فصل دوم داستان تنهایی به صورت یکجا :

 

نکات مهم :

افراد ناشناس با    —-   نشان داده میشوند.    مثال  :

—- :  ” تا ندونیم چی شده که نمیشه! ”

 

نقل و قول هایی که قبل از  ” ”  اسمی ندارند , توسط شخصیت اول داستان (سینا) گفته میشوند    مثال  :

“باشه بابا.خفه کردی”

 

بعضی از اتفاقات از نظر شخصیت اصلی بیان میشود.ولی خب … شاید آن اتفاق درست بیان نشود    مثال :

از زامبی ها ترسیده بود.داشت مثله فشنگ میدوید    ( شاید اون فرد برای نجات جان کسی میدوید. )

 

هرگاه ساعت به میان آمد. زمان مکالمه هم برای تغییر دادن بازه ی زمانی بعدی حساب خواهد شد.

داستان دارای بازه های زمانی متفاوت است.شاید زمان و ساعت دقیق گفته نشوند. ولی پس از خواندن چند خط , کاملا آشکار میشوند.

داستان بعضی از مسائل را به صورت مستقیم بیان نمی کند و درک اتفاقات با خود خواننده است.

سعی شده داستان از حالت گنگ بودن بیرون آید. ولی همچنان قسمتی از آن در تاریکی به سر میبرد. پس خوب دقت کنید!

گفته شد بعضی از اسم ها از روی کاربران گرفته شده , هرگونه اتفاقی که برای شخصیت داستانی افتاد , به هیچ وجه به شخص واقعی مرتبط نیست (امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاید. نمی توانم جور بهتری به شما بیان کنم)

 

 

آنچه خواندید :

 

قسمت اول  /   فصل دوم

جایی برای ماندن  /  روزی پس از دیگری

First Episode  /  Second Season

Somewhere To Stay  /   A Day After Another

 

دچار فراموشی شده بودم و بعدش فهمیدم خانوادم توی زیرزمین مردن.از خونه و “امنیت خیالی”م زدم بیرون. فکر می  کردم ” فرشته ی مرگ ” همه ی عزیزانمو برده تا اینکه با بهترین دوستم که توی پرورشگاه با هم بودیم ملاقات کردم.تا قبل از اون , یه جسده متحرک بودم.میشه گفت توی خانوادم “جسد چهارم” بودم.ما رفتیم توی ساختمونی به نام پادگان.با دو نفر دیگه هم آشنا شدم.نمیدونم ماها داریم “جزا” ی چیو پس میدیم. ولی … بعد از گذشت سه – چهار روز , از بهترین دوستم و بزرگترین امیدم “خداحافظی” کردم. فکر میکردم یه ” * زندگی جدید* ” در انتظارمه ولی … “زندگی جدیدم , پاشید ”

 

 

—- : ” نباید روحیه خودمون رو از دست بدیم.باید به هرچیزی که جلوی ما قرار میگیره قلبه کنیم.”

به قیافه ی بهرام نگا کردم , صورتش پر خون بود.

—- : “چیزی که ما در قدیم پیشرو داشتیم , بدتر از این ها بود.ولی … ما خودمون رو دست کم گرفتیم.و برای همینه که بیشتر از قبل داریم تلفات میدیم.”

طناب داشت پوست دستمو بدجور میکند.دیگه پوستی روی مچ دست و پاهام نمونده بود

—- : ” زندگی چیزیه که اصلا قابل پیشبینی نیست. ما باید از همه توانایی هامون استفاده کنیم تا بتونیم دربرابر دشمن استوار و قوی باشیم. اتفاقی مثل دیشب … ”

در باز شد.همون دوتا اومدن

سرباز ۱ : “نوبته توعه کمیل جوووووووووووووووووووون”

یه نگاه به کمیل انداختم , داشت میلرزید.زول زده بود به زمین و زانوهاشو بقل کرده بود.دستش بسته نبود.

صدای سخنرانی اون بیشعور هنوز داشت از توی سوراخ سقف اتاق میومد

سرباز ۱ : “مگه نشنیدی؟؟؟!! کمیل , نوبته توعه ”

کمیل سرشو آورد بالا … : ” نــ… نه! نه نه نه! دوباره نه!تورو خدا. من نه ”

سرباز ۲ : “بلند میشی یا بلندت کنیم؟؟! رئیس منتظره”

کمیل : “لطفا. من نه.دوباره نه.من نه. من … نه”

صداش بدجور گرفته بود.هر دو تا سربازا اومدن دستای کمیل رو گرفتن.

داشتن می کشیدنش … : ” تورو خداااا … دوباره نــــــــــــــــــــه”

سرباز ۱ : “این فقط کاره ماعه.اگه میخوای داد بزنی سره رئیس داد بزن.نه ما …”

سرباز ۲ : “آره.تازه اگر الان هم نری … بلای بدتر سرت میاره!!! ”

کمیل هنوز داشت با صدای گرفته و بغض کردش التماس میکرد : ” دیگه خسته شدم.خــــــــســــتـــ…ــــه”

—- : “ما باید از کمپ و مکان خودمون محافظت کنیم.اصلا نباید به دشمن حتی فرصت بدیم که وارد ۲۰۰ متری مکانی که در اون حضور داریم بشه.”

رو به بهرام کردم : “چرا وقتی از ما انتظار دارن براشون بجنگیم انقد با ما بد رفتار میکنن؟! ”

بهرام یه خورده دستشو تکون داد.دستش باز شد … : “والا نمیدونم.ولی از یه چیزی مطمئنم.کمیل جزو اسیر هاست. و ما جزو جنگجو ها! ”

اومد طرفم.یه چاقو از جیبش در آورد و دستمو باز کرد … : “اینو از کجا آوردی؟!! ”

یه نگاه معنی دار کرد بهم و توی چشمام زول زد.

منم بعده چند ثانیه دو هزاریم افتاد : “آهــــااااا.اصلا پاک یادم رفته بود”

 

دیشب       /        ساعت : نامعلوم

 

بهرام : “بهش خوب نگاه کن.نقطه ضعفاش رو ببین.”

سروش : “نگاه کن.بهترین اسلحه ای که این یارو میتونه استفاده کنه … فقط همون خنجر مسخرشه! باید خیلی دقت کنی.اگر دقت کنی همه چیز حله ”

“میدونم.میدونم.هزار بار گفتی … بازم داری میگی؟! ”

سروش : “من به عنوان استادت باید همه چیز رو بهت یادآوری کنم.”

بهرام بلند شد و داشت از پشت سر سروش رد می شد تا بره پایین : “که اینطور …”

بهرام رفت پایین و منم داشتم با دقت به یارو نگا میکردم

سروش : ” لبخند یادت نره.همیشه وقتی داری شکست میخوری.لبخند بزن که به سرف مقابل به برد خودش شک کنه …”

“نکته ی باحالی بود!”

سروش : “قابل نداشت.من دیگه برم”

“عهههه.کجاااا؟ ”

سروش : “نا سلامتی من سربازما … باید برم سر پست!”

سرمو تکون دادم

سروش داشت میرفت.

منم داشتم مسابقه رو نگاه میکردم.فردا مسابقه داشتم با همین غول بیابونی!!!!!

 

چند دقیقه بعد   :

 

اون غول بیابونی داشت حریفشو روی زمین لگد میزد.

که یکی از سربازها … دوید سمت اتاقک رئیس که بالای زمین مسابقه بود.خیلی عجله داشت.

بقیه حواسشون نبود.داشتن مسابقه رو میدیدن و تشویق میکردن.

کلی زامبی وارد چادر شد.داشتن به زمین مسابقه نزدیک میشدن.

—-  : “پیس  پیس”

پشتمو نگا کردم.بهرام بود : ” بدووووو باید فرار کنیم.الان وقتشه.”

منم که گیچ شده بودم … یه ذره مکس کردم. “نیگا کن.زامبی اومده توی چادر”

بهرام تازه فهمید زامبی اومده … : “یا خداااا.چیکار کنیم؟! ”

“نمیدونم.”

*** بووووم ***

سربازا داشتن عقب نیشنی میکردن توی چادر.و همینجور داشتن شلیک میکردن.

سروش و بهترین دوستش ماهان هم بینشون بودن.داشتن شلیک میکردن.

معلوم بود تیرش تموم شد.هفت تیرشو در آورد و داشت شلیک میکرد.

تیرای اونم تموم شد.

“باید بهشون کمک کنیم!!! ”

بهرام : “نه.ما هیچ سلاحی نداریم.”

دوباره سروش رو دیدم.دستش رو برد پشتت.چاقوش نبود.

یه زامبی پرید روی ماهان.

سروش دوید سمت ماهان.میخواست نجاتش بده ولی چون چاقو نداشت دیر جنبید و …

ماهان رو گاز گرفتن.زامبیا یکی یکی روده های ماهان رو در می آوردن و میخوردن.

سروش داد زد. میخواست بدوه سمت ماهان که داشت گریه میکرد ولی …

یه سرباز دیگه دستشو گرفت.سروش داشت دستشو میکشید که بره به ماهان کمک کنه ولی سربازه نمیذاشت.

بهرام هم دستمو گرفت و … : “بدو بریم.اینجا امن نیست”

منم باهاش دویدم.از پشت چادر اومدیم بیرون.

بهرام : “یاااا خدااااا”

منم چشمم درشت شد. “خداایاااا ” کلی زامبی به حصار های محوطه تکیه داده بودن.

