سلام دوستان. قسمت چهاردهم فصل ششم را هم با همدیگر تماشا کردیم.
در ابتدا انگار یک روز عادی و خوب برای الکساندریاست. البته اینطور به نظر میرسد که که الکساندریا فصلی آرام و نیمه گرم را پشت سر میگذارد. نه خبری از دشمن هست ، نه واکری! نه مرگ و میری، و ظاهرا هم معاملات با تپه بالا برقرار است و دو همسایه روزهای آرامی را میگذرانند.
قفسه های غذا و سبزیجات لب به لب پر هستند. دریاچه بازسازی شده.کشیش و دانشمند ما هم دیگر آماده به کارند. کارول در ایوان خانه توبین ، ریلکس میکند. مورگان ندامتگاهش را تکمیل میکند.

اما کمی بعد ، قفسه ها کمی خالی شده اند.رزیتا در پروسه فراموش کردن آبراهام است و با اسپنسر گرم گرفته. و دریل هم بلاخره فرصت کرده تا نگاهی به موتورش بیندازد و در ضمن فرصتی پیش می آید تا با کارول هم گفتگویی داشته باشد. یادآوری اینکه چه طور موتور را از دست داده و توسط چه کسانی و چگونه آن را پس گرفته ، بد نیست ، چون کمتر از چند روز بعد ، دریل ملاقات مهمی با یک دزد خائن دارد.
در پایان مکالمه شان ، بلاخره دریل ریسک میکند و از کارول میپرسد که افراد نگان با آنها چه کرده اند؟ پاسخ کارول ، دریل را متوجه حال ناخوش کارول میکند. اینکه آنها کاری با مگی و کارول نکردند ولی با این حال کشته شدند. آن هم به فجیع ترین شکل های ممکن.

باز هم کمی جلوتر میرویم. ساخت زندان کاملا تمام شده. کم کم دوباره مشکل غذا هم بوجود می آید و الکساندریا باید به زودی خودش را برای معامله ای دیگر آماده کند. اما امروز ، روزی بی حادثه نیست.

کم کم فصل باران و سرما هم از راه رسیده و ممکن است بیرون رفتن را کمی سخت کند.
دنیس اصرار دارد تا به همراه دریل و رزیتا ، به دنبال دارو برود. ایده بدی نیست. تپه بالایی ها گرچه آدم های بدی نیستند ، اما در این دوره و زمانه ، هر چه کمتر به دیگران بدهکار باشی ، بهتر است. ایده بد آن است که خود دنیس هم همراهشان بیاید.
در راه ، وقتی جاده مسدود میشود، آنها دو مسیر برای رفتن دارند. جاده و خط راه آهن.
دریل با توجه به تجربه ای که در گذشته دارد ، درباره دنبال کردن خط آهن که به ترمینوس ختم شد ، ترجیح میدهد دیگر این خاطره را برای خودش زنده نکند. همه ما دیگر میدانیم که در خط راه آهن ، هیچ اتفاق خوبی نمی افتد. البته به نظر من، اگر کلا بی خیال آن کوله نارنجی غنیمتی از مسافر کنار جاده شوند ، بهتر است. چرا که این کوله بیشتر نفرین شده به نظر میرسد. هر جا این کوله را همراهشان داشتند، یک بلایی بر سر کسی آمد و یکی از افرادشان را از دست دادند، یا اتفاق بدی برایشان افتاد.

بلاخره به داروخانه میرسند. مشخص است که قبلا فردی یا افرادی در این داروخانه پناه گرفته بودند. نظر به اینکه در داروخانه همچنان قفل بود، بعید نیست ، داخلش همچنان دردسری مانده باشد.

در سویی دیگر ، ولی نه آنچنان دور از گروه دریل، یوجین و آبراهام، به خواست یوجین به کارگاهی آمده اند تا یوجین شرایط را بررسی کند و ببیند که میتواند در این کارگاه گلوله بسازد یا خیر؟
خیلی ها از همان لحظه ای که یوجین را دیدند ، از او خوششان نیامد و از نظرشان یوجین فقط یک سر بار بود ، اما معتقدم که در این دنیای آخرالزمانی چیزی که حتی بیشتر از سلاح ، ضروریست و میتواند آدم را زنده نگه دارد ، ذهن خلاق و باهوش است. که یوجین ، این توانایی ها را در حد اعلا دارد. با ساخت گلوله ، هم از دردسرصرفه جویی فشنگ و به دنبال آن گشتن راحت میشوند ، و هم میتوانند معاملاتشان با تپه بالا را تا زمان توافق دو طرف به راحتی ادامه دهند.

