حالا برای کسانی که سریال دیدن را بلد هستند، قفل باز شده و دلیل اپیزودهای آرام و دقیق گذشته روشن میشود. در یک جمع بندی به طور خلاصه میشود گفت فصل هفتم به چهار بخش تقسیم میشود. اول قسمت ابتدایی فصل که در واقع پایانی بود بر فصل ششم و دوران قدرت ریک.

دوم، قسمت دوم تا هشتم که دوران افول قدرت الکساندریا و تاثیراتش بر اعضای خانواده گرایمز را به نمایش میگذاشت.

سوم، قسمت نهم تا پانزدهم که به درستی تلاش گروه برای جمع و جور کردن خود و به دست آوردن مجدد روحیه شان را نشان میداد، هر چند برخی دوستان کمی عجول و کم لطف آن را دلیلی بر ضعف سازندگان میدانستند.

چهارم، قسمت پایانی این فصل که پیش درآمد کوچکی بود برای آرماگدون الکساندریا و ناجیان که گرچه در ظاهر نگان زنده و آزاد ماند، اما با توجه به شرایطی که الکساندریا پشت سر گذاشته بود، این جنگ کوچک، بُردی ارزشمند در خانه محسوب میشود و میتواند روحیه الکساندریا، هیلتاپ و کینگدم را به مراتب بالاتر ببرد. به طوری که حتی بیشتر از جنگ امروز، با چنگ و دندان با دشمن بجنگند.

 

در ابتدا و اواسط اپیزود، گریزهای گاه و بی گاه به لحظات قبل از مرگ ساشا، و گیجی ناشی از مصرف قرص که از قضا آنچنان که یوجین تصور میکرد دردناک نبود، تبدیل به راوی این قسمت میشود.

دلیل اینکه چرا آبراهام و ساشا تصمیم میگیرند تا در شب مرگ آبراهام گروه را تا هیلتاپ همراهی کنند. خود این ماجرا و نشان دادن گذشته نه چندان دور ساشا و همچنین دیالوگی قبل از سوار شدن آبراهام به ریک میگوید، نشان دهنده این است که برخلاف تصورات برخی از بیننده ها، داستان در سردرگمی یا به اصطلاح کش دادن به سر نمیبرند و از قصد داستان را به این سمت کشانده اند. آنها از فصل قبل میدانستند که میخواهند سرنوشت ساشا چگونه باشد و مثل اکثر اتفاقات و دیالوگ ها، اکثرشان حساب شده بوده.

 

برای خیلی ها هنوز سوال که آیا دوایت واقعا به نگان پشت کرده و با گرایمزها همدست شده است؟

پاسخ این است که دوایت هرگز در جبهه نگان نبود که بخواهد حالا به او پشت کند. از همان ابتدا ایده ئولوژی اش با نگان متفاوت بود وگرنه هرگز ناجیان را در فصل ششم ترک نمیکرد. آن هم با یک خواهر زن مریض و محتاج به دارو.

بازگشتش پیش نگان هم از تنهایی و عدم اعتماد به نفسش بود و تصور این که ممکن است تمام رفتارهای دریل در باغ سبز باشد و او و گروهش هم بشوند ناجیانی دیگر!! یا حتی خیلی محتمل تر، فکر میکرد حتی اگر سکه دریل درست باشد، دیر یا زود ناجیان گروه او را هم پیدا میکنند و دوباره روز از نو، روزی از نو، با این تفاوت که مجازات دوایت و شری صد در صد چیزی دردناک تر از یه مرگ وحشتناک یا صورتی سوخته و ازدواجی اجباری خواهد بود. پس عقل دوایت حکم میکرد که با پای خودش پیش نگان برگردد تا فرصتی برای زنده بودن داشته باشند. یا به قول نگان دوایت بزرگ و عاقل شد و پیش او برگشت و طلب بخشش کرد. از بعد از بازگشت پیش نگان، اوضاع طوری پیش رفت که دوایت مجبور شد تا به ساز نگان برقصد تا از جان همسرش محافظت کند. این نمایشی که دوایت اجرا کرد با همه چشم و گوش هایی که نگان همه جا دارد، به نحوی واقعی بود که نگان قانع شود که دوایت طرف اوست. اما حالا که شری رفته، دوایت نه تنها دلیلی برای ماندن در کنار ناجیان ندارد، بلکه حالا میتواند انتقام زندگی از هم پاشیده اش و معصومیت از دست رفته اش را از نگان و همپالگی هایش بگیرد. از آنجا که تنهایی کاری از دستش بر نمی آید، بهترین راه حل این است که با دشمن دشمنش یعنی گرایمزها دست دوستی دهد. اما با توجه به اتفاقی که افتاد و جان به در بردن نگان از مهلکه و همدست شدن زباله گردها با ناجیان، اصلا به صلاح نبود که دوایت علنا بر ضد نگان کاری کند و از داخل خط حمله دشمن بهشان حمله کند. بهتر میداند که همچنان چراغ خاموش اطلاعات را به دست گرایمزها برساند تا اینکه به صف گرایمزها بپیوندد و مستقیما روی نگان اسلحه بکشد. گرچه مجسمه سربازی که دوایت در دروازه جا گذاشته بود با این پیغام که :نمیدانستم”، نشان میدهد او آنچنان هم که فکر میکرد در حلقه اعتماد نگان نیست وگرنه از قضیه زباله گردها با خبر میشد و میتوانست به ریک هشدار بدهد. اما آنچه واضح است، دوایت، حتی اگر موقتا و تا پایان و نابودی ناجیان، به صف گرایمزها پیوسته و علیه نگان کار میکند.

