درود بر همه.

برای تاخیر ۲۰ دقیقه ای از شما عذر میخوام.ولی خب … ارزشش رو داشت.مطمئنم شما خوشتان خواهد آمد.

 

 

نکات مهم :

افراد ناشناس با    —-   نشان داده میشوند.    مثال  :

—- :  ” تا ندونیم چی شده که نمیشه! ”

 

نقل و قول هایی که قبل از  ” ”  اسمی ندارند , توسط شخصیت اول داستان (سینا) گفته میشوند    مثال  :

“باشه بابا.خفه کردی”

 

بعضی از اتفاقات از نظر شخصیت اصلی بیان میشود.ولی خب … شاید آن اتفاق درست بیان نشود    مثال :

از زامبی ها ترسیده بود.داشت مثله فشنگ میدوید    ( شاید اون فرد برای نجات جان کسی میدوید. )

 

داستان دارای بازه های زمانی متفاوت است.شاید زمان و ساعت دقیق گفته نشوند. ولی پس از خواندن چند خط , کاملا آشکار میشوند.

داستان بعضی از مسائل را به صورت مستقیم بیان نمی کند و درک اتفاقات با خود خواننده است.

سعی شده داستان از حالت گنگ بودن بیرون آید. ولی همچنان قسمتی از آن در تاریکی به سر میبرد. پس خوب دقت کنید!

گفته شد بعضی از اسم ها از روی کاربران گرفته شده , هرگونه اتفاقی که برای شخصیت داستانی افتاد , به هیچ وجه به شخص واقعی مرتبط نیست (امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاید. نمی توانم جور بهتری به شما بیان کنم)

 

 

این شما و این هم داستان ” تنهایی ”  :

قسمت دوم  /  فصل اول

فرشته ی مرگ  /  زندگی جدید

۲nd Episode  /  First Season

Death Angel  /  New Life

 

 

“دیروز که منو حسابی تخلیه ی اطلاعاتی کردین… امروزم همینطور؟ ”

—- “تا ندونیم چی شده که نمیشه”

“باشه بابا.خفه کردین.”

ماشین زیاد تکون میخورد انگار جاده خاکی بود …

یهو دو متر پرت شدم هوا

“آروم برون  عرررررررفان”

عرفان : “ببخشید. یه سنگ گنده بود”

—- “خب بگو”

” باید حرفای دیروزمو ادامه بدم نه؟ ”

– ” آره.گفتی : از امنیت خیالیم دور شدم.”

“آره , آره…

اومده بودم بیرون با یه کیسه ی خالی …

بدون غذایی و امیدی.

چاقوم توی دستم بود و هی باهاش بازی می کردم تا حداقل یه ذره سرگرم شم.

از کوچه که کاملا خالی بود و پر جسد بود داشتم میومدم بیرون که صدایی شنیدم.

صدای ماشین بود

رفتم دنبال صدا و رسیدم به یه خونه

صدا از گاراژ میومد

کامل بسته نشده بود

درش رو باز کردم و دیدم کلی زامبی توشه

می خواستم در رو کامل ببندم که وقت نشد و زامبی ها فهمیدن من اونجام …

داشتم عقب عقب راه میرفتم که چاقوی زنگ زدمو در آوردم ولی پام پیچ خورد و افتادم زمین و چاقوم پرت شد یه طرف دیگه

تند بلند شدم و دویدم سمت خارج کوچه

ماشین خیلی کم بود و جاده باز بود

نمیدونم چقدر شد ولی …

همینجوری داشتم میدویدم تا اینکه پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم هیچ زامبی ای نیست

وایسادم و یه نفس راحت کشیدم.

خم شده و بودم و دستام روی زانوم بود که سرمو گرفتم بالا و یه ماشین دیدم که صندوق عقبش بازه

رفتم سمتش

خالیه خالی بود. رفتم توش نشستم که نفسم جا بیاد.

تا اینکه بدنم به کف صندوق عقب برخورد کرد صدای آهن اومد که داشتن به هم دیگه میخوردن

بلند شدم و بیشتر گشتم

فرش روی کف صندوق رو برداشتم و یه جعبه ابزار پیدا کردم

بازش کردم و توش پیش گوشتی و دیلم و جک و اینجور چیزا بود.

