با سلام و درود فراوان خدمت دوستان و طرفداران سریال The Walking dead ، در خدمت شما هستم با قسمت ششم و پایانی فصل اول داستان ( اگر دنیا مثل سریال شود چه میکنید؟ ) پس از قرار دادن این قسمت در سایت ، یک یا دو روز دیگر فصل اول رو کامل توی یه پست قرار میدم ;-) ، همچنین شما میتوانید قسمت های پیشین داستان را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید.

قسمت اول ، قسمت دوم ، قسمت سوم ، قسمت چهارم ، قسمت پنجم

( حجم نت تموم شده بود پول بهم رسید خیلی ناگهانی حجم گرفتم وگرنه این قسمت میرفت تا شنبه یکشنبه :-D ) خب میپردازیم به قسمت ششم و پایانی فصل اول داستان:

رفتم که با آوش بریم بیرون دنبال بازمانده ها بگردیم ، آوش رفت که سوار ماشین بشه.
-آوش نمیخواد پیاده میریم ماشینی چیزی دیدیم برداریم بیاریم بهتره اینجوری
آوش: آره راست میگی اینجوری بهتره
رفتم قمه رو برداشتم یه کلت هم گذاشتم تو کمربندم ، آوش هم تفنگ و این چیزا رو برداشت ، کوله پشتی رو هم برداشتم چیزی دیدیم برداریم.
رفتیم بیرون برای یافتن بازمانده ها .
نیم ساعت بعد:
رسیدیم به وسطای شهر
-شهر چه خلوته هیچ مخ سوخته ای هم نیست
آوش: والا شهر به این بزرگی یه مخ سوخته هم نیست
و در پس این نا امیدی یه ماشین پارس و یک 405 پدیدار شد (:-| )
من و آوش یه نگاهی به خودمون کردیم و یه نگاهی به ماشینا و یه نگاه به شهر خالی و خیابون خالی از ماشین :-D یهو نیشمون تا بناگوش باز شد.
-این ماشینا خوبنا :-D
آوش: آره
-هرکی زودتر برسه هر ماشینی بخواد بر میداره تا سه میشمرم
آوش: باشه
-یک
تا یک رو گفتم شوتش کردم طرف ماشینا :-D
آوش: ای نامممررررددددد
رفتم سریع تا رسیدم نزدیک ماشین دیدم 2 تا مخ سوخته از پشت ماشین اومدن بیرون با قمه رفتم زدم 2 تاشونو ناکار کردم رفتم طرف پارس که سوار شم دیدم آوش نشسته پشت ماشین یه عینک آفتابی کثیف هم زده
-تو کی سوار شدی؟؟
آوش: همون موقع که داشتی مخ سوخته هارو میکشتی
-باشه بابا پس من میرم پشت 405
آوش: برو
رفتم سوار 405 شدم ، حالا روشن بشه شانس من یه استارت زدم ، چغ چغغغغغغغغههههه چغچغچغچغچغچ ( صدا استارت :-D ) چغغغغ غاانننننننن ( روشن شد :-| ) اینههههههه ( نه اونهههههه )
بنزین هم نصف داره ، رفتم بغل آوش وایسادم با ماشین ، نگا آوش کردم یه نیشخند زدم گازش گرفتم که برم یهو ماشین ریپ زد خاموش شد :-|
آوش: خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
آوش گازش گرفت رفت ، منم روشن کردم گازش گرفتم ، رسیدم نزدیکش از دور تابلو یه فروشگاه دیدم ، به آوش چراغ دادم که وایسه وایساد رفتم بغلش
آوش: چیه؟
-فروشگاه
آوش: فرودگاه؟؟
-نه نه فروشگاههههههه
آوش: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-ای درددددددد کر
آوش: خودتی خخخخخ
-میشنوی چی میگم مگه؟
آوش: نه
-ای درد خخخخ
گازش گرفتم رفتم جلو فروشگاه وایسادم، پیاده شدم آوش هم پیاده شد ، اومد پیشم وایساد
یکی خوابوندم پس کلش
-که نمیشنوی نه؟
آوش: نه :-D
رفتیم تو فروشگاه خرت و پرت برداشتیم اومدیم بیایم بیرون دیدیم واویلاااااااااا چه خبرهههههههه، مخ سوخته مثل مور و ملخ داره میاد تو فروشگاه ، کلتم رو در اوردم گرفتم زدم کشتم یه 6-7 تایی رو آوش هم داشت میکشتشون تموم میشدن مگه کثافتا، حالا چیکار کنیم دارن میرسن بهمون راه فرار هم نداریم ، اوضاع خیلی خیطههههه ،یدفعه از پشت سرمون صدا اومد نگاه کردیم دیدیم یه نردبون از تو سقف اومده پایین ( جلل خالق :-| ) سریع رفتیم طرف نردبون اول آوش رفت بالا من رفتم این مخ سوخته نزدیک ها رو ناکار کردم یدفعه دیدم صدا تیر اومد بغل گوشم دیدم یه مخ سوخته نزدیکم افتاد زمین ( شانسسسس ) دیدم آوش زدتش