خیلیاشون هم داشتن از در میومدن تو …

یه سرباز اومد پیشمون. : “شما دوتااا.برین توی سلولتون.در هم قفل کنید.”

 

حال     /    ساعت نامعلوم

 

“بهرام اصلا کار خوبی نکردی.”

بهرام روبروم وایساد و به چشمام نگاه کرد : “الان دیگه فقط منم و تو.به هیچکس هیچ ربطی نداره که چیکار کردیم.”

“ولی تو اون بیچاره رو به کشتن دادی…”

بهرام : “هه … دیگه کسی بیچاره نیست.بازم میگم فقط من موندم و تو.کمیل هم یه فوت کنیم مرده … افشین هم اصلا معلوم نیست کجاست.دیگه نگران چی هستی؟ ”

—- : ” تنهای چیزی که ما رو از هدفمون جدا میکنه همین موجودات بی رحم هستند”

بهرام : “این چی داره زر زر می کنه؟! ”

منم سرمو به نشونه ی ناراحت بودن تکون دادم و …

بهرام رفت طرفه در سلول و درشو با چاقو باز کرد.

به سقف نگاه کردم … مرتیکه بغضش گرفته بود

—- : ” آخرین باری که داشتم برای یه جمع حرف میزدم , کنارم پسرم ایستاده بود.”

منم پشت سر بهرام رفتم.

از راهروی سلول ها گذشتیم و رسیدیم به یه در.

بهرام آروم بازش کرد و خیلی قایمکی یه ذره نگاه کرد.

بعدش رو به من کرد و سرشو به علامت اینکه {بریم} تکون داد.

شب بود.تقریبا ۱۲ شب. تاریکه تاریک

تقریبا نشسته بودیم و داشتیم مخفیانه راه میرفتیم.

رسیدیم به برجک های چوبی نگه بانی …

بهرام : ” این عوضی هم صاف زول زده به اونجایی که ازش باید بریم بیرون.”

یه چیزی توی چشمم برق زد

“من یه فکر دارم”

خوب دقت کردم دیدم یه شیشه افتاده رو زمین.

برداشتمش.

بهرام از دستم قاپیدش و توش رو بو کرد : “هووووم. الکل! چه خوش سلیقه هم هستن”

شیشه رو داد به من.

منم پرتش کردم طرف مخالف جایی که میخوایم بریم.

*** چیک ***

سرباز از برجک چوبیش اومد پایین تا بره ببینه چی شده.

شیشه شکست و منو بهرام هم با سرعت ولی بی سرو صدا رفتیم طرفه فنس که چند تا بوته بودن

رسیدیم به فنس ولی راهی نبود.

آروم بهش گفتم : “اینجا که چیزی نیست.چرا اومدیم اینجا؟ ”

بهرام هم آروم جواب داد : ” اینجا قبلا زندان بود.میومدم مادرم رو میدیدم.یه بار وقتی بچه بودم برای اینکه دزدکی بیام داخل یه شکاف اینجا توی فنس دادم و اومدم داخل ولی خب … بعد از یه ربع فهمیدن و انداختنم بیرون.امیدوارم هنوز باشه.”

داشت دنبالش میگشت …

ولی انگار نه انگاااار

یه مشت زد به زمین : “اهههههههه.نیییست.درستش کردن”

سرباز هم رسیده بود بالای برجک نگه بانی. داشت به بیرون از محوطه نگاه می کرد.

بهرام هم که اعصابش خورد بود رفت طرف برجک.از پله هاش بالا رفت

منم که نمیدونستم چی کار میکه دنبالش رفتم.رفت پشت سر سربازه و …

با چاقو گلوش رو برید.

انداختش همونجا و اسلحش رو گرفت.

بهرام : “بپر.”

“چی؟! ”

بهرام : “مگه کوری؟! برجک از فنس بلند تره.از اینجا بپر اونور فنس!”

“ولی … ارتفاع!!!! باشه.”

من پریدم.پام یکم درد گرفت.

بهرام هم پشت سره من پرید … : “آهههههههه”

بد افتاد پایین.فک کنم پاش شکست “چی شده؟! ”

بهرام : “ضرب دیده.بریم.”

بلند شد.

اولین قدم رو که برداشت افتاد پایین.

اومدم طرفش.دستشو گذاشتم دور شونم.

داشتیم با هم میرفتیم سمت شهر …

هوا سرد بود. خیلی …

 

چند دقیقه بعد   /    ساعت نامعلوم

 

رسیدیم به رستوران …

در رستوران باز بود

صدا میومد.

درد پای بهرام هم تقریبا خوب شده بود.میتونست خودش راه بره فقط یه ذره میلنگید.

رفتیم توی رستوران.

یه یارویی نشسته بود اونجا! فکر کردم  زامبیه.

رفتم پشت سرش

سایه افتاد و فهمید من اومدم.

برگشت و دستامو گرفت.منو چسبوند به دیوار

بهرام هم که اسلحه داشت … : “دستا بالا وگر نه شلیک می کنم!!! ”

یارو برگشت به طرف بهرام.

یهو در باز شد

صدای یه زن بود : “جمشیییییییید.جمشیییییید چی شده؟؟!!”

تا اسلحه ی بهرام رو دید جیغ زد : “جمشیییید جمشیییییید.آقا نزنش جان من.تورو به خدا قســــــم.نزنش”

دخترش هم مادرشو بقل کرد ….

دختره ترسیده بود.مادره هم داشت گریه میکرد.

جمشید : “چیزی نیست مریم.شما برین!”

منم دیدم حواسش پرت شده … با پا هولش دادم.افتاد زمین.

مریم : ” توروخدا کاریش نداشته باشید”

دختره : “بابا …”

داشتن داد میزدن

بهرام : “هیـــــــســـــــ… به شوهرت بگو بره.کاریش نداریم.شما هم میتونید برید”

دختره جیغ زد : “مامانــــــ…”

پشتشو نشون داد.بهرام رفت یه نگاه بندازه.

*** تههههههه ***

صدای افتادن چیزی اومد

بهرام رفت طرفه مریم : “چیزی نــــیست.مرده.شما برو اون بقل”

مرده بلند شد.رفت طرفه زن و بچش.بقلشون کرد.

دختره : “بابا.خیلی ترسیدم.”

بهرام اومد سمت من

جمشید : “نترس دخترم.بابایی اینجاست.”

بهرام : “سینا حالت خوبه؟! ”

“آره بابا.فقط یه کم مچ دستم میسوزه”

بهرام : “پس ساک رو بردار بریم.”

بهرام بلند شد و رفت طرف در که بیرون رو نگاه کنه …

ساک دم در سردخونه بود و درش باز بود.

زیپشو بستم و دسته هاشو گرفتم

“بهرام … بریم”

جمشید پا شد. اومد طرف بهرام : “ممنون که زن و بچم رو نجات دادی”

دستشو دراز کرد که دست بده.بهرام هم دست داد … : “آره میدونم.کاری بزرگی کردم.”

از جواب بهرام شوکه شد.به من نگا کرد : “از شما هم عذر میخوام.”

“اشکال نداره.منم بودم همینکارو می کردم.”

بعد با نگرانی به بهرام نگا کرد.

بهرام هم رفت دم در بیرون رو نگا کنه.

“این چند روز زیادی سختی کشیده.شما ببخشیدش”

سرشو تکون داد.

رفتم سمت بهرام : “بریم؟! ”

بهرام : “باید یه ماشین جور کنیم. بریم حسن آباد”

” نمیدونم.هرجا بریم. همین وضعه.”

بهرام یه نیم نگا به پشت انداخت : “اونا چی؟! اونا کجا میمونن؟!”

منم بهشون نگا کردم : “بده که آدم خودشو درگیر زن و بچش کنه.این یارو هم اصلا نمیتونه کاری کنه.گاهی اوقاد با خودم میگم خوب شد که خانوادم نیستن.تا حداقل دیگه نباید نگران اونا باشم.”

بهرام : “الان چهار ماه از زمان شیوع بیماری گذشته … هنوز جا نیوفتادن.هنوز دنیا رو کامل درک نکردن.اینا با هم دیگه زنده نمیمونن.فقط اون مرده یه چیزایی بلده.”

“آره.دیگه بریم.”

جمشید : ” ببخشید! ”

بهرام : ” بله؟! ”

جمشید : “شما جایی واسه موندن دارین؟ ”

 

قسمت دوم  /   فصل دوم

لطف , اشتباه , جبران  /  روزی پس از دیگری

Second Episode  /  Second Season

Kindness , Mistake , Amends  /   A Day After Another

 

بهرام برگشت : “چی؟! ”

جمشید : “گفتم جایی برای موندن دارین؟ ما یه جای کوچیک داریم ”

“کجاست؟! ”

جمشید به زن و بچش نگا کرد …

زنش که هنوز دخترش بقلش بود سرشو به نشونه ی ” نه ” تکون داد.

جمشید روشو کرد به ما … : “یه جایی هست دیگه … ”

بهرام : “اینجوری نمیشه.ما میریم.”

بعد روش رو کرد سمت در و شروع کرد به راه رفتن

جمشید هم که مضطرب بود دو قدم اومد جلو … : “باشه … باشه. توی انبار فروشگاه مولائی”

بهرام خشکش زد.

منم به سرعت رفتم طرف بهرام … : “همون فروشگاه  بزرگه …”

به من رو کرد : “آره.توش همه چیز پیدا میشه.از غذا تا روغن موتور”

بهرام برگشت طرف جمشید : “چند نفرید؟ ”

جمشید : “با شما میشیم ۱۰ نفر”

بهرام : “باشه.باهاتون میایم”

جمشید سرشو تکون داد و رفت پیش زن و بچش

 

چند دقیقه بعد …

 

بهرام : “نمیخوایم بریم احتمالا؟! ”

جمشید که هنوز پیش زن و بچش بود … : “باشه بریم.”

