با وجود همه این اتفاقات اما هنوز اندک امیدی به این دنیا هست. با وجود  فرزند متولد نشده مگی، و جنگجو بودن این فرزند، هنوز امیدی برای مگی و خانواده اش وجود دارد. گرچه، این امید به مویی بند است اما هر چه هست، هنوز هست!
قضیه وقتی برای مگی قابل تحمل تر میشود، که دوستش را در کنار خودش میبیند. ساشا که زمانی از شدت خشم و غم ،  کم مانده بود تا کار دست خودش بدهد و همینطور کم مانده بود تا پدر گابریل را بکشد، و در آن زمان فقط مگی کنار او بود و درد او را میفهمید، حالا تنها یاور مگی شده و تنها کسیست که همه چیز را تعطیل کرده و با او مانده. گرچه همه میدانیم، اگر هر کدام از گرایمزها میتوانستند با مگی بمانند و شرایطش را داشتند، لحظه ای درنگ نمیکردند.
اما قضیه جایی دردناک میشود که متوجه میشویم، نه تنها “صورت قبر مگی” در الکساندریا خالی بوده، بلکه، قبرهای گلن و آبراهام هم خالی از پیکرشان بوده و هر دوی آنها در هیلتاپ دفن شده اند. بدن آنها، نه تنها پیش خانواده خودشان نیست، _چون به هرحال مگی هم روزی مجبور میشود از هیلتاپ برود_ بلکه زیر لوای کسیست که عبایی از دست درازی به قبرشان ندارد.
گرگوری، که اگر لطف و حمایت ریک نبود، حالا مدتها بود که سرش از تنش جدا شده بود و پیشکش کمپ ستلایت شده بود، حالا بزدلانه فقط میخواهد تا مهمانانش را که ممکن است مایه دردسرشان شوند، از هیلتاپ بیرون کند. مهمانانی که تاحد زیادی، خودش باعث حال و روز امروزشان است. با اطلاعات غلطی که از ناجیان داشت، باعث شد تا گرایمزها به اشتباه ، طرح یک جنگ یک شبه را بکشند.
حالا هم با این ژست امنتیت پرستی و خودش را بیش از حد مشغول نشان دادن تا آنجا که اسم مگی و ساشا را به یاد نمی آورد، اعصاب همه حتی عیسی را خورد کرده. او طوری رفتار میکند که انگار خودش اصلا نمیخواسته از شر ناجیان و رئیسشان خلاص شود.  به علاوه اینکه در قبال پافشاری عیسی برای ماندن مگی، طوری برخورد میکند که انگار قصد دارد تا عیسی را به الکساندریا تبعید کند، و عجیب تر اینکه انگار قبلا هم اینکار را کرده.
اما اوج حماقت و بزدلی و البته ناجوانمردی او وقتی مشخص میشود که قصد داشت تا ساشا و مگی را به ناجیان تحویل بدهد که البته با درایت عیسی ، مجبور شد تا مشروب های مرغوب خودش را به آنها بدهد، که آن هم برای نگان فرستاده شد و البته به نام سایمون ثبت شد، نه گرگوری!!! که حقش بود، هم زانو زدن وحقارت ناجی ها حقش بود و هم مشت جانانه مگی که به خاطر بزدلی و حماقتش حواله چانه اش شد حقش بود. اینکه چه طور یک نفر میتواند تا این حد بزدل و پست و البته نامرد باشد که قصد تحویل دو زن تنها به یک مشت دیوانه را داشته باشد، به نوبه خود منحصر به فرد و البته مریض وار است. جالب تر این اینکه مزد این خوش خدمتی هایش برای ناجیان را هم با حقارت دریافت میکند. وقتی سایمون ، موقع رفتنش او را وادار به زانو زدن میکند، این معنی را میدهد که :”دفعه بعد ، من نباید بگویم ، خودت باید یادت باشد که جلوی من زانو بزنی.”
با این ضعفی که گرگوری امروز نشان داد و قدرت و شوکتی که مگی هم شب قبل و هم در قبال گرگوری از خودش  به نمایش گذاشت ، و با عیسی که شاهد هر دو روش و منش بود، بوی ریاست مگی و سردسته بودن یکی دیگر از گرایمزها به مشام میرسد.
در طرف دیگر، حالا مطمئن ترین و کاربلدترین کسی که ریک میتواند با خودش به گشت زنی ببرد، آرون است.گویا هیچکس حاضر نیست قدمی برای تامین مایحتاج ناجیان بردارد. سرسخت ترینشان هم کارل است، که هنوز به وضعیت جدیدش عادت نکرده، و همینطور هنوز با تنها چشمش نمیتواند خوب هدف بگیرد.
کارل از غیبت چند روزه پدرش استفاده میکند تا در نبود او، اولین تجربه رانندگی اش را داشته باشد و با ایند به سفر جاده ای هیجان انگیزش تا هیلتاپ برود.کارل به خاطر بزرگ شدنش در چنین دوره ای،به طور طبیعی یاد گرفته که برای پیروزی و برد ، باید انگیزه داشت، و این انگیزه را در چنین دنیایی باید غالبا با خشم و نفرت حفظ کرد. برای همین به گفته خودش، در طول کشته شدن آبراهام و گلن، رو برنگرداند و مثل یوجین صورتش را نپوشاند یا مثل ساشا چشمهایش را نبست. تا یادش بماند که چه بر او و خانواده اش گذشته و نفرت و خشمش انگیزه اش برای نابودی دشمن را حفظ کند.
از طرف دیگر، شب، وقتی همه خواب بودند، ناجیان برای نشان دادن زور و قدرتشان ، بدون هیچ سر و صدایی دروازه های هیلتاپ را باز میکنند تا به قول خودشان بتوانند بعدا به هیلتاپ خدماتی ارائه کنند تا زورگیریشان را توجیه کند. که خب با وجود ،  ساشا و مگی و البته عیسی، نیازی نبود تا سایمون _ دست راست نگان_ زحمتی بکشد. حالا البته این سوال مطرح میشود که چرا دیوارهای هیلتاپ، آن هم در شب هیچ نگهبانی نداشته و چرا آن دو نفری که مگی بهشان گفت تا باید  دروازه ها با ببندند هرگز قدم در محوطه هیلتاپ نگذاشتند و کار پاکسازی را همین سه نفر یکسره کردند.
نگان دشمن تشنه به خون کم ندارد. من جمله ساشا و کارل که شدیدا در پی انتقامند. تا جایی که ساشا ، از عیسی خواهش میکند تا مقر شخص او را برایش پیدا کند. اما چیزی که نه ساشا نه عیسی و نه حتی خود نگان فکرش نمیکند این است که هیجانات جوانی کارل، او را به با دل و جرات ترین دشمن نگان بدل کرده تا جایی که به او شهامت این را میدهد که پشت ون وسایل و سهم شخصی نگان برود و مطمئن شود که شخص نگان تحویل داده میشود.
در حالیکه عیسی و کارل در راه اتاق شخصی نگان هستند ،  در هیلتاپ ، چاقویی به خیال ساشا که بناست تا گلوی نگان پاره کند، در حال تیز شدن و تشنه به خون اوست.