پیشگوشتی رو برداشتم و گذاشتم توی کیسه و دیلم هم توی دستم گرفتم و جعبه رو همونجا گذاشتم…

یه سری ماشین رو رد کردم …

توی خیابون بودم که دوباره صدا اومد

اندفعه صدای انسان بود …

—- “کمک … کمکم کنیییییید”

رفتم سمت صدا و رسیدم به یه کوچه با ورودی ای که فنس کشیده شده

دیدم یه مردی بالای دیواره و مثله اینکه دستش زخمیه …

تا منو دید رفتم پشته دیوار

داد زد : “هی … کمکم کن.لطفا”

منم که فهمیدم منو دیده از پشت دیوار اومدم بیرون.

“چی شده؟ چرا اون بالایی؟”

هیچی نگفت

منم قفل در فنس رو شکستم و رفتم توی کوچه …

نزدیک به هفت یا هشتا زامبی بود

دیلم رو مالیدم به فنس و صدا داد …

زامبی ها همه منو نگاه کردن و منم دویدم خارج از کوچه

رفتم پشت ماشین و زامبی ها میومدن دنبالم

تا اینکه رسیدن بهم و منم ده بدو سمته فنس

زنجیری که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و در رو زنجیر کردم …

رفتم سمت اون مرده …

” خب. چی شده؟ ”

اومد پایین و دور و بر رو دید زد و مطمئن شد کسی نیست

—- ” خیلی خیلی خیلی ممنونم”

“خواهش می کنم.بگو بینم.چی شده؟”

—- “دستم تیر خورده و الان نزدیک به ۳ روزه اون بالا بودم”

“باید سخت بوده باشه…”

—- “آره.اصلا نخوابیدم ”

“بشین و تکیه بده به دیوار … بدو”

نشست و دستشو از درد گرفت

دستمو کردم توی جیبم و دو تا تیغ رو که از حموم آورده بودم آوردم بیرون …

کاغذ روشو کندم و نشستم بغله مرده

“اسمت چیه؟”

—- “عرفــــ …. آهههههههههههه”

تیغ رو چسبوندم به جای زخمش و به اندازه ی دو انگشت پوستشو شکاف دادم

“شششششششش…. سااااااکت باش.دارم سعی میکنم تیر رو در بیارم”

دستشو گرفت جلوی دهنش و داشت آروم جیغ میزد.

منم دو تا انگشتمو کردم توی زخمش و سعی کردم گلوله رو بیارم بیرون…

ولی هی وول میخورد و از دستم لیز میخورد و میرفت دور تر

داد این بدبخت هم که رفته بود به آسمون

یه بار دیگه سعی کردم و گلوله رو در آوردم

داشت دستش رو گاز می گرفت

دستم خونی شده بود و یه گلوله توی دستم بود

بهش نشون دادم و یه نفس راحت کشید.

پا شدم و دستمو پاک کردم

“میتونی بدویی؟”

—- “آره ولی فک نکنم  واسه زخمم خوب باشه و انرژی کافی داشته باشم”

“بلند شو و پشتتو نگا نکن”

پشتشو نگاه کرد و مثه فشنگ بلند شد

میخواستم شروع کنم به دویدن

“گفتم نگاه نکن. حالا بدو …”

زنجیر افتاده بود و در باز شده بود

داشتیم میدویدیم که ایستادم

اونم داشت پشتم میدوید و بهم رسید

“قلاب بگیر …”

—- “چییی؟ ”

“زود باش.قلاب بگیر”

رفت زیرپله اسطراری و قلاب گرفت

منم تند رفتم روی دستش دو متر پریدم بالا و نردبون رو کشیدم پایین

رفتیم بالا و …

رسیدیم به سقف

“اسمتو بگو”

—- “اول تو …”

“باشه. اسمم آرمانه”

نباید فعلا بهش اعتماد کنم.

