درووووود بر دوستان عزیز و عاشقان فارغ از آماره تعداد بیننده واکینگ دد! خوش اومدین به با تاخیر ترین تحلیل اپیزودیک سریال از ابتدای ایجاد سایت تا الان! متاسفم بابت همه چیز و امیدوارم در این سه هفته که از سریال می گذره و تحلیلی کار نکردیم زیاد از دستمون دلخور نبوده باشین. بدیهیه که اتفاقات زیادی در این سه اپیزود گذشته و عملا خیلی از نکاتی که در زمان پخش میتونست بازگو کردنش شما رو غافلگیر کنه الان دیگه بیات محسوب میشه ولی به هر حال تلاشمو می کنم تا جزیاتی که ممکنه از دست داده باشین رو براتون واکاوی کنم. خوشحالم که اینجایین و خواننده، با من همراه باشین.

.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود 910 دنیای مردگان متحرک است**(جهت خواندن مطلب اسکرول کنید)

.

.

.

.

پنجمین اپیزود بعد از ریک…

“لیدیا” شاهدخت “ویسپر ها” در تور دریل افتاده و بزرگ مرد ما با وجود همه شجاعت و قدرتی که توی بازوهاش داره در مقابل این اتفاق مستاصل از تصمیم گیریه درسته. اینکه واقعا باید چه رفتاری در مقابل گروگان داشته باشه. حتی “میشون” و “تارا” هم درمونده هستن که واقعا باید چطور وارد عمل بشن و به اطلاعات درست برسن. شاید اگر “مگی” بود یا “کارول” اصلا خط مشی عوض میشد ولی کیه که ندونه الان جای چه کسی خالیه تا مثل آب خوردن از گروگان اعتراف بکشه! بله بله درسته که در 911 دیدیم که روش دریل درست بوده و به اطلاعات با ارزشی رسیدن اما اگر واقعا اون دختر تحت تاثیر “هنری” قرار نمی گرفت یا اصلا اینهمه تحت فشار روانی مادرش نبود هم باز نتیجه همینی میشد که الان شده؟ میخوام براتون فقط دو نفر رو مثال بزنم فقط دو نفر در طول کل سریال، کسی اون بخت برگشته پلیس “بیمارستان مموریال” رو یادش میاد؟ “باب لمبسون” رو میگم همونی که وقتی جواب “ریک” رو سر بالا داد گذاشت فرار کنه و آخر سر هم بلایی به سرش آورد تا حقیقت رو قبل مرگ به زبون بیاره، یا حتی بیایم نزدیک تر و به اولین مواجهه “آرون” با گرایمزها در اون انبار متروکه مرموز بر گردیم جایی که ریک به سرعت واقعیت رو از زیر زبون آرون کشید. نمیخوام کارکتر ها و قدرت هاشون رو با هم مقایسه کنم فقط می خوام توان تصمیم گیری و رهبری شون رو در دنیای بدون ریک براتون به چالش بکشم تا وقتی دچار تزلزل یا اشتباه میشن زیاد بهشون خرده نگیرین. برای ریک فرق نداشت که الان در قلمرو کدوم کمپ قرار داره، از “آلکساندریا” تا خود “پناهگاه” اگر جایی احساس می کرد که باید برای رسیدن به اطلاعات به کسی فشار بیاره این کار رو می کرد کاری که حتی میشون خارج از قلمرو خودش جرات انجامش رو نداره و اون رو به دریل واگذار میکنه! ریک تنها کارکتری بود که در هر موقعیتی رفتار مناسب با همون موقعیت رو انجام میداد نه مثل “دانیل سالازار” همیشه خشن و نه مثل “مورگان جونز” لطیف! بگذریم، به هر حال بیشتر از 6 سال گذشته، دوستان ما 6 سال خیلی سخت رو گذروندن و دیگه توان قبل رو ندارن و بدون رهبر بزرگ همین که تا الان تلفاتی بیش از این ندادن هم نشونه مشخصی از قدرتشونه.

.

23 روز بعد!

