گل نکرده بود ، میتوانست پایان گلن هم باشد.

 

اما کمی قبل ، کارول و تایریس به همراه جودیث، گیر بد دردسری افتاده بودند. دسته ای از واکرها درست به سمتی می آمدند که کارول وتایریس و جودیث آنجا پنهان شده بودند. ریک بدون اینکه بداند، خودش تا حد زیادی در نجات جان دخترش و پرستار و محافظش نقش داشت. درست زمانی که ریک و بقیه در ترمینوس با گلوله های ترمینوسی ها قایم باشک بازی میکردند ، سر و صدای هدایت گرم گرایمزها به سمت واگنشان، دسته واکرها را از دختر به سمت پدر کشاند و جان دخترک را خرید.

اما در همین حین که گرایمزها در ترمیوس حبس شده اند، کارول با اطلاعاتی که از گروگان ترمینوسی اش به دست آورد به سمت ترمینوس روانه است تا جان این همزمانی ، جان دوست کره ایش را نجات دهد.

بدون شک این قسمت ، اپیزودی بود که برای خیلی از ما کارول را به یک ابرقهرمان تبدیل کرد. با منفجر کردن مخزن گاز راه را برای واکرها به داخل ترمینوس باز کرد و اجازه داد تا این ماشینهای آدم خواری نصف قتل هایی که او مجبور بود مرتکب شود را انجام دهند ، ترمینوس را روی سر ساکنینش ویران کرد و گرایمزها را نجات داد. گرچه خودش از درون شکست اما خانواده را دوباره دور هم جمع کرد.

 

انفجار به آن بزرگی ، اوضاع را آن قدر به هم ریخته کرد که ترمینوسی ها از گروگانان غافل شوند و گروگانان هم وقت پیدا کنند تا خودشان را خلاص کنند. حالا ۴ انتخاب شده قربانگاه، متوجه واگن های دیگر شده اند که پر از اسیران دیگر است. گرچه با اصرار گلن سعی میکنند آنها را نجات دهند ، اما به نظر میرسد که آن اسیرها ، عقلشان را از دست داده اند و اگر آزاد باشند ممکن است بیشتر جلوی دست و پایشان را بگیرند و علاوه بر خودشان ، گرایمزها را هم به کشتن بدهند.

 

در حین فرار ۴ انتخاب شده قربانگاه، کارول به انبار ترمینوس رسیده و علاوه بر ساعت ریک ، کمان دریل را هم پیدا میکند. هر کدام از وسایل آنجا ، نشان دهنده افرادی هستند که یا کشته شده اند یا هنوز زندانی هستند. عروسک ها نشان میدهند که ترمینوسی ها حتی به بچه ها هم رحم نکرده اند و آنها را کشته و خورده اند.

سرانجام کارول با زنی رو به رو میشود که گرچه او را با دست خودش نکشت و به دست واکرها سپرد ، اما باعث مرگش شدنش به قدری روی کارول تاثیر گذاشت که بعدها که از قربانیانش لیستی تهیه کرد او را جزو افرادی قرار داد که خودش کشته. زنی که نحوه مرگش ، کارول را طی دو مرحله به یاد او انداخت. یکی وقتی که در “خانه امن ناجیان” یا همان”زیر زمین مرگ” روی زمین افتاده بود و به واکری که از پشت پنجره در برایش دندان نشان میداد نگاه میکرد و یکی هم وقتی که زیر دست آن ناجی افتاده بود و سوزش تیرها را در دست و پایش حس میکرد. حتی آخرین جملاتشان هم شبیه به هم بود. زن در مورد اینکه دنیا به او چه گفته و به حرفش گوش داده صحبت میکرد و کارول در مورد اینکه این دنیا نیست که تصمیم میگیرد ، این خودش است که برای رسیدن به خواسته هایش تصمیم میگیرد.

