درووووود خدمت همراهان و دوستان عزیزم در وبسایت بزرگ مردگان متحرک. اولا خوشحالم بینهایت از اینکه دوباره امکان بودن کنار شما و نوشتن در مورد عشق مشترکمون رو دارنم و دوما پوزش میخوام بخاطر اینکه با یک قسمت تاخیر دارم براتون می نویسم. قرار بود اپیزود های 909 و 910 رو با هم در یک متن تحلیل کنیم اما با نظر ادمین و طبق روال همیشگی مون تصمیم گرفتیم جداگانه بنویسیم. به هر حال بابت تاخیر متاسفم و سعی میکنم از این به بعد روال رو حفظ کنم.

اول از همه باید اشاره کنم که در ضمن تدوین این متن من هنوز 910 رو ندیدم برا همین ممکنه یک سری ابهاماتی که در متن اشاره می کنم در 910 برطرف شده باشه. خب بیاین دیگه بیش از این کشش ندیم و بی مقدمه بریم سر اصل موضوع. امیدوارم از خوندن متن لذت ببرین و نقاط تاریکی رو بتونم براتون روشن کنم. در انتها گذاشتن نظر لطفا فراموش نشه.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود 909 دنیای مردگان متحرک است**(جهت خواندن مطلب اسکرول کنید)

.

.

.

.

چهارمین اپیزود بعد از ریک…

دنیای آخر الزمان همچنان بعد از “ریک” در فراغ اون دچار انواع و اقسام مشکلاته. گروه ما به تازگی در یک غافلگیری وحشتناک “عیسی” رو از دست دادن و غرق در اضطراب و ترس از مواجهه با “واکرهای سخن گو” به شدت شگفت زده هستن، تازه وارد های سخت جون ما هم اونها رو حمایت می کنن، تازه واردهایی که مطمئنا خیلی خیلی جون سخت تر از اونی هستن که ما فکرشو می تونیم بکنیم، اونها سالهای زیادیه که بیرون زنده موندن و تونستن گلیم خودشون رو از آب بیرون بکشن، شاید در این دنیا بعد از “ویسپر ها”، گروه “یومیکو” از همه بیشتر بیرون زنده مونده باشن و همین اونها رو به انسانهای خیلی خطرناکی تبدیل کرده که به راحتی دم به تله نخواهند داد. تدبیر “دریل”، رهبری “میشون” و جسارت تازه وارد ها باعث خاصی گروه از دست مهاجمان تازه میشه، اما ویسپرها حاضر به امان دادن به گروه نیستن. در پیاده روی گروه بین گورستان تا “هیلتاپ” و قبل از مواجه شدن با گروه تجسس ویسپرها، چند خط دیالوگ فوق العاده بین دریل و میشون رد و بدل میشه، دریل بعد از 6 سال تلاش و جستجو برای یافتن حتی یک نشونه از برادرش، حالا خسته و شرمنده با نگاهی که تاسف و خجالت توش موج میزنه از میشون عذر میخواد که نتونسته یک مراسم تدفین برای ریک برگزار کنه. این صحنه واقعا احساسیه، میشون ازش بابت همه این سالها و تلاش هایی که انجام داده تشکر میکنه و همین نگاه ها کافیه تا ازش بخواد دیگه دنبال ریک نگرده. دریل روی دست راستش یه تتو به شکل جمجمه دیده میشه، تتویی که شاید استعاره ای از حضور دشمنان جدید در سریال باشه، شاید هم قراره سر رهبر ویسپر ها روی همون دست راست برقصه! هرچند ما در 908 دیدیم که اولین ماسک ویسپر رو دریل با همون دست راست از صورت دشمن برداشت و این تراژدی جدید استارت خورد. به هر حال چیزی که واضحه اینه که در این شش سالی که گذشته و ما چیز زیادی ازش نمیدونیم خیلی اتفاقا افتاده که شاید مهمترینش آثار اون شکنجه ها روی پهلو و پشت میشون و دریل و زخم های روی صورت دریل باشه، آثاری که این دو نفر رو بیش از همه بازمانده ها محتاط، خشن و غیر قابل انعطاف کرده. در اون طرف ماجرا و در هیلتاپ، “رزیتا”ی عزیز به روش همیشگی خودش قراره شگفتی تازه ای خلق کنه! رابطه با “گابریل”، معشوقه “یوجین”بودن و آبستن بودن به بچه  “صدیق”، هنرنماییه که فقط از دستای رزی بر میاد! شاید تنها نکته خوشحال کننده این اتفاق این باشه که دیگه بعیده رزیتا رو به این زودیها قرار باشه از دستش بدیم!!!

