دو ماه و نیم از آن پایان امیدوارانه گذشت.

بازگشت دریل به تنهایی توانسته خون تازه ای در رگهای گرایمزها به جریان بیندازد. اما این به تنهایی کافی نیست.

اما به شب غیبت ریک و همراهانش برمیگردیم. شبی که همه ما دیدیم که گابریل نگهبان اصلی بود. اما در نیمه های شب ، گابریل ناگهان پستش را ترک میکند و دیوانه وار، وسایلش را جمع میکند و از الکساندریا میرود. شاید اگر ذره ای هم تردید داشت، دیدن طرح لوسیل در دفتر آمارهای انبار غذای الکساندریا، عزمش را برای خروج از آنجا یا هر اتفاق و دلیل دیگری که داشت، جزم تر کرد. اما به زمین انداختن انجیل آن هم در حالی که هنوز باز است میتواند نشان دهد که یک جای کار این تصمیم ناگهانی، میلنگد. گرچه این از مرام گابریل جدید به دور است، اما سوال این است که شخصی که بعد از راه افتادن خودرو در کنار گابریل صاف نشست، که بود؟ آیا او گابریل را به خروج از الکساندریا ترغیب کرده؟ آیا او را با تهدید با خود برده؟ آیا همان شخصیست که الکساندریا و به خصوص گابریل را زیر نظر داشته؟

 

برخلاف تصور گرایمزها، همه از جمله گرگوری از زیر یوق ناجیان بودن ناراضی نیستند. نکته ای میتواند گرگوری را بیش از پیش منفور کند و او را بزدل جلوه دهد این است که، گرگوری برخلاف خواست مردمش از مبارزه با ناجیان کنار کشیده. گرچه همین موضوع میتواند مردمش را به قدری خشمگین کند که او را از رهبری کنار بگذارند. احتمال این موضوع هم کم نیست و شاید در آینده ای نه چندان دور شاهد به قدرت رسیدن مگی در هیلتاپ و به خواست مردم هیلتاپ باشیم.

 

اما لشگر جمع کردن علیه نگان، آنقدرها هم که فکر میکردند آسان نیست. با وجود همه فشارها و ظلم های ناجیان، هنوز زیردستان ناجیان آنقدری جان به لب نشده اند که ترس از جان را کنار بگذارند و بر جبهه علیه آنها ملحق شوند. حتی ازیکیل و ببرش هم هنوز به این درجه از ناامیدی در قبال ناجیان نرسیده اند که برای آزادیشان، تن به جنگ دهند.

 

بیایید امیدوار باشیم که مورگان اگر مجبور باشد باز هم به خاطر مردمش دست به کاری خلاف عقیده اش بکند. پرچه کلامش برای ما ناخوشایند است اما تا زمانی که در موقع لزوم کاری را که باید بکند، کلامش چه اهمیتی دارد؟

 

مسلما زمانی که ناجیان تله های انفجاری را برای دسته واکرها کار میکذاشتند، نمیدانستند که بیشتر آنها قرار است در نبرد عیله خودشان استفاده شود. جالب خواهد شد اگر زمانی نگان متوجه شود که بمب هایی که احتمالا پایگاهش را روی سرش خراب کردند، همان دینامیت هاییست که به فرمان خودش در بزرگراه کاشته شدند.

 

گابریل به چیزی که میخواسته رسیده. هم با غریبه ای که نمیدانیم کیست و به احتمال زیاد به زود یا تطمیع گابریل را باخود برده، رفته و هم برای دوستانش ردی از خودش و مکانی که رفته باقی گذاشته.

هر چند هم که قضاوت ها در مورد گابریل بد و نادرست باشد، او گروه را به جایی رساند (خواسته یا ناخواسته) که باعث گروهی تا دندان مسلح با گرایمزها روبه روشوند و ریک این شانس را در شرایط جدید ببیند که میشود با اتحاد با این گروه، تیشه به ریشه دشمن زد واین همان گروهیست که ریک منتظرش بود تا کلک ناجیان را بکند.

بعد از مدتی که ریک چیزی جز غم و خشم بروز نمیداد، دیدن لبخند از ته دلش، برای دوستدارانش بسیار لذت بخش و امیدوار کننده بود.