سلام دوستان.

عجب قسمتی بود. تقریبا اتفاقی که در این قسمت رخ داد همه چیز رو تحت شعاع قرار داد و بقیه داستانها به حاشیه رفتن. خود من انقدر تحت تاثیر بودم که حتی فکر نمیکردم بتونم چیزی بنویسم در این مورد. واقعا اتفاق بزرگی بود.

به هر حال سعی میکنم تمام حواسم رو جمع کنم و در مورد بقیه نکات و اتفاقات این قسمت هم نوشته ای داشته باشم.

شروع این قسمت هم با صدای بوق تریلی گرگها بود که در این سه قسمت به یک بازیگر مهمان نقش منفی تبدیل شده بود.

بعد ما اعضای گروه ریک و الکساندریایی ها را میبینیم که در حال دویدن به سمت خانه هستند. گرچه مثل همیشه خانواده گرایمز از الکساندریایی ها جلوترند. ریک سعی دارد با توبین تماس بگیرد اما چیزی جز صدای امواج رادیویی را نمیشنود. احتمالا تمام تاکی واکی ها روی یک فرکانس تنظیم شده اند و شاید به همین دلیل است که به جای توبین دریل جواب ریک را میدهد.

در حین فرار به سمت الکساندریا, اولین نشانه های در هم شکستن نیکلاس را میبینیم. توقف ناگهانی او و اینکه زمان و مکان را گم میکند خبر از دردسری تازه میدهد که طبق انتظار , نیکلاس باعث ایجادش میشود. اما جالب تر اینکه گلن او را به خودش می آورد. هر دفعه!

مجروح شدن آنا دختری که با هیث و اسکات به گشت زنی در بیرون از الکساندریا می پرداخت از سرعت گروه میکاهد اما باز هم این گلن است که دست او را میگیرد. از این قبیل رفتار ها از گلن پیش از این هم سر زده بود. هر چه نباشد او همیشه به جوانمردی معروف بوده. اگر اشتباه نکنم گلن تنها کسی است که تا به حال آدم نکشته. به هر حال احساس میکنم تلاش شده بود تا در این قسمت نقش گلن پررنگ تر از گذشته شود تا فقدانش یا حداقل چیزی که ما به عنوان پایان کار گلن دیدیم عمیق تر بر دل مخاطب زخم بگذارد.

چیزی که ما از الکساندریایی ها متوجه شدیم این است که در کل در بین این همه آدم ۹ نفر دل و جرات بیرون رفتن از شهرک را داشتند که ۲ تایشان آرون و اریک هستند که دنبال عضو جدید میگردند. ۴ تایشان دنبال آذوقه و وسایل مورد نیاز شهرک میگشتند که شامل نیکلاس و ایدن و ویل و یک بنده خدای دیگر میشدند که از بین آنها در حال حاضر فقط نیکلاس زنده است و بقیه مرحوم شده و هضم شده اند. ۳ تایشان هم که هیث و اسکات و آنا هستند که آنا خودش ,خودش را ناقص کرد و اسکات هم صدقه سر چلمن بازی آن پسرک کلاه به سر , استراجس, ناقص شد! مانده ام اگر شانس نمی آوردند و به خانواده گرایمز بر نمیخوردند با این پت و مت هایی که دور هم جمع شده اند و تشکیل اجتماع داده اند چقدر طول میکشید تا کلا الکساندریا را به فنا بدهند؟ یعنی اگر بخواهید حساب کنید در کل الکساندریا بدون احتساب ریک و رفقا, ۲ نفر آدم به درد بخور پیدا میشود آرون و هیث!