“خوشبختم.منم عرفانم”

“همچنین.ولی الان وقت این حرفا نیست”

عرفان : “آره.ولی تو زندگیم رو نجات دادی بچه”

“بچه نیستم.۱۵ سالمه”

عرفان : “باشه باشه.گروهت کو؟”

” من تنهام”

عرفان : “عههه.خدایی؟”

“مگه باهات شوخی دارم؟”

با قیافه ی پوکر فیس بهش نگاه کردم و پوزخندش مهو شد

عرفان : “ولی من یه گروه دارم.میخوای بیای تو گروه ما؟ ”

“نمیدونم والا”

صدای ماشین اومد و بعد از چند ثانیه خاموش شد

—- “عرفان کجایی؟ ”

عرفان بلند شد و به پایین نگاه کرد

عرفان : ” عهههه.من اینجااااااام”

یه دستش هم تکون میداد

— “سسسسسس.باشه دیدمت.بیا پایین بریم”

عرفان با پوزخند : “چه حلال زاده ان … گروهم اومد”

با قیافه ی پکر بلند شدم

“باشهههه.بزن بریم”

از پله ها رفتیم پایین و رسیدیم به ماشین …

– “سلام”

“علیک …”

—- “بدو سوار ماشین شو دارن میان”

پشتمو نگاه کردم دیدم همون زامبی هایی که دنبال منو عرفان بودن اومدن …

سوار ماشین شدم و گازشو گرفتیم

نمیدونم چقدر راه بود ولی کلشو بیدار بودم و داشتم خیلی بی رمق نگاه می کردم به بیرون از پنجره

—- “عرفان؟”

عرفان : “ها؟”

—- “مطمئنی قابل اعتماده؟ ”

عرفان : “آره بابا. جونمو نجات داد … البته سنی هم نداره که بتونه کاری کنه.ولی نسبت به سنش خیلی کارا میتونه بکنه. مغزه خوبی هم داره ”

—- ” نمیدونم… ولی فک کنم یه جا قبلا دیدمش …”

عرفان : ” غلط اضافه داری می کنیا … ”

—-  ” باشه  ,باشه”

عرفان : ” به نظرت محمد حسین قبول میکنه؟ ”

—- “نمیدونم. شاید بذاره بیاد تو گروه ما ”

عرفان دستشو آورد سمتم و منو تکون داد

عرفان : ” بیدار شو. رسیدیم…”

“بیدارم … بیدارم”

ماشین وایساد و همه پیاده شدیم

یه ساختمون بزرگ بود با برجک های بلند مثل پادگان …

یه یارویی در رو واسمون باز کرد

” به نظر میاد اینجارو یه آدم باحال و میانسال اداره کنه … ”

عرفان : “باحال هست و جوونه”

” خوبه ”

اون یارویی که داشت رانندگی میکرد سریع رفت طرف اونی که در رو باز کرد

راننده : “دوباره سلام”

در باز کن دستشو سریع آورد جلوی شکمه اون یارو رانندهه و گفت : ” اوچ”

رانندهه هم دو قدم رفت عقب و گفت : “حسام؟اوچ و درد. اوچ و زهره مار. اوچ و سرطان انگشت. اوچ و سرطان زبون ”

حسام داشت میخندید و اون یارو هم عصبی بود …

حسام : “بهرام … ببخشید.ولی باید بگم … اوووچ”

بعد یهو دوید

بهرام : “ای فلان فلان شده … وایسا ببینم ”

نمیدونم چی شد ولی بهرام وایساد.معلوم بود دستش به حسام نمیرسه

هیمنجوری که منو عرفان داشتیم میرفتیم سمت دروازه عرفان با دستش زد به بازوم

عرفان : “این دست راست محمد حسین توی اینجاست.اسمش حسامه … پسره لیفتیه.ولی خب , دوست صمیمی رئیسشه ”

بهرام رفت توی ساختمون و حسام هم از توی انباری اومد بیرون و بدو بدو اومد دم دروازه که فضولی کنه …

” رئیستون چجور آدمیه؟ ”

عرفان : “نه. اشتباه نکن. من و گروهم رئیس نداریم.ما هم یه هفته بیشتر نیست اومدیم اینجا.فقط بخاطر سر پناه و غذا. و فقط گاهی اوقات میریم بیرون از دروازه تا یه سری وسایل و غذا پیدا کنیم”

“خوبه …”

رسیدیم به دروازه که دیدم حسام داره نگاه می کنه بهم

حسام : “تازه کاره؟ ”

عرفان : “آره … اسمش آرمانه”

حسام بازم دستشو آورد جلو و میخواست بگه اوچ که من زود تر گفتم بهش …

خندید و دستشو گذاشت توی جیبش و منم بی تفاوت رد شدم.

