سلام دوستان. عجب هفته ای بود!!!
سریالی که یک روزی لحظه شماری میکردیم تا پخشش شروع بشود , این هفته فصل اولش به پایان رسید.
دوشنبه شاهد پخش قسمت ششم و آخر از فصل اول سریال Fear The Walking Dead بودیم.
این قسمت با ترانه It Comes Back To Hunt Us شروع شد. روی تصاویر شهر تاریک و سوخته لس آنجلس. و تنها چند ثانیه بعد ما به یاد می آوریم که چه خطری در کمین است. خطری که در پایان قسمت پنجم متوجهش شدیم. استادیومی با تقریبا ۲۰۰۰ زامبی!!!!!
با دیدن آن ۵ در بزرگ استادیوم و قفل و زنجیر هایش اولین سوالی که مثل صاعقه به بیننده میخورد این است که آیا این زنجیر های نه چندان کلفت و مقاوم چند ساعت دیگر میتوانند در برابر هجوم ۲۰۰۰ زامبی تازه تبدیل شده و فاسد نشده مقاومت کنند؟
فکر میکنم حدس همه همین بود! اینکه اگر خیلی خوش شانس باشند چند ساعتی وقت دارند تا خودشان را از این گودال مرگ دور کنند. و بعد زنجیرها پاره خواهند شد و . . . بای بای آرامش قبل از طوفان! سلام خود طوفان!
تنها چیزی که هرگز فکرش را هم نمیکردم این بود که خودشان درهای استادیوم را باز کنند!
در این قسمت باز شدن در های استادیوم مرگ به دست خود ماناوا ها تنها اتفاقی نبود که انتظارش را نداشتیم.
تغییر رفتار و “چرخش قهرمانانه” :) بعضی کاراکتر ها هم چیزی بود که فکر نمیکردم حالا حالاها شاهدش باشیم. از جمله مدیسون و ترویس.
مدیسون در آشپزخانه قرارگاه که سنگ تمام گذاشت. با آن چکشش ما را به یاد مرحوم تایریس مینداخت. عکس العملهایش گرچه از روی غریزه بود اما به جا و سر به زنگاه بود. نشان داد واقعا یک زن شجاع و نترس است.
ترویس هم با کتک زدن اندی(همان سرباز بدشانس) که به اوفلیا شلیک کرد من یکی را که متعجب کرد! چرا که شخصیتی که ما از تروی شناخته بودیم یک مرد صبور, مردم دار, خانواده دوست و خوش اخلاق و دلسوز بود که طاقت کشتن یک زامبی را هم نداشت. اما دیدیم که چطور وقتی پای جان کسی که به او پناه آورده وسط باشد چطور از کوره در میرود. اوفلیا که غریبه بود , حالا فرض کنید اگر پای جان اعضای خانواده اش در میان باشد چه کارهایی از او برمیاید! شاید خورد کردن استخوان های صورت تهدید, تنها یک چشمه از توانایی های ترویس باشد.
تازه یادمان باشد هر چه بود حداقل اندی جا و مکان دقیق نیک و لایزا را به ترویس گفت. و درباره شلیکش به اوفلیا هم من به شخصه به او حق میدهم که اینکار را بکند. هر چه باشد اوفلیا از اول هم با نقشه روی خوش به او نشان داد. اول به خاطر گرفتن دارو برای مادرش , بعد هم برای به تله انداختنش و تحویل دادنش به دنیل.
من هم اگر جای او بودم شاید بین شکنجه گرم و کسی که باعث شد تا شکنجه شوم احتمالا نفر دوم را برای انتقام انتخاب میکردم.
علاوه بر این اوفلیا هم وجدان کافی برای زندگی آخرالزمانی را ندارد. حداقل مدیسون نگران همسایه هایش بود ولی جواب اوفلیا به این نگرانی فقط پوز خند بود.
برگردیم به داستان استادیوم و زامبی هایش. اینکه چرا زامبی ها را استادیوم خارج کردند که کاملا مشخص است. فقط این نکته مبهم است که آیا همه ۵ در را با هم باز کردند یا فقط یک در؟ و اینکه چطور آن همه زامبی را تا قرارگاه آوردند؟
احتمالا فقط قفل یک در شکسته شده . وگرنه ممکن بود همه چیز از کنترل خارج شود و خودشان طعمه زامبی ها شوند . به علاوه اینکه اگر فقط یک در باز شود میتواند برای آنها زمان بخرد.