 

از طرفی برای برخی این سوال مطرح است که چه نیازی بود تا یکی دو قسمت از کل فصل به کینگدم اختصاص یابد؟ آن هم در حالی که همه ما میدانیم در نهایت کینگدم به الکساندریا ملحق خواهد شد!

 

پاسخ این است که درست است که همه میدانیم کینگدم در نهایت به الکساندریا خواهد پیوست. اما باید این پروسه نشان داده میشد. در ظاهر کینگدم و ناجیان به خوبی با هم کنار می آمدند و دلیلی وجود نداشت تا این امنیت هر قدر هم که بی پشتیبان باشد جای خودش را به جنگ و تلفات احتمالی بدهد. اما واقعیت این نبود و باید لایه های زیرین جامعه کینگدم نشان داده میشد تا پیوستن کینگدم به جنگ دلیل منطقی پیدا کند. وگرنه اگر ما چیزی از کینگدم نمیدیدیم و نه از قضیه مخالفت ریچارد با این قرارها خبر داشتیم و نه ازگ بنجامین با خبر بودیم، حضور ناگهانی ازیکیل و ارتشش به مراتب برایمان ناخوشایند تر و غیرواقعی تر بود.

در رابطه با حمله ببر به کسی به غیر از نگان باید گفت، نباید فراموش کرد که ازیکیل یه تربیت کننده ببر بوده، از طرفی آنها از پشت سر بقیه به مهلکه وارد شدند، ازیکیل هم میدانسته که کارل فرزند ریک است. احتمالا وقتی ازیکیل نگان را بالای سر کارل و ریک و با فاصله کمی از این دو دیده، به شیوا به هر زبانی که بین یک تربیت کننده و یک حیوان وحشی رام شده ممکن است، فهمانده که به شخص دیگری دورتر از نگان حمله کند و به دل دشمن بزند که از کارل و ریک دور باشد، چون احتمالا ازیکیل با خودش فکر کرده که اگر شیوا را به سوی نگان هدایت کند، حیوان ممکن است به ریک و کارل هم آسیب بزند. پس بهتر است ببر را به نقطه ای هدایت کند که اگر کلک طعمه اش را زود کَند، طعمه بعدی اش از افراد خودی نباشد.

 

همینطور، در مورد مورگان، اگر او را به ناگاه در وسط میدان میدیدیم که دشمن را قلع و قمع میکند و آنها را میکشد، برایمان جای سوال بود که چه طور مورگان به این عقیده رسیده که باید دشمن را بکشد، پس لازم بود که اپیزود سیزدهم که در رابطه با کینگدم بود با آن جزئیات نشان داده میشد که حضور این افراد و عملکردشان معنا پیدا کند.

این درباره کارول هم صدق میکند. باید به ما نشان داده میشد که او شاهد اتفاقات کینگدم و ناجیان و مرگ بنجامین بوده تا حضور او در جنگی که گمان میکرد مشکل او نیست معنا پیدا کند.

 

از طرفی گروه زباله گردها را داریم.