بقیه شان هم که هیچ! تازه بهشان بر هم میخورد! و به ریک تهمت میزنند که قصد دارد به کشتنشان دهد. یکی نیست به او بگوید آخر باهوش اگر همه اینها نقشه ریک بود تا شما را سر به نیست کند با این نقشه که خودش و گروهش بیشتر از همه به درد سر افتاده اند. تازه خود همین جناب که این نظریه انیشتینی را داده بود با وجود چاقو و اسلحه از پس یک واکر بر نیامد و یک لحظه غافل شد و مرد! –

خب آخر شماها که نیاز ندارید برایتان نقشه بکشند تا بمیرید! خودتان , یک چرخ بیرون الکساندریا بزنید خودتان را به کشتن میدهید.

در بین این همه حداقل دیوید روحیه خوبی داشت و مثل کارتر جیغ و فریاد به راه ننداخت. هر چند اگر خوب گوش میداد صدای پایی که از پشت سرش می آمد را میشنید وحواسش را بیشتر جمع میکرد. اما سوالی که پیش می آید این است که او که زیاد از جمع دور نشده بود چطور کسی نزدیک شدن آن واکر را به دیوید ندید یا به او هشدار نداد؟ معمولا باید در این جور مواقع بیشتر مراقب اطراف باشند به خصوص درست بعد از برقراری سکوت و پایان درگیری تا مطمئن شوند همه چیز واقعا تمام شده و همه امن هستند نه اینکه همه بایستند و جنازه واکرها را نگاه کنند.

یکی دیگر از دلایلی که الکساندریا را انقدر مهم میکند همین آرامشی است که ساکنینش در این دنیای دیوانه وار میتوانند تجربه کنند است. تصور کنید در دنیایی که بیخ گوشتان هر جنبنده ای که گوشتی در بدن داشته باشد توسط هیولاها دریده میشود , شما داخل دیوارهایی زندگی میکنید که میتوانید در آنجا عاشق شوید و ازدواج کنید. حالا تصورش را بکنید که از بیرون از این دیوارها و از لا به لای چنگ و دندان آن هیولاها بتوانید خودتان را به دیوارهای امن الکساندریا برسانید. قدر این آرامش را هزار برابر بیشتر از بقیه میدانید. وقتی داستان دیوید را شنیدم یاد جمله های ریک خطاب به کارتر افتادم خیال کردی میتونی اینجا رو از ما بگیری؟ از گلن؟ میشون؟ دریل؟ از من؟ مشخصا ریک که از وقتی در ماموریتش تیر خورد و به کما رفت تا لحظه ورودش به الکساندریا روی آرامش را ندید قدر الکساندریا را بیشتر از هر کس دیگری میداند. برای همین هم حاضر است چنین نقشه ای با چنین ریسک بالایی را بپذیرد اما بتواند خانه ای برای خودش و خانواده اش فراهم کند.

شاید بزرگترین دلیل در هم شکستگی روحی نیکلاس عبور از مسیری بود که او زمانی با ۳ تن از دوستانش که حالا مرده اند از آن گذشته بود. به خصوص اینکه او به نوعی در مرگ هر سه دوستش مقصر بود و به خصوص اینکه او در این مرگها به نوعی مقصر اصلی بود. حتما همه ما تجربه عبور از کوچه یا خیابانی که از آن خاطره به خصوصی را داریم , داشته ایم. حتی اگر آن خاطره خوب باشد ما را تحت تاثیر قرار میدهد و حتی حواسمان را از زمان حال پرت میکند. حالا خودتان را به جای نیکلاس تصور کنید. از خیابانی میگذرید که آخرین بار آن را با وحشت سپری کرده اید. مرگ پشت سرتان بوده و احتمالا صدای فریاد دوستتان را میشنوید که تسلیم هیولاها شده و کمی جلوتر هم یکی دیگر از دوستانتان را ازدست داده اید. چه حالی میشوید؟ قطعا تمام آن اضطراب و وحشت در ذهنتان دوباره تکرار خواهد شد و ذهنتان دائما در حال هشدار است که در منطقه خطر هستی. حالا تصور کنید که وقتی ذهنتان تقلا میکند تا در زمان حال بماند با جسد در حال خوردن شدن همسفر فعلیتان رو به رو میشوید. البته من نمیخواهم از نیکلاس دفاع کنم. اما یاد پیشگویی ریک درباره کسی مثل کارتر افتادم که گفت کسی مثل کارتر در این دنیا بلاخره میمیرد. مهم نیست چه اتفاقی بیفتد. نیکلاس هم کم شباهت به کارتر نبود. تازه ذهن آشفته تری نسبت به او داشت. خودش هم میدانست که متعلق به این دنیا نیست. اما به اشتباه در جایی قرار گرفته بود که او را مناسب دنیای بیرون از دیوارهای خانه میدیدند. همین ذهن آشفته اش که بود که نواه را به کشتن داد. غریزه میل به بقایش بر همه عقل و منطقش غلبه کرد و باعث مرگ کسی شد که بار احساسی زیادی همراه خودش داشت. چرا که بث که دوست داشتنی ترین عضو گروه بود به خاطر نواه خودش را به کشتن داد و نواه به خاطر یک آدم ابله کشته شد. دست اخر همین ذهن آشفته خودش را هم به کشتن داد. علیرغم همه تشر های گلن به او برای اینکه ذهنش هوشیار بماند و به زمان حال برگردد اما باز هم تحمل این دنیا را نداشت.

