قسمت های گذشته فصل دوم:

قسمت اول

این شما و این:

فصل دوم – قسمت دوم

 

-چی داری میگی جناب سروان؟

 

مأمور:-بجنبید دیگه.برید خانواده تون رو نجات بدید!!!

 

نوید:-از چی؟

 

مأمور:-بعضی از مردم دیوونه شدن.دارن به بقیه حمله می کنن و با دندوناشون همه رو تیکه تیکه می کنن.من رفتم.شما هم زود برید خانواده تون رو نجات بدید

 

مأمور میان اون همه سر و صدا و شلوغی راهشو کشید و با عجله رفت.

 

علیرضا:-چی می گفت این؟

 

-مهم نیست چی می گفت!!!مهم اینه که من الان آزادم!!!دنیا آماده باش که من اومدم…

 

نا خودآگاه لبخند مرموزانه ای به رو لبم نشست.دست خودم نبود.من به چیزی که آرزوشو داشتم رسیده بودم.برام مهم نبود بیرون چه خبره.تنها چیزی که اون لحظه بهش فکر می کردم عهدی بود که با خودم بسته بودم.

 

نوید:-خب ما که آزاد شدیم.بریم ببینیم بیرون چه خبره؟

 

-آره.دنبالم بیاید

 

سه تامون از جامون پا شدیم و از بین زندانی های دیگه که اونا هم می خواستن از زندان بیرون برن ، از ساختمون خارج شدیم و وارد حیاط شدیم

 

-اوه اوه اوه.عجب خر تو خری شده.همه دارن زور میزنن بیرون برن از زندان.من نفهمیدم جریان حمله مردم به همدیگه چیه؟

 

علیرضا:-خب من میگم بریم دنبال خانواده مون

 

-من خانواده ای ندارم.پس تا حد توانم به شما کمک می کنم.گفتید خانواده تون با هم تو یه آپارتمان هستن؟

 

نوید:-آره.خانواده هامون خیلی وقته با هم دیگه آشنا هستن.خونه مون دو طبقه س.طبقه اول خانواده ی ما و طبقه دوم خانواده ی علیرضا می شینن

 

-خیله خب.راه بیفتید بریم

 

از زندان بیرون رفتیم.چون تقریبا زندان خارج شهر بود باید پیاده کلی راه می رفتیم تا می رسیدیم شهر

 

نوید:-تا شهر که کلی راهه.چیکار کنیم؟

 

علیرضا:-مجبوریم پیاده بریم

 

-آره باید پیاده بریم

 

اومدیم روی جاده و راه افتادیم سمت شهر.یه کم می دویدیم و یه کم استراحت می کردیم.بیشتر زندانیا هم از همون راه میومدن سمت شهر ولی چون مثل ما نمی دویدن خیلی از ما عقب بودن

یهو چشمم به یه آدم شل و ول که از رو به رو میومد سمت ما برخورد کرد

 

-هی اونجارو

 

علیرضا:-این چیه دیگه؟

 

نوید:-اوه.فکر کنم از اون آدم عجیبا باشه

 

-نمیدونم.انسانه ولی تبدیل به یه موجود دیگه شده.مأموره گفت حمله می کنن و با دندون شون تیکه تیکه ت می کنن.اینم همین قصد رو داره

 

همین طور داشت بهمون نزدیک تر میشد

 

نوید:-باهاش چیکار کنیم؟

 

از دور یه ماشین از سمت زندان داشت میومد سمت ما و به سر موجوده شلیک کرد.موجوده افتاد زمین.فکر کنم مرد

ماشین کنار ما توقف کرد

 

مأمور:-به من اطلاع دادن که اینا فقط با آسیب به مغز میمیرن.پس روی مغز تمرکز کنید.حالا هم اگه می خواید بیاید بالا.تا شهر می برمتون.خودمم باید خانواده مو نجات بدم.پس حال شما رو درک می کنم

 

همه مون سوار شدیم.من جلو نشستم.نوید و علیرضا پشت

 

مأموره راه افتاد سمت شهر

 

نوید:-چرا مردم اینطوری شدن؟

 

