سلام دوستان.
این هفته همه شاهد پخش قسمت هشتم و پایانی نیم فصل اول فصل ششم بودیم.
Wow. . . Wow . . . Wow!!!
الان سوالی که همه ما با آن رو به رو هستیم این است که بعد از دیدن این قسمت چطور قرار است ۲ ماه دوام بیاوریم بدون اینکه هر شب کابوس بلایی که بر سر اهالی خانه مان آمده نبینیم؟
در این نیم فصل ، ما شاهد دقیقه به دقیقه دو روزی بودیم که الکساندریایی ها از سر گذراندند. در کمتر از ۴۸ ساعت ، آرامش خانه نابود شد. اول با طرح و نقشه ای که معلوم نشد چطور خراب شد و گروه را مجبور کرد تا سیل واکرها را در روزی که آمادگیش را نداشتند از خانه دور کنند. بعد آن حمله گرگها به خانه و سروصدایی که باعث شد نصف گله به آن بزرگی منحرف شود و به سمت خانه بیاید. قتل عامی که در خانه به راه افتاد. گیر افتادن افراد خارج از خانه درون گله واکرها ، گیرکردن ریک در آر.وی ، دردسری که چوپانان ما با آن رو در رو شدند و تاوانش از دست رفتن کمان دریل بود. و حالا سقوط برج بر سر الکساندریا. تنها اتفاق مبارکی که این وسط رخ داد ، اعلام حضور گلن در نزدیکی خانه بود.

و حالا . . .ما اینجاییم. در محوطه خانه ، در وسط مرده ها ، در یک قدمی مرگ!
به لحظاتی قبل از سقوط برج بر میگردیم. جایی که “سم” ، که حالا ناهارش را در “اتاق امنش” خورده و حالا دارد برای خودش نقاشی میکشد. تمام اسباب بازی هایش را که اکثر آنها “قهرمان های داستان های کمیک” بوده اند کنار گذاشته و دارد از “کمیک محبوب ما” نقاشی میکشد. هر چند زیاد خوشایند نیست. او در حال ترسیم داستانیست که کارول برایش گفت. داستانی از آینده سم ، در آن شب مهمانی، وقتی که او برای آخرین بار با پدرش در یک مهمانی حضور داشت و فکر میکرد اگر موفق شود تا باز هم از کارول کلوچه بگیرد دیگر دنیا به کامش است ، از زبان خانم به ظاهر مهربان همسایه شنید. کارول ،احتمالا خواسته و نه ناخوانسته ، چنان تاثیری روی ذهن پسرکی ۱۰ – ۱۱ ساله گذاشت که از ان شب به بعد این بچه ، زیر و رو شد. علاوه بر نقاشیش ، کاردستی روی دیوار اتاق امنش هم تبدیل به تصویری کودکانه از هیولاها شده. حالا عطای کلوچه های همسایه را به لقایش بخشیده و آن را برای مورچه ها گذاشته و سعی دارد خود غمگینش را که به یک درخت بسته شده و در محاصره هیولاهاست، آرام کند.

برگردیم به فاجعه اصلی!
نمیدانم در کدام یادداشتم بود ، فکر میکنم مربوط به یادداشت قسمت پنجم بود که به نحوه ساخت دیوارهای الکساندریا اشاره کردم و گفتم که از همان روز اول که الکساندریا را دیدم ، برایم سوال بود که چرا ستون های حائل و تکیه گاه دیواره ها از بیرون نصب شده و این قضیه الکساندریا را آسیب پذیر میکند. دیدید حق داشتم؟ دیوارها مثل ورق عای کاغذی که در معرض یک فوت محکم قرار میگیرد ، از هم پاشید و راه را برای مرده های گوشتخوار و حشی باز کرد. و تنها چند ثانیه بعد ، قاتلان بی مغز و بی رحم ، در خیابان های الکساندریا جولان میدادند.
موزیک عالی این سکانس ، دلهره و استرس مخاطب را ، حتی اگر نمیخواست ، روی درجه هزار میبرد.
لحظه ای بعد ، ریک که اولین نفریست که خودش را جمع و جور کرده ، بر سر سایرین فریاد میکشد که به خانه هایشان برگردند و باز، اگر چه در فضایی به مراتب کوچکتر ، بازمانده ها در گروه هایی کوچک از یکدیگر جدا می افتند و هیچ جایی برای پنهان شدن ندارند.
دنیس و آن گرگ که از قبل گیر هم افتاده اند، کارول و دوست دوست نداشتنی اش مورگان با هم ، رزیتا و تارا و یوجین هم همچنان تیم خودشان را دارند و حالا مگی هم تک افتاده. ریک هم که با جسی و بچه ها و البته گابریل و میشون و دیانا!

