حتی با وجود آن همه تلفات جبران ناپذیر و سنگین، با وجود ناامیدی ریک از نجات از دست ناجیان، با وجود خرد شدن عزت و اعتماد به نفس ریک، هنوز اما، میشون امیدوار است. او در تلاش است تا با تمرین دادن خودش، بتواند شرایط را برای روزی که فرصت شلیک به جمجمه نگان را می یابد ، آماده کند.

گرچه ظاهرا، حالا آماده نیست و بهای تمرینش ، جان یک آهوی از همه جا بی خبر بود که از قضا ، دشمن آن را با خود برد تا زهرمار کند، اما آماده خواهد شد!!!

میشون، جنگجوی نبرد تن به تن است. مرده و زنده ، فرقی نمیکند. او میتواند خودش را آماده کند و به سطح جنگ فعلی برساند.

 

اما بقیه ساکنین الکساندریا، هر کدام به زعم خود در تلاشند تا چیزی را آماده کنند تا به ناجیان پیشکش کنند، تا حداقل کمی از تلفات احتمالی بکاهند.

همه خودشان را برای یک هفته بعد آماده میکنند، اما بی خبر از اینکه دشمنشان پایبند به اصل غافلگیریست تا از هر توطئه یا سوءقصد احتمالی جلوگیری کند. و خب، عجیب نیست که او ، گروگان سر سختش را هم با خودش آورده تا از او به عنوان اهرم فشار استفاده کند ، آن هم وقتی که بیرون از دروازه های الکساندریا ، وقتی ریک با دریل چشم در چشم میشود، دریل با نگاهش سعی میکند که به او بفهماند که خوب است، و جای کبودی ها جدی نیست، مشکلی نیست!

 

نگان، بیش از یک رهبر ، یک روانشناس و یک شکنجه گر روانیست! او، بیشتر ، اهدافش را از طریق تحقیر و شکنجه روانی پیش میبرد. او، طعمه اش را به آرامی زجرکش میکند. با آوردن دریل به عنوان خدمتکار و اینکه اجازه ندهد کسی به او نگاه کند یا با او حرف بزند ، با وادار کردن ریک به نگه داشتن لوسیل! با حرفهای نامربوط به مگی زدن، حتی با وجود اینکه گمان میکند او مرده است، با لبخند شیرین و نفرت انگیز روی لبش از لحظه ورود تا خروجش !

 

در بین همه آن هرج و مرج و غارت ، دوایت همچنان به این فکر است که خودش را به زور به شکل قهرمانش که حالا اسیرش است دربیاورد، و برای اینکار ، رزیتا و اسپنسر را به دنبال موتور دریل میفرستد؛ البته دست خالی !!! و برای اینکه مطمئن شود تا آنها دست پر باز میگردند، کلاه رزیتا را گرو میگیرد.

 

ناجیان مثل بختک به جان الکساندریا افتاده اند و دار و ندار مردمش را میبرند. بدون اینکه کاری از دست کسی بر بیاید! البته به جز کارل که هنوز برایش سخت است که بپذیرد که گرچه سلحشور و آزاده اند، اما آزاد نیستند. او هنوز با همان صلابت شب رویارویی چشم در چشم نگان میدوزد، بدون اینکه توجه کند که صورت پدرش از فرط اضطراب و دلنگرانی برای او، خیس عرق شده.

 

این گردش الکساندریایی ، هر چه بود، حداقل این حسن را داشت که فیلمی از گذشته نه چندان دور ریک به نگان نشان دهد، تا روزی که نگان جلوی ریک زانو میزند به یاد ریک خفن ریشو بیفتد و یادش بیفتد که هر چه که امروز کرده، فقط حکم قصاص سنگین تری برای خودش بریده.

اما امروزِ کذایی، نگان بر اسب غرورش می تازد. بارها و بارها ، ریک را دیده ایم که اگر دشمن در تیررسش باشد، بدون لحظه ای تردید ، هر چه قدر هم سخت باشد، او را میکشد. نمونه اش قتل شین ، رئیس زندانیان یا غریبه های داخل کافه نزدیک مزرعه هرشل! اما امروزِ کذایی، ریک هر چه کرد، نتوانست لوسیل را بلند کند و همان طور که نگان بی هوا بر سر گلن کوبید، بر سرش بکوبد تا هم خودش را خلاص کند هم انتقام گلن و آبراهام را بگیرد.  گرچه ناممکن بود که اینکار را بکند، چون با آن همه افراد نگان ، حتی اگر در خوشبینانه ترین حالت میتوانستند نیمی از اهالی الکساندریا خودشان را به اسلحه خانه برسانند و مسلح شوند تا بقیه ناجیان را در پی رهبرشان بفرستند، باز هم نیمی از الکساندریایی ها قتل عام میشدند.

اما فعلا در الکساندریا، نمایش “دعا برای رفتگان” روی پرده است.  نمایشی که کنار قبر گلن و آبراهام و قبر خالیه مگی اجرا میشود. گرچه هنوز مشخص نیست که چرا باید حضور مگی مخفی بماند و آیا این فقط بهانه است تا قبری خالی مگی ، بتواند اسلحه خانه کوچکی برای روز مبادا باشد ؟

هر چه هست که فعلا بهانه را از نگان میگیرد تا بیش از این با روح و روان و قلب شکسته گرایمزها بازی نکند.

