درود دوستان.

این هفته قسمت یازدهم را با هم تماشا کردیم.

ورود دوست داشتنی مسیح و کل کل هایش با دریل. نفوذش به الکساندریا و حالا . . . همه میدانند که او در الکساندریاست و نگهبانش را پیچانده.

 

اما در ابتدا ما آبراهام را میبینیم که برای ساشا ، آن داستان معروف شتر را تعریف میکند. داستانی که قبلا هم برای رزیتا تعریف میکرد. گویا این یکی از روش های “مخ زنی” آبراهام است که حداقل روی رزیتا جواب داده و حالا او دارد این روش را روی ساشا امتحان میکند. ظاهرا اما ، ساشا در حال مقاومت در مقابل زده نشدن مخش است. ولی از ظواهر امر چنان بر می آید که آنچنان هم موفق نیست.

 

از طرفی دختر کشاورز ما، شبانه روزش را وقف مزرعه اش کرده . که حالا یا فصلش نیست یا شانس از او روی برگردانده ، همچنان موفق نشده تا محصولی از مزرعه اش دریافت کند.

 

اما مسیح ، که حالا در الکساندریا و خانه ریک برای خودش میچرخد ، از عظمت و امکانات الکساندریا متعجب است (تقریبا) و شاید بشود گفت که برای خودش حساب و کتاب میکند که چگونه و چه وسایلی را با الکساندریا معامله کند. البته این وسط هم ناخواسته چیزی که نباید از دهنش میپرد و به کارل لو میدهد که . . . اِهم اِهم!!!

جالب است ، نه؟

آدم های سال دو هزار و فلان برگشته اند به زمان فنیقی ها و چاره ای جز مبادله کالا به کالا ندارند.

 

در میانه توضیحات مسیح، میشون که هنوز موضع کارل را در قبال همان موضوع “اِهم اِهم” نمیداند ، سعی میکند طوری بنشیند که احیانا با کارل چشم در چشم نشود و ترجیح میدهد که نداند موضع و عکس و العمل کارل چیست!

 

اما حالا مسیح ما ، که نقاط ضعف و قوت الکساندریا را در آورده و مشخص است که خودش اگر رهبر گروهی نباشد ، حداقل مغز متفکر و استراتژیست آنهاست، دانسته هایش را با گرایمزها درمیان میگذارد. گرچه حدس میزند که خودشان هم بدانند که موقعیتشان چیست ، اما ترجیح میدهد که از این توضیحات هم در راستای اعلام حسن نیست و هم به نوعی برتری هوشی استفاده کند.

مسیح ما ، انقدر باهوش است که به جای ریک ، که روی خوش تری دارد ، دریل را خطاب قرار دهد تا سعی کند بلاخره یک جایی نرمشی در او پیدا کند و او را به خودش نزدیک کند.

انقدری از خودشان میگوید که ریک را وسوسه کند تا به سراغ اصل مطلب برود. دامداری و کشاورزی، آن هم در این وضعیت الکساندریا ، مورد چرب و نرمیست.

به خصوص با آن اطمینانی که مسیح راجع به آن حرف میزند. آن هم در قبال سوال مگی که می پرسد :”با گروه های دیگری هم معامله میکنند یا خیر؟”

با آن لبخند خرسندش، با این تفاوت که او همه واقعیت را درباره معاملات دیگرشان نمیگوید.

 

مسیح ما بلاخره ، گرایمزها را راضی میکند تا خانه اش را ببینند. حالا گروه شجاع دلان ما راهی شده اند تا همسایه هایشان را ملاقات کنند.

قبل از راهی شدن ، دنیس وعده غذایی دریل را به او میدهد. گرچه دریل عادت ندارد ، کسی میان وعده در کوله اش بگذارد، اما اصرار دنیس بلاخره او را راضی میکند. وقتی هم که دنیس میگوید که دریل شخصی را به یاد او می آورد ، خود دریل لحظه ای به فکر فرو میرود. آخر او از آن تیپ آدمهایی نیست که در زندگی هر کسی وجود داشته باشد. ممکن است دکتر ما ، آنقدرها هم زندگی ساده ای در گذشته نداشته باشد.

 

شیرین ترین سلام این قسمت ، بای بای کردن جودیث با برادرش است ، قبل از رفتن پدرش!