” چقدر راهه؟ ”

جمشید : “۱۰ دقیقه بیشتر راه نیست”

بهرام هم که عجله داشت رفت طرف در

جمشید پا شد و با زن و بچش اومدن طرف ما

جمشید : “شما آقایون محترم میشه از ما جلو تر راه برین و راه رو برامون خالی کنید ”

بهرام : “خالی؟! ”

جمشید : “منظورم اون جونوراست”

“باشه”

راه افتادیم.

 

پانزده دقیقه بعد

 

بهرام : “چرا نمیرسیم؟ ”

جمشید : “این کوچه رو بریم تو … میرسیم بهش”

رفتیم توی کوچه

“واااای … خدای من”

باورم نمیشد

به بهرام نگاه کردم.دهنش باز مونده بود … : “چقدر بزرگــــــه”

یه ساختمون بزرگ بود.با در های بزرگ …

بهرام دستاشو به هم مالید : “خیلی گرسنمه … دلم میخواد یه دل سیر بخورم”

“منم خیلی گشنمه”

جمشید جلوتر رفت. با دست زد به در آهنی … : “درو باز کنید.جمشیدم”

در باز شد …

توش تاریک بود.فقط یه ذره نور نارنجی میومد.

سه نفر پشت در بودن

فقط تونستن به اندازه ی بدن جمشید در رو باز کنن!

یه مرده اومد سمت جمشید. جمشید هم سه – چهار قدم عقبکی راه رفت

یارو : “مگه نگفتم دیگه نیا؟ ”

جمشید : “ولی من میتونم جبرانش کنم. ببیــ… ببین.اینا … اینا چیزای هستن که نیاز داریم.اونا اسلحه دارن”

بعد به ما اشاره کرد.صداش میلرزید و هل شده بود.

مرده اومد سمت ما : “شماها… تو اون ساک چی دارین؟ ”

بهرام : “نمیدونم چته ولی فکر کنم … کری! اون بابا گفت که ما اسلحه داریم”

یه نفر سرشو انداخت بیرون.یه دختر بود

مرده : “درشو باز می کنی یا نه؟! ”

بهرام : ” عجب نفهمی هستی تو!!!! ”

مرده : “نفهم همه کس و کارته…”

بعد ساک رو از دست بهرام کشید.زیپشو باز کرد و …

مرده : “خب حالا هری. خوشحال شدیم.”

بهرام : ” همچنین مردک … چــــــی؟! یعنی همین؟ ما بذاریم مبریم؟ شما هم از اسلحه های ما استفاده کنید؟ ”

مرده : “آفرین باهوش.آفرین” و بعدش هم برگشت و داشت میرفت توی انبار

همینجوری مونده بودم.داشتم به یارو نگا می کردم

بهرام : “هوی … گوسفند عراقی.وایسا”

بهش نگاه کردم.تفنگشو نشونه گرفته بود سمت یارو

منم وقت طلف نکردم.هفتیرمو گرفتم سمت یارو

جمشید رفت طرف مرده … : “اونا هم میتونن بمونن.نیازی نیست برن” بعدش هم یه چیزی توی گوش یارو گفت

برگشت طرف ما …

ساک رو انداخت جلوی پای ما … : “از این طرف ”

خودش هم راه افتاد سمت در انبار

به داخل انبار نگاه کرده بودم. اون دختره دیگه نبود

بهرام : “الاغ رینگ اسپورت”

تفنگ رو آورد پایین و ساک رو برداشت.

منم پشت سرش رفتم.

جمشید و خانوادش هم پشت ما اومدن

وارد انبار شدیم.سمت راستم.یه آتیش روشن بود و یه اتاقک نگه بانی.یه زنه رو هم داشتن میبردن توی اون اتاقک.

معلوم بود یه چیزیش هست و مریض بود

بهرام : “هوی یارو.ما گشنمونه … یه چیزی میخوایم بخوریم”

برگشت … : “دشمنی بسته آقــــا.من عذر میخوام.به گروه ما خوش اومدی.و درباره ی غذا هم … باید بگم ما چیزی بجز نون نداریم.”

منو بهرام  به هم نگاه کردیم.

” مگه اینجا انبار مرکزی فروشگاه مولائی نیست؟! ”

یارو : “آره و نه … اینجا انباره اون فروشگاهه ولی مرکزی نه! یه انبار دیگه هم به غیر از اینجا هست که اونجا برای غذا و بقیه ی چیزاست.اون انبار به خود فروشگاه نزدیک تره چون باید غذا بدون خراب شدن با سرعت بیشتر برسه به خود فروشگاه”

بهرام : “یعنی باید گرسنه بخوابیم؟ ”

اون یارو سرشو به نشونه ناامیدی تکون داد و رفت …

بهرام : “ای بابا”

“ببخشید … اسمتون؟ ”

یارو برگشت : “کاوه هستم.شما؟ ”

” کنعان.خوشبختم”

بهرام بهم نگاه کرد … : “آرمان هستم.”

کاوه : “خوشبختم.برید بخوابید که فردا باید بقیه رو ببینید”

 

روز صبح بعد …

 

—- : “بلند شو … صبح شده سینا”

بهرام بود داشت تکونم میداد … : “البته شما که کنعانی …”

خوابم پرید.

بهرام : “پااااااااشو دیگه.بقیه منتتظر ان”

بلندشدم.کفشمو که بقلم جفت شده بود رو پوشیدم و … رفتم طرف مرکز انبار.

هفت – هشت نفر نشسته بودن کنار هم و داشتن با هم حرف میزدن

کاوه که گرم صحبت بود تا مارو دید بلند شد و اومد طرف ما … : ” ما اینجا خونواده داریم.لطفا ادبتون رو رعایت کنید.به علاوه ی اینکه : ما فقط یه قانون داریم. همین.اونو هم بعدا بهتون خواهم گفت”

بعد هم مارو برد سمت بقیه … : “اینا عضو های جدیدمون هستن.”

چهار تا مرد و سه تا زن …

کاوه از طرف راست شروع کرد … : “ایشون پریساعه.نامزد بنده! ”

بلند شد و اومد باهامون دست داد.اخلاق گرم و خوبی داشت

کاوه : ” سیاوش و سیامک هم دوقلو های ما هستن.البته خیلی راحت میتونین تشخیصشون بدین”

واقعا هم راست می گفت.زیاد شبیه هم نبودن.به هر حال یکیشون خیلی اخمو بود

کاوه : “مریم خانوم , دانشجو بودن”

بلند شد و اومد طرف ما دست داد و سلام کرد. به بهرام نگاه کردم.چشمش داشت برق میزد!!!!

کاوه : “آقا صادق و فهیمه خانوم.زن شوهر هستن”

صادق هم بلند شد و اومد با ما دست داد. اینم اخلاقش گرم بود

ققط یه نفر مونده بود که دور خودش پتو پیچونده بود.چشماش هم پوف کرده بود

کاوه : ” ایشون هم هدا هستن.متاسفانه ۲ هفته پیش برادرشون مردن”

بهرام : “تسلیت میگم”

“منم همینطور …”

همونجا نشسته بود و بلند نمیشد … : “خیلی ممنون”

مریم : “خب شما بگین.اسمتون چیه؟! ”

بهرام هم تویپوست خودش نمیگنجید : “من آرمان هستم.قبلا دانشجوی برق بودم.ولی خب … اینجوری شد دیگه”

“منم کنعان ام.۱۵ سالمه.پدر و مادرم هم از دست دادم”

فهیمه : “آخــــی.حتما خیلی سخت بوده …”

“بله …” سرمو انداختم پایین.

بهرام : “شنیدم شما غذا کم دارین …”

پریسا : “آره.فقط نون داریم.”

یا سیاوش بود یا سیامک … : “آره.انبار غذای لعنتیشون وسط شهره … دقیقا بقل خود فروشگاه”

صادق : “برای ما خیلی دوره … تازه! کلی ازون جونور ها هم هستن”

فهیمه هم که بقل دست هدا نشسته بود … دستشو برد طرف هدا.هدا هم مثله اینکه دوباره بغضش گرفته بود …

کاوه : ” بیاین بشینید.سرپا واینستید.”

منو بهرام به هم نگا کردیم و … رفتیم بقلشون نشستیم روی زمین

مریم : “خب آقا آرمان.قبل از اینکه بیاین اینجا , چیکار میکردین؟ ”

بهرام داشت به در و دیوار نگاه می کرد و … عین خیالش هم نبود!!!!!

با آرنجم بهش زدم … ” آرمان.با توعه.”

بهرام : “جان؟! ”

مریم : ” گفتم قبل از اینا چیکار میکردین؟؟ ”

بهرام هم که هل شده بود … : “کدوم اینا؟! ”

مریم : “منظورم شروع این افتضاحاست …”

یکی از دوقولو ها که اخلاقش بد بود : “چه فرقی داره؟! بالاخره که هممون اینجاییم”

بهرام : “راستش من …

یهو هدا بلند شد … اخم کرده بود انگار عصبی شده بود … : “شماها اینجا چه غلطی میکنید؟! ”

مریم رفت طرف هدا و گرفتش : “عزیزم.عصبی نشو.ولش کن.یه اشتباه بود.”

