با سلام و درود خدمت کاربران همیشگی سایت

الوعده وفا

با قسمت اول از فصل اول داستان مرده ها در بیرون در خدمتتون هستم

امیدوارم قسمت ها رو مرتب دنبال کنید

جملات داخل ”  ” یعنی تو ذهنم دارم اون دیالوگ رو میگم

فصل اول – قسمت اول

 

مقدمه:افشین ۲۹ ساله دارای دکترای روانشناسی.

مطب مشاوره داره.

مجرد

پدر و مادرش خارج (سوئد) زندگی می کنن.

خودش کرمانشاه زندگی می کنه.

روی پای خودش وایساده و کوچک ترین کمکی از پدر و مادر پولدارش نمیگیره!!!

 

شروع

 

ساعت ۱:۰۱ دقیقه شب:

 

دیگه کم کم دارم آماده میشم بعد از یه روز کسالت آور (منظور شغله) برم تو تختم بخوابم.

 

-وای خدای من زمین لرزه.چیکار کنم خدایا خودت به خیر کن.خدا رو شکر خفیف بود.خیلی از زمین لرزه می ترسم!!!برم شب رو بیرون سر کنم؟نکنه باز پس لرزه داشته باشه؟

 

یه نیم ساعت نشستم دیدم نه خیر خبری نیست.

 

-نه خدا رو شکر یه دونه بود.

 

ساعت ۸:۰۰ صبح

 

-اه باز این ساعت بی خود ، صداش در اومد!!!چه زود ساعت ۸ شد.زلزله دیشب خواب بود؟نه خواب نبود واقعی بود.

 

از تخت پایین اومدم.

دست و صورتمو شستم.

رفتم سمت یخچال ببینم چی دارم بزنم بر بدن!!!

 

-خونه ای که زن توش نباشه همین میشه دیگه!!!بیابون هم از این بهتره

 

آب رو گذاشتم رو اجاق گاز برای چای

 

-خب حالا چی جور کنم با چای بخورم؟

 

گشتم گشتم گشتم تا اینکه:

 

-خودشه ، نون خشک!!!

 

چای رو ریختم تو استکان ، با شکر شیرینش کردم ، همراه نون خشک شروع کردم خوردن و نوشیدن!!!

 

-به به تو این بی پولی چه مزه ای میده.شکر و چای هم داره تموم میشه عصری که از مطب برگشتم بخرم.

 

صبحونه تموم شد.ظرف ها و استکان رو همینطوری تو سینک ول کردم.وارد اتاقم شدم که لباس بپوشم

 

-امروز چی بپوشم؟مگه میخوای بری خواستگاری؟هرچی اومد دستت بپوش که دیرت شده

 

پیراهن قهوه ایمو تنم کردم.همراه شلوار قهوه ایم و کت سفیدم.

 

-عاشق این سه تام وقتی با هم تنم می کنم خیلی خوشتیپ میشیم.الان داری به کی اینارو میگی؟کسی اینجاس؟

 

کفشمو از جا کفشی بیرون آوردم.در حین پا کردن کفش:

 

-خدا کنه امروز مراجعه کننده زیادی داشته باشم.چند روزه روزی سه چهار نفر میان که کفاف خرج روزانه مو نمیده چه برسه به اینکه بخوام پول هایی که برای خرید ماشین (۲۰۶ قرمز) قرض گرفتم رو باهاشون پس بدم.

 

در حالی که دیگه کفش هامو تقریبا پوشیدم:

 

-کدوم احمقی گفته روانشناسی پول توشه؟من که هرچی پیش میرم فقط دارم عمرمو تلف می کنم.

 

اینا حرف هایین که معمولا همیشه با خودم تکرار می کنم.

کفش هامو پوشیدم ، همینکه در ورودی واحدمو باز کردم:

 

-یا خدا اینجا چرا اینطوری شده؟چه خبره رو راه پله؟عجب همسایه هایی دارم من.چه ترسو!!!ولی برای یه زلزله خفیف که اینطوری نمی کنن.بد نیست یه سر بزنم طبقه بالا

 

راه افتادم سمت طبقه سوم (خونه من طبقه دومه)

 

-در واحد جفت همسایه طبقه سوم بازه!!!جریان چیه؟

 

یه لحظه قصد رفتن به داخل رو کردم که پشیمون شدم:

 

-واقعا کار زشتیه تو خونه مردم سرک کشیدن؟اصلا به من چه که چه اتفاقی افتاده.از یه زلزله که بیشتر نیست!!!آخر الزمان که نیومده.

