داستان تنهایی :

 

نکات مهم :

افراد ناشناس با    —-   نشان داده میشوند.    مثال  :

—- :  ” تا ندونیم چی شده که نمیشه! ”

 

نقل و قول هایی که قبل از  ” ”  اسمی ندارند , توسط شخصیت اول داستان (سینا) گفته میشوند    مثال  :

“باشه بابا.خفه کردی”

 

بعضی از اتفاقات از نظر شخصیت اصلی بیان میشود.ولی خب … شاید آن اتفاق درست بیان نشود    مثال :

از زامبی ها ترسیده بود.داشت مثله فشنگ میدوید    ( شاید اون فرد برای نجات جان کسی میدوید. )

 

هرگاه ساعت به میان آمد. زمان مکالمه هم برای تغییر دادن بازه ی زمانی بعدی حساب خواهد شد.

داستان دارای بازه های زمانی متفاوت است.شاید زمان و ساعت دقیق گفته نشوند. ولی پس از خواندن چند خط , کاملا آشکار میشوند.

داستان بعضی از مسائل را به صورت مستقیم بیان نمی کند و درک اتفاقات با خود خواننده است.

سعی شده داستان از حالت گنگ بودن بیرون آید. ولی همچنان قسمتی از آن در تاریکی به سر میبرد. پس خوب دقت کنید!

گفته شد بعضی از اسم ها از روی کاربران گرفته شده , هرگونه اتفاقی که برای شخصیت داستانی افتاد , به هیچ وجه به شخص واقعی مرتبط نیست (امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاید. نمی توانم جور بهتری به شما بیان کنم)

 

قسمت اول  /  فصل اول

امنیت خیالی  /  زندگی جدید

First Episode  /  First Season

Imaginary Security  /  New Life

 

“الان تقریبا ۱  روزه که همینجا موندم ,  بدون آب  و برق و غذا … اصلا هم بیرون نرفتم.

میشه گفت نمی خوام برم ولی واقعیت اینه که نمی تونم برم بیرون.

واقعا نمی دونم چی بگم …

حتی وقت نکردم کل خونه رو ببینم و بگردم. از وقتی اینجا به هوش اومدم خیلی بی حال بودم و باید می خوابیدم

هه هه ,  حالا منم و یه عروسک قدیمی جلوم و دارم باهاش حرف میزنم.دیدی چی شد خرسی؟منم به فنا رفتم”

خرسی رو برداشتم و  داشتم می رفتم طبقه ی بالا که یه عکسی به چشمم افتاد.این اولین باری نبود که این عکس رو می دیدم

یه حسی بهم می گفت اینا رو می شناسم.

از اتاق حال سرد و بی روح خونه که فقط چیزی به جز یک مبل نداشت خارج شدم و از پله ها بالا رفتم و از نرده ی شکسته ی پله برای پیمودن راه استفاده می کردم.رسیدم به یک راهروی کوتاه که فقط ازش ۴  تا در می خورد به اتاقا.

از راهرو هم گذشتم و رسیدم به یه اتاق سرد.بی روح نبود … سرد بود.اصلا هیچ چیزی نداشت که بشه باهاش خودتو گرم کنی.ولی متاسفانه تنها مکان برای خوابیدن من همین جا بود. بقیه ی در ها قفل بودن حتی در زیر زمین که فکر کنم از این جا گرم تر باشه هم قفل بود.

“اههه ,  آی خدا … کممممممک.”

دوباره سر درد لعنتیم شروع شد. این درد لعنتی هم تمام انرژیمو گرفته. از دیروز بهتر شدم ولی بازم مثل اینکه دوباره داره خودشو توی سرم جا میده. خیلی خسته ام.خیلی…

بلند شدم.هیچ کسی توی اتاق نبود.

“مامان , بابا؟ کسی هست؟ یکی جواب بده …” رفتم پایین اونجا هم هیشکسی نبود

“سینا؟کجایی سینا؟” هیچ صدایی نمیومد.هیچی. صبر کن ببینم!

صدای گریه از زیرزمین میاد.

رفتم طرف در زیرزمین و بازش کردم , سینا اونجا نشسته بود.

“سینا؟ اینجا چی کار می کنی؟ ”

برگشت … داشت گریه می کرد. بلند شد. همینجوری که داشت میومد سمت من دو تا جسد رو دیدم…

دهنشو باز کرد … صورتش پر خون بود. اومد سمتم … می خواست منو گاز بگیره.

“آهههههههههه” از خواب بلند شدم

“لعنتی. اون من بودم. سینا منم ………….”

“اون دو نفر … اون دو نفر رو میشناسم.”

بلند شدم و خودمو بدو بدو رسوندم به طبقه ی پایین …

“آی خدای من. این دو تا جسد همون دو تا زن و مرد توی نقاشی بودن.حتی نمیتونم توی خیالاتم به این دو زن و مرد دل و روده و خون اضافه کنم.اصلااااا …”

رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه خواستم بلند شم ولی با خودم گفتم اشکال نداره بابا.همینجا بگیر بخواب…

بعد از پنج دقیقه خیلی قشنگ خوابم برد.

“آی آخ. زخمه سرم دوباره باز شده.”

بلند شدم و دیدم کلی خون ریخته روی کاناپه. دست کشیدم به صورتم.اه اه.سمت راسته صورتم هم پره خونه.

اومدم بلند شم سرم گیج رفت … فک کنم برای کمبوده خونه.

دستمو گذاشتم روی نرده ی پله که آروم برم بالا و برم دنبال دستشویی بگردم که شاید باندی پیدا بشه.

سرم داشت تیر می کشید.اصلا نای راه رفتن نداشتم.خیلی گشنم بود

داخل اتاق خواب شدم.از توی پنجره بیرون رو نگاه کردم

یه کیسه اونجا بود.درش بسته بود و پف کرده بود.معلوم بود پره …

اومدم بیرون.

رفتم سمت اتاق بقلیه اتاق خواب.درش قفل بود.

اتاق جلوییشو امتحان کردم اونم قفل بود.

دستگیره ی دره روبرویی اتاق خواب رو چرخوندم.

“هه هه. ایول”

در باز شد.در عین ناباوری دستشویی بود.

خودمو رسوندم به سینک تا آب و باز کنم ولی آبی نیومد به جز دو قطره.

کابینت بالای سینک رو باز کردم ولی هیچ چیز به جز چند تا تیغ نبود.

برشون داشتمو گذاشتمشون توی جیبم …

در کابینت رو بستم و رفتم طبقه ی پایین.

نشستم روی کاناپه.تی شرتمو در آوردم.دو تا آستینامو به زور جر دادم.

یکیشو گذاشتم روی زخمم و اون یکی رو دور سرم پیچیدم.

تی شرتمو که الان تبدیل شده بود به زیرپوش , پوشیدم و رفتم توی آشپزخونه.دنبال یه چیزه تیز گشتم.

یه چاقوی نصف شده و زنگ زده پیدا کردم.

هنوز تیزه.

دره خونه رو باز کردم.

رفتم بیرون دو تا جونور داشتن راه میرفتن.

زود کیسه رو برداشتم و بدو بدو اومدم تو …

رفتم روی کاناپه نشستم و کیسه رو باز کردم

“به به.کوکا کولا با کولوچه …”

اومدم در کوکا رو باز کنم همه کف کرد و کاناپه خیس شد …

“ای بابا … آفتاب زیاد خورده بهش”

کیک و باز کردم و قبل از اینکه بخورمش توی کیسه رو دیدم.

“خدا چرا این همه به  خودت زحمت میدی؟ … چرا کنسرو و در بازکن؟ ما به تیتاب هم راضی بودیما”

کنسرو رو به زور با در بازکن بازکردم.کنسرو قورمه سبزی …

ریختم روی دستم و همینجوری خوردم.تا تهشو خوردم.

اومدم یه نگاهه وحشیانه انداختم به کیک.همچین نگاهش کردم که کیک داشت میسوخت …

“حالا نوبته دسر رسیده”

گرفتم تا آخر خوردمش …

“پیش غذاش که کف داشت.غذای اصلیش خوش مزه بود ولی کنسروی.دسرش عالی بود.مهمون نوازیش هم که دیگه نگو , منو یه چاقو دنبال غذا.بهش ۵ میدم”

خودم خندیدم و گرفتم روی کاناپه دراز کشیدم.

خلاصه …

با خیاله اون دو تا جسدای توی خوابم خوابیدم …

“افشین … افشین؟ نکن.تقصیر من نبود.نههههههه”

دست و پا زدم.

“آخخخخ.سرم …”

چشمامو باز کردم.از کاناپه افتادم.

انقد خسته بودم که نمیخواستم برم روی کاناپه. سرمو چرخوندم سمتش و می خواستم به خوابم ادامه بدم که …

یه چیز زیره کاناپه بود …

“کلییییییید”

برداشتمش و گرفتمش توی دستم.

“این اینجا چی کار میکنه؟”

نشستم روی زمین و به کلید نگاه کردم ….

سرمو آوردم بالا و روبروم در زیرزمین رو دیدم.پا شدم و رفتم سمتش

کلید و انداختم توی سوراخ قفلش و چرخوندم

:::چیک چیک:::

“خدایا داری کپون شانس رو میریزی دورا … ایول.دمت گرم”

از پلش رفتم پایین.هیچی معلوم نبود.همه جا تاریک بود …

دو سه قدم رفتم جلو که یه چیزی اومد توی صورتم

دو متر در جهت بالا و سمت عقب حمل و نقل کردم و نزدیک بود جیغ بزنم.

دوباره دو قدم رفتم جلو دیدم یه نخه …

کشیدمش و به سقف نگاه کردم …

“نور. روشنایی”

داشتم می گفتم :

“خدایا دستت در….”

که جلوی پامو دیدم …

دیگه روی پام بند نمیشدم. زانو زدم. اولین اشک بعد از این چند روزه پر از درد از چشمام جاری شد.

“دادااااااااش.ماماااااااانننننننن…… با–با”

نمیتونم اون لحظه رو توصیف کنم.

اصلا خوشایند نبود.اصلا …

داشتم هق هق میزدم و گریه میکردم که به جلوم خیره شدم و ساکت موندم …

 

(((

از خواب بیدار شدم.صدا میومد

زن : ” دستت! زخم شده”

مرد : “پای تو هم هست.چیزه زیاد مهمی نیست”

فک کردم هیچی نیست و دوباره خوابیدم.

نمیدونم چند وقت بعد بود.

بهش نگاه کردم.تخت خوابیده بود.بازم صدا اومد

مثله افتادنه وسایل …

چشممو خاروندم و رفتم پایین

کسی نبود.رفتم توی زیرزمین …

“خدایاااااا.نههههه”

مامان بابام بودن …اونا مردن

یه صدا هایی میومد از بیرون..

ولی بهش اهمیت ندادم.

“چرا؟ چرا؟ آخه چرا؟”

صدای پله های چوبی اومد

—” سینا؟ اینجا چی کار می کنی؟”

برگشتم.همینجوری داشت اشکم میریخت.

بلند شدم و رفتم کنار…چشمش به مامان بابا افتاد.

از شدت ناراحتی زانو زد و داشت گریه می کرد.

“میرم بالا”

از پله های اتاق پذیرایی رفتم بالا …

داشتم فکر می کردم با خودم که چرا اینجوری شد؟

یکی بازومو گرفت

“چیه؟داری چی کار میکنی؟”

—“همش تقصیر خودته”

“چی داری میگی؟من چرا باید همچین کاری بکنم آخه؟”

—“از وقتی که اومدی توی خونواده ی ما … همه ی این اتفاقا افتاده …”

بغضش گرفت —“همش تقصیره تو بود کثافت”

دستمو گرفته بود و ول نمی کرد.

خودمو اینور و اونور کردم تا ولم کنه ولی …

” افشین … افشین؟ نکن.تقصیر من نبود.نههههههه”

نرده ی پله شکست و من با کله افتادم زمین.

بیهوش شدم و تنها چیزی که میشنیدم اسمم بود که از دهن داداشم ,  افشین , میومد بیرون.

دیگه هیچی یادم نیست تا موقعی که به هوش اومدم …

)))

 

اومدم توی دنیای واقعی …

من بودم و اجساد خونوادم.

“ولی افشین چرا مرده؟”

اینو به خودم گفتمو بلند شدم.

” به اندازه ی کافی قبلا گریه کردم …”

چراغ زیرزمین رو خاموش کردم و رفتم بالا.

کیسه ی خالی رو برداشتم و با لباس های کمم رفتم طرف در …

از همین الانش هم سرد

در رو باز کردم و اومدم بیرون

چند وقت بعدش هم که شما رو دیدم…

فقط بخاطر اینکه از خونه اومدم بیرون

از امنیت خیالیم دور شدم.

 

قسمت دوم  /  فصل اول

فرشته ی مرگ  /  زندگی جدید

۲nd Episode  /  First Season

Death Angel  /  New Life

 

“دیروز که منو حسابی تخلیه ی اطلاعاتی کردین… امروزم همینطور؟ ”

—- “تا ندونیم چی شده که نمیشه”

“باشه بابا.خفه کردین.”

ماشین زیاد تکون میخورد انگار جاده خاکی بود …

یهو دو متر پرت شدم هوا

“آروم برون  عرررررررفان”

عرفان : “ببخشید. یه سنگ گنده بود”

—- “خب بگو”

” باید حرفای دیروزمو ادامه بدم نه؟ ”

– ” آره.گفتی : از امنیت خیالیم دور شدم.”

“آره , آره…

اومده بودم بیرون با یه کیسه ی خالی …

بدون غذایی و امیدی.

چاقوم توی دستم بود و هی باهاش بازی می کردم تا حداقل یه ذره سرگرم شم.

از کوچه که کاملا خالی بود و پر جسد بود داشتم میومدم بیرون که صدایی شنیدم.

صدای ماشین بود

رفتم دنبال صدا و رسیدم به یه خونه

صدا از گاراژ میومد

کامل بسته نشده بود

درش رو باز کردم و دیدم کلی زامبی توشه

می خواستم در رو کامل ببندم که وقت نشد و زامبی ها فهمیدن من اونجام …

داشتم عقب عقب راه میرفتم که چاقوی زنگ زدمو در آوردم ولی پام پیچ خورد و افتادم زمین و چاقوم پرت شد یه طرف دیگه

تند بلند شدم و دویدم سمت خارج کوچه

ماشین خیلی کم بود و جاده باز بود

نمیدونم چقدر شد ولی …

همینجوری داشتم میدویدم تا اینکه پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم هیچ زامبی ای نیست

وایسادم و یه نفس راحت کشیدم.

