- Fear The Walking Dead _ Season 2, Episode 06 - Photo Credit: Richard Foreman, Jr/AMC

سلیا

 

در نگاه اول شاید سلیا خیلی ها را یاد هرشل انداخته باشد که زامبی ها را در انبار نگهداشته بود اما آیا واقعا عمل او شباهتی با هرشل دارد؟

 

هرشل تصور می کرد که با نوعی بیماری مثل ایدز رو به رو است که بالاخره درمانش کشف خواهد شد. او زامبی ها را موجودات زنده ای تصور می کرد که باید از آنها تا زمان کشف درمان نگهداری کند و حتی به آنها غذا می داد.علاوه بر این او سعی نمی کرد دیگران را بکشد یا تبدیل به زامبی نماید،بلکه با شیوه ای آنها را دور از افراد سالم خانواده نگه می داشت.

 

اما سلیا چه چیزی در سرش دارد؟ سخن لوییز در مورد مادرش را به یاد دارید؟ او گفت مادرش برای زندگی در هر دنیایی به خصوص چنین دنیایی مناسب است. سلیا چه ویژگی یا ویژگی هایی دارد که او را برای زندگی در هر دنیایی مناسب می کند؟ سلیا کسی است که با نقشه ای شوم افراد کلیسا را که قصد داشتند علیه اقدامات او و نگهداشتن زامبی ها کاری کنند، کشت و به این ترتیب آنها هم تام ابیگل را گاز گرفتند یعنی کسی که سلیا سالهاست برای او کار و بزرگش کرده است. اینکار او به نوعی پسرخوانده اش را به کشتن داد اما سلیا واکنش خاصی نسبت به این مساله ندارد همانطور که در مقابل شنیدن خبر مرگ پسرش هم واکنشی نشان نداد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. او آدم ها را به راحتی می کشد و از مردنشان هم متاثر نمی شود. او نمی گوید که زامبی ها بیمار یا زنده هستند بلکه می گوید آنها آینده ی ما هستند. او چه در سر دارد که بخاطرش حاضر است آدم ها را بکشد اما خدشه ای به عقیده اش وارد نشود؟ آیا باید سلیا را یک بیمار روانی فرض کرد؟ شاید موضوع همین باشد او حاضر است افراد دور و برش زامبی باشند اما افراد سالم و زنده ای نباشند که در مقابلش می ایستند. آیا او بر این عقیده است که این اتفاق باید می افتاده و حالا که افتاده باید به تداومش تا جایی که می تواند کمک کند یا فقط این تصور را دارد که باید از افرادی که می شناخته حتی در این حالت هم مراقبت نماید؟ آیا سلیا می داند که زامبی ها  واقعا چه چیزی هستند یا تصور دیگری در موردشان دارد؟ او به نظر زنی ابله نمی رسد اما دیوانه شاید!

 

حال دیدید؟ سلیا نه تنها شباهتی به هرشل ندارد بلکه کاملا ویژگی هایی خلاف ویژگی های او را یدک می کشد. با این وجود او در آینده چه رفتاری در مقابل مسائلی مثل تمام کردن کار تام ابیگل به دست استرند خواهد داشت؟ آیا با خانواده ی ترویس و مدیسون می جنگد و بیرونشان می کند یا ماجرا با تلفاتی از دو طرف به پایان می رسد و گروه مجبور به ترک آن خانه می شود؟

 

 

کریس

 

آیا کریس شبیه شین است؟ اگر بخواهیم این را بپذیریم باید بگوییم پس ماجرا به این ترتیب می شود: کریس در صحنه ی مبارزه با زامبی های افراد کلیسا مورد حمله قرار گرفتن مدیسون را بی هیچ تلاشی تماشا می کرد. اگر بخواهیم مشابه این صحنه را در واکینگ دد و رفتار شین جستجو کنیم، نشانه گرفتن ریک در جنگل را باید بخاطر بیاوریم. در فیر آلیشا کاری که کریس کرد را دید، در واکینگ دد هم دیل شاهد نشانه روی شین بود. در مرحله ی بعدی وقتی دیل مقابل شین می ایستد توسط او تهدید می شود. آلیشا هم در اینجا مورد تهدید کریس قرار گرفت. کمی عقب تر برگردیم، موقعیت رید در فیر را می توان مشابه موقعیت رندل در واکینگ دد برشمرد. همه در حال تصمیم گیری در مورد رندل هستند و شین تنها راه را کشتن او می داند. در اینجا هم وقتی همه برای چگونگی مبادله ی رید تصمیم می گیرند،کریس دست به کشتنش می زند. با در نظر گرفتن اینها کریس شبیه شین بوده و از کنترل خارج شده است اما آیا فقط باید به این شباهت بسنده کنیم؟