 

در همین حین که تایریس سعی میکند امروز کسی را نکشد ، یوجین در حال توضیح درمان بیماریست. گرچه حالا همه ما میدانیم که او دروغ گفته اما این سناریو که این بیماری برای درمان بیماری های کشنده به وجود آمده چه قدر میتواند درست باشد؟ آیا واقعا همین بوده یا این فقط ساخته ذهن یوجین است؟

 

بعد از خروج دلاورانه گرایمزها از ترمینوس ، اگر سایر اعضا به حرف ریک گوش میدادند و بازمانده های ترمینوس را همانجا میکشتند، شاید فاجعه داخل کلیسا رخ نمیداد. گرچه فرقی به حال باب نداشت. چون مرگ او بر گردن ترمینوسی ها نیست. اما نقص عضوش چرا!

در بین بحث گرایمزها ، این کارول است که با حضورش کاری میکند که تمام حواس ها از ترمینوس پرت شود. حالا که دود سیاه ترمینوس خبر از روشن بودن آتش آنجا میکند ،  کارول خانواده را تقریبا به طور کامل دور هم جمع کرده، حالا فقط “بث” غایب است و مورگان بدون اینکه بداند ، رد دوست قدیمی اش را دنبال میکند.

 

تنها سوالی که باقی میماند این است که غاصبین ترمینوس چه کسانی بودند؟ آیا آنها کسانی هستند که حالا قاتل جان گرایمزها شده اند یا فقط گروهی هستند پر دردسر که  شرشان را ترمینوسی ها از سر این آخرالزمان زامبی زده کم کرده اند؟

 

۰۲_twdfans.net

“عبادتگاه”

حالا ، دوباره گروه به جاده ها برگشته، اما اینبار همه با همند. از همدیگر چیزهایی را مخفی میکنند. حتی بعضی ها سعی میکنند خودشان را مخفی کنند. حالا ریک ، تازه به منطق کارول در زندان و در اوایل شیوع آنفولانزای زندان رسیده.

امشب، اولین شبیست که گروه از ترمینوس بیرون آمده ، غافل از اینکه از همان اولین ساعات خروجشان از ترمینوس، بازمانده های آنجا شکارشان را تعقیب کرده اند و فقط منتظر فرصت مناسبند که به گروه شبیخون بزنند.

 

صبح روز بعد ، گروه عضو جدیدی البته به ناچار پیدا میکند. پدر گابریل، که تازه بعد از گذشت این همه وقت کمی در دل ریک و ما جا باز کرده. اما در ابتدا ما مردی گنده را میبینیم که مثل بچه ها گریه میکند و تقاضای کمک دارد.

در عوض حس شوخ طبعی افتضاحش ، کلیسای خوبی داشت. که البته مثل تمام مکان هایی که گرایمزها پا میگذارند قرار نیست زیاد دوام بیاورد.

 

آن شب ، بعد از پیدا کردن انبار غذا ، بحث به واشنگتن میرسد و ماموریت یوجین. حالا درست وقتی که گروه فکر میکند هدف پیدا کرده ، با رفتن کارول و دریل _به دنبال کارول_ و دزدیده شدن باب، ورق کاملا بر میگردد.

نگاه های همراه با لبخند باب در حین سخنرانی پر آب و تاب آبراهام ، به ما میفهماند که این لبخند ، یک لبخند معمولی نیست، لبخند خداحافظیست. احتمالا باب داشته به این فکر میکرده که چه طور این موضوع را بیان کند که زخمی و آلوده شده. شاید به این فکر میکرده که بی خبر برود و در گوشه ای بمیرد، شاید هم فکر میکرده با گروه بماند و بگذارد که هر وقت حالش بد شد بقیه بفهمند چه شده.

اما وقتی که همه سرمست شیرین زبانی های جودیث بودند ، کارول هم فرصت را غنیمت میشمرد تا از کلیسا خارج شود. او، همان موقع هم به باوری که در نامه به توبین نوشته بود ، رسیده بود، اما آن موقع ، اتفاقاتی که یکی پس از دیگری رخ داد ، یعنی رو در رو شدنش با دریل در شب ترک کلیسا ، دیدن ماشینی که بث را برده بود ، دنبال کردن خودرو
، تصادفش ، مرگ بث، سرگردانیشان در جاده ها، الکساندریا، ماجرای گله واکرها و گرگها، همه و همه حواس کارول را از رفتن پرت کردن. اما در شبی که او اسیر ناجیان شد ، ودیدن قتلی که ریک به خیال “نگان بودن گروگانش” ، خونسردانه مرتکبش شد ، این زنگ را دوباره در سر کارول به صدا درآورد که باید برود و به تنهایی زنده بماند.