در Pet Shop یا همان مغازه فروش حیوانات خانگی همه چیز از جمله موسیقی متن و دیالوگهای میشون که به گلن اصرار میکند که او کسی باشد که به الکساندریا برمیگردد تقریبا این ترس را در دلمان می اندازد که نکند گلن در دردسر بزرگی بیفتد. اما بعد با خودمان میگوییم او گلن است. از یک خیابان پر از زامبی گذشته, از یک چاه با یک زامبی آب گرفته زنده بیرون آمده, یک تنه با مگی جلوی لشگر فرماندار در زندان ایستاده, از یک بیماری کشنده زنده بیرون آمده, با شانه زخمی از زیر دست ۳ واکر زنده بیرون آمد, حالا فقط کمی شانس میخواهد تا نقشه اش را عملی کند. شاید دردسر وقتی شروع شد که وقتی نیکلاس خواست تا به جای اینکه شخصا راه را به او نشان دهد برایش نقشه بکشد , او قبول نکرد و احتمالا پیش خودش گفت امروز زیادی به نیکلاس تشر زده و بهتر است از او بخواهد همراهش بیاید تا بیشتر از این احساس بی مصرف بودن نکند و خواست که نیکلاس همراهش برود. و اینگونه گلن به همراه نیکلاس با یک تفنگ و چاقو و یک منور و یک قطب نما و ساعت هرشل راهی میشود تا نقشه ای را اجرا کند که خودش هم حدس میزند شاید نیاز باشد همسفرانش او را پشت سر بگذارند و بروند.

در آخرین تماسش با ریک ما گفتگوی متفاوتی را میشنویم. گرچه ریک آنقدر درگیر کشتن سه واکری که راهش را سد کرده بودند بود که فرصت نکرد جواب گلن را بدهد. مردی که مشخصا ریک جانش را به او مدیون است. اگر گلن نبود , ریک حتما در همان تانک در آتلانتا خودکشی میکرد. نمیدانم با تمام اتفاقاتی که از سر گذرانده اند کله خر همان قدر که برای ما که بیننده هستیم نوستالژی دارد برای خود ریک هم دارد؟ اولین باری که ریک صدای گلن را شنید با همین کلمه بود : ” هی تو! کله خر!هی تویی که تو تانکی. هنوز اون تویی؟ “

دست ریک در مبارزه با واکری که چاقو در تنش گیر کرده بود آسیب دید. اما وقتی فریاد کشید که از گلن شنید که اگر اثری از او نبود, برود. شاید دلیل فریادش درد زخمش یا خشمش نبوده. یا فقط از سر یک عکس العمل طبیعی نبوده. شاید دلیل فریاد ریک حرفی بود که گلن زد : ” اگه دودشو ندیدین به راهتون ادامه بدین” شاید دلیل فریاد ریک تصور این بوده که گلن را که به راستی دست راستش بود را از دست بدهد. درست است که دریل حالا به قول خود ریک برادر اوست اما یادمان باشد در فصل اول و دوم دریل تا حدی در خودش بود و درگیر گروه آنچنان که باید نبود. اما این گلن بود که از همان روز اول با ریک هم پا بود.