کریس یک نوجوان است، نوجوانی که در چنین دنیایی قرار گرفته و همان ابتدا مادرش را از دست می دهد. او حتی با تمام لجبازی هایش با آلیشا ارتباط خوبی برقرار می کند و حتی وقتی برای نجات نیک به کمپ ارتش رفته اند بخاطر او حسابی کتک می خورد. وقتی هم که گروه جک به کشتی حمله می کنند بعد از رفتن آلیشا با جک نگرانش است اما چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آیا لرزش روحی او از جایی شروع شد که فکر کرد اگر به گروه کانر شلیک کرده بود هیچ اتفاق بدی نمی افتاد یا از صحبت هایش با رید؟ او بعد از مرگ مادرش داشت در بازسازی روابطش با پدرش و بقیه بهبود می یافت اما به ناگاه همه چیز بهم ریخت. او حتی اگر شبیه شین رفتار کرده باشد فقط یک نوجوان است. او نمی خواهد چیزی را تصاحب کند چرا که در صورت انجام هر عمل نادرستی کل خانواده را از بین می برد و چیزی برای تصاحب باقی نخواهد ماند. شاید دچار جنون شده و حسابی قاطی کرده است اما شین حتی اگر جنون موجب رفتارش شده بود، به قصد تصاحب زن و فرزند دوستش و ریاست بر بقیه آن کارها را می کرد. ما برای کریس چیزی که قابل تصاحب باشد نمی بینم. آیا او قصد دارد فقط خودش و پدرش باقی بمانند و هیچ کس از پدرش سهمی نداشته باشد؟ پس چرا با آلیشا ارتباط برقرار کرد و چرا قبلا سعی نکرد به کسی از افراد گروه آسیب بزند؟ شاید باید بگوییم او تغییر کرده اما تغییری به این سرعت بیش از هر چیزی شبیه به همان جنون است که ممکن است عواقب بدی داشته باشد. باید امیدوار باشیم کریس از این وضعیت نجات پیدا کند و بتواند راه درست را پیدا کند. می دانیم که این امر نشدنی نیست مثل اتفاقی که برای مورگان افتاد اما ممکن است این اتفاق نیافتد یا همراه با تاوان سنگینی رخ دهد.

اما در آخر اپیزود کریس واقعا قصد آسیب رساندن به کسی را داشت یا منظور دیگری در سرش بود؟

 

مدیسون

 

مدیسون تا به اینجای داستان جز خانواده ی خودش به هیچ چیز فکر نکرده و اهمیت نداده است. چه در فصل اول که با شکنجه ی سرباز ارتش و حمله به کمپ آنها موافقت کرد، چه در ادامه که با نجات ندادن دیگران در ابیگل کنار می آمد اما در این قسمت از این حد هم فراتر رفته است و بین خودش و فرزندانش با شریک زندگی و فرزند خوانده اش خط می کشد. خانم مشاور سابق مدرسه طوری در مورد تهدیدی که کریس آلیشا را کرده حرف می زند که انگار باید کریس را مثل یک مشکل از صفحه ی روزگار محو کنند و توقع داد ترویس در این امر با او موافق باشد. او می گوید “دخترم” ترویس می گوید “دخترمان”. ترویس می گوید که در زمانی که نیک با مشکلات اعتیاد دست و پنجه نرم می کرده به مدیسون و نیک کمک نموده است چون باید اینکار را می کرده اما مدیسون می گوید که  آن موضوع فرق داشته است.خوب حالا که فرق داشته باید چه کار کرد و راه حل چیست؟ باید کریس را از پا آویزان کرد یا کشت؟ قاعدتا همیشه در سریال ها و فیلم ها شخصیت های اصلی هر کاری کنند طوری جلوه می کند برای بیننده قابل پذیرش باشد و حتی بتواند از آن طرفداری کند اما در اینجا چنین چیزی را نمی بینیم. مدیسون تا به اینجای داستان انقدر مخاطب را به خود علاقه مند نکرده است که افکار و رفتارش برای بیننده قابل پذیرش باشد و بتوان او را درک کرد. در مقابل کسانی که او در مقابلشان موضع گرفته اعضای خانواده اش هستند.  او مدام تصمیمات و افکار خودخواهانه اش را بروز داده بی آنکه به دیگران فکر کند. مدیسون با رفتارش در این قسمت نشان داد که بین خودش و فرزندانش با ترویس و کریس مرزکشی دارد و وقتش که برسد این خط را آشکار می کند در حالی که ترویس وقتی با آلیشا گیر دارودسته ی کانر افتاده بودند و با اینکه پسرش بدون او در ابیگل بود به آلیشا گفت که به تنهایی فرار کند چرا که کریس را پیش بقیه ی خانواده امن فرض می کرد. اما حالا انگار آنها یک خانواده نیستند. مدیسون به نحوی در مورد کریس حرف می زند که انگار نه انگار فرزند خونی شریک زندگی اش و یک نوجوان آسیب دیده است. به نظر می رسد مدیسون فقط دلش می خواهد خودش توسط دیگران درک شود و علاقه ای به درک دیگران ندارد.

