چه کسی رئیس است؟

دوایت سعی دارد، هر طور شده این خلاء و این تحقیر را در درون خودش پر کند.

با پوشیدن جلیقه دریل، با مدام در دست گرفتن کمانش. با دیدن سریال کمدی قدیمی که او را برای لحظه ای در این خیال میبرد که بر تخت پادشاهی نگان تکیه زده.

اما واقعیت این است که او فقط یه سرباز بین آن همه سرباز برای نگان است. فقط چون پردردسر بوده، بیشتر به چشم آمده، بیشتر تقاس داده، و بیشتر آسیب دیده.

دوایت به معنای واقعی کلمه، عقده آدم بودن دارد. اینکه برای خودش کسی باشد، غذای خوش قیافه و کلاسیک بخورد، حتی برایش فرقی نمیکند که این غذا بهای جان کسی باشد، یا رفیقش برایش بدزدد!

فقط میخواهد بنشیند و به منظره مزرعه پرورش واکر گروهش بنگرد و از غذایش لذت ببرد. اما خودش هم میداند که مثل همان واکرها، اینجا گیر افتاده وصبح دولتش با این خودگول زدن ها، فرا نمیرسد. پس تلافی اش را سر، زندانی اش که ازقضا یک بار ناجی اش شده، در می آورد. با برهنه نگه داشتنش و خوراندن غذای سگ به او، میخواهد به نحوی به او فشار بیاورد که تبدیل به دوایتی دیگر شود. فکر میکند همانطور که پوشیدن لباس دریل، به او این حس را میدهد که مثل او یک قهرمان است، اگر آنطور که لایق خودش است با دریل رفتار کند، او هم مثل دوایت میشود.

شکنجه های او، دردناک تر از شکنجه صرفا جسمیست. او خواب دریل را از او میگیرد ، اجازه تمرکز به او نمیدهد. غذای سگ به او میدهد، یا بهتر میگویم پرت میکند و می ایستد و منتظر میماند تا او غذا را بخورد. حالا یا از فرامینش است یا انقدر دریل را گرسنه نگه میدارد که وقتی به او غذا میدهد، او چاره ای جز خوردن آن ندارد.

 

بعد از سه – چهار روز بلاخره، تکه لباسی به دریل میدهد. لباسی که به نظر میرسد از گونی درست شده باشد و احتمالا حرف A روی لباس، نشان دهنده شماره سلول اوست. دقیقا مثل همان واگن ترمینوس که با دوستان زنده و از دست رفته اش در ان اسیر بود. چه نفرینی برای گرایمزها در این حرف A و ریل راه آهن است که اینطور انها را زمین گیر میکند.

اما هنوز ، او را پا برهنه نگه داشته تا علاوه بر تحقیر او، اگر احیانا فرصتی دست داد، نتواند فرار کند یا اگر فرار کرد، نتواند زیاد دور شود.

 

طولی نمیکشد که ما از وضعیت همسر دوایت هم مطلع میشویم، جالب تر اینکه او فورا دریل را به اسم به یاد می آورد.  ظاهرا که وضعش از بقیه بهتر است. اما با وجود اینکه با دوایت در یک منطقه زندگی میکند، مشخص است که مدتها او را ندیده، علاوه بر این نگران این است که باردار باشد، مشخص میکند که او با کسی غیر از دوایت است! صد البته که جز تنبیه آنها است. خیلی زود تر مشخص میشود که پدر احتمالی مربوطه ، شخص شخیص نگان است؛ احتمالا، نگان در این دنیا چشم به راه فرزند و احتمالا دوباره پدر شدن نیست، شری هم به نظر نمیرسید خیلی مشتاق مادر شدن باشد، آن هم از مردی که روزگارش را سیاه کرده. به هر حال، دوایت هر چه هست و به هر چه بعد از آخرالزمان تبدیل شد، شوهر او بود! و مشخصا آنها به زور از هم جدا شده اند.

 

تنها نکته ای ما را به دوایت امیدوار میکند دیالوگیست که او در کنار محوطه ای که تعدادی واکر را آنجا نگه میدارند، به دریل میگوید:” انتخاب خودته، میتونی مثل اونا باشی(واکرها)، یا من ، یا اونا(ناجیان)”.