میشود گفت از شیرین ترین لحظاتی بود که در این دنیا دیدیم. اما بعد از این سلام شیرین ، ریک دیگر باید درباره خودش و میشون با کارل حرف بزند. اما آنچنان هم که فکرش را میکرد سخت پیش نرفت. چون کارل از همان روزی که با او و پدرش به شهری رفتند که اسلحه بیارورند و اتفاقی مورگان را دیدند، از میشون خوشش آمده بود و او را پذیرفته بود. کارل ، خودش هم میداند که میشون چقدر او و خواهرش را دوست دارد. مشخص است که از اینکه او مادر خوانده اش باشد ، ناراحت که نمیشود هیچ! تازه خوشحال هم میشود.

 

حالا ، همه بر کاروانی که در گله واکرها جا مانده بود ، به خانه همسایه میروند تا سلامی بکنند و با هم آشنا شوند و معاملات مرگ و زندگیشان را جوش دهند.

 

در این بین ، خبرهای خوبی از سمت خانه همسایه به گوش نمیرسد. ماشین چپ شده و آدمهای مرده ، گروه و به خصوص مسیح را آشفته میکند. فکر اینکه همه این ماجراها تله باشد تا الکساندریا را بی دفاع کنند و جنگجو ها را یک جا سر به نیست کنند ، گرایمزها را تا جایی آشفته میکند که حاضرند خودشان را به خطر بیندازند تا درستی حدسشان یا خلافش ثابت شود. و حتی مگی حاضر است بی درنگ مغز مسیح را کف خیابان بریزد.

 

تنها چند دقیقه بعد ، صداقت مسیح ثابت میشود و دوستانش پیدا میشوند. دوستانی که به نظر نمیرسد از دست واکرها آن طور پنهان شده باشند.

 

در راه، مگی و گلن متوجه میشوند که شانسشان زده و همسفرشان که اتفاقا جانش را هم مدیون گلن است ، یک متخصص زنان است و میتواند پزشک مگی در دوران بارداریش باشد. گلنی که برای لوری ویتامین های قبل از بارداری می آورد ، حالا خودش پدر شده و زمانه چرخیده و یک متخصص زنان و زایمان میشود پزشک خصوصی همسر و فرزندش.

اما هم صحبتی با یک پزشک تنها اتفاق سفرشان نیست.

یک بار نشد ریک پشت فرمان بنشیند و یک حادثه ای رخ ندهد یا ماشین یک بلایی سرش نیاید. آن از وقتی که در اتوبان بودند ، آن هم وقتی که خودش تنها در کاروان بود و ماشین را به خاطر گرگها سوراخ سوراخ کرد ، این هم این بار که کاروان را انداخته در یک چاله!!!!!

اما به هر حا مشکل خاصی نیست ، چون آنها به “تپه بالا” ، به خانه مسیح ، رسیده اند.

 

گرچه کمی نگهبانان از دیدن این غریبه های برای ما آشنا، عصبی اند اما در نهایت با وساطت مسیح دروازه ها را روی این میهمانان ناخوانده ، باز میکنند. و ما تپه بالا را برای اولین بار میبینیم. نسخه کوچک شده یک روستای آمریکایی ، که با آن موسیقی Country روی تصاویر، برایمان دهکده های تگزاسی فیلم های وسترن را تداعی میکند. در انتهای آن هم ، خانه ای مجلل را میبینیم. درست همان طور که در فیلم های وسترن ، خانه کلانترها یا شهردارها را دیده ایم. خانه هایی که همه به آدمهای درونش اطمینان دارند ، اما در اواسط فیلم متوجه میشویم که کلانتر و شهردار ، با گانگسترها متحد شده اند برای چپاول ملت ، و یا با آنها کنار آمده اند و به آنها باج میدهند و یا قراردادهای کثیف و غیرقانونی میبندند.

داخل خانه هم به اندازه بیرونش مجلل است. با آن دو فرش ایرانی که زینت بخش خانه هستند. صاحب خانه یا همان رئیس هم به اندازه خانه شیک و پیک است و انتظار دارد که مهمانانش هم با رسم و رسوم او پیش بروند و خانه به این زیبایی را با گرد راهشان کثیف نکنند.

البته ریک هم تلاش میکند تا مشتش را روانه چانه رئیس نکند و به جایش به دنبال مسیح برود تا خودش را تمیز کند.

بماند که این کار برای دریل سخت تر از هر کس دیگریست.

