دوستان درود.

دوشنبه شاهد پخش قسمت نهم سریال FTWD  بودیم. اپیزودی که از خیلی جهات به خصوص از حیث پیشرفت و بلوغ داستان یک سر و گردن از کل اپیزودهای پخش شده این سریال بهتر و بالاتر بود.

 

نیک گرچه به جای امنی رسیده و میتواند تجدید قوا کند و یا آنجا ساکن شود، اما خیلی زود متوجه میشود که مثل خیلی از گرو های بازمانده ، این گروه هم دیوانه بازی ها و عقاید تا حدی احمقانه خودش را دارد. جمع شدن اعضای کمپ و دعا کردن برای فرد قربانی ، آن هم درست جلوی چشم فرزند کوچک قربانی، به خاطر این باور که فکر میکنند مرده هایی که نگه میدارند آنها را از بقیه مرده ها محافظت میکنند، از آن کارهاییست که خون را در رگ های بیننده ، منجمد میکند. از آن تکان دهنده تر ، برخورد مطیعانه خود قربانی با این قضیه است. اینکه به جای جیغ و داد و قصد فرار، بایستی تا واکرها سرت بریزند و بدترین مرگ را برایت رقم بزنند ، چیزی نیست که هر روز اتفاق بیفتد.

 

در بخش دیگر شهر ، مدیسون و بقیه گروه، همچنان در به در به دنبال نیک هستند. گرچه بی اهمیتی ، یا بهتر بگویم کم اهمیتی مدیسون برای پیدا کردن تراویس و کریس تا حدی توی ذوق میزند ، اما او فعلا به دنبال پسرش میگردد و میتواند بعد از پیدا کردن پسرش نگران پیدا کردن شوهر و پسر شوهرش باشد.  تمام این در به دری ها و نگرانی ها و دور خود چرخیدن ها یک طرف، اینکه با جای خالی ابیگل هم مواجه میشوند و میدانند دیگر در خشکی گیر افتاده اند هم یک طرف!

با این اوضاع، تنها کاری که میشود کرد این است که برای کسانی که احتمالا به محل لنگر انداختن ابیگل برمیگردند، پیغام بگذارند که به فلان جا بیایید که تا همدیگر را پیدا کنیم.

البته اینکه تصمیم میگیرند تا به هتل بروند به جای اینکه در فضای باز بمانند ، به خودی خود هوشمندانه هست! چون هتل به آن بزرگی محال است که کاملا از آب و غذا و پوشاک خالی شده باشد و بلاخره میتوان بخشی را پیدا کرد که از حضور واکرها خالی باشد تا بتوانند استراحتی بکنند و پلکی روی هم بگذارند. اما به هر حال انقدر تجربه ندارند که بدانند اواز دهل شنیدن از دور خوش است و اینکه شما از آن فاصله، واکری را در حال پرسه زدن در هتل نمیبینید دلیل نمیشود که هتل امن باشد، تا حدی که مست کنید و بار هتل را روی سرتان بگذارید!!!! حالا درست است که گذشته سختی داشتی و تصمیم های اشتباه زیادی گرفتی که برایت درس عبرت نشده و شوهر خوبی نداشتی و او آنقدر بی بخار بوده که دست آخر خودکشی کرده و تو این بار را تنهایی به دوش میکشی و از طرفی هم پسرت ، فرزند خلفی نبوده و حسابی دق مرگت کرده وحالا دخترت هم حرفت را نمیخواند، اما این ها دلیل نمیشود که دستی دستی چنین دردسری با آن هم پیاله از خودت بدتر درست کنی مدیسون!!!

در این مورد به نظر میرسد که انقدر که آلیشیا و اوفیلیا عقلشان کار میکند، مدیسون ویکتور از ماجرا پرت هستند.  عملکرد این دو دختر ، به خصوص آلیشیا در هتل بسیار هوشمندانه بود و تا حدی میشود گفت با تجربه زندگی گرایمزها در فصل سوم و چهارم برابری میکرد. به علاوه اینکه بر عکس اوفیلیا، او عقیده دارد که باید تا جایی که میشود برای زندگی و زنده ماندن جنگید. آلیشیا به واسطه حوادث تلخی که در گذشته پشت سر گذاشته ، حالا بیشتر از بقیه، قدر زندگی را میداند.

 

حیف است که به سکانس سقوط واکرها اشاره نشود. این صحنه تا به اینجا یکی از دلهره آور ترین سکانس های این فصل بوده . سقوط واکرها از بالکن اتاق هایشان و افتادنشان روی همدیگر و برخاستنشان بعد از سقوط با دست و پای شکسته ، صحنه ایست که بعضی از ما شاید در کابوس هایمان دیده باشیم. بدتر آنکه همراهت هم غیبش زده باشد و به دنبال او هم باشی. از طرفی هم نگران مادرت که در طبقه هم کف است باشی و سر راهت ، در راهروهای اضطراری هم ، احتمالا به خاطر سر و صداهای بار، آن همه واکر جمع شده باشد. دیگر چه از این بدتر؟

 

در همین حین که مدیسون و بقیه ، خودشان را به هتل میرسانند، در کلونی، آب ته کشیده و نیک هم به جرم تازه وارد و البته خارجی بودن ، کسیست که باید به همراه یکی از افراد کلونی برای مبادله آب برود.  آن هم مبادله با گروهی گانگستر که فروشگاهی به آن بزرگی را تحت اختیار دارند. اگر این فروشگاه دست ریک و دار و دسته اش بود ، نگان را در همان محوطه فروشگاه دار میزدند ولی نمیگذاشتند که چنین جواهری از دستشان برود. گرچه این گانگسترها هم به بهای خوبی “مایَملَک” خود را معامله میکنند. همان قدر که در این دنیا، آب کمیاب و با ارزش است ، دارو هم ارزشمند است. به لطف داروساز و نیمچه دکتر کلونی که البته رهبر کلونی هم هست و ظاهرا در خصوص او معجزه ای هم رخ داده، کلونی آن قدری دارو دارد که بتواند برای مدتی با آب گانگسترها معامله کند. گرچه تخسی نیک در برداشتن آن کیک شکلاتی کم مانده بود علاوه بر اینکه معامله آب را به فنا دهد ، دست خودش را نیز به فنا دهد، اما نیک با آن حس ذاتی معامله گریش هم دستش را نجات داد هم یک سبد بیشتر آب به کلونی آورد. اگر آخرالزمان نمیشد، نیک دلال خوبی میشد!!

اما در کلونی ، نیک با چشم خودش میبیند که داروساز آثار گازگرفتی دارد و مقداری از گوشت کتفش کنده شده اما او هنوز انسان است و اثری هم از تبدیل نیست.  شاید او سر به زنگاه ، اطرف محل گاز گرفتی که کنده باشد تا از پخش عفونت جلوگیری کند و یا محل گازگرفتی را سوزانده.بعید است که سازندگان تصمیم بگیرند ، مثل سریسال Z Nation داروساز را فردی نشان دهند که نسبت به بیماری مقاوم است. اما تا آن موقع و تا مشخص شدن دلیل گازگرفتی و تبدیل نشدن داروساز ، نیک ترجیح میدهد تا به نیایش دسته جمعی داروساز در کلیسای کلونی برود و در حالی که مادرش و ویکتور ، درگیر جنگی تن به تن با واکرها هستند ، او نقل قول های انجیل درباره چنین روزی را بشنود و با هم کلونی هایش این آوا را زمزمه کند:” از مرگ برخاسته ایم ، و در آخر خودمان را تسلیم مرگ خواهیم کرد.”