هدا : “همین اشتباه انداختشون بیرون دیگه …”

پشتمو نگا کردم … جمشید و خانوادش بودن.

جمشید هم معلوم بود اعصاب نداره.یه جوری بود.دستاشو مشت کرده بود.

هدا : “چی شده زبونت رو موش خورده؟! ”

جمشید هم برگشت و میخواست بره …

هدا : “برو … برو!انگار هیچی نشده…ولی بدون … خودم میکشمت”

جمشید یه نگاه کرد به هدا و بعدش هم رفت …

مریم : “بیا بریم عزیزم.اینجا واست خوب نیست.”

مریم و هدا که رفتن توی اتاقک , کاوه هم بلند شد و رفت دور تر …

بهرام با آرنج بهم زد … : “پاشو کاوه کارمون داره”

بلند شدیم و رفتیم طرفش …

کاوه : “قرار بود بهتون قوانین رو بگم.”

بهرام : “خو …”

کاوه : “خوب دقت کنید.قوانین ما ممکن مسخره باشه … ولی باید بهش عمل کنید”

بهرام : “خو …”

کاوه : “اهـــــه.انقد خو خو نکن”

بهرام : “خو …”

هممون زدیم زیر خنده …

کاوه : “این سه تا کلمه رو به یادت بسپر …

لطف

اشتباه

و …

جبران ”

 

قسمت سوم   /    فصل دوم

خاطرات تلخ   /   روزی پس از دیگری

۳rd Episode   /    Second Season

Bitter Memories   /    A Day After Another

 

سه ماه پیش …

 

همه جا تاریک بود و یهویی …

نور افکن روشن شد

یارو : “بازیکن های شماره ی ۲۸ , ۲۹ , ۳۰ و ۳۱ به زمین بازی ارتش آزاد , خونه ی دائمیتون , خوش اومدید”

کمیل داد زد : “یعنی چی؟ ”

یارو : “یعنی اینکه دستاتونو ببرید بالا و تسلیم شید.”

کمیل دستاشو برد بالا …

افشین : “که چی بشه؟! ”

یارو : “که بعدا یا برای زندگیتون بجنگید یا به من خدمت کنید”

افشین هم دستاشو برد بالا

بهرام : “قیافتو نشون بده”

یارو : “حالا گیریم من صورتمو نشون بدم.اون ۱۱۳ نفر دیگه رو میخوای چیکار کنی؟ ”

بهرام هم که ناامید شده بود دستاشو برد بالا

” میخوای باهامون چیکار کنین؟ ”

یارو : “چند بار باید بهتون بگم؟؟!! یا جنگ یا خدمت ”

 

زمان حال …

 

بهرام با مریم رفتن بخوابن

کاوه اومد طرف من … : ” تا حالا متوجه شدی؟! ”

” چیو؟! ”

کاوه : ” اینکه سیاوش داره خیلی از آرمان کینه به دل میگیره”

” رفتارش از همون اول باهامون سرد بود.ولی اصلا به این فکر نکرده بودم ولی … چرا؟! ”

کاوه : ” شما الان ۳ هفتست اینجایین. هنوز نفهمیدی؟! ”

“بخاطر مریم؟! ”

کاوه : “آفرین.کلا این عشق به هیچکس وفا نکرده”

“هیییییی آره … ”

 

*****

کنعان : “ماندانــــــــــااااااا. نرووووو. نــــــــه.نباید بری …”

*****

 

کاوه : “جوری آهــــــــــه کشیدی انگار خودت شکست عشقی خوردی”

“نه ولی … دیروقته. بگیر بخواب.”

کاوه : “باشـــــــــــــه.بپیچون دیگه.باشـــــــــــــــــــــــــــه”

“هــــــه هــــه.برو فردا باید بریم انبار مرکز شهر”

کاوه : “وقتی فردا با قمه ی نازنینم افتادم دنبالت.میفهمی …”

……..

کاوه : “بلند شو … فعلا تو دست راستمی! باید بریـــــم”

” چیه؟! ”

کاوه : ” کنعان بلند شو دیگــــــــه.باید بریم انبار مرکز شهر”

” کیا میان؟ ”

کاوه : “من و تو , سیاوش , آرمان ”

” اهـــــــه.بریم بابا.بریـــــــم”

بلند شدم رفتم مرکز انبار …

بهرام داشت با مریم حرف میزد.

کاوه هم که رفت پیش پریسا.

من موندم و دوقولو ها …

سیاوش داشت بهرام نگا میکرد

منم داشتم سیاوش رو نگا میکردم

خیلی داشت حرص میخورد

کاوه که حرفش تموم شده بود داد زد : “خـــــب دوستان … باید بریم و غذا بیاریم”

“لازم نیست اعلام کنی”

مریم رو به بهرام کرد و … : “میشه منم باهاتون بیام؟ ”

بهرام : ” نه عزیزم.خطرناکه.نمیخوام اتفاقی برات بیوفته”

مریم : ” ولی منم به یه کمی آدرنالین احتیاج دارم.”

بهرام به کاوه نگا کرد …

کاوه : ” نمیدونم.به نظرم که نیاد.ولی خب تصمیم با توعه …”

بهرام هم به مریم گفت : ” نمیشـــ…”

“بنظر من که اشکالی نداره”

بهرام :” دیگه آقا کنعان گفت.باشه.بیا”

مریم رو به من : “ممنون داداش.”

“خواهش”

مریم : “بریم یکم زامبی بکشیــــــم”

بهرام : “دوباره شروع شد.بریــــم”

 

دو ساعت بعد …

” همینه؟! ”

کاوه : “نمیدونم.من که تا حالا ندیدم …”

بهرام : ” حتما همینه دیگه”

مریم : “اونــــا.اونجا نوشته انبار فروشگاه بزرگ علائی”

کاوه : “باشه … ولی باید احتیاط کنیم”

در انبار باز کردیم و رفتیم تو

من و کاوه و سیاوش با هم رفتیم

بهرام و مریم هم با هم رفتن یه سمت دیگه

کاوه هم دوید و از منو سیاوش جدا شد

من مونده بودم و سیاوش … : “چ خبرا؟! ”

سیاوش  : “به نظرت الان واقعا وقتشه”

” نه.فقط یه امتحان ساده بود.خاستم یخ آب بشه”

سیاوش : “خیلی وقته آبش هم بخار شده.زیاد سعی نکن …”

“باشه بابا.یه احوال پرسی ساده بود”

 

نیم ساعت بعد

 

کاوه داد زد : “بچه ها بیاین اینجاااا”

منو سیاوش رفتیم طرف کاوه

از اونور هم بهرام و مریم اومدن طرف کاوه

کاوه رو کرد به بهرام و مریم … : “نیاز نبود شما بیاین.منظورم کنعان و سیاوش بود.”

بهرام : “ولی ما این همه راه اومدیم.حالا میگی با شما نبودم؟! ”

کاوه خندید … : “ببخشید.حالا بمون.مشکلی نیست”

“بابا حرف بسه.کاوه چی پیدا کردی مگه؟ ”

کاوه : “این عروسک ها رو …”

نشست بقل یه جعبه ی کارتونی. دو تا شیشه در آورد.یه دونه انداختت واسه من و اون یکی رو انداخت واسه بهرام

روش رو خوندم : “الکل پزشکی ”

بهرام : “خو که چی؟! ”

کاوه : “تاحالا اسمه کوکتل مولوتوو رو شنیدی؟ ”

“آهــــــااااا.ایولـــــ…”

صدای افتادن یه جعبه اومد

منم شیشه رو گذاشتم توی کیسه ای که دستم بود

همه برگشتن به سمت صدا ولی چون انبار بزرگ بود صدا اکو میشد.دقیق نمیشد گفت که صدا از کدوم طرف میاد.

کاوه : “فکر کنم بخاطر داد زدن منه.من مولوتوو درست میکنم.شماها پیداش کنید.”

بهرام : “حالا فوقش یه دونه باشه.با همون یه دونه میخوای بزنیمش؟! ”

کاوه : “یه ذره باید تفریح داشته باشیم که … نیم ساعت گذشته.غذا رو هم که جمع کردیم.کاری نداریم که …”

صدای افتادن یه چیز دیگه اومد.انگار یه زامبی افتاده پایین

کاوه چون عضله ای بود با یه فشار آستینشو جر داد و گذاشت توی شیشه.

بهرام رفت ببینه چی شده

سیاوش : “مراقب باش آرمان.ممکنه زیاد باشن”

بهرام هم با تعجب سیاوش رو نگا کرد ولی … به راهش ادامه داد

کاوه : “کی فندک داره؟! ”

مریم : ” من دارم”

هم من و هم کاوه بهش نگا کردیم.چشممون درشت شد.

مریم که فهمیده بود … : “خب چیه؟! واسه آرمانه”

کاوه به کارش ادامه داد.ولی خب … من میدونستم بهرام سیگار نمیکشه.

مریم فندک رو میخواست بده به کاوه که …

“بهرام پشت سرت …”

مریم : “بهرام …”

**** تـــــــــــــــــه ****

یه زامبی داشت مستقیم میرفت سمتش.

به طرز باور نکردنی ای تعدادشون زیاد شد.از هر طرف داشت میومدن سمت بهرام.

بهرام سعی میکرد زامبی ها رو از خودش دور کنه.

خیلی داشتن نزدیکش میشدن.

نمیدونم چرا ولی همه هم داشتن نگا میکردن

تقریبا دیگه بهرام محاسره شده بود

یچیزی پشتم حرکت کرد.ولی زیاد دقت نکرده بودم تا اینکه …

کاوه : “نه مریم … آرمان اون وسطه!!!”