اولین دیدار ما در “واکینگ دد” با بازماندگان در یک کمپ زیرزمینی کمتر از یکماه از آغاز همه گیری در اپیزود 910 اتفاق میوفته دقیقا جایی که تازه بازمانده ها دارن طعم ترس و تنهایی رو می چشن و باید برای مواجهه با حقیقت اول با خودشون و بعد با دیگران کنار بیان. اتفاقات خانواده “لیدیا” از “بالیتیمور” شروع میشه جایی تقریبا در 40 مایلی “DC” یعنی منطقه ای که گرایمزها احتمالا اونجا هستند. در اون زیر زمین آشفتگی و استرس بر همه بازمانده ها حاکمه اما اگه نظر من رو بخواین تصمیم درست همون تصمیمیه که مادر لیدیا می گیره یعنی فرار از اون دخمه به امید یافتن جایی امن. ما از ابتدای آشنایی با خانواده لیدیا احساس می کنیم با کلیشه های یک خانواده تحت سلطه پدر مواجهیم اما رفته رفته وقتی حالت های لیدیا رو در زمان تعریف قصه ش می بینیم متوجه می شیم که همه چیز داره وارونه به ما نشون داده میشه. از همین اول متوجه روانپریشی مادر لیدیا یا همون “آلفا” می شیم. زنی که قدرت بدنی خاصی نداره، کاریزمای خاصی هم نداره، حتی چهره جذاب یا مهارت خاصی هم نداره اما فقط یک ویزگی داره؛ دیوانگی. همین جنون و حالات مالیخولیایی که هر چه داستان بیشتر پیش میره بیشتر متوجهش می شیم قدرت این زن محسوب میشه.

.

سرِ جاتون بمونین!

تصور کنین ساعتها و روزها این پیام رو بشنوین، اونم از جایی که منتظر بودین به شما کمک کنه، پیامی که به نوعی اعلام خطر به بازمانگان هست، اما صبر کنین ما در فلاش بک همه چیز رو وارونه از دید لیدیا دیدیم، پس این جمله هم میتونه معنای وارونه ای داشته باشه. خانواده لیدیا بیشتر از همه بازمانده ها دچار چالش درونی هستن، پدر معتقده که برای حفظ جون دخترش باید به همون پیام تکراری گوش کرد و مادر معتقده که باید از اون جهنم خارج بشن اما موضوع وقتی دیوانه وار و ترسناک تر میشه که بفهمیم قراره چجوری در دنیای بیرون زنده بمونن! این جمله در دیالوگ “فرانک” پدر لیدیا که بعدا می فهمیم در واقع دیالوگ آلفا بوده خیلی در شناخت شخصیت روانیِ آلفا کلیدی به نظر میرسه؛ دیگه دنیا تموم شده، پس هر کاری بخوام می تونم بکنم! این همه چیزیه که در وجود آلفا در سالها زندگی مشترکش مخفی شده بود، حالا با تراشیدن موهای سرش که مورد علاقه شوهرش بوده، اولین ماسک رو از چهره ش بر میداره تا شیطان درونش بتونه خودنمایی کنه! حالا دیگه همه چیز برای اینکه “هالووین ماسک” طراحی و نصب بشه آماده است.

.

43 روز بعد!