مأمور:-نمی دونم.همه تو این قضیه موندن که جریان چیه؟فقط یه چیز مشخص شده که یه خشاب مسلسل روشون خالی کنی باز نمی میرن.فقط فقط با شلیک یا ضربه ای مهار نشدنی به سر می میرن

 

علیرضا:-هر چی هست باید بجنبیم بریم خونه

 

مأمور:-فقط باید خیلی مواظب باشید که گیر این موجودات نیفتید

 

رسیدیم ورودی شهر:

 

مأمور:-خب دیگه تا همین جا کافیه.بقیه راه رو خودتون برید.این اسلحه رو هم بگیرید برای محافظت از خودتون لازمتون میشه

 

یه کلت رو داد دستم.کلت رو که دستم گرفتم مأتل نکردم و یه تیر زدم تو سرش

 

نوید:-چیکار کردی پیمان؟

 

-قبلا گفته بودم که اگه آزاد شم چیکار می کنم!!!

 

علیرضا:-خیلی کارت اشتباه بود.اون کمکمون کردن.این حقش نبود

 

نوید:-درسته.با این اوصاف راهمون رو از پیمان جدا می کنیم

 

در رو باز کردن که پیاده شن

 

-صبر کنید

 

اسلحه مو سمتشون گرفتم

 

نوید:-همین دیگه بزن ما رو هم بکش

 

-بمونید خواهشا.من دیگه نمی خوام تنها شم

 

علیرضا:-از کجا معلوم موقعی که برسیم خونه ی ما ، نزنی همه ی ما رو قتل عام کنی؟

 

-شما راجع به من چی فکر کردید.من قول میدم بهتون که تا حد توانم کمک تون کنم.شما دوست های من هستید.ولی کسانی که بخوان برامون مشکل ایجاد کنن رو نمی بخشم

 

نوید:-باشه.فقط برای نجات جون خانواده هامون که شده می مونیم.حالا هم سریع راه بیفت تا دیر نشده.ولی اینو بدون اگه اتفاقی واسه خانواده اینی که کشتی بیفته مسئول مرگ شون تویی…

 

اسلحه مو پایین آوردم

 

-فقط یه چیزی.این موجودات رو چی صدا کنیم؟بالاخره باید یه اسمی برای مواقع مختلف براشون بزاریم

 

علیرضا:-آدم خوار چطوره؟

 

-یه جوری طولانیه

 

نوید:-اوممممم.بزار فکر کنم….گرسنه ها نه….شل و ول ها نه….بی مغز ها نه….

 

-چرا همین بی مغز ها خوبه…بزار امتحان کنم….هی یه بی مغز پشت سرته….مناسبه به نظرم

 

نوید:-باشه با همین اسم صداشون می کنیم

 

جسد مأموره رو از ماشین بیرون انداختم و نشستم پشت فرمون و راه افتادم

 

وارد شهر که شدیم کلی بی مغز ریخته بودن تو خیابون

 

نوید:-گذشتن از بین این همه بی مغز کار سختیه

 

-میزنم بهشون باو.اینا دیگه آدم های گذشته نیستن.فرق کردن

 

هر جوری بود با له کردن چند تا بی مغز و راهنمایی نوید و علیرضا که آدرس خونه شون رو دادن رسیدیم به مقصد

 

-خب پیاده شید

 

از ماشین پیاده شدیم.در خونه باز بود.وارد خونه که شدیم همون اول کار یه نفر رو تو حیاط دیدیم که رو زمین افتاده بود و دو تا بی مغز داشتن میخوردنش

 

نوید:-خدای من.پدرم.پدرررررر.پدرررررر

 

یکم نزدیک شون شدیم و منم دو تا شلیک کردم به مغزشون.نوید رفت بالای سر پدرش و با گریه جسد پدرشو چند بار تکون داد ولی دیگه خبری از جان در بدن پدرش نبود

 

-علیرضا کمک کن پدرشو ببریم تو ساختمون

 

من و علیرضا جسد رو بلند کردیم و به طرف ساختمون راه افتادیم.نوید همینطور نشسته بود همونجا و تکون نمی خورد

وارد ساختمون شدیم.به هم ریخته بود

 

علیرضا:-ببریمش خونه ی آقا سبحان

 