حالا مسئله بعدی این است که استادیوم در منطقه حفاظت شده بوده. و در داخل این منطقه هم آدمهای نسبتا زیادی زندگی میکنند. چطور توانستند از بین یک منطقه مسکونی و پر از آدم آن همه زامبی را رد کنند؟ یعنی مجبور شده اند که همسایه هایشان را قربانی کنند؟ معنی نگاه پر از احساس گناه و نگرانی مدیسون به داخل خانه همسایه اش هم همین بود؟ احساس گناه برای جان همسایه هایش؟ بعید میدانم! امکان ندارد زیر بار این همه خون بروند!
حالا فرض را بر این میگیریم که بلاخره به یک ترفندی بدون اینکه خون از دماغ کسی بیاید قریب به ۲۰۰۰ زامبی را از منطقه حفاظت شده خارج کردند. چطور آنها را به قرارگاه آوردند؟
در تریلر فصل ششم The Walking Dead در دقیقه ۲ و ۹ ثانیه یک ماشین کرم رنگ با ۳ بادکنک نارنجی دیده میشود که کاملا نشان دهنده این است که دارد واکر ها را به سمت دیوار های الکساندریا هدایت میکند. ممکن است آنها هم از همین ترفند برای هدایت زامبی ها به سمت قرارگاه استفاده کنند؟ اگر اینطور است چه موقع توانستند به سمت پارکینگ قرارگاه بروند؟ آیا دنیل میتوانسته به تنهایی آن همه زامبی را فقط با یک چراغ قوه کوچک دنبال خودش بکشاند؟ آن هم با چه زمان بندی و فاصله دقیقی! ظاهرا که دنیل به تنهایی آنها را به سمت ضلع شمال غربی قرارگاه کشانده. هر چند وقتی دروازه های منطقه حفاظت شده را ترک کردند کسی ندید دنیل سوار هیچ کدام از ماشین ها شود! شاید همانجا از هم جدا شده اند.
در داخل سالن های قرارگاه نیک همچنان با آن هم قفس جدیدش آقای استراندر گرفتار است. مرد پولداری که گویا خیلی هم روی سرباز ها نفوذ داشت و سبیلشان را مبسوط چرب میکرد. عجیب است که این مرد من را شدیدا به یاد نگان خودمان میندازد. دیدید؟ حتی حاضر نبود یک ثانیه برای مرگ و زندگی دیگران وقت بگذارد.
در همین حین که استراندر و نیک مشغول ازاد کردن خودشانند , لایزا و دکتر اکسنر در تکاپوی خروج خودشان و پرسنل و بیمارانشانند. گرچه مشخص بود با این تعداد مرده ای که مقر را محاصره کرده اند هیچ خروجی در کار نیست. شاید بشود گفت در این بین تنها دکتر اکسنر و آن سربازی که خودش را تقدیم پره های هلی کوپتر کرد افرادی واقع بین بودند. مثل دکتر جنر و جکی که خودشان را در C.D.C راحت کردند , این دو هم هر چه زودتر خودشان را از مرگی دردناک خلاص کردند. گرچه آن سرباز زیاد خوش شانس نبود.
نمیدانم اگر آن سرباز هایی که در پارکینگ آلیشیا و کریس را دوره کرده بودند میدانستند این بچه ها جزو همان گروهی هستند که قرارگاه را به فنا دادند , احتمالا به جای چند مشت ناقابلی که حواله صورت کریس کردند و ماشین را گرفتند , جانشان را میگرفتند. گرچه تقریبا نشان دادن آن سرباز ها که بدشان نمی آمد آلیشیا را همراه خودشان ببرند , مقدمه ایست برای اینکه در آینده ای نه چندان دور شاهد ظهور افرادی مانند نگان و فرماندار هستیم.
سکانس های فرار از قرارگاه از بهترین سکانس های این سریال بودند. هیجانی که در این سکانس ها بود در حد خود سریال عالی بود. همه میدانستیم که در راه رو وقتی نیک پشت در گیر کرده بود امکان نداشت در آنجا کشته شود. اما منتظر بودیم تا ببینینم که آیا استراندر قربانی این اوضاع میشود یا خیر؟ یا حمله ای که به لایزا شد. که احتمالا همان حمله باعث زخمی شدنش شد.