بگذریم، دنیای آخرالزمان هر چقدر هم که “نگان” توش توبه کنه، بازمانده های جدید بهش اضافه بشه و دشمنان تازه توش سلاخی بشن باز هم یه گوشه کارش خواهد لنگید، دنیای جدید بدون ریک هیچ چیزی برای ارئه نخواهد داشت، خصوصا حالا که بار سنگین رهبری و هدایت گرایمزها و جوامع روی شونه های رهبران اجتماعات-بخونید بازماندگان گرایمزها، سنگینی می کنه…

.

اولین خونبها، بهترین گروگان!

بعد از فاجعه “عیسی”، گروه ما متوجه شدن که این تو بمیری با قبلیا خیلی متفاوته! ما با حیوان ترین دشمنان تاریخ طرف هستیم، دشمنانی که لابلای مرگ زندگی میکنن اونم خودخواسته. زمانی که در فصل پنج با “گرث” و “ترمینوس” آشنا شدم، فک میکردم ته خط کثافت در زندگی آخرالزمانی آدم خوری میتونه باشه و بعدا در اولین تقابل “ریک بزرگ” با گروه “زباله دانی” فکر میکردم انسانها در آخر الزمان بیشتر از این نمیتونن بدبخت بشن که تو آشغالدونی زندگی کنن، اما حالا “ویسپر ها” همه معادلات ذهنی ما و گرایمزها رو به هم زدن. شاید شما ها هم متوجه شدین که نجوای معروفه “بمیر” در “گورستان” حالا مشخص شده که صدای “آلفا” بوده و احتمالا ما در اون سکانس با هر دو رهبر ویسپرها یعنی “آلفا” و “بتا” آشنا شدیم و چه مقدمه ای برای آشنایی با این موجودات بهتر از قتل دراماتیک عیسی می تونست باشه!

“دریل بزرگ”بعد از نجات گروه از برزخ گورستان، با هوش سرشاری که داره یه تله گذاری معرکه میکنه و اولین شکار آگاهانه ش رو از ویسپرها انجام میده اونم چه شکاری! بهترین گزینه و بهترین گروگان، کسی که به احتمال زیاد دختر ملکه ویسپر هاست. شاید برای شما هم این پرسش مطرح باشه که چرا اینقدر ویسپرها احمقانه عمل کردن و اولا یک گروه کوچک رو به دنبال گرایمزها فرستادن و ثانیا دختر ملکه رو به عنوان تعقیب کننده در معرض خطر قرار دادن، اینجا باید اشاره کنم که گروهی که در دام دریل افتادن عملا مثل گروه شناسایی و چوپانی برای هدایت گله واکرها به دنبال بازمانده ها بودن. اونها ماموریت داشتن تا لابلای “واکرها” اولا حلقه اولیه محاصره رو تشکیل بدن و ثانیا تا جایی که ممکنه گروه رو تعقیب کنن و اطلاعات به دست بیارن. من با این تئوری که ویسپرها دقیقا از گرایمزها و اجتماعات مطلع هستن زیاد موافق نیستم، از طرفی حدس میزنم بعضی از حرفای اون ماده حیوون “لیدیا” درست باشه از جمله اینکه ویسپرها کمپی ندارن و اون گورستان هم شاید یه مقر موقتی براشون باشه. بازمانده ها لیدیا رو شکار میکنن و به عنوان گروگان همراشون میبرن اما یک فول بزرگ رو انجام میدن و اون جاگذاشتن ماسک و چاقوی لیدیاس که البته شاید در نهایت زیاد هم برای گروه بد نشه چون اینجوری لااقل اولا آلفا حساب کار خودش رو خواهد کرد و هم احتمالا برای تبادل گروگان ها گزینه بسیار خوبی باشه. لیدیا در سلول های ناامن “هیلتاپ” به خوبی در برابر فشار دریل و “میشون” مقاومت میکنه و انواع و اقسام دروغ ها رو به نافشون می بنده تا بلکه زمان بخره تا گروهش از راه برسن اما اون هم هنوز نمیدونه با کیا طرفه. لیدیا هنوز توسط دریل شکنجه نشده تا رب و روب اش رو یاد کنه و به عنوان یک ویسپر شانس بزرگی میاره که با تینیجر احمقی مثل “هنری” هم بند شده، این همبندی ممکنه براش یه حاشیه امن نصفه نیمه داشته باشه. یه جورایی فکر میکنم لیدیا قراره به هنری درس خیلی خوبی بده، درسی که زندان بهش نخواهد داد.(لعنت خدا بر “اسکات گیمپل” که “کارل” رو حذف کرد و ما رو با این تینیجرهای آبدوغ خیاری تنها گذاشت). معتقدم بر خلاف نظر دریل، موندن هنری در زندان نیست که بهش درس زندگی خواهد داد بلکه مواجهه جدی با دشمنان واقعی و مجبور شدن به کشتن اونهاس که شاید بهش یاد بده دنیای امروز جای این سوسول بازیا نیست!

