سلام دوستان.

این هفته قسمت سیزدهم سریال را با هم تماشا کردیم.

اپیزودی حماسی و احساسی، از دو کاراکتری که فراز و نشیب های زیادی را گذرانده اند.

 

صدایی که در پشت بیسیم ،هفته گذشته اعلام کرد که کارول و مگی را به گروگان گرفته، تا این هفته در گوش همه ما میپیچید و همه از این که کارول و مگی اولین قربانی های ناجیان باشند نگران بودند.

از لحظه ای که ساشا در کشتن آن “ناجی” تعلل کرد و به او فرصت داد تا زنگ خطر را به صدا درآورد ، جان کارول و مگی بیشتر از همه در خطر افتاد. تنها دو زن ، جدا از بقیه، بدون اسلحه کافی ، با آن حال خراب کارول و وضع مگی، آن هم در یک قدمی پایگاه ناجیان!!! اگر اتفاقی نمی افتاد جای تعجب وجود داشت. گرچه بد موقع سر رسیدن آن مرد و سه همراه خانمش هم ، بد شانسی محض بود برای کارول و مگی.

اما میشد اوضاع طور دیگری تمام شود ، اگر کارول از قصد شلیک اشتباه نمیکرد و مردک را کشته بود. گرچه ، چرایی اینکه کارول آن مرد را نکشت ، شاید به نوعی مهم ترین موضوع این قسمت و در واقع مهم ترین موضوع درباره کارول باشد.

جالب تر از آن ، مگیست که قصد دارد تا کلک مرد را بکند و خیالش از دشمن پشت سرش راحت شود. گرچه به شخصه از این کار مگی تعجب نمیکنم. و تا حد زیادی هم به او حق میدهم. چرا که او قبلا به چشم خودش دیده که فرصت نفس کشیدن به دشمن دادن ، چه عواقب مرگباری به همراه داشته. نمونه اش در مزرعه وقتی ریک به خواست دیل و به خاطر بار احساسی مرگش از اعدام رندال چشم پوشی کرد و دست آخر به نوعی بهانه سقوط مزرعه شد. یا بیخیال به دنبال فرماندار رفتن شدن و نتیجه آن ، که شد مرگ پدرش و آوارگیشان و مرگ آن همه آدم و از همه مهم تر مرگ بث که از عواقب همین سقوط زندان بود. یا در ترمینوس که خود مگی جلوی ریک ایستاد و مانع شد تا برگردند و کار ترمینوسی ها را تمام کنند و نتیجه اش شد دزدیده شدن باب، نقص عضوش، و آن جنگ تمام عیار در کلیسای گابریل.

با تمام این چیزهایی که او گذرانده ، قطعا درسش را خوب یاد گرفته و میداند که نباید به دشمن شانس دوباره داد. اگر کارول پشتش می ایستاد و حواسش را جمع میکرد احتمالا هیچ وقت آنها گروگان گرفته نمیشدند.

در هنگام مذاکرات معامله، چیزی که ما را بیشتر از هر چیزی گیج میکند ، رفتارها و سر و ظاهر گروگان گیران است.

اینکه آنها “پریمو” که سوار بر موتور دریل بود را میشناسند ، ما را مطمئن میکند که آنها از اعضای ناجیان هستند. اما سر و ظاهر آشفته آنان ما را به شک می اندازد. به خصوص آن مردی که همراهشان بود. تصور ما از ناجیان مردانی چرم پوش سوار بر موتورهای آنچنانی هستند. و تا آنجا که ما شنیده بودیم ، آنها مردانی خشن و قاتل و همینطور متجاوزند. این که زنی در گروهشان باشد و بدتر از آن ، وفادار به آنها باشد ، کمی برایمان عجیب است.

این وسط اولین سناریویی که به ذهن می آید این است که درست است که پریمو موتور دریل را سوار بود. اما این دلیل نمیشود که آنها از ناجیان باشند. این میتواند یک همزمانی مضحک باشد، به خاطر حمله همزمان دو گروه باج دهنده به ناجیان برای انتقام و انهدام آنها که دست بر قضا با هم مواجه شده اند و یکدیگر را با ناجیان عوضی گرفته اند. به خصوص این تردید بیشتر میشود وقتی که پائولا و آن دو زن دیگر در زیرزمین مرگ، با هم درباره کم بودن اذوقه و اسلحه حرف میزنند.

اما طولی نمیکشد که متوجه میشویم که نه خیر! آنها هم عضو ناجیانند و آن “دوایت احتمالی”  احتمالا بدشانس تر از آنی بوده که فکر میکرده و گیر ناجیان افتاده و موتور را تقدیم کرده.