برای عده ای سوال است که چه طور در حالی که زباله گردها همه را تحت اختیار داشتند کارل توانست به آنها شلیک کند؟

مسئله این است که همه آنها با خیال اینکه تعداد زیادی دارند و برتری با آنهاست، حواسشان پیش سخنرانی نگان بود. به خصوص کسانی که روی برج نگهبانی بودند و شاهد ماجراهای بیرون دروازه ها بودند. وقتی ساشای تبدیل شده از تابوت بیرون آمد، همه حتی نگان، هم غافلگیر شدند. از طرفی بارها و بارها این شعار را از زبان رهبر زباله گردها شنیده ایم که ما میگیریم خودمان را اذیت نمیکنیم. شاید بشود از این حرف این طور استنباط کرد که این گروه اساسا جنگجو نیستند. مهارت های جنگی آنها آنقدر نیست که برای هر اتفاقی آماده باشند. برعکس گرایمزها، دیگر گرگ باران دیده شده اند و هر اتفاقی را پشت سر گذاشته اند.  مهارت هایی دارند که حتی ناجیان هم ندارند. برتری چه ناجیان چه زباله گردها در تعداد و امکانات است. والا به جز این هیچ کدام مهارت های فردی زیادی ندارند. نمونه اش مردی که در جنگل به وسیله یک واکر که تازه گیر کرده بود گاز گرفته شد و دستش قطع شد. یا همین مردی که ساشا را از نگان جدا کرد و خودش طعمه ساشا شد.  مسلما عکس العملی که گرایمزها و به خصوص کارل نشان میدهد سریع تر از سایر افراد است و این افراد زودتر از بقیه به خودشان می آیند و میدان را به دست میگیرند. از این کارل را به طور واضح مثال میزنم چرا که او دراین دنیا رشد پیدا کرده و بیشتر از بقیه قوانین بقای این دنیا با پوست و گوشتش عجین شده.

 

برای برخی دوستان سوال است که چرا لازم بود یک قسمت مستقلا به یوجین اختصاص داده شود؟

یوجین شاید در ابتدا قصد داشت در دل به دوستانش وفادار بماند، اما تمامی اتفاقاتی که در قسمت یازدهم افتاد و دیدن شدت قصاوت قلب نگان، او را وادار کرد که محض حفظ جانش، به صورت مطلق خود را در اختیار نگان قرار دهد. تمامی اتفاقاتی که او در بدو ورودش به مقر ناجیان، چه مثبت و چه منفی، دید، باعث شد تا در روز جنگ او پیش قراول گروه نگان باشد.

شاید بعدها چرخشی از طرف او به سوی ریک ببینیم، آن هم به خاطر ساشا، اما فعلا او با جان و دل سمت نگان است. و چرایی اپیزود مقرناجیان ، همین حضور یوجین به عنوان سخنگوی ناجیان روی تریلی بود.

 

بیایید سری هم به قسمت های قبل و سوالاتی که برای شما دوستان پیش آمده بود بزنیم.

۱ – آیا این همه خشونت در قسمت اول لازم بود؟

بنا بر ساختار داستانی و قصد سازندگان که مخواستند ناجیان و نگان را دشمنی شکست ناپذیر نشان دهند و او را قصی القلب ترین دشمن قهرمانان ما بنامند، بله لازم بود که این حد از خشونت نشان داده شود. به علاوه اینکه اولویت سازندگان مردم کشورخودشان هستند، هر چند که این سریال جهانی شده. اما در کشورهای اروپایی که قدرت ساختشان د سطح یا نزدیک به هالیوود است، سریال ها و فیلم های خشن زیادی ساخته شده. بنابراین چشم مخاطب با این تصاویر بیگانه نیست. اما در کشور ما

که هنوز در سریال ها و فیلم ها خون صورتی رنگ دیده میشود مشخصا تا حد زیادی قابل هضم نیست. گرچه این سریال طبق نظرسنجی ها و مقالات نوشته شده بر قسمت اول، پا را از حد توان خودشان هم فراتر گذاشته و حتی عده ای معتقد بودند صحنه های قسمت اول میتواند الگویی برای “داعشی ها” باشد که تا حدی درست هم هست.

 

۲ _ ببر ازکیل خیلی مسخره و کامپیوتری و ضایع بود.

نظر من را بخواهید در قبال فاجعه آهوی قسمت دوازده، ببر ازیکیل یک شاهکار هنری محسوب میشود. اما در مقایسه با استانداردهای خود سریال، بله، یک سر و گردن پایین تر از باقی جلوه های ویژه اش است.

 

۳ – چرا یک قسمت باید به ناجی ها اختصاص پیدا کنه

خب تا حدی به سبک سریال برمیگردد. در فصل سه، چهار،پنج و شش هم قسمت هایی بوده که صرفا به یک شخص یا گروه خاص پرداخته. این سبک داستان گویی و روایتگریست که سازنده ها برای این سریال انتخاب کرده اند. که به نوعی، جدید هم محسوب میشود. نه اینکه آوانگارد باشد. اما کمتر از این سبک در کارهای دیگر استفاده شده. بعد از پنج فصل، دیگر باید به این سبک عادت کرده باشیم. چون اساسا این سریال، سریال جزئیات است. قسمت هایی که در مقر ناجیان گذشت صرفا به ناجیان نپرداخت.  قسمت سوم بهانه ای بود تا روزگار دریل را در آن پایگاه ببینینم و قسمت یازدهم عاقبت یوجین را. در کنارش سبک زندگی دشمن قهرمانانمان را هم دیدیم.