 

آروم در حالی که وسایل روی زمین رو نگاه می کردم از پله ها پایین اومدم.

 

-از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو پله ها بود!!!مگه یه زلزله خفیف چقدر ترس داره که همه وسایلشون رو زمین ریخته؟زحمتم ندادن خودشون برش دارن.ترسو ها

 

به پارکینگ رسیدم

ریموت ماشین رو زدم و سوار شدم.

همین که سوار شدم می خواستم ریموت در پارکینگ رو بزنم که دیدم:

 

-ای بابا در ورودی پارکینگ هم که مثل مسجد بازه.حداقل در رو می بستن که نصف شبی دزد نیاد رو سرمون غارت شیم.

 

استارت ماشین رو زدم.بار اول و دوم روشن نشد.بار سوم روشن شد.

 

-خدا رو شکر تو این بی پولی اگه ماشینم خراب شه؟چکار کنم؟

 

راه افتادم ، داخل کوچه که شدم:

 

-چه خلوته ، امروز یه چیزی لنگ میزنه؟عجیب غریبه همه چیز

 

داخل خیابون اصلی شدم.همه چی به هم ریخته س.انواع و اقسام ماشین درب و داغون وسط خیابون پلاس بود.

چشمامو با فشار باز و بسته کردم.

 

-نه خدایا چه اتفاقی افتاده؟

 

کم کم اشک از چشمام جاری شد.

 

-چه بلایی سر شهر اومده؟نکنه حمله نظامی شده؟

 

چون مطب نزدیک خونه مه فورا رسیدم به خیابون فرعی که مطب اونجاست.

 

-این همه جمعیت چرا اینجا جمع شدن؟اینجا چه خبره؟

 

یه ذره دقت کردم به چهره شون.

 

-خدای من.چرا مردم این شکلی شدن؟

 

یهو همه اون جمعیت نگاه شون به نگاه من افتاد.دهان و سر و صورت و کل هیکلشون قرمز بود.

 

-خداااااااااایاااااا اینا چرا اینطورین؟

 

همین که منو دیدن هجوم آوردن سمت ماشینم

 

-حالا چکار کنم؟

 

دنده عقب رو گرفتم.ول کن نبودن.همین طور دنبالم میومدن.

 

-اینا خوابه مطمئنا.وگرنه این آدما چرا اینطوری شدن؟اصلا آدمن؟چه موجودین؟

 

دنده عقبی خودمو رسوندم به خیابون اصلی.با تموم نیرو پامو رو گاز گذاشتم از اونجا دور شدم.رفتم جلوتر که:

 

-اینجام هستن.ای بابا.

 

همه چیز وحشتناک شده بود.واقعا ترسیده بودم.

 

-اصلا قصدشون از اینکه میان طرف من چیه؟هر چی هست چیز خوبی نیست.

 

باز مسیرمو عوض کردم.عابر همه ش از این موجودات بود.همینطور مثل ولگرد ها راه میرفتن.

جلوتر چند تاشون ریخته بودن سر یه نفر داشتن گوشتشو میخوردن!!!

 

-پس قصدشون از حمله به من همین بود ، میخواستن بخورنم.ولی چرا مردم اینطوری شدن؟هم دیگرو میخورن.

 

چشمام به هیچ جا دید نداشت.چون بدجور در حال فکر کردن بودم.وقتی به خودم اومدم که دیگه خیلی دیر بود.سر چهار راه یه کامیون زد ماشینم و…

 

آنچه در قسمت بعد داستان مرده ها در بیرون می خوانید:

 

باز همون پیرمرد (قیاسی) اومد پشت تریبون:

 

-خواهشا سکوت!!!مطلب مهمی رو میخوام بگم.ما نمیتونیم همه شما رو آزمایش کنیم پس ازتون خواهش می کنم به خونه هاتون داخل شهر برگردید همه چیز تحت کنترله.

 

تاریخ پخش قسمت دوم ، فصل اول : جمعه ۵ تیر ساعت ۲۱