.

اتوپیای ریک زیر بالهای شیطان!

“نگان” از سلولی که 6 سال از بهترین سالهای عمرش رو توش جا گذاشته با اشتباه “گابریل” فرار می کنه و چه مقصدی بهتر از اتاق خواب ریک و چه هدفی بالاتر از از بین بردن میشون هم با هدف انتقام و هم راحت شدن از تهدید اون در آینده!(هرچند که نهایت شانس نگان این شد که با میشون مواجه نشد وگرنه حسابش با “کاتانا” بود و این ماده ببر گرایمزها قطعا اون رو به دو نیم مساوی تبدیل می کرد) نگان وقتی وارد طبقه ای میشه که خانواده ریک اونجا زندگی میکنن با واقعیتی رودر رو میشه که از انجام هر کاری منصرفش میکنه. اون با نقطه ضعف خودش رو به رو میشه یعنی خانواده! دیدن نقاشی “جودیث” روی دیوار اتاق بهش یاداوری میکنه که چه چیز با ارزشی توی اون خونه وجود داره، اونقدر با ارزش که حتی اگه جونش رو در آینده گارانتی کنه حاضر به از بین بردنش نشه! حضور نگان از شب تا سحر در “آلکساندریا” پر بود از استعاره ها و نمادها. از اتاق جودیث بگیر تا اون قطب نما، چوب صلیب شکلی که قطبنما بهش آویزون بود، لباسی که نگان پوشید، کلاه کپ ای که سرش گذاشت، بیلچه ای که به عنوان اولین سلاح یا بهتره بگیم “لوسیل” جدید به دست گرفت و گوجه ای که از باغچه آلکساندریا چید و خورد. اما از همه اینها مهمتر اون گوجهه اس که زمان طولانی در سریال نمادی شده از آبادانی و پیشرفت. گوجه ای که در تمام اجتماعات رشد کرد به جز “پناهگاه”! در روز سقوط کمپ “آینده” اولین چیزی که زیر پای “ناجی ها” له شد همین گوجه بود، گوجه ای که جزء اولین محصولات آلکساندریا بود و از هیلتاپ به اونجا رسید تا کشاورزی رونق بگیره، گوجه ای که توی رویای ریک همین نگان مشغول کاشتنش بود و آخرین چیزی بود که ریک در روز مرگش ازش خورد و به رسم قدردانی روی قبر پسرش گذاشت. حالا همین گوجه به عنوان نمادی از آینده ای که ریک نقش اصلی رو در ساختنش داشته همونجوری که نگان وعده ش رو به ریک داده بود حالا زیر دندان های گرگ دیروز دریده میشه!(نگان؛ تو داری همه اینها رو برای من آماده می کنی ریک!). اون بیلچه توی دستهای نگان به عنوان اولین اسلحه شاید نمادی است از تعبیر رویای ریک، اینکه نگان واقعا متحول شده و قراره در دنیای جدید بیشتر از اینکه بُکشه با اون بسازه! رویایی که نگان رو هر چقدر هم که احمقانه به نظر بیاد در آینده ای نه چندان دور تبدیل به یک گرایمزه ناخوانده خواهد کرد.

.

جهانی که دیگر زنده نیست!