درباره دست زخمی ریک باید به نکته ای اشاره کنم. اکثر بیننده ها نگران این هستند که زخمی که از این چاقو در دست ریک ایجاد شد برایش مشکل ایجاد کند و باعث از دست دادن دستش و یا حتی مرگ و تبدیل ریک بشود. باید نکته ای را به شما یادآوری کنم. در فصل پنجم در قسمت ۱۰ و در سکانسی که اعضای گروه قصد از میان برداشتن گروه واکری که آنها را تعقیب میکردند داشتند, زمانی که ساشا حال خوشی نداشت, بعد از درگیر شدن او با واکرها و به ناچار درگیر شدن بقیه اعضای گروه, در دقیقه ۱۳ و ۲۷ ثانیه ساشا با چاقویی که با آن گلوی یک واکر را بریده بود ناخواسته و بلافاصله بعد از بریدن گلوی واکر بازوی آبراهام را میبرد و باعث خونریزی بازوی آبراهام میشود. اما همینطور که میبینید روزها از آن اتفاق گذشته و آبراهام هنوز سالم است و اتفاقی برای دستش نیفتاده. پس میشود گفت خیالمان راحت باشد  اتفاقی برای دست ریک نمی افتد. شاید باعث شود دست ریک برای مبارزه با واکرها کمتر باز باشد اما مشکل جدی ایجاد نخواهد کرد.

هنگامی که کارول در الکساندریا به اسلحه خانه رسید و شلیک ها علیه گرگها شدت گرفت و الکساندریا بر گرگها برتری گرفتند همه ما از خوشحالی در پوست خودمان نمیگنجیدیم. اما هرگز فکرش را نکردیم که این تیراندازی ها چه دردسری برای قهرمانهایمان بیرون از الکساندریا ایجاد خواهد کرد. فکرش را نکردیم که وقتی صدای بوق به گله میرسد و آنها را از مسیر منحرف میکند صدای تیراندازی هم میتواند به گله که حالا نزدیک تر هم شده برسد. و تقلاهای افرادمان برای برگرداندن گله به مسیر را بی نتیجه کند.

مرگ آنا بدون شک یکی از دردناکترین مرگهای این سریال بود. تسلیم واکرها شدن آن هم کاملا هشیار و زنده و بدون تقلا برای نجات . . . فقط میتوانم بگویم ای کاش ای کاش ای کاش از یکی از تیرهایش برای خلاص کردن خودش استفاده میکرد و به این مرگ پر زجر پایان میداد.

دو سری سکانس های فرار میشون و گروهش و همینطور گلن و نیکلاس از پر استرس ترین سکانس های سریال بودند. انقدر این گروه درگیر مبارزه با آدمها بودند که کم کم داشت فراموشمان میشد که واکرها بزرگترین خطر دنیای امروز هستند. به قول مورگان در قسمت اول یکی یا چند تا از آنها ممکن است خطرناک به نظر نرسد اما یک دسته بزرگ میتواند دردسر بزرگی ایجاد کند.