 

همه چیز برای باب به اندازه کافی بد پیش میرفت، اما با دزدیده شدنش توسط بازمانده های ترمینوس و قطع عضو شدنش، همه چیز بدتر شد.  حالا او مردی دم و مرگ و ناقص بود که امیدوار بود کسانی که پایش را جلوی چشمش میخورند، با گوشت آلوده اش ،آلوده شوند و بمیرند. گرچه شاید خیلی از ما که از کمیک چیزی نمیدانستیم ، با خنده های دیوانه وار باب گمان کردیم که صد در صد دیوانه شده، تااینکه شکمان به یقین تبدیل شد که این، “آخرین شب باب و ترمینوسی ها، روی زمین است”.

 

Sonequa Martin-Green as Sasha, Andrew Lincoln as Rick Grimes, Lawrence Gilliard Jr. as Bob Stookey and Lauren Cohan as Maggie Greene - The Walking Dead _ Season 5, Episode 3 - Photo Credit: Gene Page/AMC

“قربانی”

 

اوضاع برای باب اصلا خوب پیش نمیرود، او درست از همان جایی که گلوله خورد، توسط واکر غریق داخل انبار غذا گاز گرفته شد.

اما برای ترمینوسی ها حتی بدتر پیش میرود. اول اینکه متوجه میشوند که غذایشان فاسد بوده، دوم اینکه آنها تا قبل از طلوع خورشید همگی مرده اند، حتی زودتر از شکار آلوده شده شان. گرچه قرار بوده شکارشان کارول و دریل هم باشد. اما ماشینی که بث را برده بود ، بهانه ای شد تا دریل و کارول بدون اینکه بدانند از تله ترمینوسی ها فرار کنند.

 

در حالیکه ساشا و ریک ، گابریل را به خاطر گم شدن باب، کارول و دریل بازجویی میکنند و از او اعتراف میگیرند ، ترمینوسی ها باب را بیرون از کلیسا ، پیش دوستاتنش برمیگردانند تا او برایشان از شکارچی هایشان بگوید.

وقتی هم گرایمزها مشغول پاکسازی اطراف کلیسا و داخل بردن باب بودند ، آنها با کشتن واکری که ریک قصد کشتنش را داشت، برای ریک خودی نشان دادند و او را وادار کردند تا گلوله هایش را بدون دید و کور به درون جنگل ، هدر دهد.

حالا ، گرایمزها به خصوص تازه واردها، انقدر از اتفاق افتاده وحشت زده هستند که به جان هم افتاده اند.

اما دست آخر با وساطت گلن و تارا و قول مگی ، برای ۱۲ ساعت آینده قرار است این گروه همچنان متحد باقی بماند.

نقشه از این قرار شد : گرایمزها میدانند که ترمینوسی ها کجا هستند. به سراغ آنها میروند و خلاص. اما چیزی که نمیدانستند ، یا حداقل ما فکر میکردیم که نمیدانستند این بود که ترمینوسی ها خارج از کلیسا به کمین نشسته اند تا جنگجویان گروه به دنبال آنها به مدرسه بروند. اما چیزی که ترمینوسی ها نمیدانستند این بود که آنها دقیقا در تله ای افتادند که گرایمزها میخواستند. اینکه ، گرایمزها دقیقا میخواهند ترمینوسی ها فکر کنند که گروهشان با کمترین تعداد جنگاور در کلیسا مانده و منتظرند تا آنها خودی نشان دهند. اینگونه است که مقدمات قولی که ریک به گرت در ترمینوس داد فراهم میشود و ریک میتواند دست آخر ، قمه دسته قرمزش را با خون گرت سیراب کند.

 

روز بعد ، بعد از مرگ باب، آبراهام به همراه رزیتا ، یوجین، گلن، مگی و تارا راهی واشنگتن است. اما چند ساعت بعد از ترک آنها، دریل که با کارول کلیسا را ترک کرده بود ، بدون او و با یک مهمان جدید باز میگردد.

 

Tyler James Williams as Noah and Emily Kinney as Beth Greene - The Walking Dead _ Season 5, Episode 4 - Photo Credit: Gene Page/AMC

” زندان سلطنتی”

از ۶ روز قبل که بث گم شد ، این بار روی شانه های دریل بود. حالا ما به اتفاقات بعد از ناپدید شدن بث برمیگردیم.