در داروخانه، حالا دنیس نقش اصلی را بازی میکند. اینکه داستان این قسمت حول محور دنیس میچرخد ، خبر از این میدهد که یا قرار است دنیس چرخشی ۱۸۰ درجه ای داشته باشد و تبدیل به یک ابر قهرمان شود و یا قرار است تکلیف زندگیش در این قسمت روشن شود.
با برداشتن پلاک “دنیز” ، دیگر کم کم متوجه میشویم که قرار است از گذشته دنیس بیشتر بفهمیم. اینکه برادری دوقلو داشته و دریل او را به یاد برادرش می اندازد. برادری که تا حد زیادی دریل را به یاد مرل می اندازد.
خود دریل هم میداند که به دنیس حس امنیت میدهد. برای همین هم بعد از دسته گل دنیس در داروخانه و شکستن آن گلدان کریستال ، سعی میکند به او دلداری دهد که فدای سرت که گلدان شکست ، عوضش خوب شد که این جا را پیدا کردیم.
در این بین ، دریل برای اینکه دل رزیتا را هم به دست بیاورد ، در راه برگشت ، از مسیر خط آهن باز میگردد. هرگز فکرش را هم نمیکرد ، که این انتخاب راه باعث چنین فاجعه و ملاقاتی شود و باعث شود که در انتهای روز چنان عذاب وجدانی بگیرد.

پیاده روی این سه نفر روی خط آهن ، با آن موسیقی و نوای آرام پیانو ، که انگار میخواهد بگوید این هم از امروز این بچه ها، زندگیشان را میگذرانند، در ذهن ما تداعی میکند که چه اپیزود آرامی بود ، البته تا به اینجا!!
تا اینکه دنیس تصمیم میگیرد ، تا سری به ماشین های کنار جاده بزند. گرچه از پس آن واکر داخل ماشین ، نسبتا و با ارفاق خوب بر آمد، و دست آخر هم خودش برای تارا نوشابه پیدا کرد، اما متاسفانه فرصت نمیکند تا قضایای امروز را برای تارا تعریف کند.

همه ما دیگر میدانیم که در خط راه آهن ، هیچ اتفاق خوبی نمی افتد.
درست است؟
سخنرانی پر طمطراق دنیس درباره زندگی و سرنوشتش، اینکه دریل برایش مثل برادرش است و تنهایی رزیتا را میفهمد، میتوانست نقطه تحول این کاراکتر باشد ، اما رسم دنیای آخرالزمان اینگونه نیست.
در وسط این سخنرانی ، پخش را متوقف کردم و به خواهرم گفتم که نمیدانم چرا همش احساس میکنم الان مغزش منفجر میشود ، و بعد دوباره پخش را شروع کردم ، کمتر از ۳ ثانیه بعد ، . . . پووووف!!!
یکی از تیرهای دریل که معمولا جان خودی ها را نجات میداد ، از سر و کاسه چشم دنیس سر در آورد، تیری که هدفش دریل بود اما خطا رفت. دنیس در برابر دریل و رزیتای متحیر ، آخرین کلماتش را به طور ناخودآگاه به زبان می آورد.
چند ثانیه بعد ، مهاجمان، خودشان را نشان میدهند و چهره آشنای آن خروس لاری ( به قول پوم خودمان) که حالا با یادگاری نگان روی صورتش ، نفرت انگیز تر هم شده نمایان میشود. چهره ای که خون دریل را به جوش می آورد. دریلی که میخواست آنها را جزو خانواده خودش کند ، دریلی که این مرد به او خیانت کرد و قصد جانش را داشت ، حالا بدتر از همه با کمان خودش ، دوستش را جلوی چشمش کشت!! حالا یک گروگان هم دارد. مغز متفکر و خلاق گرایمزها، یوجین!

حالا او که دوباره به دار و دسته اربابش پیوسته ، مثل همان گروه T تصمیم دارد تا دریل و رزیتا را تا خانه شان همراهی کند و همان معامله ای را با آنها بکند که سایر اعضایشان با تپه بالایی ها داشته اند.
به نوعی هم بدترین و هم بهترین بخش این رویارویی این است که حالا میدانند تمام آن بگیرو ببندهای شب حمله به پایگاه نگان ، برای هیچ و پوچ بود ، چون هنوز نگان زنده است که باقی مانده های گروهش را متحد نگه دارد، و هنوز افرادی برایش مانده ، گروهی که انگار تمامی ندارند. هر چه میکشی مثل قارچ سمی ، باز هم هستند. اما خوبیش این است که اگر از این مهلکه جان سالم به در ببرند و به الکساندریا برسند ، به حالت آماده باش در می آیند و ناجیان نمیتوانند مثل گرگها ، یک دفعه بر سرشان نازل شوند.

اما در جنگ امروز و در خط آهن ، این یوجین است که با آن حرکت خیلیییییی متفاوتش:| فرصت حمله و آتش گشودن به روی “دوایت” _ دیگر مطمئن شدیم که اسم نحسش دوایت است_ و گروهش را فراهم میکند.