بدن انسان چقدر میتونه با کمبود آب و غذای سالم دووم بیاره؟ بدون در معرض نور قرار گرفتن چطور؟بد نیست بدونین که فقر ویتامین “D” که در اثر عدم مواجهه طولانی مدت با نور خورشید در انسان ایجاد می شود منجر به اختلالات روانی و عصبی فراوانی میشه و حتی ممکنه افسردگی رو هم تسریع کنه حالا استرس ناشی از نا امیدی و وحشت حاکم بر فضا رو هم حساب کنید تا ببینید بازمانده های ما که نزدیک 1.5 ماه نور ندیدن در چه وضعیتی قرار دارن. اختلاف نظر ها بین اونها بالا گرفته، افراد شجاع تر تصمیم به خروج گرفتن، محافظه کارها- مثل فرانک، میخوان ببینن که بعد رفتن اولین گروه چه سرنوشتی در انتظارشون خواهد بود و ترسو تر ها یک گوشه پناه گرفتن و منتظرن تا بقیه به جای اونها تصمیم بگیرن. آلفا دقیقا متوجه وضعیت خطرناک هست حتی بیشتر از بقیه، چون اون سالهاست با حالات خشن و سادیستیک خودش داره دست و پنجه نرم میکنه و به نوعی نقش یک آدم سالم رو بازی میکنه. “ماتیاس” اولین قربانی آلفا، کسی که ترسش تا جایی احاطه ش کرده که با اینکه میدونه همه اونایی که اون بیرونن قراره چه سرنوشتی داشته باشن باز هم نمیتونه خودشو کنترل کنه و تسلیم مرگ میشه. شاید براتون عجیب باشه که آلفا با اون هیکل و سن و سال چطوری تونست ماتیاس رو خفه کنه اما بزارین من بهتون بگم، اولا ماتیاس خودش حاضر بود بمیره و برای همینم زیاد مقاومت نکرد وثانیا اینکه آدمهای روانی قدرت های فرا بشری دارن و اگه عصبانی بشن کارهای خارق العاده ای می تونن انجام بدن که کشتن یه آدم دیگه کمترین کار در مقابل توانایی های اونها میتونه باشه لیدیا بعد از پایان جلسه روانکاوی دریل و بعد از اینکه تعمدا کلید سلولی که توش نگه داری میشد در اختیار هنری قرار می گیره میتونه برای ادامه فرآیند راستی آزمایی تحت حفاظت غیر مستقیم بیرون بیاد و شهرک رو توی تاریکی شب ببینه تا اولا اگه خواست کاری کنه به راحتی توی تور دریل بیوفته، ثانیا نتونه درک درستی از موقعیت و شرایط شهرک به دست بیاره. مواجه شدن لیدیا با مادری که برای آروم کردن بچه ش به هوای آزاد خارج از خونه پناه آورده بود از دو جهت باعث شکستن شد، اول اینکه خاطره کودکی خودش و زجر هایی که مادرش بهش تحمیل کرده بود رو یادش انداخت و دوم اینکه مبنایی شد تا در دو اپیزود بعد-912، به چشم خودش ببینه که چقدر بین دریل و “هیلتاپ” تا مادرش و ولگردهای ویسپر فرق هست!

.

“Lydia the Tattooed Lady”

شاید برای خیلی از شماها اون لالایی که آلفا برای دخترش در فلش بک سریال می خوند صرفا یه ترانه مادرانه برای آروم کردن دختر بچه 6 ساله باشه اما اگه اینجور فکر میکنین هنوز عمق واکینگ دد رو درک نکردین! ترانه “لیدیا، زن تتویی” توسط “ییپ هاربورگ” و “هارولد آرلن” در سال 1939 نوشته شد و اولین بار در فیلم “در سیرک” ساخته “برادران مارکس” استفاده شد. اما این آخرین بار نبود که از این ترانه استفاده می شه. می دونین که سالهاست یک تئوری فوق العاده و دیوانه وار برای سریال مطرحه و اون ریشه پیدایش آخرالزمان در دنیای واکینگ دده. بله دراگ معروفِ حضرت “هایزنبرگ” در اَبر شاهکار بی بدیل “amc” یعنی “بریکینگ بد”. خیلیا همون شیشه آبی رنگی که “والتر وایت” رو تبدیل به هایزنبرگ کرد رو علت اصلی مرگ و همه گیری “زامبی ها” می دونن. شما و قطعا طرفداران مرگیه سریال بریکینگ بد حتما غافلگیر میشین اگه بهتون بگم این لالایی همون رینگ تون موبایل شخصیت لیدیا در بریکینگ بده وقتی اون “کریپی تاد” باهاش تماس می گرفت! یادتون نمیاد؟ دوباره اون فصل پایانی رو در بریکینگ بد ببینین و اون سکانس معروفی که لیدیا در کافه اس و تاد ملاقاتش می کنه رو بازبینی کنین! جذابیت این ترانه همینجا تموم نمیشه، اگه متن این لالایی رو در گوگل جستجو کنین متوجه میشین که یک ترجیع بند در ترانه هست و اون اینه ” You can learn a lot from Lydia”، حالا سوالی که مطرح میشه اینه که ما قراره در آینده از کدوم لیدیا بیشتر بدونیم، لیدیایِ واکینگ دد یا لیدیای بریکینگ بد!!!