به شهری که همه چیز آغاز شد. حداقل برای گرایمزها و ریک. شهر بعد از بمباران آن شب که ما به واسطه شین و لوری دیدیم ، هیچ بهبود و پیشرفتی نداشته. طبیعی هم هست. کسی نیست که آن را بازسازی کند. اما در دل همین شهر سوخته، هنوز جنبش های انسانی دیده میشود. تصور کنید، وقتی ریک به آتلانتا رسید ، یا وقتی با اعضای کمپش از آتلانتا گذر میکرد و برای مورگان پیغام میگذاشت که از آنجا دوری کند ، آن هم وقتی که بیمارستان درست پشت سرش بود ، جایی ، راهی را به سمتی میرفت که به بیمارستان ختم میشد ، حالا ممکن بود چه قدر اوضاع متفاوت باشد. شاید ریک مدت ها بیشتر از آنچه که دیدیم با لباس کلانتر جولان میداد، شاید بزرگترین درگیری آنها ، با گروهی میشد که به Vatos های فصل اول حمله کرده بودند.

 

در بیمارستان گریدی مموریال ، هنوز پزشک ها و نگهبانان لباس فرم بر تن دارند. خود این نکته یکی از نقاط قوت هوشمندانه مدیریت این مجموعه است. فردی تازه وارد با شرایط بث ، با دیدن پلیس و پزشک خیلی راحت تر به افراد مستقر در اینجا اعتماد میکند تا با لباس های شخصی هر چند آراسته. تا حدی که به راحتی به آنها اسمتان را هم میگویید و وقتی که به شما میگویند که بهشان مدیونید، قبول میکینید.

 

خیلی زود بث به دستیار شخصی دکتر ادواردز تبدیل میشود. ظاهرا اینجا قوانین خیلی سرسختانه تر اجرا میشوند. اجساد دفن نمیشوند بلکه به واکرها خورانده میشوند. شرح وظایف برای بیماران یا ساکنین زن کمی آشکارتر است. در ازای محافظتی که میگیرند ، باید خدماتی بدهند که گاهی آنها را ذله میکند و دست به فرار میزنند. ظاهرا همه ، “افسر دان” را مقصر این اوضاع میدانند. گرچه خودش هم راضی به این نوع مدیریت نیست اما ، برای حفظ یکپارچگی بیمارستان ، چاره ای جز این نوع مدیریت ندارد.

 

خیلی نمیگذرد که بث ، با نوآه ملاقات میکند. نوجوانی که بث ، برای آزاد کردن او از دست بدهی هایش به “دان” ، خودش به طور ناخواسته قربانی شد. گرچه آشنایی با بث، یک جورهایی اجل بث بود ، اما باعث شد تا چشم بث به روی این حقیقت که قرار نیست با قوانین دان از آنجا خارج شود باز شود. ظاهرا قوی تر ها برای اینکه نتوانند جلوی دان قد علم کنند در اینجا جایی ندارند. فقط کسانی پناه داده میشوند که یا خیلی جوانند، یا پیرند ، یا زنان و دختران تنها هستند.

به علاوه اینکه حالا بث تبدیل شده بود به دختری که موانع سر راه دکتر ادواردز را بدون اینکه بداند از سر راهش بر میداشت. با کشتن ناخواسته مردی که اگر سر حال می آمد ممکن بود جا را برای دکتر ادواردز کم کند. تاوان این خودواهی دکتر ادواردز را علاوه بر بث و ترویت که به دست بث کشته شد ، نوآه و دان هم پرداختند.

 

با اتفاقاتی که افتاد ، دیگر بیمارستان جای ماندن نبود. در بین همهمه ای که برای مرگ “جون” و “گورمن” پیش آمده بود، بث و نوآه فرصتی برای فرار پیدا میکنند. گرچه با شلیک آن همه گلوله، حواس نگهبانان به آنها جمع شد و فقط نوآه موفق به فرار شد و بدرقه راهش لبخند همراه با بغض بث بود.