آوش: بدو بیا بالااا
سریع رفتم نردبون گرفتم رفتم بالا تا رفتم بالا سریع نردبون کشیدیم بالا یه نفسی هم از راحتی کشیدم ، به آوش گفتم:
-مرسی
آوش: ای درد یه بار دیگه ازم تشکر کنی با مشت میام تو چشتا
-باشه بابا
بلند شدم از جام دیدم 8 نفر نشستن انگار 2 تا خانواده باشن 2 تا مرد 2 تا زن با 4 تا بچه قد و نیم قد
-مرسی
آوش: مرسی
یکی از مردا اومد جلو گفت: سلام من مهدی ام
-سلام ما یه کمپ داریم میتونین با ما بیاین بریم تو کمپ
مهدی: بزارین مشورت کنم
-باشه
آوش: آخی گناه دارن طفلکیا
-آره ، حالا چجوری بریم بیرون؟
آوش: نمیدونم والا
همین لحظه مهدی اومد
مهدی: باشه اگه قابل بدونین مارو ببرین به کمپتون ، فقط ببخشید جسارته چجوری بیایم ما؟
آوش: مشکلی نیست 2 تا ماشین ما پایین جلو فروشگاه انداختیم ، فقط الآن مشکل اینه چجوری بریم بیرون
رفتم طرف شیشه دیدم شیشه کشوییه باز میشه بیرون هم بالکن ، رفتم تو بالکن دیدم ، ارتفاع تا پایین کمه ، خودشهههههه ( من کم حرف میزنم شرمنده دارم چیپس سرکه با ماست موسیر میخورم :-D )
-آوش
آوش اومد تو بالکن
آوش: بنال
-ای مرض ، میگم گرفتم چجوری بریم بیرون ، نگا اینجا ارتفاعش کمه نردبون هم هست نردبون میزاریم اینجا میریم پایین سوار ماشین میشیم و د برو که رفتیم.
آوش: فکر خوبیه فقط این مخ سوخته های دم در رو میخوای چیکار کنی؟
-اون با من میریم همون دریچه آخر فروشگاه رو باز میکنیم یه منور میندازیم پایین همه میرن سمت منور ما هم میریم بیرون از اینور
آوش: آها خوبه من برم به بقیه توضیح بدم
-حله برو
چه بو چیپس سرکه نمکی میاد همش ، معلوم نیست از کجاست ( خخخخخخخخخخ :-D ) آوش اومد
آوش: خب گفتم بهشون ولی قبل رفتن یکم انرژی بگیریم
یه قوطی پپسی در اورد از تو کیفش انداخت برام مثل حرفه ای ها اومدم بگیرمش به دستم نگرفت افتاد پایین :-| ( ای درررددددددد خندم گرفت چیپس پرید تو گلوم خخخ اهو اهو ، آب کو؟؟؟ ) من و آوش نگاه پایین کردیم دیدیم قوطی تلپ صاف افتاد خورد تو کله یه مخ سوخته سرش ترکید افتاد مرد :-|
آوش: خخخخخخخخ این یکی چه سرش نرم بود
-آره ، یه پپسی دیگه بنداز یعنی ننداز مثل انسان بده دستم
آوش: باشه بابا
قوطی رو گرفتم ازش یه دلی از عزا با پپسی در اوردیم ، خب بسه دیگه بریم، رفتیم داخل
-آماده این؟
مهدی: آره
-حله
رفتیم نردبون رو برداشتیم بردیم تو بالکن ، منم رفتم طرف دریچه ، منور رو از تو کیفم در اوردم روشنش کردم انداختم پایین
-آقا برو که الآن همشون میان اینور فروشگاه
رفتم تو بالکن اول آوش رفت پایین ، بعدش بچه ها یکی یکی رفتن پایین آوش بردشون تو ماشین بقیه هم رفتن پایین ، آخرین نفر من بودم اومدم پایین ، تا اومدم پایین دیدم همه مخ سوخته ها از تو فروشگاه دارن میان سمتمون سریع رفتیم سوار ماشین شدیم، یه خانواده تو ماشین با من یه خانواده با آوش.
چغغغغغغغغغغغهههههه چغ چغ چغ چغ ، ای بابا ، دیدم مخ سوخته ها رسیدن دارن به شیشه ضربه میزنن بچه ها هم دارن جیغ میزن ، چغغغغغغ غااانننننن ، اینننننههههههه ، انداختم تو دنده یک و گازشو گرفتم ، رفتم دیدم آوش وایساده ، رفتم بغلش شیشه کشیدم پایین.
-چی شده؟
آوش: مدرسه کجا بود؟ :-|
-:-| ( آی دلم خخخ اهو اهو ، آب کو باز پرید تو گلوم ) نمیدونم والا :-|
آوش: حالا بله :-|
مهدی: اسم مدرسه یادتونه؟
-مدرسان قلم ، یه چیزی تو همین مایه ها
مهدی: مدرسان علم :-|
-ها همون
مهدی: من بلدم
-خوبه ، آوش دنبال ما بیا
راه افتادیم
مهدی: تو مدرسه مدرسان علم کمپ زدین؟ ( پ ن پ ، چیپس تموم شد برم سراغ کیت کت به به )