در این بین ، در طی یک مکالمه کوتاه ، ریک ، مگی را به عنوان سخنگوی الکساندریا برای معاملات و مبادلات انتخاب میکند. میشود گفت یک جورهایی در حال بسط دادن به سرمایه گذاری دیانا روی مگیست.

 

بر خلاف آن چیزی که همه فکر میکنیم، آبراهام شدیدا به فکر سر و سامان گرفتن است و هم صحبت و مشاوری بهتر از دریل که به نوعی شبیه خود اوست پیدا نمیکند. دریل و آبراهام ، هر دو مردانی سخت و قدرتمند هستند. هر دو محافظ ، و ساخته شده اند برای کارهای سخت! اما یکی را ارتش ساخته و آن دیگری را زندگی اینطور بار آورده.

جالب تر اینکه از نظر ما ، دریل هنوز بچه است و بهش نمی آید که بخواهد سر و سامان بگیرد و شوهر کسی باشد و دور از ذهن تر اینکه پدر کسی باشد. به شخصه هر بار که به دریل نگاه میکنم پسر بچه بزرگی را میبینم که هنوز مغموم بی مادری اش و خانواده بی مسئولیتش است. حتی او با کارول هم مثل خواهرش رفتار میکند نه مثل عشقش.

اینکه آبراهام ، دریل را برای در میان گذاشتن این مدل افکارش انتخاب کرده هم در نوع خودش جالب است.

مشخصا آبراهام ، در دو راهی بین ساشا و رزیتا باقی مانده. هر چند به عنوان یک زن ، اگر حالا که ساشا را به رزیتا ترجیح میدهد ، بمیرد هم اهمیت نمیدهم.

 

اما گریگوری، به نظر مردی مغرور میرسد که خیلی هم به دستاوردش _تپه بالا_ مغرور و مفتخر است. او مگی و گروهش را فقط گروهی بدبخت میبیند که از شانس خوب توانسته اند مقدار زیادی اسلحه جمع کنند اما عرضه پرورش و یافت غذا ندارند.و او میتواند بهشان لطف کند و در اختیارشان غذا بگذارد و در عوض اسلحه بگیرد. انگار طلا میدهد و خاک میگیرد. اگر گذر گرگها به تپه اش افتاده بود هرگز اینگونه رفتار نمیکرد. آن هم با این وضعیتی که حتی یک گلوله هم ندارند. از نظر “گرگ” گرایمزها فقط یک دسته مفت خور خوش شانسند که باید در ازای غذا باید برای تپه بالا کارگری کنند. اما خیلی طول نمیکشد که نظرش تغییر کند. البته قبل از اینکه چاقو در شکمش فرو رود ، به طرز خیلی جالب و شیرینی به خودش هم دروغ میگفت که نیازی به چیزی ندارند و حالشان خوب است! اما مگی باور نکن . . . چرا که آنها با بد دردسری طرف هستند و هنوز خودشان باور نکرده اند.

حتی مسیح هم فکر میکند که نداشتن مهمات مسئله خاصی نیست! انگار نه انگار که یک نفر عین عزرائیل بالای سرشان است و هر لحظه ممکن است هوس کند و آنها را قتل عام کند.

اگر همان موقع ، اعضای گروه مسیح ، سر نرسیده بودند شاید هیچ وقت معامله گرایمزها و بالایی ها به این صورت جوش نمیخورد و به وقت دیگری موکول میشد. اما وقتی نام “نگان” را به عنوان قاتل اعضای گروه بالایی ها میشنویم، انگار که یک سطل آب سرد روی سرمان ریخته باشند ، خشکمان میزند که ای وای!!!! نگان و سایه مرگش از آنچه فکر میکنیم به گرایمزها نزدیک ترند.

تنها اسم نحسش کافیست تا جنگی تمام عیار رخ دهد. مثل یک طلسم نفرینی که برای نابودی آبادی ها خوانده میشود. در عرض چند ثانیه ، و رساندن پیام “نگان” ، محوطه تپه بالا به محل درگیری و کشت و کشتار تبدیل میشود.

در این بین فقط آبراهام است که انقدر فکرش پیش مسائل رمانتیکش است که نمیتواند آن دست مردک را از روی گلوی خودش باز کند ولی دریل ، مثل فرشته نجات سر میرسد و دست مهاجم را میشکند. و بعد هم که ریک به آب خوردنی “ایتان” را میکشد. ریک در اینجا ، بعد از ریخته شدن خون شاهرگ ایتان، شباهت عجیبی به به قسمت آخر فصل چهارم ، بعد از پاره کردن گلوی آن کماندار با دندانش پیدا کرده. همان کت ، همان ته ریش ، همان صورت تا نیمه غرق در خون.