خم شده و بودم و دستام روی زانوم بود که سرمو گرفتم بالا و یه ماشین دیدم که صندوق عقبش بازه

رفتم سمتش

خالیه خالی بود. رفتم توش نشستم که نفسم جا بیاد.

تا اینکه بدنم به کف صندوق عقب برخورد کرد صدای آهن اومد که داشتن به هم دیگه میخوردن

بلند شدم و بیشتر گشتم

فرش روی کف صندوق رو برداشتم و یه جعبه ابزار پیدا کردم

بازش کردم و توش پیش گوشتی و دیلم و جک و اینجور چیزا بود.

پیشگوشتی رو برداشتم و گذاشتم توی کیسه و دیلم هم توی دستم گرفتم و جعبه رو همونجا گذاشتم…

یه سری ماشین رو رد کردم …

توی خیابون بودم که دوباره صدا اومد

اندفعه صدای انسان بود …

—- “کمک … کمکم کنیییییید”

رفتم سمت صدا و رسیدم به یه کوچه با ورودی ای که فنس کشیده شده

دیدم یه مردی بالای دیواره و مثله اینکه دستش زخمیه …

تا منو دید رفتم پشته دیوار

داد زد : “هی … کمکم کن.لطفا”

منم که فهمیدم منو دیده از پشت دیوار اومدم بیرون.

“چی شده؟ چرا اون بالایی؟”

هیچی نگفت

منم قفل در فنس رو شکستم و رفتم توی کوچه …

نزدیک به هفت یا هشتا زامبی بود

دیلم رو مالیدم به فنس و صدا داد …

زامبی ها همه منو نگاه کردن و منم دویدم خارج از کوچه

رفتم پشت ماشین و زامبی ها میومدن دنبالم

تا اینکه رسیدن بهم و منم ده بدو سمته فنس

زنجیری که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و در رو زنجیر کردم …

رفتم سمت اون مرده …

” خب. چی شده؟ ”

اومد پایین و دور و بر رو دید زد و مطمئن شد کسی نیست

—- ” خیلی خیلی خیلی ممنونم”

“خواهش می کنم.بگو بینم.چی شده؟”

—- “دستم تیر خورده و الان نزدیک به ۳ روزه اون بالا بودم”

“باید سخت بوده باشه…”

—- “آره.اصلا نخوابیدم ”

“بشین و تکیه بده به دیوار … بدو”

نشست و دستشو از درد گرفت

دستمو کردم توی جیبم و دو تا تیغ رو که از حموم آورده بودم آوردم بیرون …

کاغذ روشو کندم و نشستم بغله مرده

“اسمت چیه؟”

—- “عرفــــ …. آهههههههههههه”

تیغ رو چسبوندم به جای زخمش و به اندازه ی دو انگشت پوستشو شکاف دادم

“شششششششش…. سااااااکت باش.دارم سعی میکنم تیر رو در بیارم”

دستشو گرفت جلوی دهنش و داشت آروم جیغ میزد.

منم دو تا انگشتمو کردم توی زخمش و سعی کردم گلوله رو بیارم بیرون…

ولی هی وول میخورد و از دستم لیز میخورد و میرفت دور تر

داد این بدبخت هم که رفته بود به آسمون

یه بار دیگه سعی کردم و گلوله رو در آوردم

داشت دستش رو گاز می گرفت

دستم خونی شده بود و یه گلوله توی دستم بود

بهش نشون دادم و یه نفس راحت کشید.

پا شدم و دستمو پاک کردم

“میتونی بدویی؟”

—- “آره ولی فک نکنم  واسه زخمم خوب باشه و انرژی کافی داشته باشم”

“بلند شو و پشتتو نگا نکن”

پشتشو نگاه کرد و مثه فشنگ بلند شد

میخواستم شروع کنم به دویدن

“گفتم نگاه نکن. حالا بدو …”

زنجیر افتاده بود و در باز شده بود

داشتیم میدویدیم که ایستادم

اونم داشت پشتم میدوید و بهم رسید

“قلاب بگیر …”

—- “چییی؟ ”

“زود باش.قلاب بگیر”

رفت زیرپله اسطراری و قلاب گرفت

منم تند رفتم روی دستش دو متر پریدم بالا و نردبون رو کشیدم پایین

رفتیم بالا و …

رسیدیم به سقف

“اسمتو بگو”

—- “اول تو …”

“باشه. اسمم آرمانه”

نباید فعلا بهش اعتماد کنم.

“خوشبختم.منم عرفانم”

“همچنین.ولی الان وقت این حرفا نیست”

عرفان : “آره.ولی تو زندگیم رو نجات دادی بچه”

“بچه نیستم.۱۵ سالمه”

عرفان : “باشه باشه.گروهت کو؟”

” من تنهام”

عرفان : “عههه.خدایی؟”

“مگه باهات شوخی دارم؟”

با قیافه ی پوکر فیس بهش نگاه کردم و پوزخندش مهو شد

عرفان : “ولی من یه گروه دارم.میخوای بیای تو گروه ما؟ ”

“نمیدونم والا”

صدای ماشین اومد و بعد از چند ثانیه خاموش شد

—- “عرفان کجایی؟ ”

عرفان بلند شد و به پایین نگاه کرد

عرفان : ” عهههه.من اینجااااااام”

یه دستش هم تکون میداد

— “سسسسسس.باشه دیدمت.بیا پایین بریم”

عرفان با پوزخند : “چه حلال زاده ان … گروهم اومد”

با قیافه ی پکر بلند شدم

“باشهههه.بزن بریم”

از پله ها رفتیم پایین و رسیدیم به ماشین …

– “سلام”

“علیک …”

—- “بدو سوار ماشین شو دارن میان”

پشتمو نگاه کردم دیدم همون زامبی هایی که دنبال منو عرفان بودن اومدن …

سوار ماشین شدم و گازشو گرفتیم

نمیدونم چقدر راه بود ولی کلشو بیدار بودم و داشتم خیلی بی رمق نگاه می کردم به بیرون از پنجره

—- “عرفان؟”

عرفان : “ها؟”

—- “مطمئنی قابل اعتماده؟ ”

عرفان : “آره بابا. جونمو نجات داد … البته سنی هم نداره که بتونه کاری کنه.ولی نسبت به سنش خیلی کارا میتونه بکنه. مغزه خوبی هم داره ”

—- ” نمیدونم… ولی فک کنم یه جا قبلا دیدمش …”

عرفان : ” غلط اضافه داری می کنیا … ”

—-  ” باشه  ,باشه”

عرفان : ” به نظرت محمد حسین قبول میکنه؟ ”

—- “نمیدونم. شاید بذاره بیاد تو گروه ما ”

عرفان دستشو آورد سمتم و منو تکون داد

عرفان : ” بیدار شو. رسیدیم…”

“بیدارم … بیدارم”

ماشین وایساد و همه پیاده شدیم

یه ساختمون بزرگ بود با برجک های بلند مثل پادگان …

یه یارویی در رو واسمون باز کرد

” به نظر میاد اینجارو یه آدم باحال و میانسال اداره کنه … ”

عرفان : “باحال هست و جوونه”

” خوبه ”

اون یارویی که داشت رانندگی میکرد سریع رفت طرف اونی که در رو باز کرد

راننده : “دوباره سلام”

در باز کن دستشو سریع آورد جلوی شکمه اون یارو رانندهه و گفت : ” اوچ”

رانندهه هم دو قدم رفت عقب و گفت : “حسام؟اوچ و درد. اوچ و زهره مار. اوچ و سرطان انگشت. اوچ و سرطان زبون ”

حسام داشت میخندید و اون یارو هم عصبی بود …

حسام : “بهرام … ببخشید.ولی باید بگم … اوووچ”

بعد یهو دوید

بهرام : “ای فلان فلان شده … وایسا ببینم ”

نمیدونم چی شد ولی بهرام وایساد.معلوم بود دستش به حسام نمیرسه

هیمنجوری که منو عرفان داشتیم میرفتیم سمت دروازه عرفان با دستش زد به بازوم

عرفان : “این دست راست محمد حسین توی اینجاست.اسمش حسامه … پسره لیفتیه.ولی خب , دوست صمیمی رئیسشه ”

بهرام رفت توی ساختمون و حسام هم از توی انباری اومد بیرون و بدو بدو اومد دم دروازه که فضولی کنه …

” رئیستون چجور آدمیه؟ ”

عرفان : “نه. اشتباه نکن. من و گروهم رئیس نداریم.ما هم یه هفته بیشتر نیست اومدیم اینجا.فقط بخاطر سر پناه و غذا. و فقط گاهی اوقات میریم بیرون از دروازه تا یه سری وسایل و غذا پیدا کنیم”

“خوبه …”

رسیدیم به دروازه که دیدم حسام داره نگاه می کنه بهم

حسام : “تازه کاره؟ ”

عرفان : “آره … اسمش آرمانه”

حسام بازم دستشو آورد جلو و میخواست بگه اوچ که من زود تر گفتم بهش …

خندید و دستشو گذاشت توی جیبش و منم بی تفاوت رد شدم.

وارد دیوار های آهنی شدیم …

یهویی عرفان برگشت سمت دروازه و داد زد

عرفان : “راستی … دو تا مرغ عشق کوشن؟ ”

حسام هم داد زد و جوابشو داد : ” بیرون نیومدن … فک کنم هنوز توی آلونک هستن”

عرفان : “ای بابا.خفه نشن اون تو …”

” پرنده دارید؟ ”

عرفان : “نه بابا ”

رفتیم توی ساختمون و طبقه ی دوم

اتاق های زیادی داشت …

در یه اتاق باز بود ازش رد شدیم و بهرام بود. داشت نون پنیر میخورد فک کنم…

ولی نرفتیم تو  …

عرفان رفت در اتاق بقلی رو زد و گفت : “چلقوز پاشو بیا… من اومدم”

یکی تو اتاق داد زد :  “عه عه عه. نیا تو … نیا تو. تو کجا بودی آخه؟.الان میام اونجا”

عرفان : “باشهههه. زود تر بیا یه تازه کار داریم”

دیگه صدایی نیومد.

عرفان : “بیا بریم صبحونه بزنیم تو رگ. گشنه ای؟”

“نه زیاد.اشتها ندارم”

عرفان : “حالا یه ذره بخور … ببینیم چی میشه”

رفتیم توی اتاق و نشستیم سر میز

بهرام و عرفان به من نگا کردن و منم به اونا

یهو عرفان گفت : “واییی … غذااااااااااا ”

نون و برداشت و بهش پنیر مالید و گرفت با اشتها خورد

نمیدونم ولی شاید میخواستن من هم بهشون ملحق شم

بهرام : “اسمت چیه کوچولو؟ ”

عرفان با دهن پر به بهرام نگاه کرد : “اینجوری نگو.بدش میاد”

منم که داشتم به عرفان نگاه میکردم. رو به بهرام کردم

” س… آرمان. اسمم آرمانه”

بهرام : “خوشبختم آرمان جان.چند سالته؟ ”

“۱۵ … تازه از ۱۴ سالگی در اومدم”

بهرام : “خوبه. من ۲۵ سالمه. این عرفان ملعون هم ۱۹-۲۰ سالشه”

صدای در اومد

– “سلام دوستان …”

بهرام : “درود بر تو ای چلقوز دو قرونی”

عرفان هم که داشت غذا میخورد با دهن پر گفت : ” سلام ای یوسف گم گشته باز آید به تو …”

منم یه نگاه کردم بهش

نمیدونم ولی نا خوداگاه لبخند اومد روی لبم

پا شدم و دویدم سمتش

—- “عههه. سینا تو اینجا چه میکنی داداش؟ ”

رفتم بقلش و محکم فشارش دادم

“کنعااااان”

بهرام : ” ببخشید باعث به هم زدن لحظات دوستانه ی … ”

حرفشو قطع کردم و به کنعان نگاه کردم …

“دلم واست تنگ شده بود پسر”

کنعان : ” منم همینطور داداش کوچولو”

ولش کردم و اونم اومد سر میز نشست …

منم بدو بدو رفتم سمت میز و نشستم سر جام

بهرام که چشاش درشت شده بود … گفت : “اهم اهم.داشتم عرض میکردم”

عرفان : ” آره.داشت عرعر میکرد…”

بهرام : ” ای کثافت.خب… سینا کیه؟ ”

کنعان بهم اشاره کرد و گفت : ” این بزرگ مرد کوچک”

عرفان دست ازخوردن برداشت : ” تو که اسمت آرمانه که …”

” خب … راستش …”

بهرام : ” اسمتو دروغ  گفتی؟ ”

“راستش اسمم سیناعه ولی چون بهتون اعتماد نداشتم …”

بهرام : “اگر اعتماد نداشتی یه بحثی … آره اشکال نداره …”

عرفان : ” منم یه بار تو دانشگاه اسمه دوستمو به جای اسم خودم به استاد گفتم و اون ترم افتاد بیچاره”

کنعان : ” تو شکر خوردی عرفان.”

منم یه نون برداشتم و با خیال راحت شروع کردم به خوردن

عرفان : “راستی کنعان … مارال کو؟ ”

کنعان : “ماندانا. اسمش مانداناعه.رفته با دوستاش صبحونه بخوره. میاد بعدا… اونو ول کن.داش سینای ما چطوره؟ زندگی جدید چطوره؟ ”

سرمو انداختم پایین …

“اصلا خوب نیست. فقط یک سال باهاشون بودم و … الان هم که …”

کنعان : ” لازم نیست توضیح بدی …”

بهرام هم مثله همیشه اومد توی بحث : ” با عرض معذرت و پوزش به همه ی شما. ولی شما همدیگه رو از کدوم گوری میشناسید؟ ”

عرفان : ” از گور مشتی ممدلی”

کنعان : “تو که میدونی من چند سال قبل کجا بودم؟ پارسال بود فک کنم.یه خانواده اومد و سینا رو برای فرزند خوندگی انتخاب کرد ولی الان که …”

نونی که توی دستش بود و انداخت توی بشقاب و سرشو انداخت پایین. چن ثانیه سکوت کرد و دوباره سرشو آورد بالا …

کنعان : ” بهترین دوست من اونجا سینا بود. یک ماه بعد از رفتن سینا منم ۱۸ سالم شد و از اونجا اومدم بیرون …”

یکی از در اومد تو

—- “سلام عرض شد”

عرفان نمیدونم چی شد که یهو سرفه کرد و با دهن پر بلند شد …

—- “چند بار گفتم واسه من بلند نشو امین؟ ”

عرفان : ” عرفانم”

– “آره همون”

بهرام : “چی شده محمد حسین؟ ”

محمد حسین : ” چیزه خاصی نشده … اومدم تقسیم وظایف کنم. کنعان میره روی برج نگهبانی میده. شما ها هم جلوی در وای میستید …”

چشمش به من افتاد و کلا فراموش کرد چی میخواد بگه

محمد حسین : ” حسام گفته بود یه تازه کاره کوچولو داریم.بلند شو خودتو معرفی کن”

با حوصله بلند شدم و صاف وایسادم و توی چشماش زل شدم

” آرمان. ۱۵ سالمه”

کنعان : “محمد حسین میشه آرمان هم با من بیاد توی برجک؟”

محمد حسین : ” امتحان نداده ولی چون زیر ۱۶ سالشه نمی خواد.باهام بیا بچه …”

یه نگا به بهرام و عرفان کردم و اونا هم داشتن به صورت پوکر فیس منو میدیدن

داشتم میرفتم بیرون که شنیدم کنعان خیلی آروم به عرفان و بهرام گفت : “پسر عاقلیه.نگران نباشید”

رفتم بیرون از اتاق و انتظار داشتم محمد حسین رو ببینم که داره توی راهرو میره ولی دیدم همونجا وایساده

محمد حسین : “چن تا زامبی کشتی؟”

داشت توی چشمام زل میزد ولی وقتی سوالش تموم شد به دفتری که دستش بود نگا کرد

” هیچی ”

توی دفتر یه چیزی نوشت و با همون حالت پرسید … : ” چن تا آدم کشتی؟ البته بهت نمیخوره کسی رو کشته باشی!! ”

“مثله قبلی ”

سرشو آورد بالا و گفت … : ” درست جواب بده …”

“هیچی. ”

محمد حسین : “آخرین بارت باشه …”

منم داشتم میرفتم توی اتاق که دستمو گرفت …

محمد حسین : ” چرا؟ ”

سرمو کج کردم و بهش زل زدم

” چون لازم نبود ”

دستمو کشیدم و اونم ولم کرد

رفتم توی اتاق …

یه خانومی هم همزمان باهام وارد اتاق شد

کنعان بلند شد و رفت پیش اون خانومه …

صدام زد و گفت بیا اینجا

منم که تازه نشسته بودم روی صندلی دوباره پا شدم و رفتم پیشش

کنعان : “سینا این ماندانا.ماندانا اینم سیناعه”

” خوشبختم مادام ماندانا”

ماندانا : ” همچنین موسیو”

رو به من کرد

کنعان : ” باهاش کل ننداز توی فرانسوی … استاده”

” من که اصلا فرانسوی بلد نیستم … خب ایشون کی باشن؟ ”

کنعان : ” یه امانتی …”

ماندانا : “بهتره بگم نامزد”

” آهاااا.پس منظور عرفان از دو تا مرغ عشق شماها بودین؟ ”

عرفان که صدامو شنید یه سرفه کرد باز هم غذا توی دهنش بود

کنعان به ماندانا با خنده اشاره کرد

کنعان : ” اینی که اینجا میبینی … قناریه منه”

بهرام : ” آره… آره. جزایر قناری …”

ماندانا : “عههه بهرام.بازم چشم عموتو دور دیدی …”

نمیدونم چرا ولی بغض گلوشو گرفت و واسه دو ثانیه ساکت موند

یه نگاه به بهرام کردم … دیدم اونم همینجوریه

کنعان : “پووووووووف.ول کنین دیگه …”

 

—- ” زیاد طولش نده دیگه. تا آخر شب که گرفتی خوابیدی.خودم هم میدونم.بقیش چی شد؟ ”

 

” وایسا میگم دیگه ….

شب کنعان اومد دنبالم و با هم از ساختمون که تازه فهمیده بودم که واقعا پادگانه خارج شدیم و رفتیم توی برجک

کنعان : “خب … شاید خوشت نیاد ولی میخوام همه چیز رو بدونم.توی این یه سال چی شد؟چه نوع خونواده ای بودن؟ ”

“خانواده ی خوبی بودن ولی یه برادر نا تنی داشتم به اسم افشین. اون همیشه باهام بد بود و می گفت که من بد شانسی آوردم توی خوانوادشون.۱۱ ماه بعد یعنی یه ماه پیش تقریبا این چیزا اومدن  توی شهر …”

کنعان : “زامبی. اسمشون زامبیه …”

” آره همونا … اونا اومدن و افشین وضعش با من بدتر شد و هی می گفت تقصیر منه.وقتی هم به هوش اومدم بعد از دو سه روز که میشه دو سه روز پیش جسدشون رو پیدا کردم”

کنعان : ” باید دردناک باشه.”

“آره ولی بعدش فهمیدم که دچار یه فراموشی کوتاه مدت شدم و قبلا هم گریه کردم پس بی تفاوت از کنارشون گذشتم”

کنعان : ” باشه!”

“تو چطور گذروندی؟ ”

کنعان : ” هیچی. بعده تو چند ماه بعدش اومدم بیرون و خواستم زندگیمو  شروع کنم که این جوری شد

با دوستم که خیلی بهش اعتماد داشتم رفتیم دنبال سرپناه بگردیم که اینجا رو پیدا کردیم. بعد از ۱ هفته دوستم مرد و خواهرش که ماندانا باشه… به من سپرد و گفت ازش مراقبت کن. نمیدونم چی شد ولی یه روز اومدم توی اتاق دیدم بهرام نشسته روی صندلی و داره با ماندانا حرف میزنه … پرسیدم که ایشون کی هستن و بهرام بلند شد و خودشو معرفی کرد و گفت پسر عموی ماندانا هستم.مثه اینکه باباش مرده بود و با عموش زندگی می کرد. اونجوری که ماندانا گفت مادر بهرام هم معتاد بود و پول گذروندن زندگیش که خرج مواد میشد رو از پدر ماندانا می گرفت ”

“عرفان چی؟ ”

کنعان : ” عرفان دوسته بهـ … ”

یه صدایی اومد از پایین.

—- ” رضا , رو دیوار نوشته باز مانده ها بیان تو کوچه تو پادگان کمپ داریم”

صدای یکی دیگه اومد که  فک کنم رضا بود …

رضا : ”  با این اوضاع نمیتونیم از بین زامبی ها عبور کنیم بدوین بریم تو کوچه ”

کنعان رادیو رو گرفت و گفت : ” از ضلع جنوبی … دو نفر یا بیشتر بیرون از پادگان هستن که احتمالن میخوان بیان تو … دستور بده! ”

صدای حسام بود : “با بلندگو بهشون هشدار بده … به رئیس میگم …”

کنعان : “باشه! ”

رادیو رو قطع کرد و رو به من کرد

کنعان : “پشتت یه چراغ قوه هست. دو تا نور بنداز به طرف دروازه … زود! ”

” باشه قربان! ”

میکروفون اونجا بود.برداشتش و روشنش کرد

کنعان : ” شما بازمانده ها سریع بیاین داخل که در بسته میشه الآن ”

همون موقع که نور رو انداختم طرف دروازه , یکی دوید سمتش و دروازه رو باز کرد.

وقتی دروازه باز شد چهار نفر با عجله اومدن تو …

یکی لاغر مردنی بود و معلوم بود دستو پا چلفتی بود چون داشت نفس نفس میزد.معلوم نبود چقد دویده بود

بقیه هم معمولی بودن ولی یکیشون قدش بلند تر از همه بود

محمد حسین اومد بیرون.

معلوم بود داره پز میده به پادگانش

کنعان : “میخوای نگاه کنی از نزدیک؟”

“نه نمیخواد. میتونم ببینم از همینجا”

صداشون نمیومید ولی معلوم بود محمد حسین داره ازشون سوال می کنه ..

کنعان : “نگا کن.محمد حسین باهوشه. سه تا سوال میپرسه و راهشون میده توی پادگان.”

“همون سه سوال که امروز ازم پرسید بیرون اتاق؟ ”

کنعان : “آره همونا … آخرش از همه می پرسه “چرا؟ “… شاید به نظرت خیلی احمقانه بیاد ولی واقعا خیلی راحت میتونه فکر افراد رو با همون سوال آخری بخونه …الان هم داره از این ۴ نفر همینا رو می پرسه. هه هه.چقدر دست و پا چلفتیه یارو …نگا چجوری وایساده”

فک کنم سوال پرسیدن محمد حسین تموم شد.

صداش قشنگ اومد که داد زد : “حساااام”

بعد از چن ثانیه دوباره همین کار رو تکرار کرد

اون یاو دست و پا چلفتی هم اسم حسام رو داد زد

حسام هم داشت بدو بدو میرفت سمت محمد حسین که با چهار تا افراد جدید رفته بودن دم در پادگان

حسام با جدیدا رفت تو ساختمون و

محمد حسین به سمت برجک ما دستشو تکون داد

کنعان هم رادیو رو برداشت و گفت : “چهار تا آدم جدید داریم.به فکر سالن باشید.فردا روزه بزرگی واسه ایناست”

یارو پشت رادیو : ” ردیفه!”

“سالن؟ سالن چیه؟ ”

کنعان : ” فردا میفهمی داداش. الان حوصله داری یه ذره با هم تمرین اسلحه کنیم.”

“آره … چرا که نه؟ ”

کنعان : ” خب. مثه سال های قدیم. تفنگ هم تقریبا شبیه تیرکمون سنگیه …”

 

—- “اینا رو ول کن باو.منم بلدم”

 

 

“خب دیگه هیچی …

فردا صبحش که تا ظهر خواب بودم. بعد از ظهر هم بهم یه ذره کار با چاقورو یاد دادی و بعدش منو با بقیه ی بچه ها آوردیمون اینجا”

کنعان : “آره. همینا بود …”

عرفان : “بچه ها رسیدیم.پیاده شید”

عرفان ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد …

بهرام اومد سمت من توی ون … دستشو گذاشت روی شونه ی من و گفت : “ممنون که همه چیز رو واسم تعریف کردی …”

“به غیر از اونجاهایی که هی بهم گیر میدادی که ول کن برو بقیش. قسمتای بعدش خوب بود.خواهش میکنم”

بهرام : ” هه هه.پیاده شو شیطونک ”

من و بهرام از پشت ون پیاده شدیم و کنعان که منتظر ما بود در رو بست و همه رفتیم سمت خونه ها …

من و کنعان عقب تر از اون دو نفر راه میرفتیم

کنعان : “واقعا خوشحالم که توی گروه ما هستی …”

“آره … فک می کردم فرشته ی مرگ همه ی عزیزانمو برده ولی … تو هستی داداشی”

 

قسمت سوم  /  فصل اول

جسد چهارم  /  زندگی جدید

۳nd Episode  /  First Season

Forth Corpse  /  New Life

 

 

چهار نفری داشتیم راه میرفتیم. من و کنعان پشت  دو نفر دیگه بودیم که عرفان با دست پانسمان شدش برگشت و عقب عقب راه رفت

“آفرین … عقب عقبی هم که میتونی راه بری”

عرفان : “ما اینیم دیگه.خب بگو بینم.اولین ماموریتت چه حسی داره؟ ”

” ماموریت؟ دقیقا ما اصلا باید چی کار کنیم؟ ”

عرفان : ” باید دنبال چیزای به درد بخور بگردیم.مثل غذا , اسلحه و وسایل درمانی …”

” آها باشه.”

عرفان داشت همینجوری میرفت که …

کنعان : ” پشت سرتو نگاه کن”

عرفان تا اومد پشت سرشو نگا کنه پاش خورد به یه میله که افتاده روی زمین و به فنا رفت …

هممون داشتیم میخندیدیم که کنعان رفت طرفش که کمکش کنه بلند شه

که صدای “خااا خاااا” اومد …

و یهو صدای موتور همه جا رو گرفت و بچه ها حل شدن و به صورت آماده باش وایسادن

بعد از ظهر بود …

هوا داشت کم کم تاریک میشد

کنعان زود عرفان رو بلند کرد و اسلحش رو در آورد.البته هممون اسلحه هامون رو در آورده بودیم

برای یه دقیقه بدون هیچ حرفی وسط خیابون وایسادیم و فقط به دور و بر نگا می کردیم

که صدای موتور قطع شد …

تنها صدایی که میشد شنید صدای ده ها “خاااا خااا” های خفیف بود که داشت بلند تر و بلند تر میشد

چون میدونیستم وضعیت خیلی خرابه, آروم گفتم : “صدای چیه؟ ”

کنعان هم دستشو آورد جلوی دماغش و بهم گفت که ساکت باشم …

یهو یه چیزی طرف من پیدا شد …

با آرنجم زدم به کنعان و متوجهش کردم که یکی داره میاد

قبل از اینکه حتی کنعان بخواد چیزی بگه بهرام داد زد : ” حملههههه”

منم که میدونستم این کلمه یعنی اینکه تعدادشون زیاده و باید حمله کنیم دویدم سمت همون یه زامبی ای که طرف من بود

تقریبا همقدم بود

چاقو که توی دستم بود رو آوردم بالا و میخواستم که بزنم توی سرش …

افتاد روی من …

میخواست منو گاز بگیره …

صدای شلیک میومد

من که فقط حواسم به زامبی ای بود که روم بود اصلا هیچ توجهی به اطرافم نکردم

با تمامی زوری که داشتم زامبی رو انداختم روی زمین و خودم تند بلند شدم

با چاقو زدم تو سرش

برگشتم دیدم دو تا زامبی دارن از پشت به کنعان و عرفان نزدیک میشن …

چون میدونستم عرفان دستش زخمیه و نمیتونه خوب مبارزه کنه عرفان رو انتخاب کردم

داشتم می دویدم سمت عرفان

” کنعان پشتت رو بپا ”

که دیدم زامبی پشت عرفان تالاپی افتاد زمین …

و منم دیدم که مرده سریع رفتم سمت کنعان

چاقومو از قلافش در آوردم با تمام قدرتم پریدم روی زامبی و زامبی افتاد روی زمین و منم رو سینش نشسته بودم

با چاقو زدم توی سرش و بلند شدم

یه زامبی هم مونده بود که اونم بهرام با تفنگش زد

دیدم دیگه زامبی ای نیست گفتم : “دمت گرم بهرام. جونه عرفان رو نجات دادی با اون شلیکت”

بهرام : “من که کاری …”

یهو عرفان داد زد : ” عااااااااا. پااام”

دیدم همون زامبیه که پشتش بود پای عرفان رو گرفته و داره گاز می گیره …

تفنگمو در آوردم {تهههه} سر زامبیه بر باد رفت.

عرفان که داشت نفس نفس میزد …

کنعان رفت یه دو سه قدم دور تر تا ببینه چی شده …

منم رفتم سمت عرفان تا ببینم چی شده …

“خدا رو شکر هیچی نشده.گاز نگرفتت”

سرمو چرخوندم سمت راست و دیدم پای زامبیه قطع شده …

گیر کرده به میله ای که عرفان ازش افتاد

واسه همینه که زامبی افتاده بود …

رفتم طرف پاهای قطع شده و میخواستم برشون دارم که …

کنعان : ” امممم. دوستان … یه سری از این یارو ها دارن میان سمتمون.خیلی زیادن”

بهرام : ” بدوییید”

” من این خیابون رو میشناسم. دنبالم بیاین”

میدونستم که این خیابون , خیابونه خونه ی من بود.

داشتم میدوییدم سمت خونم و پشتمو نگا کردم …

همه داشتن میومدن

رسیدیم به خونه , در باز نبود

رفتم سمته در

دستگیره رو چرخوندم

باز شد

رفتیم تو

عرفان : “عههه. این خونهه …”

بهرام : “لان وقته خاطره نیست.بدو بیا تو”

همه توی خونه بودیم

عرفان که دستش درد می کرد رفت روی کاناپه ی وسط خونه نشست

بعد از این که نشست صدای ضربه به در و “خاا خاا” اومد

معلوم بود تعدادشون زیاده

بهرام : ” گیر افتادیم بچه ها … گیر افتادیم”

من که دوباره گذشتم یادم اومد خیلی پکر شدم و رفتم جلوی در زیرزمین نشستم

کنعان داشت دنبال یه چیزایی میگشت توی کابینت و این چیزا …

“خالیه.”

بهرام : ” آره همه جاش خالیه …”

کنعان : “شماها از کجا میدونید؟ ”

بهرام : ” چهار – پنج روز پیش اومدیم اینجا هرچی بود و خالی کردیم و چند نفر هم همینجا کشتیم ”

من تا اینو شنیدم بلند شدم اسلحمو در آوردم و نشونه گرفتم سمت بهرام و عرفان

بهرام : “الان وقته شوخی نیست …”

“پس شما ها اونا رو کشتین.عوضیاااا…”

عرفان : ” حال ندارم. بنداز پایین اون … چی؟ ما؟ کیا رو؟ ”

“اون سه نفری که اینجا زندگی می کردن … یه زن و مرد و یه پسر ۱۵ ساله … شماها کشتین؟ ”

عرفان : “ما … ما ……”

کنعان میخواست بیاد سمت من … اسلحمو گرفتم سمتش

اونم دستشو به نشونه ی تسلیم آورد بالا

“ما ما نکن. جواب بده … آره یا نه؟ ”

بهرام : “اونجوری که فکر می کنی … ”

“یه کلللمهه … آرــــــه یا نــــه؟ ”

عرفان : “آره ولی … ”

قبل از اینکه بخواد حرفشو تموم کنه یه تیر زدم به دیواری که بهرام بهش تکیه داد بود و نشسته بود

صدای ضربه به در بیشتر شد و همه به در نگا کردن

یهو حواسم نبود و بهرام پرید سمته منو , انداخت منو

اسلحه سر خورد روی زمین

بهرام اومد روم نشست و دستامو گرفت و گفت : ” به حرفم گوش کن”

منم که خیلی عصبی بودم با پا هلش دادم و انداختمش روی زمین

خودم رفتم روی بهرام نشستم و یه مشت خوابوندم پای چشم چپش …

عرفان : ” سینا تکون نخور! ”

سرمو گرفتم بالا دیدم تفنگشو گرفته سمته من …

کنعان رفت پشتش و تفنگشو گذاشت پس کله ی عرفان

کنعان : “سینا از روی بهرام بلند شو حواسم به هر دو هست.برو تفنگتو بردار”

کنعان دستشو گذاشت روی باند زخمه عرفان و تهدیدش کرد : “تفنگتو بده وگرنه تا استخونت احساس درد می کنی! ”

عرفان تفنگشو آورد عقب داد به کنعان و گفت : ” به خدا …”

کنعان هم با جلو ی تفنگ سره عرفان رو هل داد جلو و گفت : ” خفه شو! ”

منم بلند شدم و رفتم تفنگمو برداشتم و گرفتم سمت بهرام

اسلحه ی بهرام که توی جیبش بود رو برداشتم و گذاشتم روی زمین دور از بهرام

رو به کنعان کردم با سر بهش دادم که بیاد سمته من

” بهرام برو به دیوار تکیه بده. عرفان تو هم برو بقلش وایسا”

عرفان : “میدونم چی فکر می کنی ولی اصلا اونجوری که …”

بهرام : “ششششش.خودم بهشون توضیح میدم”

“کنعان تو برو روی مبل بشین.تفنگتو بده به من.”

کنعان : “من دیگه چرا؟ ”

“ببخشیدا ولی تو هم همگروه اینایی”

کنعان : “وقتی اینا اومده بودن اینجا من شیفت صبح بودم توی پادگان”

بهرام : “راس میگه”

“باشه. باشه”

تفنگ رو گرفتم سمت بهرام و …

“خب. بنال بینم! چرا این سه نفر رو کشتی”

بهرام : ” بذار از اول توضیح بدم…

اون روز منو عرفان با هم اومده بودیم برای جمع آوری غذا و چیزای به درد بخور … دقیقا مثله امروز … دیدیم این خونه درش قفل نیست ولی پشتش یه چیزایی هست.پس از تو ازش محافظت میشه و حتما یکی توش هست.اول داد زدیم و کسی جواب نداد.وقتی که مطمئن شدیم که کسی اینجا نیست دو نفری زور زدیم و در رو باز کردیم.

خب راستش سخت بود ولی ارزششو داشت.چون خونه پره چیزای به درد بخور بود.رفتیم توی اتاق اصلی و یه جسد دیدیم که از سرش خون اومده بود عرفان خواست چکش کنه که صدا اومد. صدای یه پسر بود که هی داد میزد “کمک.مامااان اینکا رو نکن” صدا از زیر زمین میومد.دره زیرزمین باز بود.از پله هاش رفتیم پایین و یه صحنه ی خیلی بدی دیدیم. دو تا از اون جونورا …”

“زامبی… اسمشون زامبیه.”

بهرام : ” مگه مردگان متحرکه بچه؟ حالا بگذریم.دو تا زامبی داشتن از روده ی یه پسر بچه که تقریبا همسن تو بود تغذیه میکردن و اون پسره هم هنوز زنده بود …چون میدونستم اون پسر بچه دیگه امیدی واسش باقی نمیمونه کشتیمش و هر سه تا جسد رو ردیف کردیم.برق رو خاموش کردیم و اومدیم توی اتاق پذیرایی و در رو قفل کردم و کلیدشو گذاشتم توی جیبم.که عرفان گفت : “عههه این چهارمیه جا موند” میخواستم در رو دوباره باز کنم و جسد چهارم رو بذارم توی زیرزمین که صدای شلیک اومد.واسه همین خیلی عجله کردیم.هر چی توی یخچال و کابینت بود رو گرفتیم و کردیمش توی کیسه.تقریبا دو یا سه تا کیسه شده بود. مخواستیم از در بریم بیرون که یه تیر خورد به دست عرفان و کیسه ای که دستش بود  دمه در جا موند … سواره ماشین شدیم و میخواستیم استارت بزنیم که دیدیم چرخمون قشنگ پنچره … داشتیم میدویدیم که زامبی ها از جلومون اومدن.رفتیم توی یه خونه … همه ی زامبی ها دمه دره اصلی بودن و نمیذاشتن بریم بیرون.دری که به گاراژ باز میشد رو پیدا کردیم و ژنراتوری که با بنزین کار می کرد رو روشن کردیم صداش همه جا رو گرفت.دره گاراژ رو باز کردیم و کل زامبی ها رفتن اون تو و دره گاراژ رو بستیم. مخزنی که اون ژنراتور داشت خیلی بهمون کمک می کرد که فرار کنیم چون خیلی بزرگ بود.یه چند متری دور شده بودیم که صدای ژنراتور دیگه نیومد و اونجا بود که یه موتور پیدا کردیم.من نشستم جلو و رانندگی کردم و عرفان نشست پشت … ی چند متری رفتیم و زامبیا داشتن زیاد میشدن که عرفان دستش ول شد و افتاد. خواستم برگردم ولی دیدم زامبی زیاده و اگه الان نرم دیگه با موتور نمی تونم از بینشون رد شم.واسه همین داد زدم و به عرفان گفتم برو قایم شو و من فردا میام دنبالت.ولی فرداش محمد حسینه عوضی بهم گفت برم و کشیک بدم.بهش توضیح دادم که عرفان گم شده ولی گوش نمیداد.واسه همین فرار کردم و اون روز تا شب هیشکی روی برجک ها نبود و منم کوچه رو گم کرده بودم و نمیدونستم چی کار کنم داشت تاریک میشد و …”

“باشه باشه.بسه.بلند شو بیا اینجا”

بلند شد و اومد سمتم.

تفنگ رو گرفتم  سمتش و گفتم : “ببخشید …”

بعد تفنگ رو چرخوندم و دسته ی اسلحه اومد سمته بهرام.

بهرام : “پووووووف. فک کردم میخوای شلیک کنی …”

منم برگشتم و میخواستم برم که عرفان به حرف اومد : “آدمای این خونه چه ربطی به تو داره؟ ”

ولی وایسادم و بهش نگاه کردم : “اینا خونواده ی من بودن”

عرفان : “خب اگه خونواده ی تو بودن وقتی ما اومدیم اینجا تو کجا بودی؟”

بهرام : “من بهت گفته بودم …. واسم آشناست.”

“من جسد چهارم بودم.یادت اومد؟ ”

 

قسمت چهارم  /  فصل اول

جزا  /  زندگی جدید

۴th Episode  /  First Season

Penalty  /  New Life

 

 

داشتم میرفتم طبقه ی بالا

عرفان : “خب آقای جسد چهارم … بگو بینم تو که خانوادت اینجا بودن … چرا تو اون عکس بزرگه رو دیوار نیستی؟ ”

دستشو برد سمت عکس بزرگی که قبلا دیده بودم

” به هیشکی ربط نداره …”

کنعان : “بعدا بهت میگم.فعلا ساکت! ”

برگشتم رو به کنعان کردم و چشم قره رفتم و اونم سرشو تکون داد و یه چشمک زد

منم رفتم طبقه ی بالا

رفتم توی اتاق خواب و در رو بستم

“سلام خدا.یه چن وقت بود باهات حرف نزده بودم. من؟ من خیلی خوبم. همه کنارمن.هرکسی که دوست دارم کنارم هستن و همه چیز عالیه.از خودت چه خبر؟ آره اوضاع یه ذره سخته.میدونم.”

بغضم گرفت و داشت اشک میومد از چشمم

“راستی. اون آدمایی که انداختی به جونم …از آدمای کافرن.مگه نه؟ هرکی ایمان داشته باشه زنده میمونه و هرکی ایمان نداشته باشه اینجوری میشه. با آتش دوزخ روی زمین میسوزه.”

صدای در اومد

کنعان : “تو بازم داری با یارو حرف میزنی؟”

” نه بابا. اون که دیگه نیست.”

کنعان : “منم باهات حرف دارم.”

“بگو”

اومد نزدیکم و نشست

کنعان : “میدونم راجبه من چه فکری میکنی.ولی من با عرفان و بهرام نیستم.فقط تنها کاری که میکنیم اینه که با هم میریم ماموریت و با هم غذا ها رو تقسیم می کنیم.از نظر روانی وروحی بهشون وابسطه نیستم و نخواهم بود.باید بهم اعتماد کنی”

“میدونم … نگران نباش هواتو دارم.”

لبخند زدم و زدم رو شونش و دراز کشیدم

“فعلا بگیر بخواب”

کنعان : “بشین سینا.بازم هست”

منم زود نشستم

“بگو”

کنعان : ” من به محمد حسین شک دارم.داره یه کارایی می کنه.ما توی گروه ۳ هستیم.ولی قبلا گروه ۴ بودیم و وقتی عرفان و بهرام اومدن توی گروه , گروه سوم نا پدید شد.ولی در عوض گروه اول و دوم بهشون گوشت اضافی میرسه”

“گروه بندی از روی ارزش بندیه؟یعنی گروه اول با ارزش تراز همست؟”

کنعان : “نه بابا.از لحاظ کار و زمان اومدن به پادگانه.گروهی که زود تر بیاد میشه گروه اول و کارای آسون تر بهش میرسه.هر گروه یه سرگروه داره و سرگروه به جای همه ی گروهش تصمیم میگیره.”

“خو …؟”

کنعان : “همین دیگه. راستی … فردا شب دوباره نوبت منه برای برجک.میای باهام؟ ”

” با کمال میل …”

کنعان : ” حالا بگیر بخواب بچه.امروز زیاد زدی توی پوز عرفان و بهرام”

دوباره دراز کشیدم و گرفتم تخت خوابیدم …

 

یکی داشت تکونم میداد

برگشتم دیدم کنعانه

تو یه دستش اسلحست و روی اونی که باهاش منو تکون داده خون بود

“چی شده؟”

چشمامو به هم مالیدم ..

“آخ!!! ”

کنعان  : “دست به چشمت نزن.زود پاشو بریم.وقت توضیح دادن نیست”

منم بلند شدم و زود دویدیم سمت طبقه ی پایین.

رسیدیم طبقه ی پایین

عرفان نشسته بود روی مبل و داشت پاشو باند پیچی میکرد

رد یه خون هم روی زمین بود

بهرام هم داشت در رو محکم فشار میداد تا زامبی ها نیان , رفتم طرف بهرام

” پاش چی شده؟ ”

بهرام : ” گاز گرفتنش”

“کیا؟”

برگشتم برم که چشمم افتاد به آشپرخونه

“عههه.این اینجا چی کار میکنه؟”

بهرام : “این عوضی همون کار رو با عرفان کرد دیگه.”

“کی؟”

بهرام : “پنج دقیقه پیش”

“تبر داری؟ ”

بهرام : “توی کوله پشتیه عرفان هست.میخواستیم هیزم هم جمع … تبر؟واسه چی میخوای؟”

“من در رو نگه میدارم.به کنعان بگو بیاد.خودتم برو پیش عرفان”

بهرام که داشت زور میزد گفت : “در رو نگه دار … بدو”

منم رفتم در رو نگه دارم

سخت بود ولی میتونستم

بهرام : “سینا کارت داره …”

کنعان اومد پیشه من و دستشو گذاشت رو در …

“نه نه.توی کیف عرفان تبر هست.مطمئن شو تمیزه. یه پارچه هم واسه بریدگی بگیر.باید پای عرفان رو قطع کنیم.بهرام دستشو میگیره .تو کاره پاشو تموم کن”

کنعان : “جااااان؟ ”

دهنش وا مونده بود

“زووووود باش” در داشت بهم فشار میاورد

صداشون داشت میومد

کنعان : “بهرام دستشو بگیر”

بهرام : “عرفان … دستتو بده به من”

عرفان : ” چرا؟ ”

بهرام : “تو بده …”

کنعان : “یک … دو …”

معلوم بود عرفان متوجه کنعان شده بود و صداش در اومد : “نه نکن …”

کنعان : “سه …”

عرفان : “عاااااااا”

یهو زورم ته کشید …

در فشار آورد و منم پرت شدم جلوی پای عرفان و خونش پاشید توی صورتم ….

بلند شدم و داد زدم : “زامبیا ….”

بهرام : “من زخمشو پانسمان می کنم… شما برین”

چاقومو در آوردم

کنعان : “از تفنگت استفاده کن …”

“نه.نذار از این بیشتر زامبی بیاد این طرف”

سرشو تکون داد …

چاقومو فرو کردم تو سر زامبی اولی …

افتاد ..

دومی اومد و بعد سومی …

از دستم تا آرنجم کامل پر خون بود.

آخری اومد تو

“تو برو.این یکی با من”

کنعان هم دوید طرف بهرام و عرفان

رفتم طرف زامبی …

دستشو به طرفم دراز کرده بود

داشت میومد سمتم , چاقومو گرفتم بالا …

با دو تا دستام گلوشو گرفته بودم که دهنش نرسه سمتم

چاقو تو دستم بود ولی نمیتونستم بگیرم سمت زامبیه

دستمو فشار دادم تو گلوش و هر چی خون بود ریخت رو لباسم …

با پاهام هلش دادم عقب و افتاد بیرون

فکر کردم این همه ازش خون رفته حتما مرده

ولی دیدم هنوز داره تکون میخوره

خلاصش کردم

سرمو بلند کردم دیدم دو تا زامبی توی دو قدمیه منن

اومدن بهشون حمله کنم ولی …

اصلا انگار نه انگار که من اونجام

از بقلم رد شدن و رفتن تو خونه

منم که داشتم فک می کردم به خودم اومدم و از پشت زدم هر دو رو خلاص کردم

تو فکر بودم …

میخواستم در رو ببندم ولی جسدای زامبیا نمیذاشت

رفتم تو اتاق پذیرایی  آروم گفتم : “بچه ها …”

کنعان : “خوب شد اومدی … بیا کمک کن بلندش کنیم”

بهرام : “با پانسمان بستمش … الان هم بیهوشه”

“باشه.نقشه چیه؟ ”

کنعان : “دو تا چیز … ون , پادگان”

“آره … پای عرفان هم با خودت بیار …”

بهرام : ” من میارم”

“راستی … بیاین شکمه زامبی های جلوی در رو باز کنید و خونشون رو بزنید به لباستون اینجوری اصلا نمیفهمن اونجاییم.”

بهرام : “احمقانست … من که نمی کنم”

کنعان : “من دارم بهت دستور میدم بهرام.به عنوان رئیس گروه”

بهرام : “این اولین باره داری ادای رئیس رو در میاری … باشه”

بهرام پا شد و رفت سمت در و سریع برگشت …

من آماده ام

لباسش زیاد خونی نبود ولی بهتر از لباس من بود

یهو صدای خیلی بلندی اومد

صدای رعد و برق بود …

بهرام : ” خب اگه ما اینا رو بزنیم به لباسمون و بارون بیاد … کیثیفیش از بین میره و نظریه ی عالیت به فنا میره …”

“خب تو کاریت نباشه”

لباسه عرفان هم که بیهوش بود رو کثیف کردیم و میخواستیم بریم بیرون که …

کنعان : “هوا بارونی نیست. بدوید تا شروع نشده و خیس نشدیم”

دسته عرفان رو گرفتن و بلندش کردن.بهرام : “وزن عرفان زیاده و فقط من و کنعان میتونیم بلندش کنیم.مجبوری تو جلو بری”

کنعان : “متاسفانه محبوری سینا! ”

“باشه … خب بریم دیگه”

پامونو از در گذاشتیم بیرون میخواستیم بریم سمت کوچه دیدیم در گاراژی که توش موتور بود بازه

میتونستم توشو ببینم

یکی به موتور آسیب زده بود و داشت از موتور دود بلند میشد

دوباره صدای بلند رعد و برق اومد …

یه دونه قطره بارون ریخت روی سرم

خیلی آروم به پشت نگاه کردم و رو به بهرام وکنعان گفتم : “باید عجله کنیم”

همینجوری راه رفتیم تا رسیدیم به خیابون

ون از اینجا پیدا بود

جلوتر پر زامبی بود …

یه صدایی شنیدم

مثل صدای پچ پچ

دوباره برگشتم دیدم بهرام و کنعان دارن با هم پچ پچ می کنن : “داره بهوش میاد”

بهرام : “آره داره تکون میخوره …”

منم توجه نکردم تا اینکه  دو متر جلوتر صدای داد و فریاد اومد

عرفان بود

بهوش اومده بود و پاشو دیده بود …

هر چی زامبی توی خیابون برگشت طرف ما …

قطره های بارون هم داشت کم کم زیاد میشد و ما هم جز اینکه بدویم انتخاب دیگه ای نداشتیم

بهرام : “بدوییییین.”

همه شروع کردیم به دویدن …

کنعان که داشت نفس نفس میزد گفت : “از تفنگت استفاده کن … وقت نیست”

منم جلوشون بودم.تفنگمو در آوردم  و گرفتم سمت زامبی ها …

ته .. یه زامبی افتاد زمین …

ته ته ته ته … از چهار تا شلیک فقط دوتاشون خورد به هدف

“دو تا گلوله بیشتر ندارم”

بهرام : “استفاده کن”

ته ته … دو تا زامبی افتاد زمین

“بازم هستن”

کنعان : “چاقوووووو”

تقریبا دیگه رسیده بودیم به زامبی ها …

منم داشتم میدویدم سمت زامبی ای که اون وسط بود

زدم توی سرش …

دومی رو زدم و سومی داشت از دور میومد

چاقومو پرتاب کردم و صااااااااف رفت توی دیوار و از بقل گوشه زامبیه رد شد

منم سرعتم رو بیشتر کردم و تمام وزنمو انداختم روی زامبیه …

“شما برین.من الان میام …”

کنعان وایساد : “نه… اینکارو نکن”

منم دستمو مشت کردم یه مشت زدم توی صورته زامبیه

“نمیخوام ایثار کنم باو … فقط یه دقیقه میخوام طول بدم”

کنعان که خیالش راحت شد دوید سمت ون …

اون یکی دستمو مشت کردم زدم توی صورت زامبیه

“اینم واسه بابام”

یه دونه دیگه “این واسه مادرم”

یه دونه دیگه “اینم واسه اون عوضی ای که جای داداشم بود …”

دستم پر خون بود و صورت این زامبیه بدبخت هم متلاشی که چه عرض کنم … به فنا رفته بود

پشتمو نگاه کردم و دیدم زامبیا خیلی نزدیکن

زود پا شدم و دویدم سمت ون

دره پشتیش باز بود و عرفان داشت گریه می کرد

دیگه نای دویدن نداشتم ولی باید میدویدم

پریدم توی ون سفید و کنعان گازشو گرفت و رفتیم …

بهرام که پشت ون نشسته بود و داشت از عرفان مراقبت  می کرد : “به نظرت خوب میشه؟؟”

“اگر زخمش تمیز باشه … آره!خوب میشه”

کنعان : “دوستان … مهمون داریم”

بهرام رفت پشت صندلی راننده و از شیشه ی جلو به بیرون نگا کرد

داد زد : “سینا محکم عرفان رو بگیر.محکم بشین …”

خودش رفت روی صندلی کمک راننده نشست

منم با دستم عرفان گرفتم و با اون یکی دستم صندلی راننده رو …

یهو ماشین تکون خورد …

تکونش شدید بود … خیلی شدید

افتاده بودم کف ون دقیقا بقل عرفان

یهو ماشین شدید تکون خورد و پرتاب شدم بالا

سرم خورد به سقف ون ..

“آخ …”

خیلی محکم بود

دردش توی کل سرم پیچید

دوباره افتادم کف ون …

اندفعه آروم تر شد واسه همین توسنتم به خودم بیام و حداقل بتونم چهار دست و پا بشم …

جلو رو نگا کردم!

شیشه …

شیشه کاملا قرمز شده بود …

بهرام در رو باز کرد و … : “رفتن … جلومون هم نیستن.ولی بارون شدیده …”

کنعان : “پس جاده لغزندست … سینا برو پایین! میتونی شیشه رو پاک کنی؟! ”

سرمو تکون دادم چشمامو باز و بسته کردم …

برای اینکه یه لحظه تعادلم رو حفظ کنم به پایین نگاه کردم

“باشه. فقط یه دقیقه صبر کن”

یه قطره خون چکید کف ون

کنعان برگشت : “چیزی شده؟ ”

منم سرمو بالا کردم و رو کردم بهش

“نه . چیزی نی…”

کنعان : “سینا… چشمت!”

دستمو بردم طرف صورتم و گونمو لمس کردم

خیس بود …

دستمو دیدم …

” خووون”

دستام داشت میلرزید

بالاخره اتفاقی که ازش میترسیدم افتاد

گریم گرفته بود …

“چشمم … چشمــــــــــــم …………”

کنعان : “گریه نکن …”

بهرام : “باشه بابا.خودم میرم شیشه رو پاک میکنم … نمیخواد بگی! ”

کنعان : ” چیزی نشده که …”

نمیدونم چجوری گذشت ولی من همش توی فکر بودم خیلی زود رسیدیم به پادگان

من و بهرام سریع پیاده شدیم

کنعان بوق زد که دروازه رو باز کنن

دروازه بعد از دو سه دقیقه باز شد

شب بود

سرد هم بود

حسام در رو باز کرد : “چرا انقدر دیر اومدین؟ ”

بهرام : “وقت مسخره بازی نیس.عرفان زخمی شده برو دکتر رو خبر کن”

حسام دوید طرف ساختمون

کنعان هم ماشین رو آورد توی حیاط پادگان و پیاده شد

بهرام و کنعان رفتن سمت در ون و عرفان رو کشیدن بیرون

هنوز بیهوش بود ولی نفس می کشید

سریع بردنش توی ساختمون

منم داشتم راه میرفتم که صدای محمد حسین از پنجره ی بالایی ساختمون اومد : “آرمان کوچولو.دروازه رو ببند… و بعدش بیا دفتر من ”

منم یه نگاه بهش کردم سرمو انداختم پایین و رفتم طرف دروازه

دروازه رو بستم و رفتم طرف دفتر محمد حسین

در رو باز کردم و رفتم تو

محمد حسین : “هوووووی… بهت یاد ندادن در بزنی …؟”

“نه …یاد ندادن”

حسام هم که پیش محمد حسین بود خندید

ولی تا محمد حسین یه نگا بهش کرد ساکت شد

محمد حسین : “خب آقا آرمان.بگو بینم. چی شد؟ ”

“هیچی.عرفان رو گاز گرفتن و ما هم اومدیم سریع آوردیمش اینجا”

محمد حسین : “چشمت چی شده؟چرا لباست خونیه؟ ”

منم برگشتم و داشتم میرفتم طرف در و گفتم : ” سرت تو کار خودت باشه…”

محمد حسین زد روی میز و داد زد : “من رئیستم … باید بهم جواب بدی”

رو کردم به طرفش و رفتم نزدیک میزش … : “ما خودمون رئیس داریم. تو هیچکی نیستی…! ”

حسام هم دید که دارم خیلی نزدیکه محمد حسین میشم اومد جلو و منو هل داد عقب

منم که دیگه کاری باهاشون نداشتم از دفتر محمد حسین اومدم بیرون …

رفتم توی راهرو که ماندانا رو دیدم …

“سلام. میدونی درمانگاه کجا …؟ ”

بدو بدو اومد طرفم … : “شما برگشتین؟چشمت چی شده؟ ”

“هیچی… فقط بگو درمانگاه کجاست”

ماندانا : “همینو مستقیم برو راهروی دست راست … روی دیوار نوشته درمانگاه”

“مرسی …”

ماندانا : “راستی … کنعان و بهرام کوشن؟ ”

“اونا هم توی درمانگاهن”

ماندانا : “پس وایسا با هم بریم …”

کل راهرو رو رفتیم و رسیدیم به درمانگاه

رفتیم توی اتاق و …

ماندانا تا کنعان رو دید دوید سمتش و بقلش کرد

بهرام : “اهم اههههم”

“ولشون کن بابا.عرفان چطوره؟ ”

بهرام : “تب داره … اصلا حالش خوب نیس …دکتر می گه تا فردا باید صبر کنیم”

دکتر داشت دستشو پاک می کرد و رفت طرف پای عرفان

دکتر : “کی پاشو قطع کرد”

کنعان که با ماندانا سرگرم بود گوشش تیز شد … : “من قطع کردم”

دکی : “چرا همچین کاری کردی؟ ”

“من گفتم …”

دکی : “چرا؟! ”

“گفتم شاید اینجوری عفونت نرسه به کل بدنش”

دکی : “فکر خوبیه ولی باید ببینیم جواب میده یا نه …”

دستکش رو کشید روی دستش و رفت سراغ پانسمان پای عرفان

بازش کرد

بو کرد , صورتش یه جوری شد و انداخت توی سطل آشغال

یه پانسمان جدید زد بهش و ما رو نگاه کرد : “قبلا هم گفتم.نمیتونم الان بگم.باید تا فردا صبر کنیم”

ما هم مثله چی متفرق شدیم

داشتیم میرفتیم بیرون

دکی : “آقا پسر.چشمت چی شده؟ ”

کنعان : “برو بذار یه نگاه بکنه …”

سرمو تکون دادم و رفتم روی صندلی دکتر نشستم

دکی : “خب … دارم گوش میکنم”

به نظر آدم خوبی میومد نمیخواستم اذیتش کنم

با مکث جواب دادم : “وقتی ۹ سالم بود قرنیه ی چشمم پاره شد و بعد از ۲ سال عملش کردم.پولشو پرورشگاه داد ”

دکی : “مگه شما هم…؟!هیچی ولش کن.ادامه بده”

“آره … منم با کنعان بودم.بگذریم. دکترم بهم گفت نباید به سرت ضربه ی شدید بخوره و گرنه پیوند قرنیه ای که واست زدیم باز میشه کاملا پاره میشه.و خدایی نکرده کور میشه…امروز هم سرم محکم خورد به سقف ماشین و … حالا هم همینجوریه”

دکی : “خب متاسفانه نمیتونم برات کاری بکنم.تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که چشمتو ضد عفونی کنم و روش باند بپیچم…تا عفونی نشه”

“میدونم کاری از دستتون بر نمیاد. خیلی ممنون”

نزدیک به ۵ دقیقه طول کشید و بعدش تموم شد

ازش تشکر کردم و رفتم تو راهرو و رسیدم به اتاقمون

بهرام که روی صندلی نشسته بود و داشت فکر می کرد …تا منو دید : “به به …آقا سینای تک چشم.دلت خنک شد؟چشم منم زدی کور کردی”

“چیزی نشده که …”

یکی اومد داخل.کنعان بود

“خخخخ تو چرا لختی؟”

کنعان : “داشتم میخوابیدم.صداتون اومد.فک کردم دارین دعوا میگیرین!”

“نه بابا برو بگیر بخواب”

بهرام : “نگران نباش.اگه بخوام سینا رو بکشم.جلوی جمع میکشم.نه تنهایی و بدون تماشاچی”

کنعان : “بس کن”

“ههه … آره حتما”

بهرام : “بیا بخواب.میخوام برقا رو خاموش کنم.کنعان تو هم برو بخواب”

کنعان رفت بیرون از اتاق و منم اومدم روی دشک و دراز کشیدم

بهرام هم پا شد و رفت طرف در تا برقا رو خاموش کنه , که …

بهرام: “چیه؟چی میخوای؟”

—- “یه خبر از رئیس دارم”

صدای حسام بود : “آقا آرمانه کوچولوی ما باید امشب توی راهرو کشیک بده”

بلند شدم و بهش نگا کردم

بهرام : “این مسخره بازیا چیه مرتیکه؟ما تازه از بیرون برگشتیم.دو تا زخمی هم دادیم.عرفان که بیهوشه و سی … آرمان هم چشمش اینجوریه.خودت برو کشیک بده”

حسام : “دستور رئیسه … به من ربطی نداره”

بهرام دستشو آورد بالا و میخواست یه مشت بهش بزنه که رفتم جلو بدون هیچ حرفی از کنارشون رد شدم

حسام هم یه چشم ابرو انداخت واسه بهرام و گفت : “اوووووچ”

بهرام : “مرض.برو گمشو”

حسام هم اومد طرف و من و ازم جلو زد

یه اتاق اونور تر دیدم در باز شد

کنعان بود … داشت شلوارشو میبست

بهش اشاره دادم بره تو… اونم ابروشو انداخت بالا و به معنی اینکه “کچلمون کردی” رفت توی اتاقش

منو حسام داشتیم توی راهرو راه میرفتیم که رسیدیم به درمونگاه

حسام : “این راهرو چون در به بیرون داره خیلی مهمه … باید چشمت به در باشه.راستی اگرم خواستی میتونی یه سر به بیمار بی دست و پات بزنی. خخخخخخخ”

بهش چپ نگا کردم و اونم به نیشخندش ادامه داد

نشستم روی صندلی انتظار روبروی درمانگاه

یه پنجره روی دیوار بود.به سمت داخل درمانگاه خیلی قشنگ میتونستم توش رو ببینم.

عرفان خوابیده بود و دکتر هم سر میزش نشسته بود و مثله اینکه گوشی دستش بود و داشت آهنگ گوش میکرد

پا شدم و رفتم طرف در درمانگاه… قفل بود

حسام که داشت میرفت , صدای در رو شنید و گفت : “سعی نکن … دکتر همیشه یه وقت استراحت داره … در از تو قفله” و به راهش ادامه داد.

منم که داشتم از خستگی میمردم رفتم طرف صندلی

تشنم بود.یه لیوان یه بار مصرف از آب سرد کن گرفتم و پر کردم و … : “نوش جانت”

رفتم روی صندلی لم دادم …

تا چشمامو بستم خوابم گرفت

 

 

*بوووووم*

از خواب پریدم…

صدای افتادن یه چیز آهنی بود …

پا شدم رفتم سمت دری که ته راهرو بود

یه ذره تکونش دادم

قفله ….

رفتم سمت پنجره ی درمانگاه

“عرررفان”

از تخت افتاده بود و داشت میخزید سمت دکتر که هنوز داشت آهنگ گوش میداد

با دست زدم به شیشه …

“دکتررررر … دکترررررررررررر”

ولی اثری نداشت …

صدای پا اومد

از پنجره دور شدم

شونمو محکم گرفتم و دویدم سمت شیشه و خودمو انداختم سمتش

ولی نشکست

صدای پاها بیشتر شده بود

دوباره رفتم توی شیشه ولی نشکست

– “سیناااا.داری چیکار می کنی؟”

“وقته این حرفا نیست بهرام.بیا کمکم کن ….”

دوید سمت من و پنجره رو دید که عرفان داشت سینه خیز میرفت سمت دکتر

بهرام : “عرفاااااااااان”

با مشت داشت میزد به شیشه

داشت گریه می کرد

کنعان و بقیه هم ته راهرو بودن

کنعان تا دید ما دو تا اینجاییم دوید سمت ما

“شیشه رو باید بشکونیم”

کنعان رفت سمت آب سرد کن … : “سینا کمکم کننن… بدو”

رفتم سمت آب سرد کن. بلندش کردیم.سنگین بود خیلی … انداختیمش سمت شیشه

ترک برداشت

کنعان : “یه بار دیگه …”

بازم بلندش کردیم و انداختیمش سمت شیشه …

شکست … بالاخره شکست

دستمو گذاشتم لبه ی دیوار و رفتم تو اتاق

دکتر هم که از سرو صدای زیاد فهمیده بود … پشتشو نگاه کرد  و …

*تههههه*

عرفان در فاصله ی نیم متری از پای دکتر بود که مغزش متلاشی شد

 

صبح روز بعد :

کنعان : “بهرام … بلند شو!سینا با تو هم هستم. محمد حسین کارمون داره”

بهرام : “محمد حسین بره … استفرالله”

“منم نمیام …”

کنعان : “اتفاقا خودت باید بیای”

بلند شدم و لباس پوشیدم

منو کنعان رفتیم سمت دفتر محمد حسین

شلوغ بود

مثله اینکه همه ی مردم جمع شده بودن

صدای یه یارویی هم میومد

داشت سخنرانی می کرد : “… نباید روحیه خودمون رو از دست بدیم.باید به هرچیزی که جلوی ما قرار میگیره غلبه کنیم”

محمد حسین هم بقلش ایستاده بود و داشت گوش میداد

قیافه ی مرده کامل واضح نبود …

یه پسر جوون تقریبا ۱۸ یا ۱۹ ساله داشت بقل دست ما به سخنرانی گوش میداد تا ما رو دید : “دیشب خیلی کار بزرگی کردید.ما یه دکتر بیشتر نداریم.شما جونشو نجات دادید”

کنعان : “شما؟”

پسره : ” از گروه یک هستم.شما هم فک کنم باید از گروه شماره ی سه باشید! خوشبختم”

“بله! اسمتون رو پرسید.نه گروه”

پسره : “فک نمی کنم توی این دنیا دیگه اسم معنی داشته باشه.همه چیز به توانایی بستگی داره و گروه… خلاصه! کمیل هستم.خوشبختم”

یه پسره دیگه از اونور بدو بدو اومد سمت کمیل.وقتی کمیل دیدش… : “افشین! چی شده؟ ”

افشین : ” باید زود بریم.یه مشکلی پیش اومده …”

کمیل سرشو تکون داد و رو به ما کرد : “ببخشید آقایون.باید برم.بعدا میبینمتون”

کنعان : “ما هم بریم.سخنرانیش خیلی چرته”

“بریم ….”

اون یارو سخنرانه : ” …زندگی چیزیه که اصلا قابل پیشبینی نیست. ما باید از همه توانایی هامون استفاده کنیم تا بتونم دربرابر دشمن استوار و قوی باشیم. اتفاقی مثل دیشب …. ”

داشتیم توی راهرو راه میرفتیم

یه تخت بیمارستان روبرومون داشت حرکت میکرد

یه یارویی روش خوابیده بود.داشت درد میکشید

کمیل و افشین هم داشتن میبردنش سمت درمونگاه

کمیل یه سر بهمون تکون داد و بدو بدو بیمار رو برد سمت درمونگاه

بهرام رو دیدم که داره گریه می کنه و میره سمت حیاط

کنعان دوید سمت بهرام : “وایسا بهرام.کارت دارم”

منم تنها به راهم ادامه دادم

“خدایا.خودت گفتی خون نجس و کثیفه … پس چرا دنیایی که خودت آفریدی پر از نجاسته؟چرا ما باید اینجوری زندگی کنیم؟! ”

ماندانا دوید سمتم : “کنعان کو؟! ”

“با بهرام رفته تو حیاط”

ماندانا هم رفت توی حیاط

سرمو بردم بالا : ” خدایاااااااااا! چرا ما؟ما داریم جزای کدوم کارمون رو پس میدیم؟!!! ”

 

قسمت پنجم  /  فصل اول

خداحافظی /  زندگی جدید

۵th Episode  /  First Season

Farewell  /  New Life

 

 

 

 

کنجکاو شدم و رفتم سمت حیاط

دیدم هر سه تاشون با هم دارن حرف میزنن

یهو همه زدن زیر خنده و بهرام زد روی شونه ی کنعان

رسیدم بهشون … “چی شده؟! چرا یهویی؟!”

کنعان : “چی یهویی؟! ”

“باو تا ۱۰ ثانیه پیش بهرام داشت گریه می کرد”

بهرام  : “هیچی … احساساتی شده بودم.الان خوشحالم!”

“چرا اونوقت؟ ”

کنعان : “چون …”

بهرام دستشو زد به سینه ی کنعان و … : “وایسا.این بچست.نمیفهمه.خودم میگم”

کنعان خندید

بهرام : “من و تو و کنعان قرار عوض شیم”

” جاااان؟!”

بهرام : “آره.من و تو قرار عمو بشیم و کنعان قراره بابا بشه”

ابروهامو انداختم بالا و به کنعان نگاه کردم.

کنعان هم خندید و سرشو تکون داد

بهرام : “بیا  بریم بیرون سینا… بذار این دوتا شادی کنن”

“برییییییم عمو بهرام”

حرکت کردیم سمت ساختمون و … کنعان داد زد : “سینا! امشب ساعت ۱۱ توی برجک”

منم دستمو بردم بالا و به علامت “باشه” تکون دادم

بهرام : “راستی تو بهم گفتی عمو … باید از اول منو همین صدا میزدی! خیر سرم جای عموتما”

” آره آره … حتما”

بهرام : “میای بریم تو شهر یه دوری بزنیم؟! ”

“سینما بریم فیلم نگاه کنیم؟ یا بریم سوپر مارکت ایستک بخوریم؟ یا اصن میخوای بریم سر تلفن عمومی , مزاحم تلفنی شیم …”

بهرام : “اتفاقا سینما یه فیلم داره پخش می کنه که … خب پسرک , بریم بیرون یه ذره زامبی بکشیم دیگه …”

“همیشه انقد عقده ای بودی؟! ”

بهرام : “الان من اعصابم خرده.چونه نزن”

“باشه بابا.انقد نپر بهم”

داشتم میرفتم سمت ساختمون

بهرام : “کجاااا؟ در خروجی ازین طرفه”

“دارم میرم چاقو و تفنگمو بردارم”

بهرام : “ای بابا.همیشه باید چاقو و تفنگ توی جیبت باشه دیگه … حالا که داری میری. واسه منم بیار”

خندیدم و رفتم توی ساختمون پادگان.رفتم سمت اتاق خودمون که محمد حسین جلومو گرفت : “کجا؟”

“توی اتاقه خودم”

محمد حسین : “بعد از اتاقت کجا؟”

“با بهرام میخوایم بریم شهر”

محمد حسین : “چرا؟ ”

“یه سری خرت و پرت پیدا کنیم ”

محمد حسین : “پادگان فعلا همه چیز داره. نیازی نداریم”

“خب باشه. دنبال خرت و پرت نمی گردیم”

زدمش کنار , رفتم تو اتاق و تفنگ و چاقوی خودم و بهرام  رو گرفتم

میخواستم از در برم بیرون که …

محمد حسین : “تفنگا رو بذار سر جاش ”

“چرا باید همچین کاری بکنم؟”

محمد حسین : “اول از همه چون من رئیس اینجا هستم باید بدون پرسیدن دلیل بگی چشم قربان.دوما که تو میخوای با بهرام بری بیرون. بدون هیچ دلیلی.و فقط میخواین یه ذره زامبی بکشین.من گفتم که پادگان به هیچی نیاز نداره.نگفتم اصراف کنی… خلاصه بگم : گلوله ها برای مصارف شخصی نیست”

” خب پس.من چیکار کنم الان؟ ”

محمد حسین : “هیچی. تفنگ رو بذار سر جاش و هر دوتاتون با چاقو برید بیرون”

” ولی خطرناکه …”

محمد حسین : “خب نرید! ”

تفنگ رو گذاشتم سره جاش و چاقوها رو گرفتم رفتم توی حیاط …

“بریم”

بهرام : ” تفنگم کو؟!

” محمد حسین اجازه نداد بیارم”

چاقوش رو بهش دادم.اونم سرشو تکون میداد و با خودش  میگفت : “حیف… حــیــــــف”

بعد خیلی سریع رفت طرف دروازه ی پادگان

حسام دم دروازه بود

بهرام هم داشت با خودش همون کلمات رو تکرار میکرد که …

حسام : ” اوووووووووووچ”

بهرام که نزدیک حسام بود وایستاد. دستشو بلند کرد و میخواست حسام رو بزنه که دستشو آورد پایین …

حسام هم مثله چی ترسیده بود.بهرام دستشو برد سمت حسام و بهش اشاره کرد : “حــــیـــــــــف.حیف که تو دست راست رئیسی .وگرنه دست راستشو جوری میشکوندم که از تورم زیاد توی گچ جا نشه …”

رفتم سمت بهرام و بردمش بیرون از دروازه

حسام هم که آدم شده بود … دروازه رو با متانت بست و رفت …

حالا من بودم و بهرام و یه خیابون پر از ماشینای جورواجور و البته زامبی ها …

سه تا زامبی توی خیابون بود.

بهرام رفت سمت دو تاشون و خیلی شیک  تند تند چاقو رو فرو میکرد توی شکمه زامبی ها …

منم رفتم دنبال اون یکی زامبی

با چاقو زدم توی سرش و خلاص

بهرام که جلوی لباسش خونی شده بود , اومد طرفه من … : “بریم جلوتر.تا الان که ۲ تا”

“میای مسابقه بذاریم؟ ”

بهرام : “چی؟ ”

“هرکی  بیشتر زامبی بکشه.تو هم یه ذره آروم میشی.”

بهرام : “عالیه.۱۰ دقیقه دیگه جلوی بیمارستان حلال احمر میبینمت”

“باشه.دیر نکنی. راستی … باید کلشون رو بزنی نه شکمشون رو”

بهرام داشت می دوید سمت کوچه که داد زد : “برو بچه … داری به من یاد میدی عمویی؟”

منم رفتم توی یه کوچه دیگه و تا جایی که میتونستم زامبی کشتم …

۳ , ۶ , ۱۵ , ۲۶ , ۳۳ و … ۴۷

ساعتم رو نگا کردم

۱۵ دقیقه گذشته بود …

“او اوه اوه!”

دویدم سمت بیمارستان و بهرام رو ندیدم ولی …

صدا میومد

رسیدم دم دره اصلی بیمارستان

یه یارویی تفنگشو گرفت سمته من : “دستا بالا …”

بعد از چند ثانیه داد زد : “بچه ها بیاین بیرون. یکی رو گرفتم”

تفنگشو میزد به سرم و میگفت : “راه بیوفت ”

رفتیم طرف در پشتی

۳ نفر دیگه هم با اسلحه اومدن

— (۱) : ” اینو کجا گیر آوردی؟ ”

یارو که پشته من بود : ” جلوی بیمارستان.”

— (۲) : ” چیزی همراهش هست؟!”

گروگان گیر : ” نه …”

**** تههههههه ****

یکی ازون ۳ نفر افتاد زمین.

خونش زمین رو قرمزه قرمز کرد

— (۱) : “چی بود؟ ”

— (۲) : “یکی به محمد شلیک کرد! ”

اون یارو اولیه رفت بالا سرش : “ممد … ممد دادا! پاشو”

“مرده. تیر خورده به قلبش”

گروگان گیر تفنگشو محکم هل داد سمت سرم : “هووووی. ساکتتت باش.فرزام اینو چیکارش کنیم؟ ”

فرزام : “حتما کاره گروه این فسقلیه … ببرش توی بیمارستان… هوی. احمد.با تو هستما”

احمد که بالا سره محمد بود اومد طرفه من و منو کشوند سمت دره پشتی بیمارستان

**** تهههههه ****

یه تیر دیگه هم خورد توی دره پشتی

احمد : “عوضی خودتو نشون بده … ”

طناب رو از جیبش در آورد

دستمو بست.منم ساکت بودم

راستش ترسیده بودم !

منو کشید سمته محمد و خوده احمد با اون دوتای دیگه رفتن دو سه قدم دورتر

داشتن ساختمونا رو دید میزدن تا اون یارو رو پیدا کنن

تا دو دقیقه اثری از تیر نبود و اون ۳ تا کسی رو پیدا نکردن

یه صدایی اومد

اطرافم رو نگاه کردم ولی کسی نبود

بعد محمد تکون خورد

خااا خااااااا خااااااااا

صداش داشت بلند تر میشد

زامبی شده بود

بلند شدم

دویدم سمت اون ۳ نفر

پام گیر کرد به چاله ی خیابون افتادم

با دست سختم بود بلند شم.کلی طول کشید

محمد هم داشت بهم میرسید

بلند شدم و رفتم سمت فرزام و احمد

با تمام قدرت یه تنه زدم

احمد افتاد و فرزام هم نزدیک بود بیوفته

ازونور هم ده بدو که رفتیم

مثه حیوان چهارپا مدویدم

اونا هم شروع کردن به تیر اندازی بهم

رفتم توی ی کوچه

—- “آااااهههههههههههههه”

یواشکی نگا کردم

محمد , اون یارو گروگان گیره رو گاز گرفته بود

احمد هم … **** تهههههه **** … سره محمد به فنا رفت

یارو رو که گاز گرفته بودن داشت گریه می کرد

فرزام : “نمیتونیم نگهت داریم امین”

امین : ” اما من …”

**** تهههههههه ****

سره امین هم رفت

فرزام تفنگشو آورد پایین

احمد : “چرا محمد زامبی شد؟ مگه قبلا گازش گرفته بودن؟ ”

فرزام : “چیزی به من نگفته بود.وایسا الان معلوم میشه …”

دوید سمت جنازه ی محمد.لباس محمد رو زد بالا

**** تههههه ****

دوباره اون یارو شلیک کرد

ایندفه به سر محمد.سرش قلفتی کنده شد

فرزام هم زود بلند شد و دوید سمت احمد

دوتایی با هم مثه اسب دویدن که …

یکی از پشت دهنمو گرفت

— : “هییییییش.منم … بهرام”

برگشتم سمتش … یه تک تیر انداز دستش بود

“اینو از کجا  پیدا کردی؟! ”

بهرام : “از کلانتری. مهمات نظامی بعد از شیوع بیماری توی کلانتریا نگه داری میشد”

به کوله پشتیش هم اشاره کرد : “اینتو هم پره اسلحه و خشابه”

“یه کلت بده لطفا”

بهرام : “خودت بردار از کوله پشتیم”

رفتم پشته بهرام. زیپه کوله پشتیش رو باز کردم و … : “واییییی.چقد اسلحـــــه”

بهرام : “آره زیاده.راستی … دیدی چجوری مثله خر میدویدن؟ هه هه هه”

کلت رو برداشتم و رفتم جلوش : “آره … هه هه.ممنونم”

بهرام : “خواهش میکنم”

 

…………………….

 

شب بود

ساعت یه ربع به یازده

رو صندلی نشسته بودم داشتم به حیاط نگاه می کردم

یکی در زد

بهرام : “داداشت اومد. بدو برو”

“فعلا خداحافظ ”

از در رفتم بیرون.بعدش راهرو و بعدش هم حیاط …

کنعان منتظرم بود

رفتم سمتش : “سلام اخوی”

کنعان : “سلام همشیره ”

هر دومون زدیم زیر خنده.کنعان زد روی شونم و رفتیم سمت برجک …

رسیدیم به بالاش

کنعان به ساعتش نگا کرد و گفت : “خب … کاره ما شروع میشه از الـــــــان”

 

……..

 

کنعان : “سینا… بیدار شو.ساعت پنجه”

“مگه نباید ساعت شیش کارمون تموم بشه؟  ”

کنعان : “آره.ولی خیلی خسته ام.زوووود.پاشو بریم”

پا شدم.چشمه راستمو مالوندم و … : “بریم”

وسایلمون رو جمع کردیم.از نردبون اومدیم پایین.

داشتیم از بقله سالن رد میشدیم که …

— : “تو خودت قبول نکردی با ما باشی”

صدای محمد حسین بود

یه مرده دیگه هم صداش اومد : “ولی اینکاری که شماها میکنید …. دور از انسانیت ه”

محمد حسین : “دیگه انسانیت معنا نداره.باید هرکاری بکنی تا زنده بمونی”

یارو : ” من حاضرم بمیرم … ولی با شما … نباشم”

کنعان آروم گفت : “همینجا بمون”

با سر تایید کردم.و خودش رفت دمه دره سالن و نگاه کرد

محمد حسین : “خودت خواستی! حسام …”

حسام : “چشم قربان”

**** تهههههههههه ****

محمد حسین : “بندازش توی سردخونه.رونه این چاقالو رو واسم نگه دار”

حسام : “چشم قربان”

صدای خنده ی حسام اومد

کنعان هم دوید سمت من و دستم و گرفت آروم گفت : “بدو … فقط بدو”

منم باهاش دویدم

رفتیم تو پادگان

داشتیم میرسیدیم به اتاق هامون که کنعان … : “بهرام رو بیدار کن.هرچی اسلحه و چاقو و غذا دارید جمع کنید.امشب باید بریم”

منم که نمیدونستم چی شده.سرمو تکون دادم

کنعان رفت توی اتاقه خودش که ماندانا رو بیدار کنه

منم رفتم پیش بهرام و تکونش دادم : ” هوی.عموییی بیدار شو.زووود.باید بریم”

بهرام : ” هاااایی. وایییی.” چشماش درشت شد و … : ” هاااااااا؟ ”

“باید بریم …وسایل رو جمع کن.هرچی اسلحه داری و غذا داری رو بگیر.فقط سریع”

بلند شد و با خواب آلودگی … : “چرا آخه؟”

“جوابت دسته کنعانه.سریع باش”

وسایل رو جمع کردیم.هرچی غذا داشتیم و هرچی تفنگ و مهمات بود رو گرفتیم کردیم تو کیسه.

لباس هامون رو پوشیدیم

نزدیکه دره اتاق شده بودیم که … : “جاش رو یادت نرفته که؟ ”

بهرام : “نه.خیالت تخت”

اومدیم بیرون.کنعان و ماندانا هم اومدن بیرون

رفتیم طرف دره پشتی که نزدیک درمانگاه بود

درش رو به زور باز کردیم.

رفتیم بیرون…

کنعان رو به ماندانا کرد و … : “الان تقریبا در امانیم… ولی باید بیشتز ازینجا …”

**** تهههههههههه ****

شلیکه گلوله …

دره پشتی رو دیدم.حسام و محمد حسین بودن با دو نفر دیگه …

محمد حسین : “شما میتونستید بمونید.حداقل یک ماه دیگه … ولی نخواستین.”

صدای کنعان بلند شد : ” نههههه.ماندانا.نههههههههههههههههههههه”

ماندانا رو نگا کردم.افتاده بود زمین

دسته کنعان هم روی گردنه ماندانا بود.داشت فشار میدادش

روی زمین پره خون شده بود

کنعان : ” نه.نه نه نه نه نه.بمون… جایی نرو” صداش تبدیل به گریه شد : “نــــروووووو”

ماندانا هم داشت جون میداد.دستشو آورد سمت گونه ی کنعان … : “دوست دارم”

سره ماندانا شل شد و …

کنعان صداش بلند تر شد : ” نههههههههه”

محمد حسین هم که داشت با پوزخند این صحنه رو میدید … : “واییی.چقد ناراحت کننده.حالا بدوید.اینجوری کشتنه شما لذت نداره.فرار کنید وتا جایی که میتونید بدوید.منم به بقیه می گم داشتین فرار میکردین”

ما توی شوک بودیم و هیچی حالیمون نبود

محمد حسین داد زد : “بــــــدویــــــــــــــد!!!!!!!!

من و بهرام به خودمون اومدیم.دسته کنعان رو  گرفتیم و کشیدیمش.اونم بلند شد و با ما دوید ولی سرش هنوز طرف ماندانا بود

یه کلمه هم حرف نزد

 

…………

 

سه ساعت بعد   /    ۸:۳۰

کنعان : “مراقب خودت باش.من دیگه نمیتونم بمونم”

گریم گرفته بود

بهرام هم با بغض گفت : “واقعا متاسفم ولی … کاریه که باید بشه! ”

کنعان : ” کاری که باید انجام میشد رو انجام میدم.حلالم کنین”

بهرام : “حلالی داداش…”

منم رفتم پیشش : “حلالی … تو هم حلالم کن”

کنعان : ” باشه”

یه دستی به موهام زد و …

**** تهههههههه ****

 

قسمت ششم /  فصل اول

زندگی جدید , پاشید! /  زندگی جدید

۶th Episode  /  First Season

New Life , Ruined!  /  New Life

 

 

 

نیم ساعت پیش     /     ۸:۰۰

 

کنعان : ” رفتن؟! ”

از پنجره بیرون رو نگاه کردم … : “آره. دور شدن”

بهرام : “عوضیا … اصلا انسانیت حالیشون نیست”

کنعان که نشسته بود پوزخند زد و خیره شد به زمین

“آره. اون محمد حسین باید تاوان پس بده”

کنعان : “فقط حرف؟! ”

“ما میتونیم … میتونیم! ”

کنعان بلند شد و تو چشمام زل زد و داد زد : “ اگه میتونیم پس چرا انجام نمیدی؟! ها؟؟؟

عصبی شده بود.تاحالا اینجوری ندیده بودمش

بهرام هم پا شد اومد بینمون.به کنعان نگاه کرد … : ” داداش!آروم باش.ما که نمیدونستیم اونا چیکار می کنن.حالا میدونیم و میخوایم انتقام بگیریم”

کنعان : ” شما نمیخواد انتقام بگیرید.خودم تنهایی باید انجامش بدم”

“یعنی چی؟!تنهایی نمیشه…”

 

 

پنجاه دقیقه بعد    /     ۹:۰۰

 

بهرام : “چیزی میبینی؟!”

“آره ولی … نه.هیچی نیست”

بهرام : “پاتو از رو کلم بردار.بیا پایین”

“سردخونه… سردخونه درش بستست”

اومدم پایین و دویدم سمت دره رستوران

بهرام : “خو که چی؟!”

“سردخونه توش غذا هست”

بهرام : “میدونم … چه ربطی به در بستش داره؟”

جوابشو ندادم.دستگیره ی در رو چرخوندم و … در باز شد.خیلی وقت بود که کسی اونجا نبود.همه جا رو خاک گرفته بود.

رفتم سمت سردخونه

دستشو چرخوندم.سرما زد بیرون : “نگاه کن … سرما توش مونده پس …”

بهرام : “غذا خراب نمیشه.میدونم.قضیه ی در رو موندم”

رفتم توی سردخونه

پره سبزیجات و گوشته خام بود …

داشتم از نور بیرونه سردخونه که میتابید توش استفاده میکردم تا هویج پیدا کنم.ولی تاریک شد … : “بهرام.از جلوی نور برو کنار”

بهرام : “امممم.سینا … مهمون داریم”

به در نگاه کردم و دو تا مرد رو دیدم.سایه افتاده بود به جلوی بدنشون قیافشون معلوم نبود ولی معلوم بود که سمتمون اسلحه گرفتن

یکی ازون دوتا : “سلام آقایون”

 

شصت و پنج دقیقه پیش   /     ۸:۱۰

 

“یعنی چی؟!تنهایی نمیشه…”

کنعان : “باید بشه …شماها مجبور نیستید اینکارو بکنید”

بهرام : “اونا تعدادشون خیلی بیشتر از ماعه.حالا تو میگی تنها؟! دیوونه ای؟ ”

کنعان : “یه ذره دیگه پیش بری از دهنت (مگه داریم , مگه میشه) میاد بیرون.یه نقشه دارم.از داخل نابودشون میکنم.”

بهرام : ” مگه داریم؟ مگه میشه؟”

کنعان : “دیدی؟! ”

بهرام : “وقته شوخی نیست بشر. باید با هم باشیم”

کنعان رفت سره کیفه تفنگ.یه اسنایپر برداشت … : “یه تک تیر انداز برداشتم.به دردم میخوره”

بهرام : “من بلد نیستم ازش استفاده کنم.بعد تو … میخوای باهاش کار کنی؟ ”

گوشام تیز شد …

کنعان : “یاد میگیرم. کاری ن…”

پریدم وسط حرفش : “یعنی چی بلد نیستی استفاده کنی؟ ”

بهرام : “تک تیر اندازی کاره سختیه.فقط ارتشی ها هستن که میتونن عالی ازش استفاده کنن”

“اینو میدونم. ولی اونروز مگه تو نبودی که منو نجات دادی؟”

بهرام : “کدوم … روز؟ ”

“دیروز.اون چهار نفر که منو گرفته بودن …”

بهرام : “چییییی؟! ”

کنعان : “هاااا؟! ”

“منو بهرام قرار گذاشتیم هرکی بیشتر زامبی کشت برندست.بعد از ده دقیقه هم باید میرفتیم جلوی …”

 

یک ساعت بعد    /    ۹:۱۵

 

“سلام خانوما”

همون یارو : “هه هه هه.بامزه بود.راستی نگفتی … چرا بسته بودن در واست مهم بود؟! ”

” صدات واسم آشناست … ”

یارو : “من بگم؟! ”

” بگو! ”

یارو : ” چون وقتی کسی اینجا رو خالی می کنه حوصله نداره دره  سردخونه رو ببنده و با عجله فرار می کنه”

“واقعا باهوشی …! ”

یارو : “خیلی ممنون.”

صورتشو گرفت طرف بقل دستیش : “ما عجله داریم؟! ”

بقل دستیه : “نهههه.اصلا ”

“حق نداری با ما اینکارو بکنی”

بهرام : “کثافت …”

تفنگ رو گرفت سمت بهرام : “عا عا ، من جای تو بودم یه قدم هم برنمیداشتم ”

بهرام : “کثافت عوضی آشغال … لعنتی”

یارو : ” عا عا بی ادبی زشته”

بعد عقب عقب رفت , نصفه صورتش معلوم شد و دوستش هم رفت و در رو بستن

بهرام هم با مشت رفت طرفه در سردخونه  …

“کاریش نمیشه کرد! باید صبر کنیم… یا بمیریم”

 

پنجاه و پنج دقیقه پیش     /     ۸:۱۵

 

“… بعدش هم بهرام با اسنایپر از کوچه ی پشت سرم اومد.فک کردم اونه”

کنعان : “پس اون یارو کی بود؟”

بهرام : “تا وقتی که مارو نجات داده اهمیتی نداره”

“من حتی بخاطر اینکه نجاتم دادی ازت تشکر کردم ”

بهرام : “فک کردم بخاطر دادنه تفنگه … ولش کن. کنعان! مطمئنی نباید باهات بیایم؟! ”

کنعان : ” آره.خودم تنهایی باید این مسئله رو حل کنم”

رفت طرفه در … : “مراقب خودت باش.من دیگه نمیتونم بمونم”

گریم گرفته بود

بهرام هم با بغض گفت : “واقعا متاسفم ولی … کاریه که باید بشه! ”

کنعان : ” کاری که باید انجام میشد رو انجام میدم.حلالم کنین”

بهرام : “حلالی داداش…”

منم رفتم پیشش : “حلالی … تو هم حلالم کن”

کنعان : ” باشه”

یه دستی به موهام زد و …

تهههههههه

شیشه شکست.هممون نشستیم.

کنعان : “الان وقتشه! ”

بعد از در رفت بیرون و در رو پشت سرش بست

بهرام : “خب … شدیم دو نفر! اون یارو که شلیک کرد.میدونه ما کجاییم. بهتره از دره پشتی بریم بیرون”

سرمو تکون دادمو …

 

هفتاد دقیقه بعد      /     ۹:۴۰

 

از قفسه ی غذا اومدم پایین

بهرام : “به جایی راه داشت؟!” صداش داشت میلرزید

“نه” صدای منم بدجور روی ویبره بود “هواکش خیلی کوچیکه”

بهرام : “بیست دقیقه. بیــــــست دقــــیـــقــــه شده که ما اینجاییم.اصلا خوب نیست!”

صدای چرخوندن آهن اومد و … در باز شد

همون یارو بود : “شماها…پاشید”

“چرا داری اینکارو میکنی کمیل؟! ”

کمیل : “خوشحالم که منو شناختی … ولی الان وقته این حرفا نیست”

پاشدیم.

کمیل : “چرا؟”

بهرام : “چون تو مارو اینتو زندانی کردی عوضی”

کمیل : “چرا از پادگان فرار کردین؟ ”

بهرام : “چون اونا مثه  تو آشغالن”

“یعنی تو نمیدونی؟”

کمیل : ” نه ”

بهرام هم داشت همینجوری ادامه میداد : ” چون ما مثله شما نیستیم”

“چرا؟! ”

کمیل : “همه ی تصمیمات رو سرگروهمون میگیره.نه ما”

بهرام : ” چون ما مثله شما گوشت انسان نمیخوریم”

افشین هم بقل دسته کمیل بود : ” چــــــی؟؟؟؟ ”

کمیل : “چیییییییییی؟!!!!!!! ”

بهرام : “اونا کسایی که باهاشون موافقت نمیکردن میکشتن و میخوردن”

کمیل : ” یعنی ما … ”

افشین : ” گوشت انسان میخوردیم؟!!!! ”

کمیل رفت طرفه آشپزخونه

افشین : “چرا؟ ”

بهرام : “بکش تا کشه نشی.بخور تا خورد نشی … یا قصاب باش یا گوشت قربانی”

کمیل اومد.با آستین لبشو پاک کرد … : “بدوید.باید بریم”

بهرام : “ها؟! ”

افشین : “داریم نجاتتون میدیم.باید بریم”

بهرام خیلی زود دوید سمت دره سردخونه

زانو زد دمه در : ” گرمااااااااا”

کمیل : “بپا نچایی”

بهرام بلند شد : “به تو هیچ ربطی نداره”

کمیل : “من نجاتتون دادم … دیگه باید چیکار کنم؟”

بهرام : “باید ۲۰ دقیقه بری توی این سردخونه”

کمیل : “خیلی ممنون از تعارفتون.ولی من راحتم”

افشین رفت سمت پنجره

بهرام : “مگه ما ناراحت بودیم که ما روانداختی اون تو؟! ”

کمیل : “عذر میخوام. ولی مجبور بودم. الان که اومــ.. ”

افشین حرفشو قطع کرد : “ساعت تقریبا داره ۱۰ میشه.گروه دوم باید بیان بگردن. بهتره تا گروه اول داره برمیگرده ما بریم.”

“فکره خوبیه.”

کمیل : “بنده سرپرستی گروه رو به عهده میگیرم”

بهرام : “آره حتما. اونم تو … من که کاملا موافــ…”

“بهرام.بذار کارشو انجام بده.”

رو کرد به کمیل و یه چشم قوره رفت بهش

کمیل : “باید بهم اعتماد کنید.وگرنه اصلا موفق نمیشیم”

بهرام : “سینا … الان تعدادمون زیاد تره.میتونیم برگردیم و به کنعان کمک کنیم.”

کمیل : ” کنعان؟!”

بهرام : “به تو هیچ ربطی نداره”

“بهرام بس کن.تو هنوز کنعان رو نمیشناسی.اگر بخواد کاری رو انجام بده , باید خودش تنها انجام بده”

بهرام : “ولی بعد از مرگ ماندانا کنعان خیلی عوض شد”

“کنعان هیچوقت از گروه خوشش نمیومد.اگه بمیره هم عضو یه گروه نمیشه که بخواد کاری رو انجام بده”

کمیل : “تو هنوز قدرت انتقام رو درک نکردی.توی یه لحظه جوری تغییرت میده که خودت هم خودتو نمیشناسی”

بهرام : “میدونم حرفت درسته. ولی خفه لطفا ”

افشین : “اگرم کنعان بهمون احتیاج داشته باشه , نمیتونیم برگردیم ”

کمیل هم رفت پیش افشین و به بیرون از پنجره نگاه کرد : ” نیروی پشتیبانی رو آورده.محمد حسین عوضی”

منم دویدم سمتشون : “چرا ارتش دنبال ما میگرده؟”

بهرام : “یه ذره فک کن!!! چرا باید یه فسقل بچه یه پادگان رو بگردونه؟! ”

کمیل : “بابای محمد حسین فرمانده ی ارتش منطقه است.فعلا هم ارتش خارج شهره.پدرش واسش پشتیبانی  فرستاده.واسه همینه”

افشین : “دقیقا همینه ! ”

کمیل راه افتاد. رفت سمت دره رستوران : “بدوید.وقت نداریم”

بهرام و افشین هم همراه من رفتن سمت در.

” دقیقا کجا باید بریم؟! ”

کمیل : “هرجا شد.ما چهار نفر تنهایی باید راهمون رو ادامه بدیم.اعتماد کردن به هرکس , کار درستی نیست.”

بهرام : “خدا بزرگه.باید راهمون رو ادامه بدیم.هرجا که امن بود , اونجا خونه ی ماست”

افشین : “انقد حرف نزنید.باید بر…. ”

“ولی اسلحه ها توی ساک ان”

بهرام و افشین رفتن سمت سردخونه

کمیل رفت بیرون در کیشیک بده

داد زدم : “یه سری گوشت و سبزیجات هم بیاریییییین”

کمیل رو کرد بهم : “هیشششششششششششششششش.ساکت باش.صداتو میشنون”

سرمو تکون دادم

افشین و کمیل برگشتن

کمیل : ” عههههههه.ساکتون کو؟؟؟؟! ”

بهرام : “قایمش کردیم”

افشین : “سرعتمونو کم میکرد”

“حداقل کلت ها رو میاوردی!!! ”

افشین و بهرام هرکدوم , دو تا کلت از جیبشون در آوردن

بهرام : ” یه دونش رو انتخاب کن بینم”

یه دونه رو انتخاب کردم  گذاشتم تو جیبم

کمیل : “اگه دیگه بهانه ای ندارید , بریم”

سرمو تکون دادم و بهرام … : “آره بریم”

راه افتادیم و دویدیم جایی که اون ارتشی ها نباشن.

 

نیم ساعت بعد /            ۱۰:۳۵

 

بهرام آروم گفت : “نههه.نرو اونور”

منم آروم جواب دادم : “چیزی نمیشه.باید بگیریمش.اسنک فروشی پره خرت و پرته خوشمزست ”

از دیواری که بهش تکیه داده بودیم , دویدم سمت دره اسنک فروشی. توی کوچه پره زامبی بود واسه همین آهسته رفتار کردم.

درو باز کردم و …

** درینگ درینگ درینگ ** لعنتی آویزه جلوی در داشت

“بدویدن.دارن میان سمتمون”

کمیل تفنگشو نشونه گرفت سمته زامبیا.

دستشو گرفتم و آوردم پایین : “باید بریم.صدای بیشتر … زامبیه بیشتر”

افشین که جلوتر از همه بود … : “دست راست.کوچه ی راستیییی”

منو بهرام و کمیل دنباله افشین میدویدیم.

رسیدیم به زمینای بایر بیرون شهر

“به این زودی شهر تموم شد؟ ”

بهرام : “اینجا شهر کوچیکیه!!!!!”

افشین : “همه همدیگه رو میشناسن”

بهرام : “ولی من تورو نمیشناسم”

افشین : “قرار هم نیست بشناسی”

رسیدیم به یه زمینی که سیم خار دار کشیده شده بود. یه چادر بزرگ هم داشت. خیلی بزرگ بود. ۵ یا ۶ برابر سیرک.درش هم پارچه ای نبود.از اون در های آهنی دو طرفه بود

دور و برش هم پره چادر های کوچیک کوچیک بود.

رسیدیم به حصار.درش با زنجیر بسته شده بود.

کمیل : “زامبیا دارن میان”

افشین هم که به در نزدیک بود … : “عقب وایسین.ممکنه بخوره بهتون”

** تههههه ** قفل شکست

افشین : “برییییییددد توووو”

هممون رفتیم توی حصارها…

زنجیری که قبلا روی در بود رو گرفتم کلی دوره در پیچیدم.برگشتم.دیدم هیشکی نیست

دره چادر بزرگه باز بود.

“بچه ها کجایین؟ ”

بهرام : “هیکل استخونیتو تکون بده بیا توی چادر بزرگه”

منم دویدم توش. تاریک بود.و فقط یه باریکه ی نور معلوم بود.

دره آهنی بسته شد!

بهرام دوید سمت در … هلش داد.ولی باز نشد.با مشت زد به در … : ” اههههههه ”

نور افکن روشن شد.تابید روی ما …

—  : “بازیکنان شماره ی ۲۸ , ۲۹ , ۳۰ و ۳۱ … به زمین بازی ارتش آزاد , خونه ی دائمیتون , خوش آمدید.”

 

 

 

پایان فصل اول

 

 

موسیقی پیشنهادی :

 

 

دانلود با لینک مستقیم