درست زمانی که فکر میکردیم خطر آن دوست بی سیمی آلیشیا رفع شده و پناه اجباریشان به ساحل ، آنها را پیچانده، آنها به غافلگیرانه ترین شکل ممکن خودشان را به داخل ابیگل انداختند. در هیئت زن و مرد و همراهی که چیزی نمانده تا میزبان نوزادی در یک قایق بادی باشند. آن هم وقتی که کریس و اوفیلیا در حال نگهبانی بودند. یعنی کسانی که از همه دل رحم تر هستند نسبت به غریبه ها.

الیشیا از روی صدای جک، او را میشناسد و زمانی نمیگذرد که ماناواها اسیر مهاجمان نیمه مهربانشان هستند. مردمانی که مشخصا مثل خیلی از گروه های دیگر ، در این شرایط گیر هم افتاده اند. با سردسته ای مثل فرماندار خودمان . اما هنوز ملیح تر و مهربان تر است. هنوز صابون یک آخرالزمان تمام عیار به تنش نخورده.

این در حالیست که نیک به خواسته استرندر ، شنا کنان تا ساحل رفته تا رفیق قدیمی و البته کمی مورد دار استرندر را پیدا کند. رفیقی که حتی در این آخرالزمان زندگی تجملی اش را حفظ کرده و برو و بیای خودش را دارد. البته باید دید که این زندگی تجملی تا چه حد دوام می آورد. آن هم وقتی خود استرندر به لطف مهاجمان آبی، در حال غرق شدن است و چیزی نمانده تا از سردی آب بیهوش شود.

 

به لطف پیشکار آقای ابیگل یا همان دوست مورد دار استرندر ، مهاجمان قبل از اینکه بفهمند چه بر سرشان آمد ، یکی پس از دیگری قلع و قمع میشوند.

 

اما حالا ماناواها دو نگرانی اصلی دارند، یکی مقصدی که حالا مشخص شده آن قدری که فکر میکردند “هلو برو توی گلو” نیست و اما و اگرهای زیادی دارد.

دیگری آلیشیا و تراویس که حالا اسیر کانر هستند. رئیسی که هنوز نمیداند ۳ نفر از افرادش در آن قایق کشته شدند و هنوز مشخص نیست که بیا مرگ افرادش چگونه کنار بیاید!