یه نگا به مریم کردم.بقل دسته من وایساده بود.دستش بالا بود.

یه ذره سرمو تکون دادم که ببینم تو دستش چیه …

یه مولوتوو روشن تو دستش بود.

کاوه : “بندازش وگرنه میترکــــ…”

*** پوووووووووووووووووووووووف ***

اصلا نمیدونم چرا.ولی همون صدای ترکیدن شیشه واسمون یه زنگ حرکت بود.

من رفتم سمت مریم که از دستش تا سمت راست صورتش سوخته بود.موهاش هم به هم ریخته بود.خرده شیشه ها هم رفته بودن تو پوستش.

داشت جیغ میزد … : “وایییییییی.سوووووختم”

کاوه و سیاوش هم دویدن سمت بهرام.

مریم : “میسوزه میسوزه.”

افتاده بود. داشت وول میخورد

—- : “آآآآآآهـــــــــــه”

صدای تیر زیادتر شد

مریم داشت هنوز گریه میکرد

“چیزی نیست.سوختگیش کمه”

اصلا سوختگیش خوب نبود.نصفه صورتش به فنا رفته بود.

پشتمو نگا کردم.دیدم سیاوش و کاوه , بهرام رو کول کردن و دارن میارنش …

” چی شده؟! ”

سیاوش : “زامبی دست آرمان رو گاز گرفته”

“چـــــی؟! ”

بهرام هم آوردن پیش مریم.رفتم بالا سرش.

بهرام : “توروخدا یکاری کن.نمیخوام بمیرم.”

“نمیتونم کاری کنم.”

بهرام : “دستمو ببرین”

“نمیشه.واسه عرفان جواب نداد.واسه تو هم جواب نمیده.”

بهرام دست مریم رو گرفت … : ” امتحانش ضرر نداره!!!!”

سرمو تکون دادم.

رفتم پیش کاوه … : “قمه ات رو بده.”

کوله پشتیش رو در آورد.خیلی زود قمش رو در آورد … : “بیا بگیرش.میخوای چیکار؟! ”

” بیا دست آرمان رو بگیر.باید دستشو قطع کنیم.”

کاوه : “چــــــی؟!”

سیاوش : ” نه نه … نـــه”

“تو چرا نگرانشی؟! ”

سرشو انداخت پایین … : “بخاطر اینکه …”

کاوه : “وقت این حرفا نیست.”

منو کاوه رفتیم بالا سر بهرام …

” سه …”

****

بهرام : “عرفان … دستتو بده به من”

عرفان  : “چرا؟! ”

بهرام : ” تو بده … ”

****

” دو … ”

****

کنعان : “گرفتیش؟! ”

بهرام : “آره”

عرفان : “نه نه … نـــــــــــهـــــ……”

****

” ســـه … ”

 

دو هفته پیش

 

بهرام : “یعنی چی؟! ”

کاوه : “شما باید یه لطفی به گروه ما بکنین که وارد گروه ما شین.”

بهرام : “خو … ”

کاوه : “تو باز شروع کردی؟! ”

“ادامه بده”

کاوه : “یه اشتباه کافیه که از گروه بری بیرون.و وقتی این اتفاق افتاد.تنها راه برگشت یک جبرانه.”

 

حال

 

“بهوش اومده؟! ”

کاوه : “سیاوش همش بالا سرشه ”

“وایسا برم ببینم چشه! ”

کاوه : “منم میرم پیش مریم”

بلند شدم و رفتم پیشش

سیاوش بالا سر بهرام بود و داشت موهاشو درست میکرد.یه چیزایی هم داشت بهش میگفت …

” هی …! برو.باهاش کار دارم.”

سیاوش : “هنوز بیهوشه …برو بعدا بیا”

“میدونم. اومدم زخمشو چک کنم.”

سیاوش : “خب من همینجا میمونم”

“به درک”

رفتم سمت دست چپش … باندشو باز کردم.

خونی بود … : “سیاوش برو یه باند جدید بیار”

سرشو تکون داد و بلند شد رفت.

پیشونی بهرام رو دست زدم. تب نداشت.

بلند شدم رفتم

داشتم میرفتم سمت مریم. سیاوش داشت با باند میومد : “تو که اینجایی؟! پس کی بالا سرشه؟”

” بیهوشه دیگه … کار خاصی که ندارم.اگه تو میخوای اصلا برو بالا سرش.آها … خودت باندشو عوض کن”

سیاوش هم حرفی نزد و رفت پیش بهرام.

کاوه بالا سر مریم بود.مریم هم داشت گریه میکرد.

کاوه : “چیزی نیست.یه سوختگی سطحیه.خوب میشه”

” کاوه , یه دقیقه بیا …”

کاوه هم بلند شد و اومد سمت من … “چیه؟! ”

“آرمان تب نداره.تقریبا حالش خوبه.مریم چطور؟! ”

کاوه : “سوختگیش خیلی بده.اصلا نمیدونم چیکار کنم”

“بذار پوستش هوا بخوره”

کاوه : “حتی شیشه های توی صورتشــــ…”

سیاوش از اونور داد زد : “بیاین.آرمان یچیزیش شدهــــ”

 

قسمت چهارم  /   فصل دوم

حقیقت  /  روزی پس از دیگری

۴th Episode   /   Second Season

Truth  /   A Day After Another

 

در سلول باز شد …

کمیل رو انداختن توی سلول …

اولین بار بود که کمیل رو برده بودن

سرباز (۱) : ” یا فردا یا پس فردا دوباره باید بیای”

سرباز (۲) : “رئیس باید تصمیم بگیره که این بیاد یا نه …”

هردوتاشون خندیدن و رفتن

منو بهرام هم دستامون بسته بود و نشسته بودیم.

بهرام با عجله : “چی شده کمیل؟! ”

کمیل هم که رو زمین افتاده بود … خودشو کشید سمت دیوار و نشست.زانو هاشو بقل کرد و داشت میلرزید

داشت با خودش حرف میزد و پچ پچ میکرد … : “نه.نه.چیزی نشده.چیزی نشده.”

 

زمان حال …

 

منو کاوه دویدیم سمت سیاوش و بهرام

بهرام داشت میلرزید …

سیاوش هل کرده بود : “چی شده؟! چش شده؟؟؟؟!!!! ”

“نمیدونم” نشستم بالا سره بهرام.پیشونیش رو دست زدم … اصلا تب نداشت.برعکس! یخ زده بود

“پتو … یکی یه چیزی بده بذارم روش …”

سیاوش دوید سمت انبار … : “برم بگردم”

کاوه : “داره تبدیل به اون جونورا میشه؟! ”

رومو کردم سمت کاوه که بالا سرم وایساده بود : “معمولا لرزیدنی در کار نیست.”

یهو یه چیزی دستمو گرفت …

” اَهـــــه”

نگا کردم … دست بهرام بود

“بهرام.بهرام …خوبی؟! ”

بهرام چشماشو باز کرد : “هنوز نمردم …”

سرفه کرد و سعی کرد بشینه.کمکش کردم …

بهرام : “مریم کو؟! ”

کاوه : “حالش خوبه بهرام خان! ”

بهرام نگاش کرد … : “آفرین.اینم که اسممو فهمید.”

کاوه : “میتونم بخاطر همین شما رو بیرون کنم.”

“موقعه ی این حرفا نیست.کاوه میتونی مریم رو بیاری اینجا؟”

کاوه هم رفت

من مونده بودم و بهرام

بهرام : “چند ساعته؟! ”

“انقدر بیهوش بودی که هوا تاریک شده”

بهرام : “چرا واسه عرفان قطع کردن پاش کار نکرد؟! ”

“دیگه باید بریم انبار خودمون”

بهرام : “فکر کنم خیلی نگران شدن.”

“میتونی راه بری؟! ”

بهرام : “پاهامو که قطع نکردی …”

بلند شد …

کاوه با مریم اومد.مریم دوید سمت بهرام.بقلش کرد

بهرام : “ممنون”

کاوه هم که فکر کنم از دست ما ناراحت شده بود فقط سرشو تکون داد …

منو کاوه ازشون دور شدیم.

سیاوش با چند تا پارچه داشت میدوید

میخواست بره پیش بهرام

کاوه جلوشو گرفت … : “بهوش اومد.دیگه نمیخواد”

سیاوش  : “نه باید بهش برسونم.”

داشت میپرید که پشت کاوه رو نگا کنه …دید مریم هم اونجا هست. وایستاد

پارچه ها رو انداخت روی زمین و … رفت

کاوه : “واقعا هدف این کیه؟! مریم یا … بهرام؟! ”

به من نگا کرد و یه پوزخند زد …

“اگر غلط نکنم بهرامه …”

کاوه : “واقعا که!!! ”

کاوه : “راستی … عرفان کیه؟! وقتی میخواستی دست آرما… بهرام رو ببری , گفتی عرفان.”

“یکی از دوستامون.پاهای اون رو گاز گرفته بودن.بریدیم ولی … مرد! ”

کاوه : “چرا؟  بهرام که زندست!!! ”

“قبلا شک داشتم ولی الان مطمئنم …”

 

 

 

 

کاوه داد زد : ” همه بدوین سمت ون.داره دیر میشه.راستی … وسایلی رو که جمع کردین بیارین.”

توی دستم وسایل بود و رفتم بیرون از انبار … : “واقعا شب شده!! ”

در ون رو باز کردم و رفتم عقب نشستم.

