بعد از به اسارت گرفته شدن آلیشیا و تراویس ، و کشتن گروگان گیرهای ابیگل، حالا باید با همان اهرم فشار نصفه و نیمه یعنی برادر کانر، معامله ای به بزرگی و اهمیت اعضای خانواده شان انجام دهند. ماناواها در شرایطی هستند که همه چیز برایشان مشکل شده. از زخمی شدن در حد مرگ گروگانشان،  تا ظاهر شدن الکس جلوی چشم تراویس در سلولش، تا حال خراب ویکتور ان قلت آوردن رفیقش برای عبور ماناواها از مرز مکزیک.

بزرگترین مشکل عرشه نشین ها، حالا زخم کاری گروگانشان است که چیزی نمانده جان او را بگیرد و این یعنی کار برای پس گرفتن آلیشیا  و تراویس خیلی سخت میشود. بدتر از آن، بمب ساعتی درون قایق است که هنوز کسی به آن توجه نکرده. کریس ، که این آخرالزمان پر از مرده و خشونت ، عجیب روی او تاثیر گذاشته ، فرصت پیدا میکند تا نقش زندان بان را هم بازی کند. گرچه زندانیش هم بدقلق بود. اما در آخر، کریس در آخر یک گلوله در صورت زندانیش خالی میکند. گرچه میشود حدس زد که زندانی آنقدر روی مخ کریس راه رفته که او در آخر عصبانی شده و به او شلیک کرده. البته اینکه پسری به سن کریس ، انقدر راحت با کشتن کنار می آید جای فکر دارد. هرچند هم که  استارتش با کشتن واکرهای پشت فنس ساحلی باشد یا خلاص کردن مردی که برای مرگ التماس میکند. مهم اینست که کریس با کشتن ، هر چند سخت ، اما خیلی زود کنار آمد. بدتر از آن و در واقع خطرناک تر از آن این است که او مثل آب خوردن در مورد کشتن زندانی اش به مدیسون دروغ گفت. از شواهد کاملا مشخص بود که گروگان کریس، توسط او کشته شده بود.اثری ار تبدیل شدن در جسد او دیده نمیشد. نه چشمهایش روشن شده بود. نه پوستش کبود شده بود. مشخص بود که او در زمانی که تیر خورده بود ، هنوز زنده بوده. بعد هم که جسدش تبدیل شد، دیگر مدیسون مطمئن شد که کریس در مورد اینکه او در حال تبدیل بوده دروغ گفته. گرچه آن لحظه چیزی نگفت و به روی او نیاورد و این را یک اشتباه کودکانه از روی خشم و درماندگی برای نامعلوم بودن وضعیت پدرش میدانست.

حالا که کانر برادرش را زنده میخواهد ، همین جسد متحرکش هم برای زمان خریدن

مبادله ، اگر خوش شانس باشند، کفایت میکند.  گرچه آنها مشکل دیگری هم دارند. جک که ول کن آلیشیا نیست و فکر میکند که جای او پیش کانر و گروهش امن تر است، شده سنگ راه او. بدتر آنکه آلیشیا را وادار کرده تا کاری را بکند که خود او با آلیشیا و خانواده اش کرد. اما به جز این، آنها کسی را در گروه خود دارند که مار زخم خورده ایست از ماناواها. الکس که در قایقی بادی به همراه دوست سر تا پا سوخته اش به دنبال ابیگل می آمد و دست آخر استرندر طناب متصل بین دو قایق را پاره کرد، حالا بعد از ، از دست دادن دوست جوانش، توسط کانر و گروهش نجات داده شده و پی انتقام است.

وقتی در نهایت مبادله انجام میشود و تراویس صحیح و سالم پیش مدیسون برمیگردد. اما کانر تراویس را با دست خودش تحویل میدهد و آلیشیا هم خودش را به آب میزند تا پیش مادرش برگردد، به علاوه از دست دادن گروگان هایش ، او برادر مرده اش را به جای ورژن زنده اش تحویل میگیرد و این میشود پایان تلخ کانر.

صحنه رفتن آلیشیا در قایق به همراه مدیسون و تراویس و نگاه جک به دنبال آلیشیا، تا حدی مخاطب را به یاد پایان فیلم ” پاپیلون” می اندازد. گرچه پاپیلون تنها سفر دریایی اش را شروع کرد ، آن هم نه روی قایق و روی کلکی از  جنس نارگیل ، اما نگاه جک تا حدی یادآور تنهایی و حسرت نگاه ”داستین هافمن” در پایان پاپیلون بود.