 

در این بین ، حال کارول جوریست که آدم متوجه نمیشود که دارد مثل زمان ورودش به الکساندریا نقش بازی میکند و خودش را گوگولی و دوست داشتنی نشان میدهد، فردی که طی یک جابه جایی اشتباه الان اینجاست ، یا واقعا حال و اوضاعش به هم ریخته. همه ما بعد از حمله گرگها به الکساندریا و دیدن مهر سم روی ایوان خانه گرایمزها، دیدیم که حال کارول به هم ریخت و از آن به بعد هم متوجه تغییرات بزرگی در کارول شدیم. بعد هم حبس شدنش با مورگان ، دیدن عکس العمل آلفا در قبال دنیس و مرگ سم ، همه و همه دست به دست هم داد تا کارول به هم بریزد.

 

آنچه که از شنیده های مگی و کارول میشود فهمید این است که ، پایگاهی به آن حمله شد، تنها پایگاه ناجیان نیست. آنها خانه های امن یا پایگاه های دیگری هم برای روزهای مبادایی مثل امروز دارند. و دقیقا مثل یک ارتش شخصی سازمان دهی شده هستند. دقیقا مثل نکاتی که میشد از حرفهای آن “دوایت احتمالی” فهمید. میشود متوجه شد که قطعا “دوایت احتمالی” عضو ناجیان بوده و از آنها میگریخته. با توجه به اینکه موتوری که از دریل دزدید ، از قرارگاه ناجیان سردرآورد میشود انتظار داشت که دیدار دوباره ما با او ، با صورت سوخته اش همراه باشد. احتمالا او توسط هم گروهی هایش پیدا شده ، دستگیر شده و تحویل نگان داده شده و نگان هم خدمت او رسیده و صورتش را سوزانده. باشد تا درس عبرتی شود برای کسانی که به او پشت میکنند. شاید هم “دنی” ، همان کسی باشد که به دنبال “دوایت احتمالی” و همراهانش بود.

 

در سکانسی که پائولا ، کارول و مگی را رو به روی هم میبندد و جسد واکری که آن وسط افتاده ، ادای احترام کارگردان را به فیلم اول “اره” میبینیم. نکته ای که همکارم “سجاد” هم به آن اشاره کرد.

با این تفاوت که دست و پا بستگان این اتاق قرار نیست کشته شوند. حداقل نه امروز. گرچه هر کدام به نوعی مجبور میشوند بلایی که “دکتر گوردن” بر سر خودش آورد را تجربه کنند.

 

زمانی که پوسترهای نیم فصل منتشر شد و همه ما آن پوستر صلیب معروف را دیدیم، هرگز تصورش را نمیکردیم که صلیب را در دستان کارول میبینم. همه ما فکر میکردیم که این پوستر نوید بخش ورود مسیح است. نه به اسارت گرفته شدن کارول.

 

گرچه کارول قبل از اینکه صلیب را در جیب شلوارش بگذارد ، بغض داشت ، اما واقعا نمیشود گفت که نفس تنگی اش و به گریه افتادنش جزو سناریو اش بود یا واقعا این حال را داشت و فقط توانست انقدر به خودش مسلط باشد تا حال خرابش را کنترل کند و از آن در جهت عملیات نجاتشان استفاده کند. حتی خود مگی هم در ابتدا جا خورد که این دیگر چه حال و نقشه ایست .اما بعد انگار که حال دیشب کارول را به یاد آورده باشد، متوجه شد که قضیه جدی تر از این حرف هاست و واقعا کارول حال مناسبی ندارد.

وقتی هم کارول کتک خوردن پائولا از دن را دید ، انگار که خودش را به یاد آورد و در برابر ضربات بعدی دن هیچ دفاعی از خودش نکرد. انگار که به خانه اش با اد برگشته. و میدانید چه چیزی بیشتر از همه او را شکست؟

صحنه ای که او روی زمین افتاده بود و از پشت پنجره کوچک روی در ، واکری که بیرون منتظر بود را میدید، مطمئنا همان طور که ما را به یاد ، مادر گرت در ترمینوس می اندازد ، خود کارول را هم به یاد او می اندازد. زنی که توسط کارول به پایش شلیک شد و توسط کارول رها شد تا ۴ واکر در حالیکه هنوز زنده بود و قدرت حرکت و فرار نداشت ، او را زنده زنده بخورند. تصور کاری که با آن زن کرده و عاقبتی شبیه به او که فاصله چندانی هم با او ندارد ، میتواند روح کارول را بیش از پیش تکه تکه کند.

 

اشکهای کارول وقتی که توضیح میداد که چرا به پایگاه ناجیان حمله کردند ، از ته دلش و واقعی بود. مشخصا او از این جنگهای ابتدایی و بدوی خسته شده. وقتی هم که پائولا به او میگوید که با کشتن آنها ، تلافی کرده اند و چرا ادامه میدهند ، انگار که پرده های غفلت از جلوی چشمان کارول کنار میروند. و برای خودش هم سوال میشود که واقعا چرا در این جنگ شرکت کرده؟ دیگر در پاسخ بعدی اش ، کارول فقط توجیه میکند. پاسخ نمیدهد.