منتها آن دفعه چه حالی داشت ، و این دفعه چه حالی!

دفعه قبلی از شوک کاری کرده بود تا صبح کنار جاده زمین گیر شده بود و دست هایش میلرزید. این بار اما، طوری میگوید :”چیه؟” که انگار یک سوسک کشته نه یک آدم!

 

با این اتفاق میشود که گفت “کلا” آینده اعضای گرایمزها عوض شد. هر اتفاقی که در آینده بیفتد، بین گرایمزها و نگان ، ریشه اش در اتفاقات امروز است. گرچه ممکن بود ، دیر یا زود نگان و گروهش ، خودشان الکساندریا را پیدا کنند، اما در حال حاضر ، این گرایمزها هستند که دست در لانه زنبور میکنند و شیر را از خواب نازش بیرون میکشند.

گرایمزها با تکیه بر گذشته شان، درگیری و کشتن و شکست کسانی مثل فرماندار، گرگها ، ترمینوسی ها ، کماندارها ، مزاحمان کافه و هر کسی که سر راهشان قرار گرفت و امنیتشان را تهدید کرد ، به این اعتماد به نفس رسیده اند که از پس هر کسی بر می آیند. شاید درست فکر کنند ، اما اینکه فکر کنند بدون هیچ تلفاتی جنگ با نگان را خواهند برد ، اشتباه محض و غرور کاذب است. به خصوص با آن نیمچه برخوردی که دریل و آبراهام و ساشا با آنها داشته اند و میدانند با گروهی تا دندان مسلح طرفند که “شاید” بشود با آر.پی . جی و بی هوا متوقفشان کرد. آن هم تازه وقتی که هنوز معلوم نیست ، دقیقا چند نفرند. طبق گفته مسیح ، آنها حتی گروه های ۲۰ نفری هم از “ناجیان” دیده اند. مردانی که باج میگیرند تا نکشند.

ریک و به خصوص دریل، باید در نظرداشته باشند که اینکه الکساندریایی ها ، با شمشیر و قمه ، جلوی چنگ و دندان پوسیده واکرها را که تازه سلاح گرم ندارند و نقشه نمیکشند گرفته اند ، دلیل نمیشود که آنها جنگجویانی باشند که بتوانند در یک جنگ تمام عیار شرکت کنند و در مقابل ناجیان مسلح و زیرک مقاومت کنند.

نقشه ای هم که در قبال فرماندار پیاده کردند هم در مقابل ناجیان پاسخگو نیست. چون اولا فرماندار بود که در محل جنگ غریبه بود. و گلن و مگی ، به تمام نقاط کور زندان مسلط بودند. اما اینبار آنها قصد دارند تا خودشان به پایگاه نگان حمله کنند. با تعداد نفرات کمتر، و عدم شناسایی پایگاه نگان،تعداد افرادش و اسلحه خانه اش!

تازه اگر هم یکی از افراد سعی کند تا آنچه را که از پایگاه نگان دیده را توضیح دهد ، بعید میدانم آنقدر کامل باشد که برای حمله مناسب باشد.هر چه باشد ، نگان که او را دعوت نمیکند تا بیاید و کل پایگاهش را نشانش دهد.

بیشتر به عملیات خود کشی میماند ، تا عملیات نابودگرانه!

با توجه به اینکه خود دریل پیشنهاد حمله را داد ، احتمال اینکه از تصمیم امروزش بد چوب بخورد میرود. فقط خدا کند که این چوب خوردن به جانش نباشد. اینکه او اینطور اصرار میکند ، بعید نیست که حقه کثیف کارگردان باشد تا ما را دق مرگ کند و آه از نهادمان بر بیاورد که خود دریل ، به دنبال عزرائیلش رفته. این وسط فقط مگیست  که واقع بینانه به قضایا نگاه میکند و میداند که این ماجرا برایشان گران تمام میشود.

 

تنها بخش مثبت کل این ماجرا، پیش پرداخت تپه بالا به الکساندریا بود. نیمی از غذاها و محصولات و البته نگاه اول به فرزند مگی و گلن.

باید دید تمام این پیش پرداخت ها ، ارزش جان گرایمزها را دارد یا خیر؟