در گروه میشون و در هنگامی که قصد گذشتن از در نرده ای انتهای کوچه را داشتند تقریبا قلب همه ما به حلقمان آمد تا این دختر از روی نرده رد شد. تا به حال هیچ وقت میشون را به این شکل در حال تقلا ندیده بودیم. هر بار که سعی میکرد به واکرها لگد بزند و پایش را از دست آنها بیرون بکشد احتمالش بود که از در کنده شود و پایین بیفتد یا با عقب گردی که دارد دست واکرهای بیشتری به او برسد و او را پایین بکشند. دقیقا مثل اتفاقی که برای دیوید بخت برگشته افتاد و دست آخر تسلیم واکرها شد. در رابطه با دیوید آن “ای کاش” ها را خطاب به میشون میگویم که ای کاش ای کاش ای کاش او را راحت میکردند. اگر من به جای دیوید بودم از خدایم بود که دوستانم که موفق به فرار شده اند از پشت همان نرده هایی که من به آن چسبانده شده ام و در حال زجرکش شدن هستم فشنگها و چاقوهایشان را در سرم فرو کنند تا زودتر از این مرگ واقعا وحشتناک خلاص شوم.

احتمالا متوجه شده اید که من سعی میکنم سکانس به سکانس بررسی کنم و نکات هر سکانس را دقیقا بیان کنم. اما باور کنید به اینجا که میرسم مغزم از هر چیزی خالی میشود و از هزاران چیز پر میشود. نمیدانم  شاید بهترین توصیفش این است که این سکانس برای من مثل یک سیاه چاله فضایی است. نمیتوانم داخلش شوم. همه ما فکر میکردیم که دیر یا زود همه اعضای گروه به خصوص بازمانده های آتلانتا یکی پس از دیگری کشته میشوند. و فکر میکردیم آمادگی ذهنی اش را داریم. اما این قسمت به ما ثابت کرد که اصلا آمادگی خداحافظی با شخصیتهای اصلی را نداریم.

به شخصه تمام امیدم این بود که بعد از فرار میشون و گروهش از آن مهلکه به همین زودی است که از پشت فنسهایی که پشت سر گلن و نیکلاس بود سر و کله شان پیدا شود و دخل واکرهای پشت فنس را بیاورند و گلن و نیک بپرند آنطرف فنس و خلاص! یک نفس راحت بکشیم. این دلخوشی من برای تماشای این سکانس بود. اما دنیای The Walking dead بی رحم تر از این حرفهاست. شما را نمیدانم اما من از وقتی نیکلاس متوجه اطرافش نبود و در منظره رعب آور واکرهای دور و برش غرق شده بود احساس میکردم کم مانده که سکته کنم و بعد با شلیکش و وقتی سنگینی بدنش روی گلن افتاد و او را هم با خودش به پایین پرت کرد . . . فقط خدا میداند که چه حالی داشتم.در تمام طول این سکانس چهره گلن از ابتدا تا به الان جلوی چشمم بود. وقتی اولین بار با ریک در آن کوچه نزدیک به تانک رو در رو شد. صداها و قیافه ای که از خودش در می آورد وقتی که از خیابان پر از واکر به همراه ریک میگذشت. شادی وصف ناشدنی اش وقتی با آن ماشین قرمز مدل بالا با آخرین سرعت میراند. چهره در همش وقتی دریل دست قطع شده برادرش را در کوله پشتی اش میگذاشت. بازگشتش برای برداشتن کلاه ریک.به گروگان گرفته شدنش. برخوردهای نیمه خجالتی اش با مگی. استیصالش وقتی شین و بقیه اعضای خانواده هرشل را به رگبار بسته بودند. وحشتش وقتی مرل او را دست و پا بسته با یک واکر در اتاق زندانی کرد. عصبانیتش از دست فرماندار. چهره بیمارش وقتی ناامیدانه سعی داشت از اتوبوس زندان پیاده شود و دنبال مگی برود. بازگشتش برای کمک به تارا در زندان. اصرارش به ریک برای آزاد کردن افراد زندانی شده در واگن های ترمینوس.اشک و فریادش برای نواه. به واقع که گلن از خاطره ساز ترین شخصیت های این سریال است و تنها کسی است که انسانیتش را بیشتر از همه حفظ کرده.

میدانم احتمالا خیلی از شما هم بهتر از من نبودید. خیلی ها نتوانستید ادامه اپیزود را ببینید و یکی دو ساعتی زمان برد تا به خودتان بیایید.