 

اما فرار نوآه ، اتفاقی نبود که کسی برای آن حسرت بخورد ، به خصوص اینکه چند روز بعد ، وقتی که بث در دوران نقاهت گوشمالی بعد از فرارش بود ، کارول، زخمی و بیهوش به بیمارستان آمد ، که برای بث نوید این بود که خانواده اش به دنبال او آمدند.

 

۰۵_twdfans.net

“رازها”

 

آبراهام گروهش را برداشته تا به واشنگتن برود. بی خبر از آنکه قرار نیست هرگز به آنجا برسد. با خرابکاری ای که یوجین انجام داد ، اتوبوس اصلا نباید راه می افتاد. اما در عوض ، باعث شد تا اوتوبوس در جاده و در نزدیکی دسته ای از واکرها چپ کند. اما بر خلاف آنچه تصور میکرد ، ماموریت نه تنها متوقف نشد بلکه به همان قوت قبل باقی ماند و فقط طی مسیر برایشان سخت تر شد.

 

شب ، بیش از ۲۵ کیلومتر عقب تر ، دریل و نوآه به کلیسا برمیگردند، در حالیکه آبراهام و گروهش در یک کتابخانه مستقر شده اند تا نفسی تازه کنند.  گرچه تارا حالا میداند که این یوجین بود که باعث خرابی اتوبوس کلیسا شد ، اما روز بعد آنها سوار بر ماشین آتش نشانی، راهی واشنگتن هستند. گرچه مسیر زیادی طی نمیکنند که ماشین خراب میشود.

و این لحظه ای کلیدی برای گروه بود ، لحظه ای که وقتی متوجه حضور گله “فوق العاده بزرگی” از واکرها میشوند و اصرار آبراهام بر گذشتن از وسط گله به آن بزرگی که مثل راهپیمایی مرگ بود ، باعث میشود که یوجین به تاریک ترین رازش اعتراف کند. اینکه دانشمند نیست و تمام آن دروغ ها را از خودش در آورده تا شخص یا اشخاصی قوی انگیزه ای برای محافظت از او داشته باشند. اعترافی که آبراهام را تا حد جنون عصبانی میکند و یوجین را برای چندین ساعت بیهوش میکند. هر کس رازی دارد. راز یوجین این است که دانشمند نیست و دروغ گفته.

راز تارا این بود که در گروه فرماندار به زندان حمله کرد و دست بر قضا اولین کسی بود که با او پیمان بست.

راز آبراهام هم خانواده ایست که وقتی او را آن طور دیوانه وار در حال کشتن متعرضینشان دیدند ، از او ترسیدند و شبانه گریختند. همسر و دو فرزندش. و آبراهام وقتی آنها را پیدا کرد که خیلی دیر شده بود و هر جسد سه آنها تکه و پاره، گوشه ای افتاده بود. درست همان موقع بود که آبراهام ناامیدی را احساس کرد و اگر یوجین سر نرسیده بود و به آبراهام دروغی به این بزرگی نمیگفت ، آبراهام همان جا خودکشی کرده بود و دیگر گروه گرایمزها، “سرباز بربر” شوخ طبعش را نداشت.

۰۶_twdfans.net

“تحمل کن!”

درست وقتی که ریک و بقیه درگیر بازمانده های ترمینوس و نبرد کلیسا هستند ، کارول و دریل ، به دنبال خودروی رباینده بث ، راهی آتلانتا هستند.

برای آن شب ، تصمیم میگیرند به “مسکن موقتی” بروند که کارول قبلا به آنجا میرفته. گرچه فقط یک روز و نیم آنجا مانده اما همین که این اقامت کوتاه را آنجا داشته، نشان میدهد که اوضاعش با “اد”، به قدری بد بوده که او از بابت جان خودش و سوفیا احساس خطر میکرده و چنین جایی پناه میبرده. گرچه به قول خودش با سر به خانه اش با اد برگشته و اجازه داده اوضاع بدش باز هم ادامه پیدا کند و باز هم کتک بخورد.

 

روز بعد ، وقتی دریل و کارول به دنبال مقر صلیب سفیدها میگردند، انقدر درگیر در سکوت راه باز کردنشان هستند که متوجه نمیشوند که “نوآه” در تعقیبشان است و وقتی متوجه میشوند که دیگر دیر شده و نوآه با اسلحه کارول در دستش ، سلاح های دیگرشان را از آنها میگیرد.