وارد دیوار های آهنی شدیم …

یهویی عرفان برگشت سمت دروازه و داد زد

عرفان : “راستی … دو تا مرغ عشق کوشن؟ ”

حسام هم داد زد و جوابشو داد : ” بیرون نیومدن … فک کنم هنوز توی آلونک هستن”

عرفان : “ای بابا.خفه نشن اون تو …”

” پرنده دارید؟ ”

عرفان : “نه بابا ”

رفتیم توی ساختمون و طبقه ی دوم

اتاق های زیادی داشت …

در یه اتاق باز بود ازش رد شدیم و بهرام بود. داشت نون پنیر میخورد فک کنم…

ولی نرفتیم تو  …

عرفان رفت در اتاق بقلی رو زد و گفت : “چلقوز پاشو بیا… من اومدم”

یکی تو اتاق داد زد :  “عه عه عه. نیا تو … نیا تو. تو کجا بودی آخه؟.الان میام اونجا”

عرفان : “باشهههه. زود تر بیا یه تازه کار داریم”

دیگه صدایی نیومد.

عرفان : “بیا بریم صبحونه بزنیم تو رگ. گشنه ای؟”

“نه زیاد.اشتها ندارم”

عرفان : “حالا یه ذره بخور … ببینیم چی میشه”

رفتیم توی اتاق و نشستیم سر میز

بهرام و عرفان به من نگا کردن و منم به اونا

یهو عرفان گفت : “واییی … غذااااااااااا ”

نون و برداشت و بهش پنیر مالید و گرفت با اشتها خورد

نمیدونم ولی شاید میخواستن من هم بهشون ملحق شم

بهرام : “اسمت چیه کوچولو؟ ”

عرفان با دهن پر به بهرام نگاه کرد : “اینجوری نگو.بدش میاد”

منم که داشتم به عرفان نگاه میکردم. رو به بهرام کردم

” س… آرمان. اسمم آرمانه”

بهرام : “خوشبختم آرمان جان.چند سالته؟ ”

“۱۵ … تازه از ۱۴ سالگی در اومدم”

بهرام : “خوبه. من ۲۵ سالمه. این عرفان ملعون هم ۱۹-۲۰ سالشه”

صدای در اومد

– “سلام دوستان …”

بهرام : “درود بر تو ای چلقوز دو قرونی”

عرفان هم که داشت غذا میخورد با دهن پر گفت : ” سلام ای یوسف گم گشته باز آید به تو …”

منم یه نگاه کردم بهش

نمیدونم ولی نا خوداگاه لبخند اومد روی لبم

پا شدم و دویدم سمتش

—- “عههه. سینا تو اینجا چه میکنی داداش؟ ”

رفتم بقلش و محکم فشارش دادم

“کنعااااان”

بهرام : ” ببخشید باعث به هم زدن لحظات دوستانه ی … ”

حرفشو قطع کردم و به کنعان نگاه کردم …

“دلم واست تنگ شده بود پسر”

کنعان : ” منم همینطور داداش کوچولو”

ولش کردم و اونم اومد سر میز نشست …

منم بدو بدو رفتم سمت میز و نشستم سر جام

بهرام که چشاش درشت شده بود … گفت : “اهم اهم.داشتم عرض میکردم”

عرفان : ” آره.داشت عرعر میکرد…”

بهرام : ” ای کثافت.خب… سینا کیه؟ ”

کنعان بهم اشاره کرد و گفت : ” این بزرگ مرد کوچک”

عرفان دست ازخوردن برداشت : ” تو که اسمت آرمانه که …”

” خب … راستش …”

بهرام : ” اسمتو دروغ  گفتی؟ ”

“راستش اسمم سیناعه ولی چون بهتون اعتماد نداشتم …”

بهرام : “اگر اعتماد نداشتی یه بحثی … آره اشکال نداره …”

عرفان : ” منم یه بار تو دانشگاه اسمه دوستمو به جای اسم خودم به استاد گفتم و اون ترم افتاد بیچاره”

کنعان : ” تو شکر خوردی عرفان.”

