سلام دوستان. این هفته پنجمین قسمت از فصل ششم سریال TWD پخش شد و همچنان یک دنیا سوال برایمان باقی گذاشت. گرچه فقط به یکی از سوال هایمان پاسخ داد. آن هم این که ریک توانست از آن مهلکه فرار کند. جوابش تقریبا واضح بود اما به هر حال خیالمان را راحت کرد.
شروع اپیزود تنها لحظاتی در آرامش قبل از طوفان واکرها گذشت. در آن چند لحظه فقط متوجه شدیم که میشون در حال شرح جریان جدا شدن گلن و نیکلاس از آنهاست. و با توجه به شرایط احتمالا همگی شان مطمئن اند که گلن و نیکلاس را از دست داده اند. اکثر ما هم با وجود اینکه صد بار آن سکانس لعنتی را زیر و رو کرده ایم اما همچنان نگران عاقبت گلن هستیم. همچنان نگران مگی و عکس العملش هستیم که صدای ریک از بیرون دروازه ها به گوش میرسد که میخواهد درهای الکساندریا به رویش باز شود. از فاصله ریک و واکرها اینطور برداشت میشد که در انتهای قسمت سوم درست همان زمانی که کارگردان دیگر صلاح ندید که ما ادامه داستان را ببینیم،ریک از آر.وی بیرون آمده و تمام راه را در میان واکرها دویده. دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود. و فقط از تیررس چنگال های واکرها جاخالی میداد. رمقی برای جنگ نداشت. وقتش را هم نداشت. کشتن واکر اولی به معنی افتادن در چنگال واکردومی تا هزارمی بود. و فقط خودش را به داخل دروازه الکساندریا “پرتاب” کرد.
بعد از آن به داخل الکساندریا برمیگیردیم. از اولین قسمتی که فضای الکساندریا نشان داده شد برایم سوال بود که چرا میله های حائل که تکیه گاه دیوارها هستند از سمت خارج نصب شده اند؟ این میتواند بزرگترین نقطه ضعف الکساندریا باشد. چراکه دیدیم که در محل برخورد تریلی به دیوار مجبور به تقویت آن نقطه از داخل شده بودند. ته دلم میدانم همین مسئله باعث سقوط الکساندریا خواهد شد.
به نظر میرسد تنها مشکل مردم وحشت زده الکساندریا واکرهایی که آنها را محاصره کرده اند نیستند. آنها مشکل بزرگتری دارند. ضعف روحیه شان. به قدری ضعیف و سست هستند که با کوچکترین مشکلی خودشان را می بازند. شروع به غارت میکنند. دست به خودکشی میزنند. برای عزیزانشان که هنوز نمرده اند عزاداری میکنند. درست است که محاصره شدن توسط هزاران واکر مشکل کوچکی نیست. اما دلیل نمیشود که همه انقدر خودشان را ببازند. ناسلامتی اینطور مسائل برای افراد خانوده گرایمز خاطره شده است.دیوانه های الکساندریایی هنوز چیزی مشخص نشده اسم گلن و نیکلاس را هم در بین درگذشتگان نشانده اند. هر چند درباره نیکلاس حق دارند, اما واقعا درباره گلن مطئن اند؟ درست است که فقط “ما دیدیم” در انتهای آن کوچه بن بست چه گذشت و آنها حق دارند فکر کنند که گلن و نیک هر دو مرده اند. اما خب هر چه نباشد گلن از اعضای گروه ریک است! چطور میتوانند او را با خود بی دست و پایشان مقایسه کنند؟ چرا انقدر اصرار بر مرگ دارند و انقدر زود آن را میپذیرند؟ آنها به قدری روحیه و روان ضعیفی دارند که هنوز هیچی نشده رفته اند تا انبار مواد غذایی را خالی کنند تا آرزو به دل و گرسنه از دنیا نروند. انگار که واکرها دیوارها را کنده اند و منتظرند تا مردمان الکساندریا چاق شوند و چله شوند تا واکرها بیایند و آنها را بخورند. اگر این اصراری که بر بی عرضگی داشتند بر تقویت مهارت های مبارزه شان گذاشته بودند تا حالا هر کدامشان یک پا “رنجر” شده بودند.