شاید اگر دریل مانع نمیشد ، آن روز نوآه هم توسط کارول کشته میشد و لیستی که کارول از آدمهایی که کشته بود تهیه کرد بیشتر از امروز بود.

 

مطئنا کارول کتاب “بازماندگان کودک آزاری” را برنداشته بود وگرنه از دیدن آن در کوله پشتی دریل شوکه نمیشد. اینکه دریل این کتاب را برداشته ، میتواند نشان دهنده این باشد که او این مصیبت را از سر گذرانده و هنوز جایی در ذهنش درگیرش است. همه ما میدانیم که دریل و مرل پدر خوبی نداشتند و آزارهای زیادی از طرف او دیده اند. قطعا دریل مشکلاتی با آزارهای جسمی پدرش دارد. اما اینکه آزار جنسی دیده باشد دلیل بر این نیست که این آزارها از طرف پدرش بوده. پدرش قطعا دوستان منحرف و نابابی داشته، بعید نیست که در حین مستی و نئشگی پدرش و پرت بودن حواسش از این دنیا ، دریل مورد آزار و اذیت دوستان و مشتریان پدرش قرار گرفته باشد. حداقل خودش میداند که مشکلش چیست و تلاش میکند تا به خودش کمک کند.

 

به هر زحمتی که هست ، دریل و کارول خودشان را به سرنخی میرسانند که ممکن است آنها را به بث برساند. حتما هواداران سریال لاست که بیننده این سریالند ، در آمبولانس روی پل ، متوجه آن مجسمه آشنای “مریم مقدس” شدند. مجسمه هایی که “آقای اکو” در سریال لاست ، از آنها برای جا به جایی مواد از نیجریه استفاده میکرد و “جان لاک” در رویاهایش در جزیره، هواپیمای ساقط شده “اکو” را میدید که پر از این مجسمه ها بود و باعث مرگ “بون” و اعتیاد دوباره “چارلی” شد.مجسمه ای که این بار، با بار معنوی اش میشود گفت تا حدی محافظ جان کارول و دریل در سقوط آمبولانس از روی پل بود. ادای احترام ظریف TWD به Lost با همین مجسمه، ستودنی و خاطره انگیز بود.

 

سقوط آمبولانس ، دست کارول را ناقص کرد. به طوری که حتی نمیتوانست از پس یک واکر بر بیاید و دریل با اینکه به دنبال نوآه بود ، اما ترجیح داد دست بکشد و به کارول کمک کند. او هم متوجه شد که وضع دست کارول بدتر از آن بود که خودش میگفت. به خاطر همین هم تا حدی نوآه را مقصر میدانست. شاید اگر اصرار کارول نبود او واقعا نوآه را رها میکرد تا بمیرد. گرچه به این ترتیب هرگز متوجه نمیشد که بث در گریدی مموریال است.

بعد از تصادف سخت کارول ، حالا چاره ای برای دریل ِ دل نگران نمیماند جز اینکه با نوآه به کلیسا باز گردد و گرایمزها را بسیج کند تا به آتلانتا بازگردند تا اعضای خانواده شان را پس بگیرند

۰۷_twdfans.net

“سورنای جنگ”

در حالیکه گروه ، کلیسا را برای غیبتشان امن میکنند ، آن طرف تر ، یوجین بیهوش روی زمین افتاده و بث در حال مراقبت از کارول است. ساعتی نمیگذرد که گرایمزها ، راهی آتلانتا هستند.

 

در مدتی که “گریتم” منتظر است تا یوجین به هوش بیاید، گرایمزها در آتلانتا نقشه حمله به بیمارستان را میکشند ، آن هم درست وقتی که دان میخواهد دستگاه های پزشکی کارول را قطع کند و بث مانعش میشود.

 

در این بین ، نقشه ریک که با استقبال مواجه نشد و تایریس و دریل آن را “وتو کردند” به کناری میرود و به جایش پیشنهاد تایریس تبدیل به “نقشه مبادله” میشود. گرچه با حضور نیروی پشتیبانی ، نقشه تا حدی با مشکل مواجه میشود و چیزی نمی ماند تا دریل به کشتن داده شود. اما با حضور به موقع ریک ، به خیر میگذرد.