سیاوش زود تر اومده بود و جلو نشسته بود

کاوه هم رفت پشت فرمون

۵ دقیقه بعدش هم بهرام و مریم اومدن

کاوه : “اصلا انگار نه انگار دست یکی رو بریدن و اون یکی صورتش سوخته”

“بهرام خودش گفت دستمو ببر.پس الان خوشحاله.مریم هم صورتش درد داره و یه ذره توی روحیش تاثیر گذاشته چون زیباییش رو از دست داده اونم با وجود بهرام حل میشه.”

سیاوش همینجوری ساکت نشسته بود

اون دوتا هم سوار ماشین شدن و حرکت کردیم.

دقیق نمیدونم ولی طول کشید تا برسیم به نزدیکیه انبار خودمون

هوا تاریک بود و کاملا سیاه بود.

“ماشین رو ببر کوچه ی بقلی پارک کن …”

رفت کوچه ی پشتی انبار و پارک کرد … : “راستی … شماها برین.منو کاوه وسایل رو میاریم.”

اونا در پشتی رو باز کردن و رفتن سمت انبار!

سیاوش هم باهاشون رفت.

کاوه : “بوی دود میاد”

یه چند بار بو کشیدم … : “آره … نزدیکه”

از ماشین پیاده شدیم.رفتیم در پشتی و در رو باز کردیم

یه چند تا وسایل رو گرفتیم و داشتیم میرفتیم طرف انبار

توش مثله همیشه نور نارنجی میومد.

“خوب شد این همه مبل هست که بشه باهاش آتیش درست کرد.وگرنه تا حالا از سرما یخ زده بودیم.”

کاوه  : “بودنشون خوب هست ولی متاسفانه غذایی نیست برای خوردن”

بعد یهو بهرام دوید سمت ما … : “آتیــــــش”

وسایل رو انداختیم رو زمین و دویدیم سمت انبار

همه ی وسایل آتیش گرفته بود.

هدا اون کنار زانوش رو بقل کرده بود و نشسته بود. با دستم بهش اشاره کردم.

کاوه : “اول باید هدا رو نجات بدیم”

دویدیم سمتش …

“هدا خانوم بلند شو … باید بریم.اینجا داره آتیش میگیره”

هدا هم خیلی با آرامش و آرومی … : “شیطان و پیروانش همگی در آتش خواهند سوخت.”

کاوه : “چی میگی؟! باید بریم … مگه آتیش رو نمیبینی؟ ”

هدا : “چیزی رو که خودم درست کردم چرا نبینم؟! ”

“چی؟! ”

کاوه : “بخدا دیوونه ای” کاوه دستمو گرفت و کشید.

داشتم به هدا نگاه میکردم … داشت لبخند میزد و عین خیالش هم نبود.

کاوه هم که داشت منو میکشید … : “بدو.من که همش نمیتونم تورو بکشم. بـــدو”

به جلوم نگاه کردم.بهرام داشت میدوید سمت ما … : “پریسا! پریسا خانوم گیر کرده …! آقا صادق و فهیمه خانوم هم هستن”

کاوه دستمو ول کرد.مثله فشنگ دوید سمت اتاقک های انبار

منم دویدم سمت بهرام : “جمشید و خانوادش کجان؟! ”

بهرام : “فکر کنم رفتن … اینارو ول کن.منو نگاه … بیا فرار کنیم! ”

“چی؟! یعنی چی که فرار کنیم؟! ”

بهرام : “کاوه سرگروهشونه … وقتی سرگروه با ما بد باشه یعنی کل گروه با ما بده!!! ”

“کی گفته با ما بدن؟! ”

بهرام : “بد نیستن؟ ”

“نـــــه! اتفاقا کاوه خیلی مهربونه ”

بهرام : “باشه.بدو بریــــم”

منو بهرام دویدیم سمت کاوه … داشت به زور در رو میشکوند.مریم هم اونجا بود.

کاوه تا مارو دید … : “بیاید کمک”

من و بهرام و کاوه دورخیز کردیم و هر ۳ تا با شونه رفتیم توی در …

در شکست و ما هم با در افتادیم زمین

پریسا رفت بالا سر کاوه.مریم هم رفت پیش فهیمه خانوم

آقا صادق هم که بالا سر فهیمه خانوم بود اومد پیش ما … : “شما حالتون خوبه؟! ”

“آره.ما خوبیم.شماها چی؟! ”

صادق : ” فهیمه یخورده ترسیده بود و پریسا هم که منتظر کاوه بود.”

بهرام : “جمشید چی شد؟! ”

صادق : “اونا که رفتـــ…” نگاهش افتاد به دست بهرام “دستت چی شده آقا آرمان؟! ”

بهرام : “بعدا واست توضیح میدم داداش.الان وقتش نیست”

کاوه داد زد : “غذا و آب بیرونه.همه بدوید بیرون از انبار”

هممون داشتیم با عجله میرفتیم بیرون کهــــ…

۶ تا چراغ روبرومون دیدیم.

یکی داد زد : “دستا بالا.شما راه فراری ندارید”

یکی از بین چراغا اومد طرف ما … : “به به به !فراری های عزیزه من.خوش اومدید”

بهرام : “کثافت تو چرا دست از سر ما بر نمیداری؟! ”

یارو : “شماها اصلا یادتون نیست؟! از دست من فرار کردینا.”

تازه فهمیدم کیه …

بهرام : “خب حالا که چی؟! ”

فضیل : “هیچی.یا اون دوستای خوبتون شما رو به ما میدن یا … همتون رو میبریم! ”

بهرام رو به کاوه کرد : “ما رو تحویل بدین.”

کاوه : “اصلا فکرشم نکن”

بهرام : “هرکاری که بهت گفتم بکن.”

کاوه : ” حتی فکرش هم نکن”

بهرام دستاشو برد بالا … : “منو کنعان زود فرار می کنیم.دو هفته برین توی پارک رسالت بانوان.اگر توی دو هفته نیومدیم! از همونور برین خارج از شهر.”

کاوه : “ولی اون پارک که اونور شهر ه”

بهرام : “دیگه خودت میدونی …”

مریم اومد جلو بهرامو بقل کرد : “مطمئن باشم که برمیگردی؟! ”

بهرام یه لبخند زد : “حداقل واسه تو هم که شده … بر میگردم”

بهرام رو کرد به کاوه : “مواظبش باش داداش”

کاوه هم سرشو تکون داد و رفت.

بهرام برگشت سمت ارتش و فضیل … آروم گفت : “سینا دستتو ببر بالا.”

منم دستامو بردم بالا و …

فضیل : “چه دوستای آدم فروشی. به به.نوبره! بفرمایید سوار کاروان ما شید. افشین و کمیل منتظرتونن”

چهار تا سرباز اومدن سمت ما …

یکیشون سروش بود.داشت پوزخند میزد.دوتاشون اومدن پشت من و دو تای دیگه رفتن پشت بهرام.دستامونو بستن و بازو هامونو گرفتن و … رفتیم سمت ۳ تا ماشینی که پارک بود.

یه لحظه بقل فضیل وایسادیم… : “باهاتون کار خاصی ندارم.فقط یه ذره باید بکشید! ”

“چی؟!! ”

فضیل : “نمیخوام سیگاریتون کنم.باید زجر بکشین”

بهرام : “من به اندازه ی کافی کشیدم.ریه هام پره از زجر”

فضیل سرشو تکون داد و سربازا مارو بردن …

من طرف ماشین راستی و بهرام رفت طرف چپی.فضیل سوار ماشین وسطی شد.

یکی از سربازای پشت بهرام تفنگشو برد بالا و …

 

سرم داشت میترکید.چشمام سیاهی میرفت.نشستم.

توی سلول خودمون بودیم.بهرام نبود.زود بلند شدم.داد زدم بهرام.رفتم طرف در … در رو هول دادم.

هیچکس نبود.پشتمو نگاه کردم.کمیل نشسته بود.بدو بدو رفتم کنارش نشستم …

“بهرام کو؟! ”

دستشو دراز کرد.پشتمو نگاه کردم.دیدم داره به در اشاره میکنه.

دو تا سرباز همیشگی اومدن طرف در سلول.

سرباز (۱) : “پاشو.رئیس کارت داره.”

سرباز (۲) : “دوستت هم اونجاست”

با سرعت رفتم طرفشون و داد زدم : “باهاش چیکار کردین عوضیاا؟! ”

سرباز (۱) : “هیچی.منتظر تو بودیم که الان هم بهوش اومدی”

در رو باز کردن.

بازوهامو گرفتن.داشتن منو میکشوندن.بعد ۲ دقیقه راه رسیدیم به یه اتاق …

در رو باز کردن و بهرام رو دیدم رو یه صندلی.دو تا سرباز هم بالا سرش بودن

منو نشوندن روی یه صندلی دیگه بقل بهرام.فضیل هم روبرومون نشسته بود

فضیل : “سلام بر تو آقا کوچولو.الان تقریبا دو ساعته منتظرت هستیم.”

بهرام : “خب … حالا که این اومد.میخواین چیکار کنین؟! ”

فضیل : “هردوتاتون باید زجر بکشید. ولی با هم فرق دارید”

منو بهرام به هم نگاه کردیم …

فضیل : “یکیتون باید از نظر روانی زجر بکشه.اون یکی فیزیکی.”

بهرام : “من که همین الانش هم دارم از لحاظ روانی اذیت میشم.میخوای بدتر از این سرم بیاری؟! ”

فضیل : “من نمیخوام بدونم دلیل ناراحتیت چیه.ولی بهت اشانتیون میدم.”