کارول در هنگام فرار همه ما را قبضه روح کرد و نشان داد برخلاف اعتقاد ریک که آنها به شانس نیاز ندارند ، او همچنان به شانس نیاز دارد و گرنه زمین خوردن اتفاقی نیست که کسی مثل کارول را گیج کند. مگر اینکه شانس از او روی برگردانده باشد و سرش ضربه بخورد. شاید هم مورگان شانس آورد که با کارول همیشگی گیر نیفتاد ، وگرنه او هیچ شانسی دربرابر کارول زیرک و فرز ما نداشت.

دیانا اما، اولین کسی بود که بهای این مهندسی اشتباه را پرداخت کرد. هم پایش آسیب دید و هم وقتی روی زمین افتاد، آن هم در بین چند واکر، پهلویش توسط یکی از واکرها دریده شد. و وقتی ریک به او کمک میکرد تا بدود، همه ما مانده بودیم که مگر او را گاز گرفته اند که پهلویش خونین شده؟

اما مگی ، در بدترین جای ممکن توانست پناه بگیرد. هر چند که ۱ میلیمتر مانده بود تا واکرها او را به میان خودشان بکشند و همه ما را عزادار کنند. وقتی نردبان زیر پای مگی شکست همه ما تقریبا فکر کردیم که تمام شد. از دست رفت. اما او مگیست! به این سادگی ها تسلیم نمیشود. به خصوص حالا که فرزندی در راه دارد و به خصوص که میداند همسرش زنده است. میداند که دیر یا زود ، گلن به کمکش می آید.

در این بین ، وقتی صدای دریل از پشت بیسیم به گوش میرسد و در نهایت مطمئن میشویم که یوجین است که در آشفته بازار الکساندریا ، بیسیم را به دست گرفته و جواب دریل را میدهد، آه حسرت از نهادمان بر می آید که ای کاش دست یاری رسان او ، به داد الکساندریایی ها برسد. اما دریل ،ساشا و آبراهام ، در خوش بینانه ترین حالت ، ۲۰ مایل از الکساندریا فاصله دارند. یعنی حدود ۳۲ کیلومتر.از آنجایی که سرعت بالایی هم نداشتند حداقل بیش از ۱ ساعت طول میکشد تا به الکساندریا برسند. آن هم در این وضعیت که ثانیه ها سرنوشت سازند. تازه اگر در این بین به مشکل دیگری بر نخورند و مسیرشان را بدون توقف بیایند. که بعید میدانم. پس الکساندریا نباید چشم به کمکی بیرون از دیوارهایش داشته باشد. گلن و آنید هم قبل از همه باید فکری به حال مگی بکنند.
در حین فرار ریک و بقیه ، در عین ناباوری ، گابریل را میبینیم که قمه اش را فقط محض دکور در دستش نگرفته و از آن استفاده هم میکند و در کمال تعجب ، خودش به دردسر نمی افتد و واکر مورد نظر را ناکار میکند. براوو گابریل! بلاخره داری یک چیزی میشوی!

درست در لحظه ای که حتی ریک هم پذیرفته که محاصره شده اند ، جسی مثل یک فرشته نجات سر میرسد و راه را برای عبور ریک و بقیه و به خصوص پسرش،باز میکند. و با گفتن اینکه جودیث پیش اوست ، خیال ریک را راحت میکند و همه به خانه جسی پناه میبرند.

در اینجا پلانی را میبینیم که به زیبایی آرامش چند لحظه قبل از سقوط و آشفتگی بعدش را به ما نشان میدهد. کوچه رو به روی خانه جسی هنوز از هر واکری خالیست. و وقتی ما از بالا این صحنه را میبینیم ، خیابان های الکساندریا حکم بدنی را دارند که در حال تسلیم شدن در برابر عفونتی کشنده است. عفونتی که دیر یا زود تمام بدن را دربرخواهد گرفت و باید دید که این بدن نحیف و از هم گسیخته، میتواند در برابر این عفونت دوام بیاورد یا خیر؟