یک جمله کلیدی؛ اون بیرون چیزی نمونده که به درد بخوره!. نگان 6 سال رو در انزوا زندگی کرد، نگانی که رهبر بزرگترین و خشن ترین گروه بازمانده سریال بود، کسی که قدرت کامل رو از “آتلانتا” تا “DC” در اختیار داشت و صاحب همه چیز در این قلمرو بود. حالا اون به آرزوی دیرینه ش رسیده و هر کسی هم که جای اون باشه اولین چیزی رو که بعد از رهاییش از زندان دنبال خواهد کرد رفتن به خونه اش خواهد بیپود چرا که؛ هیچ جا خونه خود آدم نمیشه! شاید تعجب کنید اما پیاده روی نگان از آلکاسندریا تا اون بوتیک و نوع مواجهه ش با دنیای جدید منو شدیدا به یاد پیاده روی “گاورنر” بعد از سقوط “وودبری” انداخت، بله بله این دو تا اصلا قابل مقایسه نیستن اما انگار اون صحنه ها سالها قبل در خیابون هایی مثل همین خیابونها تکرار شده بودن و برای من عجیب نبود. دنیای بعد از اسارت همونقدر که جودیث توصیف میکنه کثیف و فاسد و بلا استفاده اس. تقریبا هیچ منبع سالمی توش باقی نمونده و تنها چیز قابل استفاده شاید هوا باشه اونم هوایی که واکرها توش تنفس نکرده باشن! و البته نور خورشید. دنیای جدید بدون آب و غذاس، کریه و متعفنه و حتی شبیه به اون چیزی نیست که نگان روزی توش فرمانروایی می کرد. اولین واکر با همون بیلچه به سبک همیشگی نگان با ضربات مکرر عمود به جمجمه خلاص میشه و این میشه اولین تجربه جدید که هم کمی از خشم و اشتیاق اون برای کشتن رو آروم میکنه و هم قولی که به جودیث داد رو یادش میاره(قول میدم کسی رو نکشم حتی اگر بخوان بهم صدمه بزنن!). له شدن آذوقه های دزدی از آلکساندریا به عنوان آخرین چیزهایی که برای زنده موندن اون بیرون در دسترس قرار داره اولین آلارم رو به نگان میده، بعد هم که ریختن آب آشامیدنی ش، اما تا قبل از مواجه شدن با اون سگ های ولگرد و ویرانه به جا مونده از پناهگاه هنوز هم دقیقا نمیدونه با چی طرفه. اگه به جمله روی تابلوی بوتیک نگاه کنین میفهمین که انگار زمین و زمون دارن به نگان یاداوری میکنن که دوران ناجی گری دیگه گذشته؛ تبدیل به مردی بشید که باید باشید!  بالاخره نگان با کاپشنی که گذشته رو براش یاداوری میکنه و شاید استعاره ای از ردای رهبری در دنیای جدید باشه به پناهگاه میرسه، به خونه! به شیوه خودش ناقوس رو با صدای سوت هاش به صدا در میاره اما اینبار به جز چندتا صندلی و کمد شکسته که در مقابل پاش روی زمین افتادن و شاید به نوعی زانو زدن، دیگه کسی برای زانو زدن وجود نداره! همه چیز تبدیل به ویرانه شده از مزرعه بایر درب ورودی تا سقف آسیب دیده و کف آب گرفته پناهگاه تا حتی کنسروهایی که بعد از سالها از بین رفتن. بعد از این همه مدت از فضای بی روحی که زمانی اتاق فکر ناجی ها بود فقط جای ضربه های لوسیل روی میز آهنی باقی مونده و خلاص. نه خدمه ای نه سربازی و نه رعیتی، هیچ چیزی برای دلخوشی نیست پس چرا باید تشنه و گرسنه اونجا بمونه. “ریچی گنده هه” آخرین سرباز ناجیه که توی مقر فرماندهی مونده اما نه به اختیار خودش، اون دقیقا توصیفی از همه چیزیه که از ناجی ها و پناهگاه بعد از 6 سال باقیمونده. جمله سر در ورودی پناهگاه همونجا که ریچی پشت درش گیر کرده بود، همونجا که در زمان محاصره معبر امن خروج ناجی ها شد، بسیار کلیدیه؛ همیشه رویا هاتو به خودت تلقین کن! اما رویای نگان در عصر جدید چی میتونه باشه؟دوباره تشکیل یه فرماندهی مستقل؟ یاغی گری و دزدی؟ زندگی در انزوا؟ یا گوش کردن به حرفای میراث ریک؟! قطعا هر تصمیمی به جز گزینه آخر معنای خودکشی میده پس نگان بعد از نصف روز کلنجار رفتن با خودش با واقع بینی مثال زدنی که یه معلم داره تصمیم میگیره جهت “J.G” رو روی GPSاش سِت کنه و به خونه اصلیش برگرده! شاید دچار سندرومی شده که در روانشناسی بهش میگن سندروم استکهلم!!!(به ویکی سر بزنین). یادم میاد که بعد از اون اپیزود جهنمی که توش “آبراهام” و “سوپر گلن” رو به دستهای کثیف نگان از دست دادیم که متن جنجالی نوشتم که مورد انتقاد خیلی از هواداران نگان در سایت قرار گرفت و توش برای نگان سوختن ابدی در آتش جهنم آرزو کردم! اون موقع شاید اصلا فکرشم نمی کردم که زمانی بخاطر بیرون رفتنش و تنها جنگیدنش با چند تا واکر اینقدر استرسی بشم که نکنه توی اون واکرها یهو سر و کله ویسپرها پیدا بشه و غافلگیرش کنن! همونجوری که دیدگاه من به عنوان کسی که از نگان متنفر بوده اینقدر تغییر کرده دنیای اون هم قطعا متحول شده، هر چند من نه الان و نه هیچوقت دیگه نگان رو بخاطر کشتن گلن نخواهم بخشید. نگانی که وارد پناهگاه شد با نگانی که ریچی رو کشت، موتورش رو برداشت و به سمت زندانی شدن به راه افتاد انگار یک دنیا متفاوت شده، انهمه تفاوت اونم در چند ساعت نشستن در تنهایی فقط از یه آدم عجیب و غریب مثل نگان انتظار میره