 

۴ – چرا یک قسمت باید به تارا اختصاص پیدا کنه

شاید این یکی از ضعیف ترین اپیزودها بود. نه به خاطر معرفی گروه اوشن ساید بلکه به خاطر اینکه این پرونده میتوانست در بیست دقیقه یا نیم ساعت بسته شود و باقی اپیزود به عکس العمل تارا به اخبار اتفاقاتی که بعد از حمله به کمپ ستلایت رخ داد بگذرد و یا نشان میداد که ریک و بقیه او را تحت فشار میگذارند که با کسی رو به رو شده یا خیر.

 

۵ – کشتن زامبی ها به طرز مسخره توسط ریک و میشون در قسمت دوازده و اینکه چرا یک قسمت باید صرف پیدا کردن اسلحه توی شهر بازی بشه؟

باید قبول کرد اپیزودی که میتوانست با همکاری ریک و میشون به یکی از قوی ترین اپیزودهای سریال تبدیل شود با کارگردانی و عدم نظارت درست، تبدیل به یکی از بزگترین نقطه ضعف های سریال شد. از دیالوگ هایی که با حسی که نباید گفته میشد تا آهوی کامپیوتری ای که خود مخاطبان پر و پا قرص آمریکایی را هم خنداند. شاید جنس تصورات ما از دو قهرمان با آنچه آنها تصور میکنند متفاوت باشد اما در واکنش هایی که در همین سایت هم قرار داده میشود، دیدیم که حتی مخاطبان آمریکایی با آن همه علاقه هم بعضا در این سکانس به جای عیجان میخندیدند.

 

۶ – چرا ازکیل برای مرگ ریچارد همینطور وایساد کاری نکرد؟

به خاطر برتری و داشتن سلاح گرم ناجیان، و اینکه فرمانده ناجیان خطاب به همه میگوید آنها ( مورگان و ریچارد) را به حال خودشان بگذارد. و چاره ای برای ازیکیل باقی نمی ماند به جز اینکه سعی کند با فریاد زدن جلوی مورگان را بگیرد که البته کارساز هم نبود.

 

۷ – دیالوگ های حوصله سربر و طولانی ساشا و رزیتا

ساشا و رزیتا تا قبل از جریان آبراهام با هم دشمن نبودند، حتی زمانی که ساشا بعد از ورود به الکساندریا حال خوشی نداشت و مدام بیرون از شهرک بود، این رزیتا بود که میشون را از قضیه آگاه کرد و دوتایی به دنبال ساشا رفتند تا او را به خانه برگردانند. شاید اگر قبل از صحبت هایشان در ساختمان مشرف به مقر، درگیری بیشتری داشتند، حرف فایشان شیرین تر میشد. اما باید این حرف ها گفته میشد که هر دو کاراکتر از نظر روانی تخلیه شوند و مرگ ساشا برای رزیتا دردناک تر شود. حتی شاید همین مرگ ساشا، زمینه سازی برای مرگ رزیتا باشد. باید دید.

 

۸ – چرا به لاستیک ماشین نگان شلیک نکردن؟

اگر ریک با بقیه در دروازه بود صد در صد به لاستیک شلیک میکرد. چون او آموزش نظامی و پلیسی دیده. بقیه افرادی که آنجا بودند اساسا آدم نظامی نبودند و بیشتر از روی هیجان و فوران آدرنالین شلیک میکردند نه از روی تجربه و از روی فکر قبلی! بیشتر آنها فقط تشنه به خون نگان بودند و هدفشان کشتن او بود. برای چنین کسانی که نود درصدشان برای اولین بار است که در چنین شرایطی هستند، مسلما نه تنها سخت است تا حواسشان را جمع کنند که به لاستیک شلیک کنند، بلکه سخت است که هدف گیری کنند و وبه دست نگان شلیک کنند. تازه حتی بر فرض یکی از تیرها یا سه تا از تیرها به بازوی نگان میخورد. چه تاثیری داشت؟ از کجا معلوم که باعث مرگ نگان میشد؟

 

۹_ چطور ازکیل و افرادشو کسی ندید که یهو اومدن کمک؟

چطور میشود چنین ادعایی کرد؟ در تمام طول مدتی که ریک و نگان رو در رو صحبت میکردند صدای تیراندازی در پس زمینه شنیده میشود. از کجا معلوم که این سر و صداها، صدای پیشروی ازیکیل و گروهش نبوده؟ یا حتی پیروی گروه هلتاپ!