حال خراب کارول حتی برای پائولا جالب توجه است.  او فکر میکند که سیگار کشیدن کارول پا  گذاشتن روی اصولش است. خبر ندارد این که هنوز زنده است را مدیون این است که کارول روی اصولش نمانده وگرنه او هم کنار دست کارن تاااااا آن آلفای گرگها رفته بود و برای هم از خاطرات لحظات آخرشان با کارول تعریف میکردند.

بعد از رفتن پائولا و مولس ، آن نفس عمیق کارول ، نفس ژانر عوض کردن و پوست انداختن بود. نفسی که کارول را دوباره همان کارول آماده حرکت میکرد. گرچه به اندازه کافی کارساز نبود ولی حداقل توانست بخشی از کارول را که برای فرار نیاز بود را بازگرداند.

انگار که روح کارول در مگی حلول کرده باشد ، حالا اوست که اصرار دارد تا کار بازمانده های ناجیان را تمام کنند. نمیگویم تشنه به خون است. چون واقعا اینطور نیست. مگی هیچ وقت تشنه کشتن نبوده و تا حد امکان از آن دوری کرده ولی دیگر چاره ای ندارند. اگر من هم به جای مگی بودم ترجیح میدادم تا پشت سرم را پاکسازی کنم تا نگران گلوله هایی که ممکن است از پشت سر به سمتم روانه شود ، نباشم و فقط نگران جلوی رویم باشم. استراتژی منطقی است برای چنین موقعیتی.

 

مرگ پائولا تا حدی خواست خودش بود. اگر او واقعا میخواست تا زنده بماند به هشدارهای صادقانه کارول گوش میداد و “فقط فرار میکرد”. گرچه به هر حال مگی دخلش را میاورد، اما اگر میخواست شانسش رابا کارول امتحان میکرد.

در این بین ، درگیری مگی و مگنولیا، _شباهت اسم هایشان دیوانه کننده است ، ممکن است چنین آینده ای در انتظار شخصیت مگی باشد_  و ضربه چاقوی مگنولیا که به شکم مگی برخورد کرد ، حس مادرانه او را به خشم محض تبدیل کرد و چرخش ۱۸۰ درجه ای هورمون هایش روی کلید “محافظ گر فرزند” مگی را آماده کرده بود تا با دندان هایش گلوی مگنولیا را بشکافد. که کارول سر رسید و این خون را هم به جان خرید. و همینطور خون پائولا که کارول به وضوح از کشتنش ناراحت بود و زجر میکشید.

 

با زنده زنده سوزاندن گروه پشتیبان ناجیان ، دیگر چیزی از کارول باقی نمانده. حتی دیدن دریل در صف اول استقبال کنندگانشان ، حال او را بهتر نمیکند. فقط میتواند پیش او اعتراف کند که چقدر حالش بد است. دریل تنها کسیست که کارول را میفهمد و بدون اینکه او بگوید به چه نیاز دارد ، میداند.

دقیقا رابطه ای که بین مگی و گلن در جریان است ، بین کارول و دریل هم در جریان است.

جالب است که بر خلاف آنچه پائولا تصور میکرد ، هیچ ریگی به کفش گرایمزها نبود و آنها یک بار برای همیشه روی حرفشان ماندند و طبق خواسته پائولا پیش رفتند . میشود حدس زد که دریل و گلن بوده اند که ریک را از رکب زدن به پائولا منصرف کرده اند ، چرا که نمیخواستند روی جان مگی و کارول ریسک کنند.

 

ریک، به خیال اینکه به سر نگان شلیک میکند ، جلوی چشم کارول اعدام را انجام میدهد، و کارول وقتی بیرون پاشیدن مغز مرد را میبیند ، در حالی که خودش هم همین چند دقیقه پیش همینکار را کرده بود ، انگار برای لحظه ای تازه متوجه میشود که چه از خودش ساخته. کارول به حدی شکننده شده که حتی اگر خودکشی کند _که چندان بعید نیست_ و یا اگر خودش را مثل پائولا به کشتن دهد ، کسی تعجب نمیکند. حداقل ما تعجب نمیکنیم.

فشردن صلیب در دستش تا حدی که خون از دستش سرایر شود؛ انگار که در درونش دارد فریاد میزند و از خدایش کمک میخواهد.

 

همه ما میدانیم که ریک باور نمیکند که مردی را که کشت ، نگان باشد. او فقط این کار را کرد که پرونده را ببندد. نه شاهدی وجود داشته باشد نه رد پایی. او گمان میکند که دخل افراد نگان را آورده و نگان هر کس که باشد ، تک و تنها کاری از دستش بر نمی آید.

همه ما میدانیم که ریک این بار اشتباه میکند. فقط باید منتظر بمانیم و ببینیم که خود ریک چگونه متوجه میشود که اشتباه میکرده.