منم یه نون برداشتم و با خیال راحت شروع کردم به خوردن

عرفان : “راستی کنعان … مارال کو؟ ”

کنعان : “ماندانا. اسمش مانداناعه.رفته با دوستاش صبحونه بخوره. میاد بعدا… اونو ول کن.داش سینای ما چطوره؟ زندگی جدید چطوره؟ ”

سرمو انداختم پایین …

“اصلا خوب نیست. فقط یک سال باهاشون بودم و … الان هم که …”

کنعان : ” لازم نیست توضیح بدی …”

بهرام هم مثله همیشه اومد توی بحث : ” با عرض معذرت و پوزش به همه ی شما. ولی شما همدیگه رو از کدوم گوری میشناسید؟ ”

عرفان : ” از گور مشتی ممدلی”

کنعان : “تو که میدونی من چند سال قبل کجا بودم؟ پارسال بود فک کنم.یه خانواده اومد و سینا رو برای فرزند خوندگی انتخاب کرد ولی الان که …”

نونی که توی دستش بود و انداخت توی بشقاب و سرشو انداخت پایین. چن ثانیه سکوت کرد و دوباره سرشو آورد بالا …

کنعان : ” بهترین دوست من اونجا سینا بود. یک ماه بعد از رفتن سینا منم ۱۸ سالم شد و از اونجا اومدم بیرون …”

یکی از در اومد تو

—- “سلام عرض شد”

عرفان نمیدونم چی شد که یهو سرفه کرد و با دهن پر بلند شد …

—- “چند بار گفتم واسه من بلند نشو امین؟ ”

عرفان : ” عرفانم”

– “آره همون”

بهرام : “چی شده محمد حسین؟ ”

محمد حسین : ” چیزه خاصی نشده … اومدم تقسیم وظایف کنم. کنعان میره روی برج نگهبانی میده. شما ها هم جلوی در وای میستید …”

چشمش به من افتاد و کلا فراموش کرد چی میخواد بگه

محمد حسین : ” حسام گفته بود یه تازه کاره کوچولو داریم.بلند شو خودتو معرفی کن”

با حوصله بلند شدم و صاف وایسادم و توی چشماش زل شدم

” آرمان. ۱۵ سالمه”

کنعان : “محمد حسین میشه آرمان هم با من بیاد توی برجک؟”

محمد حسین : ” امتحان نداده ولی چون زیر ۱۶ سالشه نمی خواد.باهام بیا بچه …”

یه نگا به بهرام و عرفان کردم و اونا هم داشتن به صورت پوکر فیس منو میدیدن

داشتم میرفتم بیرون که شنیدم کنعان خیلی آروم به عرفان و بهرام گفت : “پسر عاقلیه.نگران نباشید”

رفتم بیرون از اتاق و انتظار داشتم محمد حسین رو ببینم که داره توی راهرو میره ولی دیدم همونجا وایساده

محمد حسین : “چن تا زامبی کشتی؟”

داشت توی چشمام زل میزد ولی وقتی سوالش تموم شد به دفتری که دستش بود نگا کرد

” هیچی ”

توی دفتر یه چیزی نوشت و با همون حالت پرسید … : ” چن تا آدم کشتی؟ البته بهت نمیخوره کسی رو کشته باشی!! ”

“مثله قبلی ”

سرشو آورد بالا و گفت … : ” درست جواب بده …”

“هیچی. ”

محمد حسین : “آخرین بارت باشه …”

منم داشتم میرفتم توی اتاق که دستمو گرفت …

محمد حسین : ” چرا؟ ”

سرمو کج کردم و بهش زل زدم

” چون لازم نبود ”

دستمو کشیدم و اونم ولم کرد

رفتم توی اتاق …

یه خانومی هم همزمان باهام وارد اتاق شد

کنعان بلند شد و رفت پیش اون خانومه …

صدام زد و گفت بیا اینجا

منم که تازه نشسته بودم روی صندلی دوباره پا شدم و رفتم پیشش

کنعان : “سینا این ماندانا.ماندانا اینم سیناعه”

” خوشبختم مادام ماندانا”