در ابتدا بگذارید شرایط و ظواهر را کمی بررسی کنیم.

اول لباس هایشان. رنگ لباس گلن تقریبا قهوه ایست و نیکلاس طوسی.

مجموعا ۱۴ تیر شلیک میشود. ۸ تا اسلحه گلن و ۶ تا از اسلحه نیکلاس.تیرهای گلن تمام میشود اما نیکلاس هنوز یکی دو تا تیر برایش مانده که به بالای سطل زباله پناه میبرند.

حالا بگذارید نظریه های موجود را بررسی کنیم.

اولین نظریه این است که همه این اتفاقات در توهمات نیکلاس بوده و هنوز این دو در بالای سطل زباله منتظر معجزه ای برای نجات اند. دلیل مدعیان این نظر این است که گلوله های هر دو تمام شده بود و نیکلاس با کدام تیر به خودش شلیک کرد؟ اما همانطور که گفتم نیک مجموعا ۶ تیر شلیک کرد و هنوز در اسلحه اش تیر داشت. دلیل پناه بردنش به سطل این بود که واکرها دیگر زیادی به او نزدیک شده بودند و نمیتوانست پایین بماند و شلیک کند. فایده ای هم نداشت. پس نظریه توهم نیک کلا خط میخورد. هر چه هست این اتفاق واقعی است. حتی در برنامه تاکینگ دد هم اسم نیکلاس به عنوان از دست رفته های این قسمت آمده بود.

نظریه بعدی این است که گلن به همراه نیکلاس پایین پرت شد و تمام. . . خورده شد. که خب این هم جای بحث ندارد. ظاهر قضیه همین را نشان میداد. به خصوص با آن  موسیقی متن تکان دهنده.

اما یکی دیگر از حدسیات و تقریبا قوی ترین نظریه این است که جسد بی جان نیکلاس در هنگام سقوط روی بدن گلن میفتد و در واقع پیکری که واکرها در حال دریدنش هستند بدن نیک است.

دلایل؟  :-)

۱- لباسی که میبینیم طوسی است.

۲-واکرها از زیر گردن گلن روده بیرون میکشند. صد در صد آناتومی بدن گلن هم مثل بقیه آدمهاست و روده هایش در گلویش نیستند.

۳- گلن بارها گردنش را بالا میکشد تا صحنه را ببیند. همین الان دراز بکشید و گردنتان رابلند کنید تا شکمتان را ببنید. متوجه میشوید که نیاز نیست انقدر سرتان بلند شود. اما در مورد گلن اینطور به نظر میرسید که او گردنش را به اندازه یک بدن بیشتر بلند میکند تا شکم را ببیند.

۴- در صحنه ای که دیوید در حال خورده شدن است کارگردان از قصد به ما صورت دیوید را نشان میدهد تا ببینیم که از دهان او خون میریزد. حالا به سکانس گلن برگردید. از دهانش خون بیرون میزد؟ نه! کسی که شکمش شکافته شده و اعضاو جوارحش بیرون کشیده میشود باید از دهانش خون فواره بزند. اما گلن دهانش پر از خون بود؟ نه نبود!

۵-همه بازیگرانی که در سریال کشته شدند مهمان تاکینگ دد در شب مرگ کاراکترشان بودند ولی خبری از استیون در تاکینگ دد این هفته نبود. در بین از دست رفته ها هم خبری از گلن نبود.

۶- فیسبوک , اینستاگرام و سایر حساب های کاربری شبکه AMC در شبکه های اجتماعی هیچ پستی مبنی بر مرگ گلن و خداحافظی با این کاراکتر نداشتند. بر خلاف روال معمول این شبکه که بعد از مرگ هر کاراکتر پست های REST IN PEACE در همه حساب های کاربریشان به چشم میخورد.

