سیاه است و سرد و نمور، این چه دنیایی است آخر؟! کثیف، بوی لجن میدهد و تعفن، انگار آب کلم پخته روی در و دیوارش پاشیده اند، با سُسِ خون!

Ciudad-Zombie
خیلی وقت است که از ترس شان حتی جرات بیرون رفتن از دخمه ام را ندارم. حتی پاره استخوانی و قطره آبی خوردن و چشیدن هم در این وانفسا غنیمت است.
اما امروز دیگر طاقتم طاق گشته و کاسه ی صبرم لبریز، میخواهم هر طور شده حفره را برای جُستن غذا و جَستن از مرگ، ترک کنم.

صبر میکنم تا نیمه ی روز شود، آخر هوا گرم است و در چله ی تابستان آنها حسابی گندیده اند و البته به مددِ گرمای شدید کُند تر هم میشوند. خلاصه مصمم و البته محتاط بیرون می آیم، بو می کشم و می جویم حوالی را، ظاهرا امن است.

Hopitalabandoned_zombie_city-165342

بیرون آمدم، خب تا اینجای کار همه چیز آرام است.

لحظه ای هوایی میشوم و به یاد خانه می افتم، خانه ای که شاهانه در آن می زیستم، غذای عالی، خوابگاهی معرکه و از همه مهمتر امنیتی وصف ناشدنی. حیف که از وقتی وحشی ها آمدند، همه چیز در هم ریخت و کمتر از یک هفته، دیگر نه آشیانه ای بود و نه آرامشی.

IMG10303504

کلاغی را میبینم، پناه میگیرم تا نبیندم، در حال دریدن گنجشکی است. بخت برگشته نمی داند چه در سر می پرورانم، اگر به چنگ اش آورم روز از آن من میشود!

۳۶۱۹۶۷۲۳۵۹_۱۰d1bb5e26_b

نزدیک اش میشوم، اما به ناگاه، بنگ…!
این صدا همه چیز را آشفته میکند. صدا خیلی بلند است، می گریزم.

نفهمیدم که به من شلیک میشود یا کلاغ، اکنون دیگر مهم بقاء است نه غذا. با نهایت توانی که در پاهایم مانده و آخرین سرعتی که می توانم می دوم، همزمان بوی وحشی ها و صدای ناله هایشان را با فریادهای آنانی که در تعقیبم می آیند، میشنوم.

zombie-gang-28days

کوچه ها و خیابان ها را پشت سر میگذارم، اما ول کن نیستند و می آیند لعنتی ها.

به مکان وسیعی پا میگذارم، میدانی است انگار. ناگهان دوباره صدای بنگ، و کتفم می سوزد، چه درد کُشنده ای دارد. نگاهی می اندازم، خونریزی میکند، دیگر نمی توانم ادامه دهم اما به خود میزنم که: هی! من بارها به شکار رفته ام هر چند که هیچ گاه دستم هم به اسلحه نخورده اما هم گلوله را به خوبی میشناسم و هم رموز تعقیب و گریز را، پس روا نیست به این سادگی تسلیم شوم.

apocalipsis-zombies

اما آنها هم دست بردار نیستند و می آیند، میدان را می گذرانم و به پلی میرسم، بوی وحشی ها از در و دیوار می تراود و صدای انسان ها از همه جا به گوش می رسد، اما مهم نیست آنها کُند اند و اینها تُند، پس به دل وحشی ها میزنم بلکه ترس زانوان تعقیب گران را سست کند و رهایم کنند.

game-dead_rising_zombies
گوشه ای را می یابم و می ایستم، همینجا خوب است پنهان شوم تا شرشان را بکنند. اما باز هم صدای بنگ می آید، اما اینبار با جیغ هایی سیاه همراه است، ای وای گرفتارشان کردند، ای احمق ها من ارزشش را داشتم؟!

dead-rising-3-3

ترس بدنم را می لرزاند و خونریزی لَمسم میکند. مسخ می شوم و چشمانم سیاهی میرود…

لحظه ای بعد صدای خرناس بد بوها را میشنوم، با تمام وجود نعره می کشم تا بترسند اما بیشتر می شوند، گویی تا امروز چنین موسیقیِ دلربایی نشنیده اند! دردناک است، چه دندانهای فرسوده و تیزی دارند.

Apocalipsis-Zombie

صدای سایش دندانِ روی استخوان در گوشم زنگ میزند. کارم تمام است بالاخره همچون خانواده ام خوراک شان شدم.

در این واپسین لحظات، فقط یک افسوس خوره ی جانم شده، خون پرده ای سیاه بر چشمانم می کشد، زمانی را به یاد می آورم که طنین پارس هایم بنی بشری را زهره ترک می کرد و امروز خرناس از مرگ بازگشتگان، مرا زهره ترک کرد!

Zombie_Dog_C