حداقل اسپنسر زبانشان را خوب میفهمد و میداند که چه طور همشهریانش را سر جایشان بنشاند. هر چند که شاخ و شانه کشیدنش برای بروس و ایجاد احساس دین به او , فقط یک ظاهر سازی محکم بود. اما خودش از درون خالی و در هم کوبیده بود. و چاره کارش را فقط در مست کردن میدید. و در مستی و راستی اش هم احساس درونیش به مادرش را با او در میان گذاشت.
گرچه دیانا واقعا در مرگ پسر و همسرش مقصر نبود و فقط کمی زیادی به آینده الکساندریا خوش بین بود اما حرف های اسپنسر -که گرچه تو خالی و از سر ترس خودش بود- او را شدیدا به خودش آورد. و بعد از تمامی شک ها و ترس هایش او را مجبور کرد تا انتخابش را بکند.البته گویا دیانا از قبل از صحبت های اسپنسر تصمیماتی برای آینده الکساندریا و مهمتر از آن آینده خودش داشت. بعد از فریادهای اسپنسر بر سر دیانا طولی نمیکشد که او با میل خودش حداقل لفظا ریاست الکساندریا را به ریک واگذار کرد. آن طور که من متوجه شده و از یکی از دوستانم در ترجمه اش کمک گرفتم. در سکانسی که دیانا در حال کار روی نقشه الکساندریاست , این طور به نظر میرسد که در حال پیاده سازی و آوردن افکار و آرزوهای رج روی کاغذ برای الکساندریاست.همینطور ایده های جدیدی که مگی پیشنهادش را داد. مثل کشاورزی, تحصیلات نوجوانان ساکن الکساندریا و یا جمع کردن احشام.اما مهم ترین نوشته روی نقشه عبارتی بود که گویا دیانا خطاب به خودش آن را نوشته بود: “این درد به درت میخوره.”البته باید از دیانا پرسید منظورت کدام درد است؟ درد این دنیای آخرالزمانی؟ درد فقدان پسر و همسرت؟ درد خیالات واهی ات؟ درد آینده تباه شده تمدنی که آرزویش را داشتی؟
در این بین احساس گناه آرون برای گم کردن کوله پشتی اش و مرتبط بودنش با حمله گرگها دلسوزی مخاطب را بر می انگیزد. چرا که همان طور که در یادداشت قسمت دوم گفتم, واقعا شرایطش در روزی که کوله اش را گم کرد طوری نبود که بشود او را مقصر دانست. اگر میخواست برگردد و کوله اش را بردارد حالا یا توسط واکرهای دست آموز گرگها هضم شده بود یا خودش هم تبدیل به یکی از آنها شده بود. فکر نمیکنم اگر ریک هم جزئیات دقیق ماجرا را بداند او را سرزنش کند. هرچند شاهدی مثل مورگان هست و گفته های او را تائید میکند. و دریل هم -به امید خدا و به حق پنج تن وقتی به الکساندریا رسید- داستان را دقیق بازگو میکند و میگوید شرایط چقدر سخت و پر استرس بود. حداقل آرون تلاش میکند اشتباهش را که مشخصا , واقعا “اشتباه” نبود را جبران کند و اگر نمیتواند اوضاع را آرام کند یا به مردم روحیه دهد یا واکرها را متفرق کند دست کم به مگی کمک کند تا همسرش را پیدا کند! هر چند تلاشش ناموفق بود. نه به خاطر این که نمیتوانست مگی را بی سر و صدا از دریچه فاضلاب و از پشت سر واکرها بیرون برود بلکه به این خاطر که خود مگی نمیتوانست این ریسک را بکند و جان فرزندش را به خطر بی اندازد. و خواست که حداقل یادگاری همسرش یا همان “بخشی از گلن” را زنده نگه دارد. هر چه هست هنوز هم از نظر من آرون به درد بخور ترین عضو الکساندریاست. و در این “روز” بی خبری و وحشت میتواند دوست خوبی برای مگی باشد. و این طور که به نظر میرسد تنها دست یاری رسان به مگی برای زنده نگه داشتن امید اوست.
اینکه ما از زبان خود مگی شنیدیم که باردار است یکی از نکته هایی بود که ما خودمان حدسش را میزدیم و آن عده از ما که روی باردار بودنش شرط بستیم, شرطمان را بریدم.  البته فکر نمیکنم کسی وجود داشته باشد که از گفتگوی قسمت اول مگی و گلن نتوانسته باشد حدس بزند که آنها فرزندی در راه دارند.
شاید تنها کسی که سعی میکند پا به پای خانواده گرایمز پیش بیاد جسی باشد. :/ حالا غریزه حفظ بقایش است یا مادریش نمیدانم. اما هر چه هست تلاشش را میکند. و سعی دارد خودش گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. و البته زودتر از بقیه هم عقاید گرایمزی را پذیرفته. تنها کار دیگری که باید انجام دهد این است که سعی نکند برای گرگها قبر بکند. اگر من جای ریک بودم جنازه هایشان را آتش میزدم. اما با توجه به حضور واکرها در دور تا دور الکساندریا و اینکه آنها قصد دارند سکوت کنند و جنب و جوش را به حداقل برسانند (خیر سرشان) تا شاید واکرها خودشان بی خیال بشوند و بروند گزینه آتش زدن حذف میشود. ولی جا دارد تا جنازه ها را به خورد واکرها بدهند. هر چند این راه هم دردسرهای خودش را دارد. ولی لیاقت گرگها بیش از این نیست. زنده و مرده این گرگها دردسر است.
در بین تمام مشکلاتی که الکساندریا با آن دست به گریبان است, مشکلات دو نوجوان که هر دو از یک دختر خوششان می آید هم به تنش های درونی خانه اضافه میکند. گرچه این مثلث عشقی یک مثلث عشقی معمولی نیست و به طرز جالبی هر دو در جایگاهی هستند که پدرانشان ایستاده بودند.پسر ریک و پسر پیت هر دو عاشق یک دختر هستند. ران خیلی زود از ایند ناامید شد و وقتی گمان میشد که او از خانه خارج شده او را مرده “پذیرفت”. شباهت عجیبی به پدرش دارد. پدرش , پیت , هم خیلی زود تر از آنچه که جسی انتظارش را داشت بیخیال همسرش شد. به گونه ای که حتی کوچکترین عزت نفسی برای همسرش قائل نبود و مثل حیوان او را کتک میزد. حتی یک بار جسی را طوری کتک زده بود که او بیهوش شده بود.به حال گذشتن از کسی یا چیزی انواع مختلفی دارد. یکی از زنده بودنش میگذرد و بی خیال میشود , یکی هم از سالم زنده بودنش میگذرد. اساسا پدر و پسر زود از جان طرفشان دست میکشند. کارل هم که دقیقا مثل پدرش در جایگاه “دزد” قرار گرفته. تازه واردهایی که به محض ورودشان, دل دخترهایی را دزدیده اند که قبلا قولی و قراری با کس دیگری داشتند. در دوئل پیت و ریک, این ریک بود که به هر نحوی بلاخره توانست رقیب قدیمی اش را از میدان به در کند. طوری که تا دنیا دنیاست نتواند به عرصه مبارزه برگردد. باید دید کارل هم در جدال با پسر پیت, مثل پدرش خوش شانس هست یا خیر؟ گرچه به نظر میرسد که ران از پدرش باهوش تر باشد و استراتژی دیگری را برای از میان برداشتن دشمن در پیش گرفته.چون از نظر بدنی به خاطر اینکه پدرش دست چپش را ناقص کرده, شانسی در مقابل کارل ندارد, ناگزیر به یافتن چاره ای دیگر است. زمانی که ریک در میان الکساندریایی ها در حال سخنرانی بود_در ابتدای اپیزود_ ما میبینم که دست ران روی سلاحش است و زاویه ای که دوربین به ما نشان میدهد, ما را مطمئن میکند که هدف ران قطعا کارل است.بعد هم که پیش ریک می آید تا راپورت پسرش را به او بدهد و از ریک میخواهد تا تیراندازی را به او یاد دهد , همه چیز مشکوک تر به نظر میرسد. مشخصا اینکه کارل بعد از درگیری لفظی و یه کمی فیزیکی شان پیش جودیث برود و یا از الکساندریا خارج شود برای ران اصلا اهمیتی ندارد. هر چند که من به شخصه شک دارم که او به چشم دیده باشد که کارل به خانه اش رفته است.(البته میدانیم که کارل انقدر بی تجربه نیست که نداند در این اوضاع خارج از خانه شانسی ندارد آن هم تنها!) علاقه ناگهانی ران برای یادگیری تیر اندازی به نظر میرسد همان نقشه جایگزینش باشد برای از میان برداشتن کارل. اینکه میخواهد از پدر کارل تیراندازی را یاد بگیر هم بهانه خوبی به ریک میدهد تا وقتی ران پسرش را کشت از عذاب وجدان دیوانه شود. البته حدس من این است که اقدام ران برای کشتن کارل در نهایت به از دست رفتن یک چشم کارل منجر میشود.اما برای فهمیدن این موضوع باید چند قسمتی صبر کنیم. شاید هم تا نیم فصل بعدی!
همان طور که در این قسمت دیدید, شاهد بروز احساسات زیادی بودیم. احساسات در نوع های مختلف. دکتر و تارا, مگی و آرون, اسپنسر و دیانا,کارل و ران . . . و در آخر ریک و جسی! -_- گرچه به شخصه اصلا از دیدن این سکانس خوشحال نشدم. بر عکس حس متضادی با خوشحالی داشتم. هر چه باشد او محبوب ترین شخصیت سریال است ,ما هم هواداریم دیگر  از شوخی!!!!! گذشته . . . نمیتوانم بگویم که ریک جرات کرد و احساساتش را به جسی نشان داد. زیرا او قبلا در زمان حیات همسر جسی این کار را کرده بود. میشود گفت که او توپ پیروزیش را در کرد.گرچه این تعبیر برای ریک گرایمز زیادی خشن است. اما برای ریکی که رسما به خاطر علاقه به یک زن همسرش را کشت تعبیر منصفانه ایست.
با توجه به اینکه دیگر چیزی تا پایان نیم فصل باقی نمانده باید ببینیم که در این ۳ قسمت باقی مانده , سازندگان قصد دارند به این تعداد کثیری از سوال که در ذهن مخاطبان ایجاد کرده اند پاسخ بدهند یا خیر؟
بیشتر از همه مشتاقم بدانم اگر ریک بفهمد که مورگان یکی از گرگها را زنده نگه داشته چه میکند؟
با مورگان چه میکند؟ آیا آن گرگ را میکشد؟ یا شکنجه اش میکند تا مقر و رئیسشان را لو دهد؟
تکلیف دریل, ساشا و آبراهام چه شد؟
و اینکه آیا گلن زنده است و به خانه بر میگردد؟
آیا مگی راهی پیدا میکند تا از وضعیت همسرش باخبر شود؟
آیا تنشی که ریک در رابطه پسرش با ران ایجاد کرد , دامن خودش را میگیرد؟
و مهم تر از همه. . . آیا دیوارهای الکساندریا در مقابل سیل واکرها دوام می آورند و “پطروسی” پیدا میشود تا روزنه هایی که قطره قطره خون واکرها را به داخل الکساندریا هدایت میکند را بپوشاند؟