 

- Fear The Walking Dead _ Season 2, Episode 06 - Photo Credit: Richard Foreman, Jr/AMC

 

نیک

 

نیک بدون شک شخصیت کله خر سریال شناخته می شود که انگار هیچ ترسی ندارد و راحت با همه چیز رو به رو می شود اما در این قسمت او از خودش در مقابل زامبی کودک مقابل کلیسا ضعف نشان داد. نیک فقط ۱۹ سال دارد و اینکه در مقابل اتفاقاتی که اطرافش رخ می دهد واکنش این چنینی داشته باشد عجیب نیست اما می تواند خطرناک باشد. چیزی که مدیسون هم آن را در گفتگوی سلیا و نیک حس کرد. نیک با توجه به سن و ویژگی هایی که مدیسون آنها را بیشتر می شناسد می تواند از دیگران تاثیر بپذیرد و این اثرات می تواند برایش خطرناک باشد. نیک کله خر ما در این قسمت به این نتیجه رسیده است که زامبی ها مرده نیستند در حالی که اولین بار خودش آنها را در فصل اول مرده نامید. او در این مورد از سلیا می پرسد. شاید به این دلیل که فکر می کند مادرش یا بقیه او را در این مورد درک نخواهند کرد و شاید به این خاطر که چیزی در آن مکان و سلیا هست که باعث انحراف ذهن نیک شده است. همانطور که دیدیم نیک با دیدن حکاکی جغد روی درخت به شدت در فکر فرو رفت و چیزهایی از ذهنش گذشت. بالاخره آنچه که هست ما در این قسمت یک نکته ی متفاوت از نیک را که شاید باید بگوییم در او فراموش شده بود دوباره دیدیم.

 

دنیل

 

ضعف دنیل از قسمت قبل که صدایی را شنید آشکار شد. او دچار توهم می شود یا این صدا،صدای مرگ است؟ در هر صورت این برای دنیل یک نقطه ضعف است و خطر به حساب می آید. در صحنه ی مبارزه با زامبی های مقابل کلیسا هم دنیل دوباره دچار شوک شد. با توجه به آنچه در مورد گذشته ی او و کاری که می کرده است می دانیم، در واقع دنیل بخاطر آنچه که در گذشته بوده و انجام داده است و شباهت دنیای امروز با دیروزش این واکنش ها را نشان می دهد. او برخلاف ظاهر حتی انگار بیشتر از مدیسون و ترویس درگیر احساسات می شود. موضوع دیگر در مورد این است که انگار علامت جغد روی نشان لوییز و درخت خانه ی تام ابیگل را می شناسد و حس خوبی به آن ندارد. او در مورد مسائلی که در آن خانه می گذرد بسیار هوشمندتر از دیگران است و انگار افرادی مثل سلیا را به خوبی می شناسد. خیلی ها معتقدند مجموعه ی عواملی که در مورد دنیل موجود است بوی مرگ می دهد.

 

اوفیلیا

 

باید گفت که در این قسمت اوفیلیا خودی نشان داده است. او تا به حال با زامبی ها به مانند بقیه درگیر نشده است اما در این قسمت در کنار بقیه دست به کشتن زامبی ها می زند. با اینحال اینطور نیست که او در این قسمت ضعفی از خود بروز نداده باشد. او برای رفتن و دعا کردن به کسی نیاز داشته و برای این امر نیک را انتخاب می کند.شاید اوفیلیا هنوز نمی تواند مستقل باشد و به تکیه بر دیگران عادت کرده است. شاید هم فقط دلش نمی خواسته تنها باشد یا می خواسته همراه کسی دعا کند تا تاثیر بیشتری داشته باشد.

 

ترویس

 

شاید باید ضعف ترویس را در باور کردن بیش از حد کریس دانست. او هر بار که کریس برایش توضیح می دهد که دیگران اشتباه کرده اند و او راست می گوید باور می کند. این باور کردن به کریس کمک نمی کند بلکه ممکن است او را به این سمت سوق دهد که باز هم دروغ بگوید و دست به کارهای خطرناک بزند.

آلیشا

 

شاید آشکار کردن موضوع کمک نکردن کریس به مدیسون باعث شود که کریس واکنش های بدتری از خود نشان دهد. مثلا اگر قصدش از رفتن به اتاق آلیشا تهدید دوباره یا حتی آسیب زدن به اون بوده باشد، یعنی عملکرد آلیشا درست نبوده است و باید بدون سر و صدا سعی در بهبود بخشیدن وضعیت کریس می کردند. آنها در دنیا و شرایط عادی ای زندگی نمی کنند و اتفاقاتی که هر روز پیرامونشان رخ می دهد وضعیت هر کدامشان را ممکن بدتر یا بهتر کند، بنابراین باید رفتارهای سنجیده تری از خود بروز دهند. شاید حتی آلیشا نباید به روی کریس می آورد که کارش را دیده است. مسائل این چنینی در یک خانواده ی عادی و شرایط عادی هم موجب بهم خوردن روابط اعضا می شود چه برسد چنین شرایطی.