با آن خداحافظی سینمایی ، بعید به نظر میرسد که دیگر خبری از جک و الکس بشنویم و آنها را ببینیم.

 

Cliff Curtis as Travis Manawa - Fear The Walking Dead _ Season 2, Episode 05 - Photo Credit: Peter Iovino/AMC

اما بعد از بازگشت به ابیگل، طولی نمیکشد که ماناواها به طور قاچاقی سر از مرز مکزیک در می آورند. گرچه ورود به خلیج مکزیک ، حتی در این دنیای آخرالزمانی ، آن طور که فکر میکردند  ساده نبود و حتی کارگزار استرندر را به کشتن داد. آن هم پسر زنی که با نان های متبرک مسمومش ، یک کلیسا پر از زن و کودک را به کشتن داد.هر چند که همین کار، تام عزیز خودش را هم به کشتن داد. و مسلما او حتی اگر یه ما نشان داده نشود ، در درگیری و کشت و کشتار همان کلیسا زخمی شده و گاز گرفته شده. به هر حال اسلحه است دیگر. شوخی سرش نمیشود و با کسی هم تعارف ندارد. در لحظات آخر اما، کارگزار استرندر ، چیزی شبیه به یادگاری یا دکمه یا پلاک به اوفیلیا میدهد که دنیل آن را میگیرد و به اقیانوس می اندازد. پلاکی شبیه به جغد که کمی بعد در عبادتگاه خانگی تام ابیگل نسخه بزرگتر آن را به صورت حکاکی و نوعی معرق در درخت عبادتگاه خانه امنش در مکزیک دارد. همه ما میدانیم که در فرهنگ ما جغد معنی بدشانسی و شومی دارد. درست است که بعضی فرهنگ ها جغد را نماد شانس میبینند اما غالبا به آن به عنوان پیام آور مرگ نگاه میکنند.

همین هم شد. در اولین دقایقی که ماناواها پا در خاک مکزیک میگذارند ، با تپه های اجساد رو به رو میشوند. و بعد هم واکرهای کشته شدگان کلیسا.

شاید عمیق ترین تاثیر این دنیا در کریس را بتوان در این لحظه دید. لحظه ای که او کنار می ایستد و منتظر میماند تا بدون اینکه دستش به خون مدیسون آلوده شود ، او از زندگیشان بیرون برود.  در نگاه کریس ، اثری از آثار ترس یا بهت نبود. او مشخصا منتظر بود تا واکر کلک مدیسون را بکند.بعد هم که خیلی ملو و آرام، آلیشیا را تهدید کرد. جالب تر آنکه ، سلاح کریس در طول این درگیری یک چوب بیسبال بود.

اما این تنها تغییر کاراکتری نبود که ما از قهرمان هایمان دیدیم. بعدی نیک بود که وقتی مجبور به کشتن یک دختر بچه تبدیل شده بود، از درون شکست. او حالا میدید که مرده های این دنیا ، فقط همان وحشی هایی که وقتی به خون آلوده بود برایشان غرش میکرد نیستند، یا خلافکارهایی مثل کالوین که قصد جانش را داشت.

نفر بعدی ، دنیل بود که او هم وقتی مجبور بود یک پسر پیشاهنگ تبدیل شده را بکشد ، به آن حال نزار افتاد. آن طوری که دنیل در جا خشکش زد ، بعید نیست که قبلا هم مجبور به کشتن پسری به این سن وسال شده. البته خب مسلما آن پسر احتمالی ، واکر نبوده و انسان بوده.

در حالیکه استرندر آخرین ساعات عمر تام را با او سپری میکند ، دنیل در زیر زمین ، در کند و کاوی اتفاقی ، اعضای خانواده و آشنایان تبدیل شده خانه نه چندان امن ابیگل را پیدا میکند. مشابه همین اتفاق ، شاید چند صد مایل آن طرف تر و در جنوب غربی آمریکا ، در حال وقوع است. در انبار مزرعه هرشل گرین، خانواده تبدیل شده اش به امید درمان ، حبس شده اند.  اوت تفکر آنچنانی بین این دو میزبان دیده نمیشود.  هر دو باورهایی خطرناک دارند. باید دید که حالا که بعد از مرگ تام ابیگل ، رسما استرندر اداره خانه امن را در دست میگیرد ، اولین اقدامش پاکسازی خانه است یا خیر؟ نظر به اینکه نه خودکشی کرد و نه اجازه داد تا تام به یکی از واکرها تبدیل شود ، مطمئنا در قبال این بمب های ساعتی داخل خانه هم آرام نمیشیند.