-آره
مهدی: جای خوبیه من یه سال اونجا معلم بودم ، اینجا بپیچ چپ.
راهنما زدم به چپ که آوش ببینه .
پنج دقیقه بعد:
از اینجاش دیگه آشناست .
-از اینجا رو بلدم
راهنما زدم به راست ، رفتم جلو در مدرسه بوق زدم تا در باز کنن ، آوش هم اومد پشت سرم وایساد ، کنعان اومد در رو باز کرد ، رفتیم داخل ، وایسادیم داد زدم : کنعااننننن در رو نبندددددد میخوام برم دوبااارههههه ( پرده گوشم از سه ناحیه جر و واجر شد :-| )
پیاده شدیم به رضا توضیح دادیم که چی شد.
-آوش بریم بنزین بزنیم، بنزین برا ماشین تو هم بیاریم ، با یه ماشین میریم
آوش: باشه
-کنعانننننننن
کنعان: بله
-میای؟ میخوایم بریم بنزین بزنیم
کنعان: بله
-بله و درد :-| با عرض پوزش البته :-D ، با ما باید خودمونی باشی
کنعان: حله دادا
-حالا شد :-D
نشستم پشت فرمون ، آوش جلو نشست ، کنعان هم نشست عقب.
رضا: کجا؟
کلم از شیشه کردم بیرون
-میریم بنزین بزنیم میایم، یکی در رو ببنده
رضا: باشه ، مواظب باشین، یواش هم برین
-حله ( به همین خیال باش :-D )
از مدرسه رفتیم بیرون ، یواش و متین میرفتم با ماشین اولین پیچ رو که رد کردیم. ضبط روشن کردم از شانس من آهنگ باحالی بود .
داد زدم: بگیرین به خووودددتووونننننن.
پام تا ته فشار دادم رو پدال گاز ماشین کنده شد یعنیا، رسیدیم به چهارراه از دور دیدم تابلو زده پمپ بنزین سمت چپ یه مخ سوخته هم وسط چهارراه بود.
-اینجا رو داشته باشین
رسیدم به پیچ یکم یواش کردم ، یکم فرمون چرخوندم سمت چپ دستی رو کشیدم زدم دنده دو ماشین چرخید خیلی شیک با ته ماشین رفتم تو مخ سوخته هه دستی خوابوندم و یه تیک آف شیک کشیدم. آوش که کمربند بسته بود برگشتم دیدم کنعان سر و ته شده :-|
-کنعان خوبی؟
کنعان: عالیییممم
-خوبه
رسیدیم به پمپ بنزین.
-تا من بنزین میزنم 20 لیتری بردارین پر کنین.
آوش: حله
کممممککککک ، کمککککککک
-صدا از کجاست؟
آوش: از تو اون خونه هه.
-بدو بریم کمک، کنعان تو همینجا باش بنزین بزن
کنعان: باشه
رفتیم تو خونه ، هنوزم صدا کمک میومد.
-صدا از تو اتاق میاد
آوش: آره
رفتم طرف در ، در رو باز کردم پریدم داخل دیدم صدای تلویزیون بود :-|
-عجب :-|
آوش: بحله ، بریم
-بریم
از تو اتاق اومدیم بیرون ، یدفعه از طبقه بالا صدا پا اومد. اومدیم بریم طبقه بالا.
کنعان: آررررررششششش ، آووووووشششششش
سریع رفتیم بیرون ببینیم چی شده، دیدیم اهووووو مخ سوخته داره میاد یه عالمه.
سریع رفتم نشستم پشت ماشین آوش و کنعان هم سوار شدن، گازش گرفتم رفتیم به طرف مدرسه ، رادیو رو روشن کردم در کمال ناباوری کار میکرد :-|
رادیو: کسانی که صدای من رو میشنون این پیام رو جدی بگیرن ، دولت قصد داره شهر (…) رو بمباران کنه این بمباران در روز هفدهم ماه .. خشششششششش ( صدای رادیو )
-جانننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این شهر ما بود روزشم 2 روز دیگست
آوش: آره
کنعان: بدبخت شدیم :-|
-به فنا رفتیم :-|
سریع گازش گرفتم رفتیم تو مدرسه که به بقیه خبر بدیم ، رسیدیم به مدرسه ، بوق زدم ، در رو باز کردن رفتیم داخل پیاده شدیم.
-رضاااااااااااا
رضا اومد: بله؟
همه چیز رو برای رضا تعریف کردیم.
رضا: مطمعنین؟؟؟
همه با هم گفتیم: آره
مهدی: ببخشید چیزی شده؟
رضا همه چیز رو به مهدی گفت.
مهدی: آهاااا این پیام این رو ماه پیش پخش کردن ولی هرگز بمبی ننداختن روی شهر الکیه این پیام.
-آخیش
فردا صبح:
با آوش و کنعان نشستیم روی سکو ، نگاه بچه ها میکردیم که چجوری بازی میکردن تو حیاط ، به این فکر میکردم که زندگی توی این وضعیت هم میتونه خوب باشه.

پایان فصل اول

نظرات خود را با ما در میان بگذارید