 

اما، هر چه امروز بر الکساندریا گذشت، اگر بگوییم جبر روزگار بوده، بی راه نگفته ایم. ولی، دسته گل اسلحه خانه و تحویل تمام و کمال اسلحه ها به نگان، دیگر از بی تجربگی خود الکساندریایی ها و  بیش از همه ، خود ریک بود.

حتی میشود گفت ریک، تا حدی هم حماقت به خرج داد. او باید در این چند روز گذشته، بیشتر میجنبید و حداقل نیمی از اسلحه خانه را پنهان میکرد ولیست آنجا را هم یا نابود میکرد و یا به موجودی اسلحه خانه تغییر میداد.

بی سلاح ماندن و بی دفاع ماندن الکساندریا، مقصر مستقیمش ، خود مردمش هستند. آن هم با آن نمایش وحشتی که نگان به خاطر دو اسلحه کمری کوچک، به راه انداخت. به خصوص اینکه خود اولیویا عنوان میکند که حدس میزده گذر نگان و گروهش به اسلحه خانه بیفتد؛ با وجود این هیچ نقشه پشتیبانی نداشته و تمام آن نمایشگاه با شکوه و پر و پیمان را در معرض نمایش به ناجیان میگذارد.

 

ریک، مرد روزهای سخت ما، حالا اعتماد به نفسش را از دست داده.تمام آن به در و دیوار زدن ها در دفتر در خانه اسپنسر و در گفتگو با میشون، فقط برای این بود که به ما نشان دهد تا چه حد خودش را باخته.  او باور کرده که قافیه را باخته. شاید به خاطر از دست دادن دست چپ و اسیر شدن دست راستش باشد. شاید هم هیبت دشمن، او را گرفته. تا حدی اعتماد به نفسش را از دست داده و آب را از سر خودش ، گذشته میداند که پیش میشون اعتراف میکند که میداند که جودیث دختر شین است، گرچه به ظاهر این فقط یادآوری به خودش بود که برای زنده ماندن باید چه چیزهایی را پذیرفت ، و همینطور درسی به میشون بود که او هم بتواند با این قضایا کنار بیاید، اما گمان میکنم،همه آن حرفها و اعتراف ها، نه به دلیل نزدیکی اش به میشون ، بلکه به دلیل شکسته شدن غرور ریک بود؛ او به زمان نیاز دارد تا این تحقیرها را فراموش کند، یا توهین هایی از قبیل جملات آخر نگان به او را هضم کند تا دوباره خودش شود و اینگونه، به دور از چشم بقیه، اشک از گوشه چشمش پاک نکند، اینگونه در بحث با میشون صدایش از سر استیصال نلرزد، شاید هم به یک فشار از درون جامعه خودش نیاز دارد. مثل حرفهای اسپنسر به او، که با وجود ضعف خودش ، سعی در تحقیر و زخم زبان زدن به ریک دارد. در حدی که خوی وحشی ریک را باز، بیدار کند و خونش را به جوش بیاورد. شاید هم به کسی مثل گابریل نیاز دارد تا با دوستی خالصانه اش، دوباره عزت نفس را به او برگرداند و او را در جایگاه ریک همیشه جنگو و همیشه برنده برگرداند.

 

برای ریک، هرچه قدر که امروز سخت گذشت، با نماندن دریل و نخواستن خود دریل و سکوتش، اوضاع سخت تر هم شد. وقتی، ریک مودبانه از نگان خواست تا اجازه دهد تا دریل پیششان بماند و نگان قبول نکرد، برای لحظه ای ناامیدی در همه وجود ریک فریاد میکشید. نگاهش به نگان میگفت که هرچه خواستی کردی، هر چه خواستی کردم و خواهم کرد، حداقل جان این یکی را به من ببخش. اما در نهایت، این انتخاب خود دریل بود که نماند. شاید با تصور این که به خاطر مشتی که حواله چانه نگان کرد، هم گلن را به کشتن داد و هم باعث مرگ مگی شده، ماندن در انجا برایش سخت تر از اسیر بودن در دربار نگان است. گرچه وقت رفتن، نگاه هردویشان، نگاه هر دو برادر،وقتی دیگری نمیدید،  هنوز در پی یکدیگر بود. و خداحافظی اخرشان هم ، نگاه های خیره شان به همدیگر بود و چند قدمی که ریک به دنبال ، برادرش برداشت.

“رحم به گمراهان، انتقام برای چپاولگران”

نگاه آخر ریک به این جملات که بیرون دیوارهای الکساندریا نقش بسته، آیا میتواند نشان دهنده این باشد که ریک در شُرُفِ تبدیل به فاعل این جملات است؟

میشود منظور از گمراه، دوایت باشد که در جوّ بارگاه نگان گیر کرده ! چپاول گر هم که اظهرمن الشمس است و فقط باید منتظر بود تا عاقبت نگان را دید.

نگان، نیازی به وسایل ریک ندارد. فقط میخواهد که او و مردمش چیزی نداشته باشند. او نیاز ندارد تشک های الکساندریا را به بارگاهش ببرد، با خیال راحت آنها را آتش میزند و به قول معروفریال سگ خورشان میکند. این کار را میکند تا روحیه گروه را بیش از قبل نابود کند.

اما، حالا که فعلا ریک، کنار نشسته و تسلیم شده، کارل، میشون و رزیتا، همچنان ثابت قدم و امیدوارند تا بتوانند از زیر یوغ نگان بیرون بیایند و از خشمشان و روح عزیزان از دست رفته شان کمک میگیرند.