این دیالوگ تنها امیدیست که ما میتوانیم به دوایت داشته باشیم. اینکه او متفاوت از سایر ناجی هاست. زخم بزرگی از نگان خورده و مترصد فرصت است تا تلافی کند و زهرش را بریزد. اما هنوز خودش هم در شوک اتفاقات است و هنوز نمیداند که تا چه حد توانایی این را دارد که بر علیه نگان قد علم کند و اعلام جنگ کند. این را میشود از برخوردش با دوست تخم مرغ دزدش در جاده، فهمید. طوری که او اذعان میکند که “همه چیز متعلق به نگان است یا خواهد بود”، بیشتر شبیه به تکرار یک درس است برای اینکه آن را به ذهن بسپارد، نه یک سرباز فدایی و ذوب شده در قوانین رئیسش! انگار او این حرف را با صدای بلند میزند تا به خودش یادآوری کند که راه فراری از دست نگان ندارد. اما میشود در عمق وجود و رفتار دوایت، این موضوع را که او از نگان متنفر است و فقط به خاطر نزدیک بودن به همسرش است که آنجاست، را دید. یا در آخر، فریادهایش بر سر دریل، مشخصا از سر دلسوزی بود. شاید، واقعا او تمام این فشارها را به دریل وارد کرد، تا او را وادار به تسلیم و پذیرش این موقعیت جدید کند، تا زودتر از این شکنجه ها خلاصش کند.

 

از سلول انفرادی، دریل اما ثابت قدم مانده. او هنوز میداند که زانو نمیزند؛ تسلیم نمیشود؛ این شکنجه ها بلاخره یک روز تمام میشود. و صد البته منتظر فرصت است که از آنجا بیرون بزند، اما بدبختانه، او در لانه زنبور است! ناجیان، همه جا هستند، همه جا یک “نگان “هست که در یک قدمی آزادی، راهش را سد کند!

دریل ، مردی نیست که زیاد گریه کند. میشود تعداد گریه های او را در این مدت شمرد، روی پشت بامی پاساژ آتلانتا، بعد از مرگ مرل، گریه اش پیش بث در جنگل، بعد از مرگ بث، در تنهایی اش کنار انبار داخل جنگل، حین قتل گلن! و حالا، حالا که دوایت عکس گلن عزیزمان، رفیق کره ای دریل را به او نشان میدهد تا او را وادار به کُرنش کند. با گفتن اینکه او مقصر مرگ گلن است و نشان دادن عکس سر متلاشی شده اش، او را تهی میکند، قلبش را میشکند و او را در تنهایی سلولش رها میکند تا با این عذاب بیش از پیش رو در رو شود.

اما همه اینها، درست است، باعث میشود که دریل بشکند، اما باعث نمیشود که او خرد شود. او حتی اگر در موضع ضعف باشد، حتی اگر دست و پا بسته و تحقیر شده باشد، حتی اگر اسیر و دور از خانواده اش باشد، هنوز دریل است. هیچکدام اینها برایش دلیل نمیشود، ظالم پروری کند و به نگان پر و بال دهد تا فقط زنده بماند.

 

اما، نگان! او در مقرّش مثل یک رئیس جمهور، با بادیگارد راه میرود. وقتی از جایی میگذرد،همه باید به او تعظیم کنند. از طرفی ، او از زنانی که با همراهانشان یا به آنجا پناه آورده اند یا ناخواسته به تورشان خورده اند، فاحشه ساخته و آنها را جدا از بقیه نگه میدارد. در عجبم از افراد او که چرا این خفت را فقط به بهای زنده ماندن تحمل میکنند. هر کسی را بخواهد مال خود میکند، زن و شوهر ها را از هم جدا میکند، فقط به خاطر اینکه آنها را زنده نگه میدارد!!!! به طور قطع نگان یک ظالمِ منحرف و بی وجدان است که برای چنین روزهای افسارگسیخته ای به شیطان التماس میکرده.

 

دریل، حتی اگر ، چاقو هم زیر گردنش بود ، باز تسلیم نمیشد؛ حالا که فقط چشم غره های نگان رویش سنگینی میکند! دیگر اصلا زیر بار زور نمیرود! نهایت ضعفی که نشان میدهد، عقب کشیدن خودش از تلوتلوخوردن های نگان و لویسلش است. چیزی که در پاسخش به نگان که پرسیده بود “تو کی هستی؟”مستتر بود این بود:” من دریل دیکسون، یک قهرمانم! یک افسانه ام!”