۷-سازندگان گفته بودند که این فصل بیشتر از همیشه از کمیک پیروی خواهد کرد. هر چند دروغ زیاد گفته اند اما قطعا کشته شدن گلن به این شکل در کمیک نبود. همه ما منتظر آمدن نگان بودیم و با خودمان میگفتیم وقتی نگان آمد دیگر باید کم کم خودمان را برای خداحافظی با گلن آماده کنیم. قطعا هیچکدام از آن واکرها نگان نبودند و هیچ کدام چوب بیسبال به دست نداشتند.

۸-در عکس های قسمت های جدید استیون با گریم و لباس گلن سر صحنه حاضر است.

نمیگویم خب . . . هورااااااااااااااااااااااا گلن زنده است. اما میگویم احتمالا زنده میماند.

متوجه هستم که چقدر غیر ممکن است. این که تا این لحظه گلن زنده به نظر میرسد خبر خوبیست. اما بیایید آنطرف قضیه راهم ببینیم.

۱-بیایید  فکر کنیم که هنوز زنده است و واکرها در حال خوردن نیک هستند. چه تضمینی وجو دارد که بعد از نیک سراغ گلن نروند؟ به هر حال او شوکه است و آخرین تصویری که دیدیم فریادهای اوست و ممکن است واکرهای دور و برش را متوجه خودش کند.

۲- سر او دور از سطل زباله است. اینکه چطور از زیر آن همه واکر دور بزند و خودش را به سطل برساند خودش یک قصیده است.

۳-خونی که روی او ریخته خون واکر نیست که او را بپوشاند. خون تازه نیک است. چه تضمینی هست که این خون اوضاع را برای گلن بدتر نکند؟

۴-اصلا فرض را بر این بگذاریم که خودش را به سطل رساند. حالا یا زیرش یا داخلش پنهان شد. تا ابد میخواهد آنجا بماند؟چقدر باید صبر کند تا یک عامل حواس پرتی برای واکرها ایجاد شود؟ کسی هم که نمیداند او آنجاست. چطور باید از بین صدها واکر عبور کند؟ او که دیگر نه لباس پلیس ضد شورشی دارد نه وقتش را دارد که یک واکر را تکه تکه کند و به خودش بمالد. تازه به فرض که توانست. این فقط باعث میشود که در کنارشان مخفی شود. کمکی به فرار از مهلکه نمیکند.

اما بیایید صادق باشیم.

ممکن است تمام این چیزی که به نظر میرسد فقط حقه نوع فیلمبرداری باشد . به نظر میرسد دوربین بالاتر و مایل تر است و اینطور به نظر میرسد که نیک روی گلن است.ولی در حقیقت این خود گلن است که در حال مرگ است. در زیر لباس قهوای رنگش او یک تیشرت طوسی رنگ دقیقا رنگ لباس نیک بر تن دارد و با افتادنش دکمه های پیراهن قهوای اش باز میشود . تی شرت طوسی خود گلن است که شکافته میشود. فکر میکنم با تمام این تفاسیر باید باور کنم که گلن . . . مرده.

شرایط گلن در حال حاضر دقیقا مثل شرایطیست که میشون توضیح داد : ” تا حالا شده انقدر غرق خون باشی که ندونی خون خودته یا واکرا یا دوستت؟”

با اینکه با تمام وجود میخواهم که او همچنان زنده باشد اما نمیخواهم به خودم و شما امید واهی بدهم. باید منتظر بمانیم و ببینیم بلاخره سازندگان قصد دارند سرنوشت این پسر را قطعی کنند یا خیر؟

از سیاه چاله این سکانس بیرون بیاییم و به بقیه اپیزود هم بپردازیم. هر چند که خودم تازه امروز صبح دوباره از این سکانس به بعد را دیدم. چون در بار اول انقدر تحت تاثیر سکانس گلن و به ظاهر مرگش بودم که اصلا متوجه بقیه داستان نشدم.

بیایید به دنیای زنده ها برگردیم.