بهرام : “مثلا چی …؟! ”

فضیل : “مثلا … میخوام کاملت کنم.”

بهرام : “یعنــی…؟! ”

فضیل : “الان خودت گفتی داری از لحاظ فکری زجر میکشی.میخوام بهت درد فیزیکی هم اضافه کنم. خوبه؟! ”

دوباره بهرام به من نگاه کرد.قیافش نگران شد.

فضیل : “فقط یه چیزی بهتون بگم.اینجا پر سربازه که همشون از من دستور میگیرن.”

به من اشاره کرد : “تو میشینی و نگاه میکنی”

بعدش به بهرام اشاره کرد : “تو کارتو انجام میدی.بعد از اینکه کارت تموم شد.جاهاتون برعکس میشه.باشه؟! ”

“چرا داری اینکارا رو می کنی؟! ”

فضیل : “قصد من همینه. میخوام بطور خیلی کامل بهتون توضیح بدم.”

“یعنی چی؟! ”

فضیل : “یعنی اینکه میخوایم یه واقعیتی رو درباره ی طبیعت بدونیم.”

 

قسمت پنجم   /    فصل دوم

دیوانه   /    روزی پس از دیگری

۵th Episode   /    Second Season

Insane   /   A Day After Another

 

 

فضیل : “البته من که خودم میدونم.میخوام به شماها کامل حالی کنم.”

یه نگاه به بهرام کردم … سرشو بالا گرفته بود.آب دهنشو قورت داد : ” حالی کن ”

فضیل : “من که حال نمی کنم … البته دروغ چرا؟! وقتی شما حقیقت رو میفهمید منم خوشحال میشم.به قول این آقا” به بهرام اشاره کرد “خیلی حال می کنم. ”

یه نگاه به بهرام کردم.نگرانیش کاملا رفته بود.

بهرام : “خب … نمی خوایم شروع کنیم؟! ”

فضیل : “راست میگی. شروع کنیم حرف زدن بسته.”

رفت جلوی میزش و بهش تکیه داد : ” بلندش کنین”

دو تا سربازای پشت بهرام دستاشو گرفتن و بلندش کردن.

فضیل : “بیارینش”

یه مرد هیکلی اومد توی اتاق. توی دستش یه سینی بود. توی سینی هم یه چیزی بود که با پارچه پوشیده بود.ولی داشت حرکت میکرد.اندازه ی یه خربزه بود.

بهرام که چشماش به سینی افتاده بود … : “میخوای بهم گربه نشون بدی؟! یعنی واقعا این چیزیه که نمیدونیم؟!”

سرباز هیکلی سینی رو گذاشت روی میز فضیل. فضیل هم با دست به دو تا سرباز اشاره کرد که بیان جلو.

سربازا که دستای بهرام رو گرفته بودن … بردنش طرف میز. سرشو چسبوندن به میز.اصلا روی میز رو نمیتونستم ببینم.فقط فضیل رو میتونستم ببینم با پشت بهرام و سربازا رو.

فضیل بلند شد و … “زیاد درد نداره.ولی بگم … اینکارو من فکر کنم ۲۰ باری هست انجام دادم.پس اصلا نگران نباش.هیچی از کنترل خارج نمیشه”

فضیل دستشو گذاشت روی میز و یه پارچه اومد توی دستش … پارچه ی سینی بود …

بهرام : “این که … این …”

فضیل : “آره میدونم.فقط زیاد بهش نزدیک نشو”

به سربازا نگاه کرد : “برش دارین.”

فضیل هم چیز توی سینی رو برداشت و اومد طرف من. دستاش پشتش بود.

دستاشو آورد جلو … : “خوب ببینش.”

“این … ماندانا!!!”

فضیل : “چی؟! میشناسیش؟! ”

برگشت سمت بهرام …

بهرام به من نگاه کرد : “این … این جونور ماندانا نیست.ماندانا رو گاز نگرفتن.”

فضیل زد روی میز : “از بحث اصلی خارج نشید. خب داشتم میگفتم”

دوباره رفت سمت بهرام : “یه ذره بیا جلو فرزندم …”

بهرام هم هیچ حرفی نزد و فقط به فضیل نزدیک شد.

فضیل : “منظورم سرت بود.سرتو بیار جلو …”

بهرام هم سرشو آورد جلوتر …

فضیل : “خب … حالا یکم درد داره.سعی کن عادت کنی چون تا آخر عمرت این درد واست میمونه”

دستش که پشتش بود برد طرف بازوی بهرام.توی همون دستش کله ی زامبی بود.

“نه نکن …”

بهرام : “ساکت باش”

خواستم بلند شم ولی … سربازا نذاشتن.

“نکن.نزدیک نکــــــــن”

 

فضیل به ساعت نگاه کرد و اون سر رو چسبوند به گردنش و کله هم گردن بهرام رو گاز گرفت.

گوشت گردن بهرام از گلوی اون کله ریخت روی کفش فضیل … فضیل هم پرتش کرد و خورد به دیوار : “اه کثافت.حالا روی کفشم خون ریخته.”

برگشت طرف من … : “حمایت خوبی داری … یجا نشستی و داری میبینی.آفریــــــــن” داشت دست میزد

اعصابم داشت خورد میشد : “عوضی باهاش چیکار کردی؟! مرتیکه … داره میمیره”

سربازا بهرام رو ول کردن … افتاد روی زمین.

فضیل : “یادت میاد چی گفتم؟! این درد تا آخر عمرت میمونه.تو یه درد بگو تا ۵۰ سال دیگه بمونه! ”

داشتم سعی میکردم بلند شم ولی اون سربازای عوضی نمیذاشتن : “عوضی”

فضیل : “خب پس باید طول عمر رو کم کنیم. مثلا … اممم. یه روز خوبه؟؟ یا شاید هم یه ساعت”

“توو دیوانه ای مرتیکه … میکشمــــت.میکشمــــــــــــــــــــــــــــــــت.قسم میخورم.”

فضیل : “آره.به اون هم میرسیم. ولی … توی فصقلی میخوای منو بکشی؟! یه ذره به این فکر کردی؟! چرا تا الان زنده موندی؟! چون هنوز کوجولویی.”

“خفه شو عوضی”

فضیل : “کسی نمیتونه با انگل های کوچیک کاری کنه”

سربازا دستشون روی من نبود و … سریع بلند شدم.دویدم طرف فضیل.چند سانتی متر مونده بود که …

سربازا گرفتنم و دوباره نشوندنم سر جام.

فضیل : “میدونی چیه؟! ترسیدم.”

یه اشاره ای به سربازاش داد و همه چیز سیاه شد.

 

*****

عرفان به حرف اومد : “آدمای این خونه چه ربطی به تو داره؟ ”

ولی وایسادم و بهش نگاه کردم : “اینا خونواده ی من بودن”

عرفان : “خب اگه خونواده ی تو بودن وقتی ما اومدیم اینجا تو کجا بودی؟”

بهرام : “من بهت گفته بودم …. واسم آشناست.”

“من جسد چهارم بودم.یادت اومد؟ ”

*****

 

فضیل : “ببریدش”

همه چی واسم تار بود … سرمو تکون دادم.یخورده بهتر شد.

فضیل : “بابت سر دردت ازت عذر میخوام. یکی از سربازام با قنداق زد توی سرت.”

“بهرامو کجا میبرید؟! ”

فضیل : “بهرام اینجاست. واسه ۱۵ دقیقه بیهوش بودی …”

فضیل اومد نزدیک تر و دم صندلی خم شد : “رید به نقشم. ولی خب … الان که فکر می کنم کار خوبیه.نمیتوستم تورو یه ربع تحمل کنم. نباید زود قضاوت میکردم و … ولش کن”  رو کرد به سربازاش  “ببریدش”

به زور برگشتم و پشت صندلی رو نگاه کردم. دو تا سرباز داشتن جسد یه سرباز دیگه رو مبردن.

فضیل کامل وایساد و رفت طرف میزش … ” یکی اینجا و دو تا رفتن.”

رو کرد به سربازی که بالا سر بهرام بود : “برو به اون دو تا بگو جسد چهارمی رو بندازن توی خندق.سردخونه نمیخواد”

سرباز : ” چشم قربان ”

الان فقط من مونده بودم و بهرام و فضیل.

رفت بقل بهرام که روی زمین بود و خم شد : ” به بهرام نگاه کن.ویروس کاملا وارد بدنش شده.خیلی دردناکه … نه؟! بعد از چند دقیقه چی میشه؟! بدن داغ میشه و تب می کنه تا ویروس ها بمیرن. بدن عرق می کنه تا هم شخص سردتر شه و هم سم ها و ویروس ها خارج شن.ولی ویروس ها خیلی قوی ترن.فقط پادزهر میخوایم که در دسترس نیست.یــــــااااا … میتونیم دستشو از کتف قطع کنیم که ویروس نرسه به مغز و قلبش. ولــــــی …” به ساعتش نگاه کرد ” الان ۲۰ دقیقه گذشته و متاسفانه اصلا هیچ امیدی نیست.”

به من نگاه کرد : “هیچکاری نمیشه کرد.”

