درود بر شما.

بعد از حدود دو ماه ، دوباره شاهد پخش نیم فصل دوم سریال Fear TWD بودیم.

اپیزودی که علاوه بر فلش بک هایش ، بازگشت ها و اشاراتی به قسمت های اول سریال و همچنین سریال TWD داشت.  اشاراتی که بعضا ما وقع ماجرایش حتی از خود سریال اصلی و اتفاقات اورجینال سریال هم رقت انگیز تر و فجیع تر بود.

گرچه ، این اپیزود به کل در محوریت “نیک” بود ، اما شِمایی نشان داد از آنچه بر مردم میگذرد.

 

شروع نیم فصل دقیقا مشابه شروع سریال بود . کلوزآپ نیک وقتی که در کلیسا از خواب بیدار میشود ودوستان مرده اش را پیدا میکند و خود را در میان فاجعه ای میبیند که دلیلش را نمیداند. همینطور ریک که وقتی از کما بیرون آمد خودش را در میان دنیایی دید که مات چگونگی به وجود آمدنش بود و ما را هم نیز حیران این دنیا کرد. اما تفاوت این بار با دفعات قبلی این بود که ما و خود نیک هم میدانست که وقتی از خواب بیدار شود با چه چیزی رو به رو میشود و همینطور یک راه بلد نصفه و نیمه و مورگان وار دارد که در خانه تام ابیگل او را ملاقات کرده بود .

 

حالا نیک که به نوعی ذات آزاده اش را پذیرفته و میخواهد هر طور که شده خودش را بیشتر از قبل با این دنیا وفق دهد ، با دارایی ناچیز و ارزشمندش، راهی راهیست که قرار نیست به سادگی قدم زدن در ساحل با مرده ها و هیجان انگیزی چشم در چشم شدن با آنها باشد.

در این سفر ، قرار نیست همه چیز به آرامی پیاده روی نیک در جاده ای خالی باشد آن هم با یادآوری گاه به گاه گذشته ها و گلوریا. از قرار مشکلات سوء مصرف مواد نیک ، مشکلات جدیدی نیست. قبل از مرگ پدرش و ورود تراویس به زندگیشان هم این مشکلات ، چه بسا کشنده تر ، وجود داشت. و حتی شاید یکی از دلایل مشکلات نیک رابطه سردش با پدرش باشد.

گرچه ، خبری از تراویس در این قسمت نبود اما علم به اینکه تراویس با وجود مشکلاتی که در خانواده مدیسون بود ، پا به این خانواده گذاشت ، او را محبوب تر و مدیسون را محکوم تر میکند.  چرا که حالا که تراویس با مشکلات کریس درگیر است ، مدیسون حسابش را از تراویس جدا کرده و حاضر نیست که با کریس مثل فرزند خودش برخورد کند. در حالیکه تراویس دقیقا بر عکس مدیسون ، خودش را وسط معرکه های نیک قرار میداد .

 

طولی نمیکشد که ماجرا برای نیک ار قبل هم سخت تر میشود. با اینکه او ، این زندگی و راه مرده وار را پذیرفته اما هنوز آمادگی از دست دادن آذوقه و رو به رو شدن با راه زنان را ندارد. به علاوه اینکه ، او در جایی قرار گرفته که زبان مردمان زنده اش را نمیداند که این داستان را برای نیک سخت تر هم میکند.

 

از دیگر سکانس هایی که ما را به یاد گذشته می اندازد، یکی سکانسیست که نیک بعد از خوردن کاکتوس و تهوع ناشی از مزه بد آن ، با حالت ضعف روی زمین می افتد و ما را به یاد وقتی می اندازد که دچار تصادف در لس آنجلس شد.  بعد هم که ماجرای سگ هایی که خدمتش را رسیدند که ما را به یاد حمله سگ های سرگردان جاده می اندازد که با تک تیرهای ساشا ، خوراک گرایمزها شدند که البته دیری نگذشت که نیک مجبور شد کاری خفت بار تر بکند. او نه تنها گوشت خام سگ ها را خورد بلکه مجبور شد ، گوشتی را بخورد که پس مانده واکرهاست.

 

نقطه قوت نیک ، این است که او هر چه و هر که هست ، میداند که اصول اولیه بقا چیست! و از تطبیق خودش با این شرایط ترسی ندارد. تا جایی که حتی برای رفع تشنگی ، ادرار خودش را هم میخورد. که البته حتما میدانید که در شرایط مرگ و زندگی ، این کاریست که صد رد صد جان شما را نجات خواهد داد.

 

زمزمه های مرده ها زیر گوش نیک ، میتواند نشان دهنده دو چیز باشد ؛ اول اینکه نیک علاوه بر اینکه او دچار مشکلات روانی بسیار پیچیده است که او را به این ناکجا کشانده و مدیسون هم از روی غریزه مادریش تا حدی توانسته حدس بزند که مشکلات نیک از کجا آب میخورد و شاید یکی از دلایلی که مدیسون اصرار داشت تا نیک را از این دنیا و گرفتاری هایش تا حد امکان دور کند.

دومین مورد هم اینکه نشان میدهد ، زندگی بین مرده ها و همسفر شدن با موجوداتی که زمانی انسان بوده اند و حالا تبدیل به موجوداتی شده اند که بدون فکر و منطق آدم میکشند ، چه قدر میتواند تخریب کننده باشد. کسانی که کمیک واکینگ دد را خوانده اند از نجوا کنندگان زیاد شنیده اند و اینکه چه قدر خطرناک و وحشی هستند.

 

“””” خطر اسپویل””””

 

و اینکه حتی نگان را هم وادار به کرنش میکنند. تا جایی که او ترجیح میدهد با ریک متحد شود تا سر نجوا کنندگان را ار سر خودشان باز کند.  همه میدانیم که رهبر نجواکنندگان زنی دیوانه است که خشونت و وحشی گری را به حد اعلا رسانده و همه چیزی که او حالا به آن تبدیل شده ، اثرات سفرهای مداوم با واکرهاست.

 

“”””پایان اسپویل””””

 

با همه این اوصاف میشود فهمید که چرا نیک ، امروز به این حال افتاده. گرچه خون ریزی، تشنگی و گرسنگی هم بی تاثیر در این حال نبود.

 

اما  با همه این اوضاع ، با وجود زخم عمیق نیک و دوری و بی خبری خود خواسته اش از خانواده ، او توانست به کمک غریبه های بین راهش ، قدم به پایگاهی که بی شباهت به وودبری و هیل تاپ نبود برساند.

گرچه این پناهگاه، به خاطر نزدیک بودنش به شهر ، احتمالا خیلی زود مورد تاراج گروه هایی مثل “لاماناس” ها قرار خواهد گرفت اما فعلا ، کمک خوبی برای نیک هستند و شاید در آینده ای نه چندان دور ، میزبان سایر افراد خانواده ماناوا هم باشند.