ماندانا : ” همچنین موسیو”

رو به من کرد

کنعان : ” باهاش کل ننداز توی فرانسوی … استاده”

” من که اصلا فرانسوی بلد نیستم … خب ایشون کی باشن؟ ”

کنعان : ” یه امانتی …”

ماندانا : “بهتره بگم نامزد”

” آهاااا.پس منظور عرفان از دو تا مرغ عشق شماها بودین؟ ”

عرفان که صدامو شنید یه سرفه کرد باز هم غذا توی دهنش بود

کنعان به ماندانا با خنده اشاره کرد

کنعان : ” اینی که اینجا میبینی … قناریه منه”

بهرام : ” آره… آره. جزایر قناری …”

ماندانا : “عههه بهرام.بازم چشم عموتو دور دیدی …”

نمیدونم چرا ولی بغض گلوشو گرفت و واسه دو ثانیه ساکت موند

یه نگاه به بهرام کردم … دیدم اونم همینجوریه

کنعان : “پووووووووف.ول کنین دیگه …”

 

—- ” زیاد طولش نده دیگه. تا آخر شب که گرفتی خوابیدی.خودم هم میدونم.بقیش چی شد؟ ”

 

” وایسا میگم دیگه ….

شب کنعان اومد دنبالم و با هم از ساختمون که تازه فهمیده بودم که واقعا پادگانه خارج شدیم و رفتیم توی برجک

کنعان : “خب … شاید خوشت نیاد ولی میخوام همه چیز رو بدونم.توی این یه سال چی شد؟چه نوع خونواده ای بودن؟ ”

“خانواده ی خوبی بودن ولی یه برادر نا تنی داشتم به اسم افشین. اون همیشه باهام بد بود و می گفت که من بد شانسی آوردم توی خوانوادشون.۱۱ ماه بعد یعنی یه ماه پیش تقریبا این چیزا اومدن  توی شهر …”

کنعان : “زامبی. اسمشون زامبیه …”

” آره همونا … اونا اومدن و افشین وضعش با من بدتر شد و هی می گفت تقصیر منه.وقتی هم به هوش اومدم بعد از دو سه روز که میشه دو سه روز پیش جسدشون رو پیدا کردم”

کنعان : ” باید دردناک باشه.”

“آره ولی بعدش فهمیدم که دچار یه فراموشی کوتاه مدت شدم و قبلا هم گریه کردم پس بی تفاوت از کنارشون گذشتم”

کنعان : ” باشه!”

“تو چطور گذروندی؟ ”

کنعان : ” هیچی. بعده تو چند ماه بعدش اومدم بیرون و خواستم زندگیمو  شروع کنم که این جوری شد

با دوستم که خیلی بهش اعتماد داشتم رفتیم دنبال سرپناه بگردیم که اینجا رو پیدا کردیم. بعد از ۱ هفته دوستم مرد و خواهرش که ماندانا باشه… به من سپرد و گفت ازش مراقبت کن. نمیدونم چی شد ولی یه روز اومدم توی اتاق دیدم بهرام نشسته روی صندلی و داره با ماندانا حرف میزنه … پرسیدم که ایشون کی هستن و بهرام بلند شد و خودشو معرفی کرد و گفت پسر عموی ماندانا هستم.مثه اینکه باباش مرده بود و با عموش زندگی می کرد. اونجوری که ماندانا گفت مادر بهرام هم معتاد بود و پول گذروندن زندگیش که خرج مواد میشد رو از پدر ماندانا می گرفت ”

“عرفان چی؟ ”

کنعان : ” عرفان دوسته بهـ … ”

یه صدایی اومد از پایین.

—- ” رضا , رو دیوار نوشته باز مانده ها بیان تو کوچه تو پادگان کمپ داریم”

صدای یکی دیگه اومد که  فک کنم رضا بود …

رضا : ”  با این اوضاع نمیتونیم از بین زامبی ها عبور کنیم بدوین بریم تو کوچه ”

کنعان رادیو رو گرفت و گفت : ” از ضلع جنوبی … دو نفر یا بیشتر بیرون از پادگان هستن که احتمالن میخوان بیان تو … دستور بده! ”

صدای حسام بود : “با بلندگو بهشون هشدار بده … به رئیس میگم …”

کنعان : “باشه! ”

رادیو رو قطع کرد و رو به من کرد

کنعان : “پشتت یه چراغ قوه هست. دو تا نور بنداز به طرف دروازه … زود! ”

” باشه قربان! ”

میکروفون اونجا بود.برداشتش و روشنش کرد

کنعان : ” شما بازمانده ها سریع بیاین داخل که در بسته میشه الآن ”

همون موقع که نور رو انداختم طرف دروازه , یکی دوید سمتش و دروازه رو باز کرد.