ریک به جایی میرسد که گلن از او خواسته بود و سعی میکند اوضاع اعضای گروهش را دریابد. پس با آنها تماس میگیرد.

گلن ؟ . . . بدون جواب

توبین ؟ . . . بدون جواب

احتمالا توبین و گروهش هم نتوانستند دوام بیاورند.

ریک میگوید :”چون میترسیم نباید برگردیم” شاید این بعد از مدتها اولین باریست که میبینیم ریک واقعا ترسیده. در حقیقت دارد با صدای بلند طوری که بقیه هم بشنوند با خودش حرف میزند.

و . . . بوم.

اصلا فکرش را هم نمیکردیم که دوباره به گرگها بر بخوریم. ریک از ترسش برای مبارزه با گرگها کمک گرفت. دقیقا مثل گربه ای که در کنج دیوار گیر افتاده و از ترس پنجه میکشدو حمله میکند. با ۲ گرگ درگیر شد. و چقدر خوب و دقیق عکس العمل نشان داد.  حداقل میدانیم آن چند گرگی که از الکساندریا جان سالم به در بردند زنده نماندند تا برای رئیسشان تعریف کنند که در الکساندریا چه خبر است.گرچه خود این میتواند بهانه ای برای باقی اعضای گرگها باشد که این بار تا دندان مسلح به الکساندریا باز گردند.

میشود گفت از لحظه ای که ریک آن شیشه پای سیب را که آن گرگ به عنوان غنیمتی از الکساندریا با خودش آورده بود را دید خودش را باخت.چون با چشمان خودش دسته گل گرگها در شهرک نواه را دیده بود.حتما با خودش فکر کرد که ای وای! اینها از خانه من آمده اند. حتما همه را کشته اند. وای پس صدای تیراندازی برای همین بود؟ با این وحشی ها درگیر شده بودند؟ بچه هایم؟ خانواده ام؟ دوستانم؟ تمام شد. حتما کشته شده اند.

فکرش را بکنید اگر در فصل قبل مورگان آن دو گرگ را میکشت شاید امروز اوضاع خیلی متفاوت تر بود. گرگها به الکساندریا حمله نمیکردند. اسپنسر به راننده تریلی  شلیک نمیکرد. صدای بوق تریلی بلند نمیشد. گله منحرف نمیشد و به سلامت از الکساندریا دور میشد و تمام.

هرچند به هر حال این قضیه که عکس های الکساندریا به دست گرگها افتاد تقصیر مورگان نیست. و مورگان چه آن دو گرگ را میکشت چه نمیکشت به هر حال آرون و دریل به تله گرگها می افتادند.

تصور کنید اگر آرون بی خیال کنسروهایی که گمان میکرد بار کامیون هاست میشد الان هیچ کدام این اتفاقات نمی افتاد.

هر چه بود حداقل میشون, هیث و اسکات به خانه رسیدند.

اما ریک حالا گرگها را کشته. احتمالا به خاطر شلیک به گرگها از داخل کاروان به ماشین آسیب رسانده و حالا وسط یگ گله واکر تک و تنها بدون سلاحی قدرتمند, بدون یاور, با یک دست زخمی و در یک کاروان که حتی روشن نمیشود گیر کرده.  دل نگران عزیزانش. و در معرض خطری بزرگتر که هر انسانی را تهدید میکند. گله ای بی نهایت بزرگ از واکرها که همگی تشنه به خون و گوشت او هستند.

این اولین باری بود که ما ریک را در این حال میدیدم. نفس نفس زدن هایش. ترس و التماسی که در چشمهایش موج میزد. اشکی که از وحشت در چشمهایش حلقه زده بود. و وقتی صدای اولین گروه از واکرها میشنود چشمهایش از ترس و شوک  گشاد میشود. . . در یک کاروان گیر کرده. . . در محاصره واکرها که حالا تقریبا به او رسیده اند. . .  ولی . . . این بار دیگر گلن نیست که نجاتش دهد.