خانه ای که استراندر در آن اقامت داشت به اندازه کافی امن به نظر میرسید اما او سورپرایز بزرگتری داشت. آن هم ابیگیل دوست داشتنی و احتمالا امن ترین خانه ای که در این وانفسا میتوان داشت. خانه ای روی آب , به دور از آدمها و مرده ها و زنده ها .
عجب فکر بکری! یادم هست اوایلی که سریال The Walking Dead را میدیدم در جمع دوستانی که با هم سریال را دنبال میکردیم این ایده را مطرح کردیم که باید این گروه باید بروند و روی یک کشتی یا قایق زندگی کنند ولی بعد به این نتیجه رسیدیدم که ممکن است طوفان برایشان دردسر بزرگتری شود و باید بروند و یک جزیره خالی از سکنه پیدا کنند و به سبک ” بر و بچه های سریال لاست” در آن جزیره زندگی کنند. حالا این فکر به سر استراندر زده. حداقل بخش اولش!!!!عجیب تر آنکه گویا قصد دارد نیک و خانواده اش را هم همراه خودش ببرد!!!!
تنها چیزی که میتوانست خوشی این فرار پر از خوش شانسی و این سورپرایز بی نظیر را خراب کند آلوده شدن لایزا بود. و بعد هم که خداحافظی پنهانیش از کریس! :(
نقشه نجات دادن گریزیلدا و نیک و لایزا, با این اوضاعی که برای لایزا پیش آمد تقریبا ۷۰ درصد شکست خورد! گریزیلدا هم که از قبل مرده بود و سوزانده شده بود!
دست روزگار کار را به جایی رساند که مدیسون که به لایزا وصیت هایی برای بعد از مرگش میکرد حالا خودش باید کار لایزا را تمام میکرد. مکالمه ها و جملات تقریبا شبیه همان جملاتی بود که مدیسون به لایزا گفته بود. آن موقع لایزا به نظر نمیرسید قصد مردن داشته باشد. ولی حالا خودش داوطلبانه آماده مردن بود. شاید دیدن این که بعد از مردن و بازگشت دوباره اش به چه موجودی بدل خواهد شد این شجاعت رابه او داد تا این تصمیم را بگیرد. ترس از آسیب زدن به فرزندش. اگر یادتان باشد لوری هم چنین وصیتی به هرشل کرد و از او خواست اگر در هنگام زایمان از دنیا رفت قبل از تبدیل شدنش کارش را تمام کنند.
به شخصه از این تشابهات موضوعی برداشت ضعف و کمبود سوژه نمیکنم. فکر میکنم هدف بیشتر تداعی خاطرات و اضافه کردن بار احساسی به چنین داستانیست.
در کل در این قسمت بازی بازیگران پخته تر از همیشه بود. و فکر میکنم تازه در این قسمت آخر کاراکتر ها برای بازیگرانشان جا افتاده اند. مشخصه هر شخصیتی در این قسمت نمود بیشتری پیدا کرد. و در کل تازه شخصیت ها به ثبات رسیدند. بر خوبیست چرا که برای فصل دوم سردرگمی که در این فصل برای بازیگران شاهد بودیم نخواهیم دید. و احتمالا تمرکز داستان بیشتر بر روی داستان است تا رنگ و جلا دادن به شخصیت ها.
فکر میکنم بهترین بازیگر این فصل, بازیگر نقش نیک بود. او از قسمت اول در اوج بود و تا قسمت آخر بازی پیوسته تری از او دیدیم. به مراتب بیشتر از بقیه.
بهترین شخصیت پردازی و تغییر کاراکتر را مدیسون داشت. اجرای بازیگر گرچه در قسمت های اول کمی ضعیف بود ولی در ۳ قسمت پایانی بازی به مراتب بهتری از ۳ قسمت اول از او شاهد بودیم.
امیدوارم فصل دوم قدرتمند تر از فصل اول ظاهر شود. هم از لحاظ اجرای بازیگران و هم از لحاظ داستانی.
فصل دوم طبق اخباری که پخش شده تابستان سال آینده و در ۱۵ قسمت پخش خواهد شد.
ممنونم که با من در طول این فصل همراه بودید و نظراتتون رو با من و بقیه دوستان در میون گذاشتید.
ممنون از توجهتون.
به امید نقد و بحث هایی داغ تر برای سریال اصلی! :)