وقتی دروازه باز شد چهار نفر با عجله اومدن تو …

یکی لاغر مردنی بود و معلوم بود دستو پا چلفتی بود چون داشت نفس نفس میزد.معلوم نبود چقد دویده بود

بقیه هم معمولی بودن ولی یکیشون قدش بلند تر از همه بود

محمد حسین اومد بیرون.

معلوم بود داره پز میده به پادگانش

کنعان : “میخوای نگاه کنی از نزدیک؟”

“نه نمیخواد. میتونم ببینم از همینجا”

صداشون نمیومید ولی معلوم بود محمد حسین داره ازشون سوال می کنه ..

کنعان : “نگا کن.محمد حسین باهوشه. سه تا سوال میپرسه و راهشون میده توی پادگان.”

“همون سه سوال که امروز ازم پرسید بیرون اتاق؟ ”

کنعان : “آره همونا … آخرش از همه می پرسه “چرا؟ “… شاید به نظرت خیلی احمقانه بیاد ولی واقعا خیلی راحت میتونه فکر افراد رو با همون سوال آخری بخونه …الان هم داره از این ۴ نفر همینا رو می پرسه. هه هه.چقدر دست و پا چلفتیه یارو …نگا چجوری وایساده”

فک کنم سوال پرسیدن محمد حسین تموم شد.

صداش قشنگ اومد که داد زد : “حساااام”

بعد از چن ثانیه دوباره همین کار رو تکرار کرد

اون یاو دست و پا چلفتی هم اسم حسام رو داد زد

حسام هم داشت بدو بدو میرفت سمت محمد حسین که با چهار تا افراد جدید رفته بودن دم در پادگان

حسام با جدیدا رفت تو ساختمون و

محمد حسین به سمت برجک ما دستشو تکون داد

کنعان هم رادیو رو برداشت و گفت : “چهار تا آدم جدید داریم.به فکر سالن باشید.فردا روزه بزرگی واسه ایناست”

یارو پشت رادیو : ” ردیفه!”

“سالن؟ سالن چیه؟ ”

کنعان : ” فردا میفهمی داداش. الان حوصله داری یه ذره با هم تمرین اسلحه کنیم.”

“آره … چرا که نه؟ ”

کنعان : ” خب. مثه سال های قدیم. تفنگ هم تقریبا شبیه تیرکمون سنگیه …”

 

—- “اینا رو ول کن باو.منم بلدم”

 

 

“خب دیگه هیچی …

فردا صبحش که تا ظهر خواب بودم. بعد از ظهر هم بهم یه ذره کار با چاقورو یاد دادی و بعدش منو با بقیه ی بچه ها آوردیمون اینجا”

کنعان : “آره. همینا بود …”

عرفان : “بچه ها رسیدیم.پیاده شید”

عرفان ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد …

بهرام اومد سمت من توی ون … دستشو گذاشت روی شونه ی من و گفت : “ممنون که همه چیز رو واسم تعریف کردی …”

“به غیر از اونجاهایی که هی بهم گیر میدادی که ول کن برو بقیش. قسمتای بعدش خوب بود.خواهش میکنم”

بهرام : ” هه هه.پیاده شو شیطونک ”

من و بهرام از پشت ون پیاده شدیم و کنعان که منتظر ما بود در رو بست و همه رفتیم سمت خونه ها …

من و کنعان عقب تر از اون دو نفر راه میرفتیم

کنعان : “واقعا خوشحالم که توی گروه ما هستی …”

“آره … فک می کردم فرشته ی مرگ همه ی عزیزانمو برده ولی … تو هستی داداشی”

 

پایان قسمت دوم

 

 

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید!