سلام دوستان.

دوشنبه شاهد قسمت هفتم سریال TWD بودیم. دوست داشتنی ترین و دوست نداشتنی ترین اپیزود این فصل.

بیاید یک نگاهی به این قسمت بندازیم.

عاجزانه خواهشمندم در کامنت ها اسپویل نکنید. لطفا!

در ابتدا بلاخره صحنه ای را دیدیم که ۴ هفته آزگار منتظرش بودیم. هر چند تقریبا همه میدانستیم که او توانسته نجات پیدا کند. اما شدیدا نیاز داشتیم تا به چشم خودمان ببینیم که او نجات پیدا کرده. بلاخره به چشم دیدیم که پیکری که پاره پاره میشد, بدن بی جان نیکلاس بود که تبدیل به سپر محافظ گلن شد و گلن توانست خودش را زیر سطل زباله بکشاند. گرچه آن زیر فضا آنقدر کوچک بود که به سختی جا شد. اما درست مانند ریک که وقتی زیر تانک بود واکرهای ردیف جلویی را کشت تا سدی بین او و واکرهای عقب تر باشند , گلن هم توانست با چاقویش دو واکری که ممکن بود بقیه را متوجه او کنند بکشد و سپر خوبی برای خودش دست و پا کند. با این تفاوت که هیچ “کله خری” برای کمک به او نیامد , در عوض این فرشته اعمال نیکش بود که در هر شکلی به کمکش آمد. از قوطی ای که روی زمین غلت میخورد تا حواس واکرها به خودش جمع کند هر چند که ممکن است قوطی توسط خود واکرها روی زمین غلتانده شده باشد. و یا پرنده ای که شاید در آسمان به پرواز در آمده باشد. یا هر صدا و جنبش دیگری. به هر حال , گذشت زمان در طول آن عصر تا صبح فردایش , خیل واکرها را از گلن عزیزمان دور میکند.

صبح روز بعد , گلن خسته و تشنه از زیر سطل زباله بیرون می آید. در حالیکه بررسی میکند تا ببیند چه چیزی برایش باقی مانده صدای “انید” را میشنود که برایش یک بطری آب می اندازد.

مشخص شد چرا آن در سبز رنگ باز نشد. احتمالا سرکار خانم آن را قفل کرده بود.

وقتی گلن سعی داشت از پنجره وارد آن خانه شود و متوجه شد که پنجره زیر پلکان باز بوده , آه حسرت از نهادش بلند شد. همان طور که آه حسرت از نهاد خودم بلند شد.دلیل مکث گلن هم در ورودی پنجره همین بود. در آن گیر و دار فرصتش را نداشتند که آن را چک کنند. اما اگر متوجه میشدند که پنجره باز است در امن ترین جای ممکن بودند. چون اکثر خانه های آنجا پیش ساخته بودند _مثل خانه های الکساندریا_ و فاقد فونداسیون بودند و در برابر آن تعداد واکر نمیتوانستند دوام بیاورند. اما این خانه آجری و دارای فونداسیون بود و میتوانستند تا آرام شدن اوضاع آنجا بمانند. البته گویا ظاهرا آنجا از قبل تصاحب شده بود . هر چند که خودم در هنگام پخش اپیزود سوم تقریبا بر سر گلن و نیکلاس از پشت مانیتور فریاد میکشیدم که بالای پلکان بروند. اما ظاهرا راه نجاتی که هرگز دیده نشد همین پایین بود.

گویا انید در آن عصر تا شب کذایی , خوب از خودش پذیرایی کرده بود و حسابی مجهز از خانه بیرون زده بود. دست آخر هم بدون اینکه جوابی درست و حسابی به گلن میدهد راهش را میکشد و میرود. بیچاره گلن که بعد از مصیبت دیروز حالا باید با یک دختر زبان نفهم و نچسب سر و کله بزند.

در تیتراژ اما , بلاخره بعد از ۳ قسمت غیبت , اسم “استیون” را در کنار ساعتی که هدیه پدر زن گلن بود میبینیم.