.

اعترافاتِ دختری با معصومیتِ از دست رفته!

لیدیای کوچک ما که حالا بی دفاع و تنها در سلول گرایمزها به نظر خودش انتظار مرگش رو می کشه به قول دریل اصلا نمی دونه با چی و کی طرفه. اون همه دنیاش خلاصه شده توی اتفاقات تلخی که با کنار ویسپرها بودن تجربه کرده از روزی که عروسک خرگوشش زیر پای مادرش لگد شد و عاقبت توی اون زیرزمین کنار جسد پدرش رها شد معصومیت این بچه از بین رفت، اون مجبور شد با مادر دیوانه ش همراه بشه تا با سیاه ترین چیزهایی که یک کودک میتونه باهاش مواجه بشه بقیه عمرش رو در “هالووین” بی پایان بگذرونه، هالووینی که توش از پامکین ها و بالماسکه خبری نیست، جایی که مردگان فرمانروا هستن و زنده ها فرمانبر!(سوال؛ آیا ارتباط معنا داری بین عروسکِ “گریسی” دختری که پدرش توسط ریک در عمارت “شپرد” کشته شد، با عروسک خرگوشی که دست جودیث در رویای “ریک پیرمرد” بود و عروسک لیدیا در زیرزمین بالتیمور قراره وجود داشته باشه؟! البته اگه بخوایم ریشه های این عروسک رو دقیق تر ببینیم باید اولین ظهورش رو در سکانس اول مواجهه ریک با اولین واکر سریال ینی “سامر” جستجو کنیم و دمپایی های پای اون رو به یاد بیاریم!!!). لیدیا قطعا یک کارکتر دوستداشتنی خواهد بود کسی که با توجه به نوع ارتباطش با دریل می تونه در آینده شمایی از “بث” فوق العاده دوستداشتنی ما رو داشته باشه(عمیقا منتظرهمچین ارتباطی بین لیدیا و دریل هستم)، اون بر خلاف هنری که ذاتا نچسب و رو اعصابه، یک کارکتر فوق العاده داره، کسی که انگار روح معصوم دریل در کودکی حالا در اون متجلی شده.

.

ویسپر ها و همه دنیای مرده نماها

خب اگه بخوایم فقط به چیزایی که در 910 دیدیک اکتفا کنیم سوالات زیادی رو در مورد ویسپرها و نحوه زندگیشون باید جواب بدیم، مثل اینکه چی میخورن؟ چطور همیشه در سفر هستن؟ کجا زندگی میکنن و چطوری میخوابن؟ اما با توجه به اینکه خیلی از این پرسش ها در 912 پاسخ داده شدن دیگه ازشون می گذرم و در تحلیل همون اپیزود اونها رو بررسی خواهم کرد. اما چیزی که شاید لازم باشه بهش اشاره کنم نحوه رسیدن ویسپرها به اینجاییه که “گرایمزها” الان زندگی میکنن. قبلا هم گفتم که فاصله بالتیمور تا DC تقریبا 40 مایله و اگه به نحوه حرکت ویسپرها که آروم و پیوسته و بر اساس مناطقی هست که منابع هنوز در اونها وجود داره، دقت کنیم این سوال برامون پیش میاد که چطور زودتر از اینها به گروه ما بر نخوردن. شاید بهترین توجیه این باشه که احتمالا قبلا اونها با زنده ها مواجهه داشتن حالا یا با گروه ما یا با دیگر بازمانده ها اما از اونجا که لیدیا گفت تا زمانی که نیازی نبینن با اجتماعی ارتباط برقرار نمی کنن بعیده براشون مهم بوده باشه با کی مواجه میشن. ویسپرها به نظر من مدت زیادی از تشکیل شون نمی گذره، برای این ادعای خودم هم دلایل محکمی دارم که در تحلیل های بعدی به شما خواهم گفت. حالا اما نوبت اینه که شما بگید چطور فکر میکنید…

.

پیروز باشید