.

!Little Angel – Little Lady

جودیث گرایمز یک میراث ناب و خالص، یک سه رگه واقعی، یک استثناء مطلق در دنیای آخرالزمان، کسی که دلم میخواد اسمشو بزارم “لوشینیک” ترکیبی از “لوری”، “شین” و ریک! انگار چکیده ای از ذکاوت لوری، کله شقی و جسارت شین و شجاعت و درایت ریک در این دختر متجلی شده. به اندازه لوری شیرین، هم اندازه شین دوست داشتنی و هم قد و قواره ریک جذاب! “فرشته کوچولویی” که در اولین ورود نگان به آلکساندریا روی تراس خونه ریک تو بغل نگان جا خوش کرده بود همون دختری که تو نگاه اول جوری از نگان دلبری کرد که ناخودآگاه بهش گفت؛ Hey, look at the Little Angel! حالا قد کشیده و شده مجسمه تمام عیاری از عصاره گرایمزها، تبدیل شده به Little Lady. اون حالا نماینده مادرشه در اداره آلکساندریا، کسی که به قدری به قوانین پایبند هست که بدونه مادرش تنها یک تبصره در قوانینش داره و اون تبصره خود جودیثه! تنها کسی که اونقدر نفوذ و قدرت داره که میتونه حتی به یکی مثل نگان امان بده! کسی که تنها نقطه ضعف ماده ببر ما میشون، به حساب میاد. نگان عاشق بچه های ریک هستش، عاشق کارل و عاشق جودیث. انگار این دو تا عین بچه های خودش هستن بچه هایی که هیچوقت نتونست داشته باشه. فقط کافیه به شوقی که توی چشای نگان موج میزد وقتی داشت به سختی خودش رو بعد از تیراندازی جودیث از روی زمین جمع میکرد، یه نگاه بندازین تا بفهمین چرا با پای خودش حاضر شد برگرده، اون در واقع به JG برگشت نه به آلکساندریا، جایی که امید به تغییر رو پیشش از همه جا بیشتر میبینه، جایی که بعد از اینهمه سال تنها مکانیه که واقعا بهش متعلقه و یه عده هستن که هنوز انتظارش رو می کشن!!! نگان بعد از ملاقات دوباره جودیث در روز فرارش قشنگ متوجه شد که هرگز نباید یک گرایمز رو تهدید کنه حتی اگه اون گرایمز دختر بچه 8 ساله ای به نام جودیث باشه!

.

ویسپرها، ارتشی مرموز و موزی!

کسی میتونه حدس بزنه این عوضیا واقعا کی هستن؟! من باشم میگم موریانه های دنیای آخرالزمان! جونورای خشن و ویرانگری که به اعتراف لیدیا، کارشون کشتن، تخریب کردن و عبور کردنه. جوری که “مورچه های آتشین” توی آمازون زندگی میکنن! می دَرن، می بلعن و رد میشن. یک معادله ساده با دستخط ویسپرها. اونها بدون به جا گذاشتن ردی در رکاب فرشتگان مرگ، تبدیل شدن به تنها مالکان زمین در عصر جدید. فلسفه ویسپرها و ایدئولوژی اونها در یک کلام همونه که لیدیا به دریل گفت، از همه دیوار ها باید رد شد، همه جا روئ تخریب کرد و همه تهدیدات رو-بخونید زنده ها رو، باید کشت و غارت کرد. زنده موندن در این جهان یعنی هم لباس شدن و همرنگ شدن و در یک کلام هم مسلک شدن با مردگان. برای زندگی کردن باید به اندازه کافی مردگی کرد و یا لااقل اداش رو خوب درآورد! نباید تو این دنیا به کسی رحم کرد-یه چیزی مثل ایدئولوژی که “سایمون” در زمان حیاتش داشت، با این تفاوت که اون با نیت ادب کردن و تسلیم کردن می کشت ولی اینها با هدف پاکسازی می کشن! این سبک زندگی و مکتب حیوانی، ویسپرها رو تبدیل کرده به خطرناک ترین و وحشی ترین دشمنان تمام دوران ها. اونها در عین حال که به شدت درنده خو هستن اما باهوش هم هستن. کافیه به خطی که لیدیا به دریل داد توجه کنین؛ تو رو خدا سراغ مادرم نرین، اون آدم خوبیه! این حربه ای بود برای به طمع انداختن دریل و قرار دادنش در محاصره ویسپرها در دنیای خارج. اما یک اشتباه مرگبار پشت این زرنگ بازی ها هست اونم اینه که تا امروز هیچکسی در واکینگ دد نبوده که بتونه دریل رو واقعا فریب بده، اون به همون اندازه که میشون و قبلتر ریک و “کارول” بهش معتقد بودن، باهوش و زیرکه. هرچند مطمئنم تقابلی سخت بین دریل و آلفا و بتا در آینده ای نزدیک انتظارمون رو میشکه اما همون اندازه اعتقاد دارم این بادها نمی تونه سَرو استوار ما رو بلرزونه!

چطوری زنده موندن؟ چی می خورن؟ کجا می خوابن؟ چجوری زنگی می کنن؟ و چطور همیشه در حال راه رفتن هستن؟! اینها فقط بخش کوچکی از ابهامات و سوالات ما در مورد ویسپرهاس. اینو میدونیم که مجبور به تحرک دائمی هستن چون واکرها اهل ایستادن یه جا نیستن، هر چقدر هم که ویسپرها چوپانهای ماهری باشن و رموز واکر چرانی رو بلد باشن اما نیازهای اولیه مثل خوردن و خوابیدن دارن، نیاز به سرپناه دارن و نیاز به پوشاک مناسبی که در سرما محافظتشون کنه. اونها نیازی به سلاح ندارن چون واکرها ماشین های جنگی اونها هستن، شاید زنده خواری میکنن، شاید بین گله های بزرگ می خوابن و امنیت شون رو فدای رفع یکسری نیازها نمی کنن، اما چیزی که مهمه اینه که زمان خیلی طولانی بیرون هستن و زندگی در این شرایط رو خیلی خوب بلدن، نسبت به بیماری، سرما، گرما و گندیدگی مقاوم شدن و یک جورایی ژن های برتر در انتخاب طبیعی هستن!!!(یک ایهام ریز بین واکر بودن و ژن خوب بودن برقرار شد!!!) شما ببینین فقط یه مشت آب برکه که نگان خورد چه بلایی سر دل و روده هاش آورد بعد می فهمید که چطور ویسپرها سالها بین فساد زندگی کردن و زنده موندن! چیزی که واضحه اینه که ما هنوز خیلی چیزها از ویسپرها نمی دونیم اما قراره خیلی چیزها بفهمیم، درگیری ها و کش و قوس های زیادی رو بین اونها و گرایمزها ببینیم و شاید از همه جذاب تر قراره با این مواجه بشیم که نگان در مقابل اونها چه تصمیمی خواهد گرفت، حتی تصور اتفاقاتی که در کمیک افتاده هم تن آدم رو مور مور می کنه، شما چی فکر می کنین؟!!

.

پیروز باشید