-آقا سبحان کیه؟

 

علیرضا:-بابا همین بابای نوید رو میگم

 

در واحدشون باز بود.وارد شدیم و جسد رو روی مبل گذاشتیم.نوید هم اومد اما بدون هیچ حرفی رفت تو یه اتاق و در رو بست

 

-خب بقیه خانواده تون کجان؟

 

علیرضا:-همین که نیستن یعنی تونستن فرار کنن.احتمالا الان از سنقر خارج شدن و رفتن سمت کرمانشاه.اونجا فامیل زیادی داریم

 

-از کجا معلوم کرمانشاه هم مثل اینجا نشده باشه؟

 

علیرضا:-آره امکانش هست.ولی چون اونجا مرکز استانه زودتر از سنقر پاک سازیش می کنن

 

-تکلیف چیه؟باید بریم کرمانشاه؟

 

علیرضا:-آره.الان ساعت نزدیک ۷ ه.یه دو ساعت استراحت کنیم و نوید هم تجدید روحیه کنه بعدش راه میفتیم که هم بتونیم خانواده مون رو پیدا کنیم هم اینکه کرمانشاه بهش بیشتر رسیدگی میشه تا شهرستان های دیگه ی استان.اونجا شاید در امان باشیم

 

-من موافقم.نوید چی؟

 

علیرضا:-مگه میشه موافق نباشه؟

 

-خب دو ساعت استراحت کنیم و بعدش راه بیفتیم

 

اسلحه رو روی میز گذاشتم.روی مبل دراز کشیدم و از فرط خستگی تا چشمام رو بستم فورا خوابم برد

 

-“پدر ، مادر.چرا صورتتون خونی شده؟گردنتون رو کی گاز گرفته؟نه نههه نهههه جلو نیاید.نهههههههههه”

 

از خواب پریدم.پدر نوید از جاش پا شده بود و یه قدمی من بود

با شدت تمام روی من افتاد و زور میزد که گازم بگیره

 

-کمک ، کمک.علیرضا…

 

علیرضا پا شد و فورا اومد کمک.ولی هر چی دو تامون زور زدیم نتونستیم ازم دورش کنیم.

 

-نویییییید.کمک کن.نوییید

 

نوید از اتاق بیرون اومد و اسلحه روی میز رو برداشت و یه تیر تو سر پدرش خالی کرد

جسد روی من افتاد.کنارش زدم و روی مبل نشستم

 

-ممنون.ولی مگه بابات فوت نشده بود؟

 

علیرضا:-آره من خودم نبضش رو چک کردم

 

-پس جریان چیه؟

 

نوید هیچی نمی گفت

 

-من میگم شاید اگه کسی رو گاز بگیرن ، طرف هم تبدیل به بی مغز میشه.چون این همه بی مغز توی شهر که بی خود به وجود نیومدن.اونام گاز گرفته شدن

 

علیرضا:-آره دقیقا نظر منم همینه

 

نوید:-راست می گفتی.توی این دنیا باید بی رحم بود.از این به بعد منم مثل تو میشم.برای نجات جون دوستام و خانواده م.هر کاری می کنم.حتی اگه لازم باشه آدمم می کشم

 

-آفرین نوید.اینه.باید بی رحم شد

 

جفتمون به علیرضا نگاه کردیم

 

علیرضا:-چیه؟خواهشا دور منو خط بکشید.من نمی تونم…

 

-جمع کنید وسایل رو که بریم کرمانشاه

 

آنچه در قسمت بعد داستان مرده ها در بیرون می خوانید:

 

-خب حدس میزنید خانواده تون پیش کدوم فامیل تون رفته باشن؟

 

نوید:-من میگم هر جا رفته باشن با هم هستن.احتمالا خونه ی خاله ی من رفتن

 

-خونه شون کجاست؟

 

نوید:-خیابون سعدی

 

-من کرمانشاه رو خوب نمی شناسم ، خودت راهنماییم کن

 

علیرضا:-فکر نکنم کار به راهنمایی بکشه.جلوتون رو نگاه کنید

 

تاریخ پخش قسمت سوم ، فصل دوم:چهارشنبه ۷ مرداد ساعت ۲۱