در خانه جسی ، سم که حالا دارد از اوضاع بیرون با خبر میشود ، خود را در وسط مهلکه ای میابد که ترجیح میداد موضوع نقاشیش باشد تا مسئله زنده ماندنش. جسی از او میخواهد تا وانمود کند آدم شجاعیست. اگر آنجا بودم به جسی میگفتم که در این دنیا خیلی از آدم بزرگها هم فقط تظاهر میکنند که نمیترسند. تو خودت هم ترسیده ای و نمیتوانی وانمود کنی که وحشت نکرده ای. چطور از این بچه توقع داری تظاهرکند در حالیکه تک تک سلول هایش ترس را فریاد میزنند؟ با دیدن سم در آن حال ، به یاد “لیزی” دخترخوانده کارول افتادم. او هم سخت با این دنیا کنار می آمد و دست آخر هم دیوانه شد. حال که سم را میبینم با خودم فکر میکنم ، آن طفلک هم حتما اینگونه این وحشت را از سر گذرانده ولی تحملش را در خودش ندیده و جنون را ترجیح داده. حالا با این فاصله ، او را فقط طفل معصومی میدانم که جای کودکی اش در این دنیا نبود.

در بیرون از دیوارها ، گلن شاهد سقوط برج بود. خدا میداند که او چه حالی دارد. هر چند سعی میکند به خودش مسلط باشد و آنید را با خود همراه کند.

کارول حالا که به بهانه هجوم واکرها توانسته به خانه مورگان قدم بگذارد ، مطمئن شده که هر چه هست در زیر زمین خانه است و قصد دارد تا خودش را به آنجا برساند و عامل خطر را از بین ببرد. اما هنوز حال مناسب را ندارد.
دنیس با کسی گیر افتاده که ما آرزو میکردیم کاش او خیلی وقت پیش مرده بود. او با آلفای گرگها گیر کرده . و حالا به خاطر حماقت و خوش خیالی بی دلیل و بیمارگونه مورگان که به نوع تازه ای از جنون میماند تا دیدگاهی ارزشمند به زندگی ، جان دنیس به خطر بزرگتری از واکرها افتاده.

دیانا که حالا در آخرین دقایق زندگیش است ، هم صحبت میشون شده و قصد دارد تا به او یادآور شود که آینده الکساندریا در دست او هم هست و او نقش پررنگ تری از آنچه خودش فکر میکند در این شهرک خواهد داشت.
ریک نقشه دارد تا ته نشین شدن این گرده های شیطانی صبر کند و بعد به همان روشی که گله را هدایت کرد ، آنها را هم از خانه بیرون براند. اما اوضاع آنطور که باید پیش نمیرود. گرچه کارل خونسردی اش را خوب حفظ کرد و اجازه داد تا ران خودش را خالی کند اما ران کینه اش آنقدر زیاد بود که آخر کار را هم به جان خرید اما تلاشش را کرد تا انتقام زندگی از دست رفته خودش و پدرش را از ریک ، بوسیله کارل بگیرد. هر دوی آنها در موقعیتی تقریبا برابر ، رو در روی یکدیگر ایستاده بودند. فرزندان دو قاتل ، که هر دو پدر برای خانواده جنگیدند. ولی یکی از دیگری بدشانس تر بود و طعمه قدرت آن دیگری شد. گرچه کارل به موقع از نیت ران با خبر شد ، اما دیگر دیر شده بود تا او را قبل از اینکه تمام واکرهای داخل آن کوچه را خبر کند ، خفه کند. و اینگونه میشود که این پیکرهای متحرک جهنمی ، راه خود را حتی به داخل خانه هم باز میکنند. بعد از زندان ، وقتی ریک در آن خانه بیهوش شده بود ، یک کاناپه پشت در میتوانست جلوی واکرهایی که ردشان را تا خانه گرفته بودند ، بگیرد. آنها در کل ۲ واکر بودند. اما اینجا ، با وجود ده ها واکر که حالا بوی گوشت تازه قربانی هایشان دیوانه شان کرده با یک کاناپه نمیشود متوقفشان کرد. از طرفی ریک و جسی هر دو شک کرده اند که واکرها بی دلیل به سمت خانه روان نشده اند و صدای درگیری بوده که آنها را به سمت خانه کشانده نه اینکه صدا در اثر هجوم آنها بوجود آمده باشد. مهم است که بدانند آیا واقعا درگیری بوده یا نه؟ چون اگر اختلافی بین کارل و ران باشد و آنها انقدر احمق باشند که بخواهند هنوز آن را ادامه دهند ممکن است به قیمت جان همه آنها تمام شود. البته کارل انقدر عاقل هست که بداند چطور ، حداقل فعلا ، ماجرا را تمام کند.

وقتی از طبقه بالا صدای گریه جودیث به گوش میرسد ، نگرانی ها صد برابر میشود که حالا این طفلک در این بین چه میشود؟ و وقتی که ریک در طبقه بالا با جای خالی دیانا رو به رو میشود ، برای یک لحظه احساس کردیم که قلبمان ایستاد و کار جودیث تمام شد. اما به شخصه به یاد آوردم که این دیاناست و امکان ندارد انقدر خشک و خالی بمیرد. و دیدیم که دلیل راه افتادنش مرگ و تبدیلش نبوده ، بلکه فقط میخواسته تا برای آخرین بار چهره معصومیت در این دنیای دیوانه وار را ببیند. حداقل دیانا توانست تا وصیت نامه ای بنویسد و به دست کسی بسپارد که مطمئنیم هر چه باشد ، امانت دار خوبیست. حالا که دیانا در آخرین دقایق عمرش ، پسرش را در دست ریک به امانت سپرده ، و با روحیه ای که از ریک سراغ داریم ، مطمئن هستیم که اگر اسپنسر خودش ، خودش را نکشد ، ریک اجازه نمیدهد تا اتفاقی برای او بیفتد. هر چند حالا دیانا با او اتمام حجت کرده و رسما مردمش را به دست ریک سپرده است. هر چند قبلا هم این کار را کرده بود اما ریک یا آن را جدی نگرفته بود و یا فرصت نکرده بود تا با مردم هم در میان بگذارد . اما میداند وقتی توبین به نمایندگی از همه الکساندریا آمد و او را رهبر خواند ، دیگر همه چیز از نظر مردم حل شده است.

درمدرسه الکساندریا ، تارا ،یوجین و رزیتا گیر افتاده اند و سعی میکنند تا با ناامیدی هایشان مقابله کنند و راهی برای نجات از این وضعیت پیدا کنند. هر چند که ورودی پارکینگی که داخلش هستند حالا به لطف واکرها مسدود شده ، اما شکر خدا آنها یوجین را دارند تا در پشتی را برایشان باز کند و آنها را به دوستانشان و البته “آلفای متجاوز” برساند.

در همین حین که کارول راهش را به زیر زمین پیدا کرده ، در خانه جسی ، سنگرها در هم شکسته اند و حالا واکرها در اتاق نشیمن خانه او جولان میدهند و به دنبال شکارهایشان تا پای راه پله رفته اند. کاناپه ، حالا به دردشان میخورد و میتواند راهروی باریک راه پله را کاملا مسدود کند. ریک حالا فکر طلایی ای که در آتلانتا و در مرکز خرید داشت را به یاد می آورد و سعی میکند تا آن نقشه را دوباره عملی کند.میشون هم ناخواسته به همین وسیله در حالیکه زخمی هم بود، نجات پیدا کرد. نقشه ای که کارول هم وقتی میخواست خودش را در بین آن صد ها واکری که به سمت ترمینوس روانه بودند ، به آنجا برساند ، از آن استفاده کرد. با این تفاوت که دیگر وقت نیست تا ریک برایشان مراسم تدفین بگیرد و قبل از بیرون کشیدن دل و روده واکر ، از او به خاطر اهدای عضوش تقدیر به عمل بیاورد.

در همین حین که ریک مشغول شکار واکر پر دل و روده تریست ، کارول به زیر زمین رسیده و حالا در مقابلش مورگان را میبیند که دارد از یک قاتل جانی دفاع میکند و خودش را تا حد یک دیوانه پایین می آورد و کم مانده تا هم ما و هم کارول را با این طرز فکر احمقانه اش دیوانه کند. حتی وقتی خود آن گرگ هم هیچ ابراز پشیمانی یا ترسی نمیکند ، مورگان مانع میشود که کارول کاری را ،که مطمئنم خودش در نهایت مجبور میشود، انجام دهد. ته دلم میدانم اگر این گرگ آنقدر خوش شانس باشد که با ریک که حالا تقریبا در همین مسیر است رو به رو نشود و توسط او کشته نشود ، خود مورگان در نهایت دست از پا دراز تر مجبور میشود او را بکشد. حالا اما این مرد دیوانه ، حاضر است کارول را ناقص کند و او را به زمین بکوبد اما اجازه ندهد تا جان یک روانی گرفته شود. آن گرگ هم که حاضرنیست برای یک لحظه هم که شده دهنش را بسته نگه دارد و روی اعصاب کارول پاتیناژ نرود.

در لحظاتی قبل از درگیری کارول و مورگان ، میشون پیش دیانا آمده تا پیشنهادی به او بدهد. او نیامده تا پیشنهاد بدهد تا اگر دیانا میخواهد او را هم با خود به اسلحه خانه ببرند. در حقیقت ، میشون آمده تا به دیانا پیشنهاد تا او را بکشد و از این زجر خلاصش کند. اما به خواست خود دیانا که ترجیح میدهد تا خودش کارش را تمام کند ، دست نگه میدارد و او را تنها میگذارد تا دیانا به روش خودش با زندگی خداحافظی کند. از آخرین جملات او به میشون این است :” روزی این درد برایت مفید خواهد بود.” وصیت یا جمله کلیدی رج به دیانا که حالا تبدیل به وصیت دیانا به میشون شده.

در پاگرد ، حالا همه مشغول آغشته کردن خودشان به خون مرده ها هستند و در همین حین سم که حالا صدای موزیکی که ترس را از او دور میکرد را پایین آورده ، مادرش را میبیند که هیولایی را شکافته و خودش را به خون آن آغشته میکند. خدا میداند که پسرک چقدر وحشت کرده و ترسیده بود.
حالا که در خانه جسی ، همه آماده اند تا به دل جمعیت مرده ها بزنند ، کارول و مورگان درگیریشان به اوج خود رسید و جناب مورگان با آن همه ادعا که جان همه مهم است و فلان و بهمان ، حالا تقریبا کارول را کشته تا از جان بی ارزش آن گرگ محافظت کند. در حین درگیری ، حتی خود آن گرگ هم ترسیده و میداند اگر کارول پیروز این مبارزه باشد او شانسی برای زنده ماندن ندارد. اما بعد از اینکه کارول موقتا مغلوب میشود، آلفا ، فرصت را غنیمت میشمرد و مزد حفاظت مورگان از جانش را ، از طریق پس کله اش در کف دستش میگذارد. حالا که خودش را آزاد کرده و قصد دارد تا کار را تمام کند، تارا ، رزیتا و یوجین سر میرسند و مانع آزادسازی مسخره آن گرگ میشوند. که متاسفانه ، متاسفانه تهدید آن گرگ را جدی میگیرند و اسلحه هایشان را تقدیم او میکنند تا مانع این شوند که او ، دنیس را بکشد. گرچه باید یادشان میماند که سرعت اسلحه آنها از چاقوی آلفا به مراتب بیشتر است و اگر شلیک میکردند او فرصت نمیکرد تا گلوی دنیس را ببرد. اما خب ممکن بود که واکرها دیوارهای خانه را برسرشان خراب کنند. هر چه بود ، آلفا و گروگانش به خیابانهای پر از مرده قدم میگذارند و ما ، و البته تارا را تا شروع نیم فصل بعد دل نگران دنیس میگذارند.

گلن حالا وضع مگی را میداند و ما مطمئنیم که ۲ ماه دیگر ، او را میبینیم که دست مگی را میگیرد و ار آن جهنم نجات میدهد.

دیانا که در آخرین دقیقه اش است، درست قبل از شلیک به خودش تصمیم میگیرد تا آخرین گلوله هایش را خرج این کند که چند واکرها را همراه خودش به آن دنیا ببرد. گرچه آنها قبلا یکبار رفته اند و برگشته اند. اما تصمیم دیانا شاید به این دلیل باشد که حال پسرش “ایدن” را که وقتی هنوز زنده بود طعمه واکرها شد را بفهمد و بداند که پسرش در آخرین دقایقش چه کشیده . با این تفاوت که دیانا خود خواسته به سوی چنین پایانی میرود و از آن نمیگریزد.
در خانه جسی ، حالا همه تقریبا آماده اند تا به خیابان ها قدم بگذارند. وحشت حتی در چهره جودیث هم دیده میشود. و حالا ریک که قبلا هم این تجربه کابوس وار را داشته ، اولین کسیست که با واکرها چشم در چشم میشود و به میانشان قدم میگذارد.

وقتی صف زنده هایمان ، در میان یک قبرستان مرده راه میروند ، نفس های ما در سینه حبس شده و دلمان زیر و رو میشود.
منظره ای که برای همه ما آشناست. هم ما ، هم میشون و هم ریک!
در این بین ، این “سم” است که وقتی مادرش را صدا میکند همه ما را تا سر حد مرگ شوکه و عصبانی میکند و همه ما یک صدا برسرش فریاد میکشیم :”ساکت باش پسر!” با اینکه حق دارد وحشت کند ، اما هیچکس حق ابرازش را به او نمیدهد.
با همه این تفاسیر ، قلبهای تپنده الکساندریا ، پا در خیابان های مرگ گذاشته اند، و مسیری را طی میکنند که ۲ ماه طول خواهد کشید و در این ۲ ماه قلب و روح ما را در آن سکانس مرده خون آلود حبس میکند.

و حالا . . .ما اینجاییم. در محوطه خانه ، در وسط مرده ها ، در یک قدمی مرگ!