“چرا داری اینکارو میکنی؟! ”

فضیل : ” ***بــــــیـــــب*** سوال تکراری شناسایی شد.بس کن … چرا انقدر به این سوال علاقه داری؟! ”

دوباره به بهرام نگاه کرد : “ویروس توی بدنش داره عمل می کنه.داره کم کم بر میگرده.کم کم بدنش داره سرد میشه. ویروس ها دارن تک نک سلول های بدنش رو میخورن.مغزش به آرومی داره میسوزه. مثله یه ککامپیوتر بدون فن. داغ میکنه و …”

سرشو تکون داد و … : ” *** بوم*** بر میگرده.دیگه این جونور اون فردی نیست که قبلا میشناختی.”

بهرام یه تکونی خورد.فضیل خیلی سریع بلند شد و تفنگشو در آورد و نشونه گرفت سمت بهرام.

بهرام هم که روی زمین افتاده بود چشمش به فضیل افتاد … : “بزن.بزن.” سرفه کرد “بزن منو خلاص کن”

فضیل : “نگران نباش.دست من نیست.فکر کردم جونور شدی …”

بهرام : “کنعان کو؟! ”

فضیل : ” کی؟! ”

بهرام : “مسخره بازی در نیار.همون پسره که با من بود”

فضیل اومد طرف من : “تو اسمت کنعانه؟! برو بهرام کارت داره. ”

رفتم سمت بهرام. بقلش روی زمین نشستم.

بهرام : “اگر بار گران بودیم و رفتیم.” سرفه کرد و خندید

منم پشت سرش خندیدم … نمیدونستمم چی بگم.

بهرام : “کنعان.عمویی یه حرفی باد بهت بزنم.”

“بگو بگو.هرچی خواستی بگو” بغضم گرفته بود

بهرام : “مردن من که گریه نداره که … یه بشر از روی زمین کم میشه.” سرفه کرد دوباره ” به هر حال.منو ببخش.همه ی حرفاتو شنیدم. ”

“مگه بیهوش نبودی؟! ”

بهرام : “الان رو نمیگم.دیروز توی انبار … من مقصرم.عرفان بخاطر من مرد.حرفایی که به کاوه زدی رو شنیدم.”

” شششش این حرفو نزن. اصلا تقصیر تو نیست.تو که نمیدونستی. ”

بهرام : “همین الانشم دارم عذاب میکشم. اون دوست من بود.اصلا نمیتونم از مغزم بیرونش کنم”

“نگران نباش.تو که داری میری پیشش”

بهرام : ” ای کوفت.تو نمیدونی چجوری باید با یه رو بهقبله حرف بزنی؟! ”

خودم تازه فهمیدم چی گفتم و از حرف خودم و بهرام خندم گرفت.

بهرام : ” همیشه اینجوری بخند عمویـــی. ”

” خفه شو وگرنه خودم میکشمت … ”

بهرام : ” باید همچینکاری بکنی.اگر اون عوضی ” به فضیل که دور تر وایساده بود نگا کرد ” اینکارو کنه هرگز نمیبخشمش. ”

” اینو ازم نخواه. کار بزرگیه. ”

بهرام : ” کارای بزرگ تر هنوز مونده.مریم رو میسپرم دسته تو.با اینکه کاوه آدم خوبیه … ولی بهش اعتماد ندارم. ”

” من نمیتونم انجامش بدم. از پس خودم بر نمیام. چه برسه  … ”

بهرام پرید وسط حرفم : ” ببین … ” ***سرفه*** ” تو تا الان ۴ ماه رو گذروندی. خودت به تنهایی … بغیر از کنعان هیچکس واقعا حواسش به تو نبود. حتی من. که کنعان هم ۳ ماه پیش رفت. خودت داشتی تنهایی پیش میرفتی این همه مدت. ” *** سرفه *** ” من به تو ایمان دارم. فقط از خطر دور بمون. ”

سرمو تکون دادم.

صدای پای فضیل اومد … اومد جلوتر : ” عجب انگل های دوست داشتنی ای.”

تفنگشو در آورد. گرفت سمت من …

بهرام : ” کثافت اول منو بکش ”

فضیل یه لبخند زد. تفنگشو چرخوند و دستش اومد طرف من … : “بکشش”

به بهرام نگاه کردم. سرشو آروم تکون داد.

دستمو دراز کردم سمت تفنگ.

فضیل دستشو کشید عقب : ” واقعا فکر کردی من احمقم؟! ”

رفت عقب تر … یه چاقو واسم پرت کرد.

فضیل : ” با این همه خوبی که در حقت کردم بازم ازم بدت میاد. ”

بهرام : ” کنعان ”

رو کردم به بهرام : “اینو بدون … سینا و بهرام همینجا میمیرن. ولی تو نه … تو باید یجوری فرار کنی ”

فضیل : “زیاد خوشحال نباش.زود باش. کل روز رو که وقت نداریم. چاقو رو بردار و کار رو یه سره کن”

چاقو افتاده بود پشتم.برگشتم و برداشتمش.

بهرام : ” راستی … ” ***سرفه*** “به  مریم بگو که عاشقشم ”

سرمو تکون دادم و …

 

چند دقیقه بعد.

 

فضیل به میزش تکیه داد : “فرق ما و اون دوستت که روی زمین افتاده … میدونی چیه؟! ”

” چیه؟! ”

فضیل : “اینکه ما هنوز نمردیم.”

“خوووبه”

فضیل : “اصلا خوب نیست.”

“چرا چرت میگی؟! ”

فضیل : ” طی سالیان سال انسان ها توسط سونامی ها مردن. خیلیا از گرما مردن. خیلیا از گرسنگی … ما داریم زمین رو نابود می کنیم.”

“الان این چه ربطی داشت؟! ”

فضیل : ” یعنی واقعا تو نفهمیدی؟! فرق ما با اون ویروس چیه؟! یه ذره فکر کن. زمین داره تب می کنه تا ما رو دفع کنه. پس فکر کردی گرمایش بیش از حد زمین واسه چیه؟! ”

اومد طرف من : ” به نظرت فرق بین خالکوبی روی پوست و ساختن برجا روی زمین چیه؟! ما خودمون ویروسیم. ما اونا هستیم. ما مرده ی متحرکیم. ”

” تو دیوونه ای ”

فضیل : ” اگر اینا نبودن ما خودمون خودمون رو نابود میکردیم. وقتی جمعیت کم بشه انگار ویروس کم شده. این جونورا گلوبول سفیدن. بعضیاشون ویروس رو می کشن بعضیا هم توسط ویروس ها کشته میشن. ما باید خودمون رو بشناسیم.”

” این همون واقعیتی بود که میخواستی بگی؟! ”

فضیل : “آره. حالا هم دوتا حق انتخاب داری. یا با من میمونی … یا میفرستمت بیرون! ”

” یعنی واقعا بعد از این همه بدی , فکر می کنی من اینجا میمونم؟! ”

فضیل : ” من بهت بدی کردم؟! ”

“دوستمو جلوی چشمام کشتی … ”

فضیل : “این بدی در حق اون بود نه در حق تو …”

“ولی اون دوستم بود”

فضیل : “دیگه داشتن دوست معنایی نداره”

“پس … اون همه که ما رو زندانی کردی چی؟! ”

فضیل : “اگر من اون مسابقات رو تشکیل نمیدادم چجوری میخواستی مبارزه یاد بگیری؟! ”

“پس چرا زندانیمون کردی؟! ”

فضیل : “چون شما به سادگی شورش می کردین. حالا هم دیگه حرف بسته … انتخاب کن. یا اینجا یا بیرون”

“حتی فکرش هم نکن من اینجا بمونم. ”

فضیل : “پس برو.”

به جسد بهرام اشاره کرد : “چاقوت هم یادت نره.”

رفتم طرف بهرام. چاقو رو از توی سرش کشیدم و رفتم طرف در.

در رو باز کردم. دو تا سرباز دم در بودن.

فضیل تا دیدشون گفت : “ببریدش. میخواد بره”

منم شروع کردم به راه رفتن که … فضیل : ” هی یوسف. میدونی دیوونگی واقعی چیه؟! ”

برگشتم سمتش … : “چیه؟! ”

فضیل : “اینه که یه کاری رو هربار انجام بدی و … انتظار داشته باشی نتیجه اش فرق داشته باشه. ۱۸ نفر … ۱۸ نفر از این در رفتن بیرون و هیچکدوم نخواستن که بمونن. پس آره … من دیوونه ام”

 

*****

 

خیلی سرد بود. به بهرام نگاه کردم.اون داشت به افشین و کمیل نگاه می کرد.

بهرام : “اونا اگه بفهمن ما کسایی هستیم که از پادگان فرار کردن , ما رو دوباره میبرنمون به پادگان”

“اونا نباید بدونن ما کی هستیم.”

کمیل : “دقیقا … دیگه کسی به اسم کمیل و بهرام و افشین و سینا وجود نداره.”

در سلول باز شد … دو تا سرباز بودن.

سرباز (۱) : “هی تو … رئیس کارت داره.”

به افشین اشاره کردن … افشین : “من؟!”

سرباز (۲) : ” آره”

افشین بلند شد و به ماها نگاه کرد … : “ما دیگه هممون مردیم! ”

 

پایان فصل دوم

 

 

سوال ها :

چرا عرفان مرد؟!

آیا سینا باید با فضیل همراه باشد؟!

 

 

آهنگ پیشنهادی :

دوستداران آهنگ های متال :

دانلود آهنگ

و …

آهنگ های بی کلام :

دانلود آهنگ

و …

رپ/راک/هیپ هاپ :

دانلود آهنگ

جواب سوال ها , پیشنهادات و ایده های خودتون رو برای بهتر شدن داستان به ایمیل  Kananriazytalab@yahoo.com  بفرستید.

موفق باشید!