در الکساندریا,  ریک که ۲۴ ساعته در حال چک کردن امنیت دیوارهای الکساندریاست _ همان کاری در شب اول ورودشان به زندان تا صبح انجام داد _ متوجه روزنه های نفوذی هر چند کوچک الکساندریا میشود. مگی هم همچنان چشم به راه نشانه ای از همسرش است. گویا دیگر واقعا روزهای خوش الکساندریا به سر آمده ونگرانی و دلهره حالا جزئی از “جوّ  و هوای تنفسی الکساندریا” شده است. زمانی که ریک ، مگی را زیر نظر دارد ، در پس ریک ، ما برج دیده بانی را میبینیم که “ظاهرا” استوار سر جایش ایستاده و اهالی خانه شکاف بزرگ بخش خارجی اش را نمیبینند و صدای خرد شدنش را که بین صدای تهدید کننده واکرها گم شده ، نمیشوند. نیمه خارجی آن سوخته شده که شاید سخت تر به چشم ساکنین دیده شود .

در راه بازگشت به خانه ، گلن مسیری را پیش میگیرد که روز قبل ، دوستانش از آنجا گذشتند و نشانه ای غیر قابل چشم پوشی برای او گذاشتند تا بداند راه را درست میرود. “جسد تبدیل شده دیوید.” به همراه نامه ای که به دست گلن می افتد تا به خانه بازگردانده شود. نامه دیوید به بتسی. بی خبر از آنکه دیگر بتسی هم زنده نیست تا نامه خداحافظی همسرش را دریافت کند. نمیدانم تفاوت بین کسانی که واکرها تا آخر آنها را میخورند با کسانی که نصف خورده میشوند در چیست؟ شاید آنهایی که مثل لوری قبل از تبدیل گوشت بدنشان به گوشت فاسد مرده ، با ضربه ای به مغز میمیرند طعمه لذیذ تری برای واکرها هستند تا آنهایی که زیر دست واکرها میمیرند و در حین خورده شدن تبدیل هم میشوند. احتمالا همین اتفاق برای دیوید افتاده بود که بدنش در حالیکه هنوز قابل شناسایی بود در محل مرگش مانده بود و تبدیل شده بود. او نه تنها مرگ دردناکی داشت بلکه عاقبت جسد واکر شده اش هم ناراحت کننده بود. در نگاه جسدش نفرتی که در چشم بقیه واکرها موج میزند ، دیده نمیشد. هنوز میشد “بُهتی” که از عاقبتش داشت را در نگاه بی روحش دید.

در الکساندریا اما , گابریل قصد دارد تا با مراسم دعا روحیه مردم را حفظ کند. هنوز باور ندارد تا آنها اگر اصول  مبارزه بدانند روحیه بالاتری دارند تا اگر “فقط ، صرفا” دعا کنند. صحنه ای خنده دار بین او و ریک وجود داشت. مثل سکانس معروف پلنگ صورتی که پشت سر آن نقاش که رنگ آبی به دیوار میزد ، او می آمد و رنگ صورتی میزد، حالا گابریل هم که اعلامیه های دعا را میزند پشت سرش ، ریک میرود و اعلامیه ها را بر میدارد. اما ریک کار مهم تری از کندن اعلامیه های گابریل دارد. آموزش به ران. سر کلاس درس ، اگر ریک کمی به ران دقت میکرد حتما متوجه میشد که او فقط قصد دارد تا چیزی که خودش میخواهد را یاد بگیرد نه چیزی که ریک درس میدهد. نگاه های ران به کارل کاملا بیان گر این بود که :” اگر میدانستی میخواهم چه بلایی سرت بیاورم اینطور مرا راهنمایی نمیکردی.”

آن طور هم که ریک به او تمام نکات را میگفت فکر میکنم حالا ران ، دقیقا میداند چطور ضربه را بزند که دیگر کارل هرگز از جایش بر نخیزد. تمام امید من به زنده ماندن کارل ، مشکل دست چپ ران و هول شدن احتمالیش در هنگام درگیریست.

در طرف دیگر مورگان هنوز در صدد این است که “گرگ گروگانش” را درمان کند تا بتواند تعلیمات آیکیدوییش را شروع کند. غافل از اینکه کارول مثل عقاب حواسش به او هست و هر جا که برود در تعقیبش است و راپورت طرز برخوردش با گرگها را به ریک داده. و حالا ریک کاملا طرز فکر مورگان را میداند. و میداند که او به این راحتی ها حاضر به کشتن نیست و متقاعد کردنش کار حضرت فیل است. اما چیزی که نمیداند این است که هنوز یکی از آن “گرگها” داخل دیوارهای خانه است. چه میشود اگر حالا که دیوارهای خانه شکسته اند و راه برای مرده ها باز شده ، به هر طریقی آن گرگ آزاد شود؟ اگر به جای فرار ، شروع به کشتن آدمها کند چه؟ درست است که مورگان در مورد اینکه اگر او توسط ریک کشته میشد (فصل سوم) نمیتوانست به دریل و آرون کمک کند و آنها هم حالا مرده بودند ( زبانم لال) و گرگها  هرگز الکساندریا را پیدا نمیکردند، اما واقعیت این است که فعلا گرگها ، راه خانه ما را میدانند و حتی اگر، الکساندریا این روزهای سخت محاصره را با خوش شانسی پشت سر بگذارد، خطر همچنان در کمینشان است.

در محوطه الکساندریا ، رزیتا بیکار ننشسته و اهالی را جمع کرده تا آموزش مبارزه به آنها بدهد. گرچه به نظر میرسد که این کلاس درس ، برایش حکم یک جور حواس پرتی را دارد تا فکرش را از آبراهام و بلایی که ممکن است بر سرش آمده باشد منحرف کند. و هر کس بخواهد در کارش اخلال ایجاد کند را حسابی با حرفهایی که حتی ، ته دل ما را که در خانه های امنمان نشسته ایم خالی میکند ، تنبیه میکند و حرصش را بر سر او خالی میکند. خواه آن فرد دوستش یوجین باشد یا یکی از افراد الکساندریا. اما حرفهای رزیتا بیشتر بوی ترس درونی خودش را داشت. گرچه واقعیت بود ، اما واقعیتی بود که او خودش با پوست و گوشتش لمس کرده بود و فقط برای ترساندن یوجین آن جملات را به زبان نیاورد. اما به هر حال او یوجین را از بودن در کلاس ناامید کرد. اما در اپیزود ، قبل از سقوط برج ، دیدیم که رزیتا برای او کلاس خصوصی گذاشته و یوجین را در حال تمرین چاقوکشی میبینیم.

 

در خیابان های منتهی به الکساندریا ، حالا گلن سرگردان است و علاوه بر همه مصیبتی که گذرانده باید با انید که مسلح هم هست و معلوم نیست از کجا و کی توانست آن اسلحه را کش برود ، سر و کله بزند. گرچه خود انید هم میداند که تنهایی شانسی در این دنیا ندارد و با پنهان شدن فقط زمان نابودی اش را به تاخیر می اندازد اما چون میداند حالا دیگر الکساندریا هم امن نیست حاضر است کلا بیخیال آنجا شود و شانسش را در دنیای وحشی بیرون امتحان کند. هر چند که در زمان دوران گل و بلبل الکساندریا هم چندان اعتقادی به این جامعه کوچک نداشت. اما حداقل گلن از طرز اسلحه گرفتن انید متوجه شد که او شلیک بکن نیست و وقت را بیشتر هدر نداد.

هر چه هست این دو همسفر شده اند و به سمت نقطه سبز رنگ ، یعنی همان جایی که ریک انتظار داشت شاهد علامت گلن باشد ، می روند. از بخت و شانس خوب ، رنگ سبز، رنگ شانس مگی و گلن است. سبز در انگلیسی به معنی          Green  است. و دست بر قضا نام خانوادگی مگی هم  Green است. شاید این Green  همان  Green نباشد ، اما حداقل مگی مطمئن میشود که شخص پیغام دهنده او را به خوبی میشناسد. این بهترین اتفاق “اتفاقی” ای بود که میتوانست بیفتد.

 

در همین زمان ، ریک با همراهی توبین در حال تقویت دیوار است. درست در جایی که تا دقایقی دیگر ، سر پا نخواهد بود. اما قبل از فاجعه ، صحبت های توبین در مورد ریک و مردم الکساندریا ، و صداقتش در بیان حرف و خواسته اش به نوعی اتمام حجت و به نوعی هم پیمان شدن با ریک است. توبین صراحتا بیان میکند که ریک حق داشته و حالا او را قبول دارد. او در آن لحظه به عنوان توبین با ریک صحبت نمیکند. به عنوان تمام الکساندریا در حال پیمان بستن با ریک است. انگار که این جملات همه مردم است و همه الکساندریا حالا او را رهبر خود میدانند و ریک حالا میداند که الکساندریایی ها مردم خودش هستند. خانواده اش بزرگ تر شده و مسئولیت حفاظت از همه آنها را به عهده دارد.  دیگر نباید به آنها به عنوان یک مشت مردم بی عرضه و ترسو نگاه کند. آنها حالا فرزندان نو پای او هستند که باید بهشان زندگی در این دنیا را آموزش دهد.

تنها کسی که هنوز از ریک و خانواده اش کینه به دل دارد ، ران است. البته حق هم دارد. پدرش را که ریک کشت ، عشق دوره نوجوانیش را هم پسرریک دزدید. هر کس دیگری هم بود به این زودی ها دلش با تازه وارد ها صاف نمیشد. مسلما او نمیخواهد واکرها را هدف تیراندازیش قرار دهد. هدف او کارل است. تعقیبش میکند تا کارش را زودتر تمام کند. و از سرنوشت مشابه پدرش جلوگیری کند. با کشتن و حتی آسیب زده به کارل هم انتقام پدرش را میگیرد هم انتقام خودش را.

 

در این بین این اسپنسر چی چی ، چی چی شده !!!! ما را قبضه روح کرد!!!

چه فکری با خودش کرد،نمیدانم! فقط میدانم نزدیک بود به خاطر او باز هم آدم بمیرد. اگر کسی آن اطراف نبود تا او را بعد از سقوطش بالا بکشد تکلیف چه بود؟ ناگهان صدای فریادهایش در الکساندریا میپیچید و تمام؟ پسره دیوانه! فکرش خوب بووود! اما به شرط اینکه پشتیبانی اجرایی بیشتری میداشت و فردی یا افرادی فرزتر و کاربلد تر آن را اجرایی میکردند. درست است که نقشه خوبی بود. راستش یکی از شبهای هفته گذشته – قبل از پخش قسمت هفتم – خودم هم وقتی داشتم به راهی برای دور کردن واکرها فکر میکردم به ذهنم رسید که اگر بتوانند راهی بین واکرها باز کنند و سریع از بینشان رد شوند شانس خوبی برای متفرق کردن واکرها پیدا میکنند. درست است که عبور هوایی بهتر است ، اما به عقل این بشر نباید برسد که احتیاج دارد تا پشتیبانی بیشتری از یک قلاب داشته باشد؟

درست است که ریک میتوانست او را آنجا رها کند و برود و ماشینها را بردارد اما گفتگوی چند دقیقه قبلش با توبین حالا او را وا میدارد تا اسپنسر را همانند کارل ، میشون ، گلن ، دریل و سایر اعضای گروهش ببیند و نتواند از جانش چشم پوشی کند و با هر سختی که شده او را نجات دهد.

گلن! این پسر حتی علامت دادنش هم به موقع است. او کلا به وجودی پر برکت تبدیل شده. دقیقا زمانی که برج در حال فروشکستن و سقوط بود او علامت را دقیقا از سمت برج فرستاد و نظر همه را نسبت به آن سمت از الکساندریا جلب کرد. هر چند که شادی مگی و ما تنها لحظه ای به طول انجامید. و بعد برج دیده بانی بر روی دیواره های ضعیف الکساندریا سقوط کرد و راه را برای قاتلان گوشتخواری که خانه را محاصره کرده اند باز کرد.

حالا که تنها یک قسمت تا پایان نیم فصل باقی مانده باید منتظر ماند و دید آیا اهالی خانه میتوانند خودشان را نجات دهند؟

آیا دوست و دشمن مجبور میشوند تا در یک خانه پناه بگیرند؟

سرنوشت جودیث که حالا با جسی در خانه اش تنهاست چه میشود؟ آیا جسی میتواند جودیث را در امنیت نگه دارد؟

آیا سرنوشتی مشابه سرنوشت زندان برای الکساندریا و ساکنینش رقم خواهد خورد؟

دوباره دوری ، جدایی و آوارگی؟