آلیشیا ناخواسته خانواده اش را به سوی یک تراژدی غم انگیز سوق داد.
حالا که آنها به لطف آلیشیا ، تحت تعقیب گروهی قاتل هستند ، چاره ای باقی نمانده جز پناه بردن به ساحلی که اگر بدتر از دریا نباشد ، بهتر از آن نیست.
اما حالا نیمه قهرمانان ما، به لطف کله خری نیک، این را میدانند ، که مقصدی که مد نظر داشتند ، حالا جز ویرانه ای پر از مرده ، نیست.
پناه اجباری ماناواها به ساحل ، با چراغ کمکی که از سوی میزبانشان زده میشود ، حالا هدف دار شده و مقصد معینی دارد. هر چند استرندر قصد دارد تا در قایقش بماند تا اگر مشکلی با میزبانان پیش آمد ، جان خودش را حداقل ، نجات دهد . گرچه همنیشین نه چندان دوست داشتنی اش ، دنیل ، قصد تنها گذاشتن او را ندارد.

در ساحل ، ماناواها با خانواده ای رو به رو میشوند که به نظر آماده چنین دنیایی بوده اند و روی گرمشان به روی مهمانانی چون آنها ، باز است.
پدر خانواده که به ظاهر این دنیا را پذیرفته و سعی دارد در آن بقا پیدا کند. زنی ، که از شوهرش حمایت میکند ولی در دلش نقشه های دیگری دارد. پسری که پا جای پدرش گذاشته و حالا شده مبارز این دنیا. و بچه هایی که بدون کمترین ناسازگاری ، با این دنیا اخت شده اند و به زندگی و بازی های کودکانه شان مشغولند.
اما این همه ماجرا نیست. نیک که هر جا میرسد ، آنجا را برای پیدا کردن مسکن های اعتیادش زیر و رو میکند ، قرص هایی را در وسایل جرج پیدا میکند که حدس میزند چیزی به جز قرص های ام اس همسرش باشد. که صد البته حدس پسر قرص باز ما درست از آب در می آید.

در این بین اما کریس که هنوز از قتل مادرش به دست پدرش عصبانیست ، جایگزین بهتری برای مشت کوبیدن به صورت پدرش پیدا میکند و ترجیح میدهد تا حصارهای اطراف خانه میزبانان را پاکسازی کند.
و دنیل هم حالا با نقشه هایی که در ابیگل پیدا کرده میداند که مقصد بعدیشان مکزیک است. اما مهم تر از هر چیزی ، تماس استرندر با فردی بود که او را به جایی فرا میخواند ، شاید همان خلیج مکزیک ، اما اینکه آن فرد چه کسی بود ، و استرندر چه چیزهایی میداند و چه کاره است ، اینها مهم تر هستند. ظاهرا آمادگی استرندر برای این دنیا بیشتر از یک فرد خرافاتی و اتفاقا پولدار است که بتواند خودش را آماده کند. شاید او خودش دستی در ماجرا داشته و میداند که کجا امن تر یا حداقل مقاوم تر از سایر نقاط دنیا در برابر این فاجعه است.

در ساحل ، وقتی که مادرشان تصمیم گرفته تا آنها را دور از چشم پدرشان راهی ابیگل کند ، قرص هایی که جرج از آنها استفاده میکرده تا کم کم و به آرامی خانواده را از این بدبختی خلاص کند، روی دخترک اثر کرده و طفل معصوم را از پا در آورده.
ما وقتی با دخترک رو به رو میشویم که دیگر کار از کار گذشته و دخترک حتی تبدیل هم شده. و دردناک ترین مرگ سریال و همین طور TWD را شاهد هستیم. کشته شدن مادری به دست دختر تبدیل شده اش ، دختری که تا همین صبح میدوید و بازی میکرد و میخندید ، حالا جسدش روی دست مادرش مانده و به گردن مادرش حمله ور شده.

تلاش ماناواها برای نجات پسر بچه هم بی نتیجه میماند وقتی که برادر پسرک ، او را به زور از قایق پیاده میکند. گرچه از ابتدا هم صاحب اصلی قایق خوش آمد گرمی به پسرک نگفت ، اما با اصرار مدیسون مجبور بود که او را قبول کند. و اگر کمتر با مدیسون بحث میکرد ، حالا پسرک هم همسفر جدیدشان بود و حداقل او نجات پیدا کرده بود. اما این طور نشد ، و پسرک به خواست برادرش از قایق پیاده شد و در اسکله با جسد متحرک مادرش مورد استقبال قرار گرفت. مشخصا پدرشان هم کشته شده بود . حالا چه توسط دخترش چه توسط همسرش. از آن خانواده مانده اند همین دو پسر که معلوم نیست چند وقت بتوانند در این دنیا دوام بیاورند.

هم جرج هم همسرش ، هر دو معتقد بودند که در این دنیا با یک زن مریض و دو بچه کوچک دوام نمی آورند. تمام بد اقبالیشان این بود که جرج میخواست که نقش یک مرد آماده و پر امید را برای این دنیا بازی کند و نگوید که میداند که همه شان روزی به بدترین شکل ممکن کشته خواهند شد. و همسرش هم فقط میخواست که در این چند صباح باقی مانده همچنان همسر حمایت گر باقی بماند.

اگر فقط با هم صادق بودند ، میشد پایانشان این باشد : یک شام بی نظیر با غذاهایی عالی ، به همراه پودر قرص های مرگ لا به لای غذایشان ، یک خواب زودهنگام و بعد . . . خلاص!