 

حالا گرایمزها، با ۳ پلیس گروگان ، شرایط بهتری دارند. البته این مال قبل از زمانیست که ریک ، این شرایط را بدتر کند.

 

در این بین که اوضاع در آتلانتا و جاده ، خوب پیش میرود، در کلیسا، گابریل بدون اینکه بداند ، در حال درست کردن دردسر است. البته ، صد در صد که خودش میداند که دردسر درست میکند. چون او ابدا تجربه کافی برای تنهایی بیرون رفتن ندارد. خارج از کلیسا هم که میرسد ، به محض اینکه قدم از قدم بر میدارد ، پایش روی میخ میرود و زخمی میشود و راه رفتن را برایش مشکل میکند. دیگر خدا چگونه میتوانست به او بگوید که آقا جان بیرون نرو از کلیسا تا شر درست نکردی؟

 

این وسط فقط گابریل نیست که در دردسر افتاده. “باب ِ دوم” هم ساشا و گروه را در دردسر می اندازد ، اما خودش اولین کسی است که در چاه می افتد.

 

۰۸_twdfans.net

“آخرین لحظه”

اگر ریک میتوانست آینده را ببیند ، قطعا هر چه قدر هم به لمسون هشدار میداد و او نمی ایستاد ، باز هم او را با آن وضع فجیع نمیکشت. اگر میدانست که با چه کسی طرف است و چه فاجعه تاسف آوری در پیش است ، هر کاری میکرد تا لمسون را زنده و سالم به دان برگرداند. اما آن موقع ، زمانی بود که ریک افسار گسیخته و وحشی شده بود. کم طاقت بود و تحمل سرپیچی نداشت. پای خانواده اش که وسط بود ، دیگر نه دین میشناخت نه دنیا! فقط میکشت و قلع و قمه میکرد تا خانواده اش در امان باشند. حالا با هر چه که دم دستش باشد ، از دندان گرفته تا ماشین ِ پلیس.

 

حالا شرایط با مرگ یا بهتر بگویم “قتل ِ لمسون” کمی تغییر کرده و “گروه دی سی” هم به “گروه کلیسا” ملحق شده و همه در راه آتلانتا هستند ، اما شرایط در بیمارستان خیلی خوب پیش نمیرود. دعوای بین دان و اودانل و کشته شدن اودانل ، درست جلوی چشم بث و با دخالت او ، چشم و گوش بث را بیش از پیش روی شرایط بیمارِ گریدی مموریال باز میکند. گرچه دان درباره بث صداقت داشت. او به نحوی از بث خوشش آمده بود، شاید چون او را به یاد خودش می انداخت. اما شرایط طور دیگری پیش میرفت.

 

در اطراف بیمارستان ، مذاکرات رسما آغاز شده ، توافقات صورت گرفته و طولی نمیکشد که به مرحله اجرای توافق میرسند ، بی خبر از “آنچه در کمین است”.

 

همه چیز داشت خوب پیش میرفت. معامله انجام گرفته و تمام شده بود تا اینکه دان یادش افتاد که برای اثبات اینکه هنوز رئیس اوست ، باید به خاطر ریخته شدن ون لمسون _که البته از مرگش چندان هم ناراحت نبود _ نوآه را آنجا نگه دارد.

 

حرفی که نباید ، زده شد ! دستی که نباید ، لرزید ! و فاجعه رخ داد.

دان بدون اینکه بخواهد ، شلیک کرد و جسد بی جان بث ، در مقابل بهت و حیرت گرایمزها و البته ما، روی زمین افتاد. طولی نمیکشد که شوک و غم بر دریل غلبه میکند و چند ثانیه بعد ، جسد دان هم کنار بث روی زمین می افتد و ما و گرایمزها ، شوکه و غم زده ، مواجهه غم بار و دلخراش مگی و بث بی جان را شاهد هستیم.

 

در کلیسا ، مورگان، راهی راهیست تا رفیق قدیمی اش ریک را پیدا کند. با یادگاری هایی از “ایستمن” و زن و مردی که جز یک گلوله چیزی برای نجات زندگیشان نداشتند.

 

آمارهای فصل :

۰۱