در پایان این درگیری، کمان دریل ، که انگار بی قرار صاحبش بود ، به او بازمیگردد. اما دوایت و بعضی افراد گروهش موفق به فرار میشوند. با توجه به اینکه یوجین تیر خورده و جنازه ای که روی دستشان مانده ، دریل نمیتواند آنها را تعقیب کند. که چه بهتر ، چرا که آنها ، او را مستقیم پیش نگان میبردند.

مرگ غیر منتظره دنیس ، خیلی ها را به خودشان آورد. از جمله ساشا و آبراهام. اینکه ممکن است هر لحظه دیگری نباشد ، به آبراهام جرات داد تا پیگیر ساشا شود و باعث شد تا ساشا نسبت به آبراهام ، نرمش بیشتری نشان دهد.
اگر تا به حال شک داشتم که قربانی قسمت آخر نگان ، آبراهام است ، با این دیالوگ آبراهام که میگوید :” ممکنه اینجا ۳۰ سال زمان داشته باشیم.” دیگر مطمئن شدم که آبراهام مهمان یکی دو قسمت دیگر است و بعد هم که نگان می آید و بای بای آبرهام!!!

اما میدانید چه چیزی ما را به شک می اندازد که قربانی نگان چه کسیست؟
نامه خداحافظی کارول!!
اینکه او دیگر تحمل از دست دادن ندارد، حتی نمیتواند با کسی رو در رو خداحافظی کند، اینکه چیزهایی که برای زنده ماندن نیاز دارند و آنها را در اختیار دارند ، دردسری تمام نشدنی برایشان است.
همین حالا که ما نامه کارول را میخوانیم ، در الکساندریا ، معامله ای دیگر در حال انجام است. اسلحه های گران بهایشان را آماده میکنند تا به تپه بالا ببرند تا به جایش غذا بگیرند.
کارول از بودن با مردم بیشتر زجر میکشد تا اینکه دردش تنهایی و تنها ماندن باشد. او وقتی بین مردم است مجبور است برای در امان نگه داشتن کسانی که دوستشان دارد دست به کشتن بزند. مثل کاری که در زندان با دیوید و کارن کرد ، مثل کاری که در ترمینوس کرد، مثل اتفاقاتی که در خانه امن با افراد نگان افتاد!! درست است که ترمینوسی ها و ناجیان دشمن بودند ، اما بلاخره ، زنی که مادر بوده ، مهربان بوده ، نمیتواند چنین اتفاقاتی را برای مدت طولانی تحمل کند.
در زندان ، ریک متوجه قضیه شد و او را تبعید کرد . بعد از ترمینوس ، دیگر ریک به گروه کارول ملحق شد ( طبق گفته خود ریک) اما در کلیسای گابریل ، قبل از حمله ترمینوسی ها ، خود کارول میدانست که چه اتفاقی دارد برایش می افتد. برای همین خواست که بی خبر آن ها را ترک کند. همان شبی که دریل هم متوجه رفتن کارول شد و ماجرا منتهی شد به پیدا کردن بث و اتفاقات بعدش. که اصلا فرصتی برای کارول باقی نگذاشت که آنها را ترک کند. کارول از بعد از ترمینوس متوجه اتفاقی که برایش در حال وقوع بود ، شد.خودش میدانست که چیزی که او را زنده نگه میدارد ، بودنش در گروه است واین همان چیزیست که او را ذره ذره و به کندی میکشد.
حالا که مطمئن است جای رفقایش در الکساندریا امن است ، فرصت را غنیمت شمرده تا لطفی هم در حق خودش بکند و دلش را به دریا بزند وشانسش را در تنهایی امتحان کند.
کسی دنبالش نرود؟ هرگز!!!!
مطئنا دریل وقتی بفهمد ، چه تنها چه با دیگران ، به دنبال کارول خواهد رفت. با توجه به نزدیک بودن محل ملاقاتشان با دوایت به الکساندریا ، چون کل رفت و آمدشان یک روز هم طول نکشید ، و با توجه به اینکه دوایت مسلماً به دنبال کشتن دریل است، بعید نیست که در حین جستجوی دریل برای کارول ، او به چنگ دوایت و گروهش بیفتد و آنها او را تحویل نگان بدهند. زبانم لال البته!!!
اما با توجه به یکی از پوسترهای نیم فصل دوم که مورگان را روی اسب و تنها نشان میداد و این صحنه آخر همین قسمت که مورگان به جای خالی کارول روی ایوان خانه توبین خیره بود ، بعید نیست که او هم همراه دریل به دنبال کارول برود. که خب چه بهتر!!! مورگان شاید کسی را نکشد اما میتواند پشتیبان خوبی برای دریل باشد.
باید منتظر ماند و دید که در این دو قسمت باقی مانده از این فصل ، قهرمان های ما با روحیات جدیدشان چه میکنند؟