یک پرش زمان وجود دارد,کارل خوب است،الکساندریا در آرامش و صلح است،مردم در حال پاکسازی و بازسازی هستند.

 

طرح اصلی حول محور ریک و دریل است. آنها عیسی را می بینند که فریبشان داده و کامیون پر از تجهیزاتشان را می دزدد. آنها با او سازگاری می کنند اما در آخر کامیون ناخواسته در یک دریاچه یا برکه غرق می شود. اینها کاملا سرگرم کننده است. به خصوص شوخی های کنایه دار بین دریل و عیسی. آنها عیسی را به عنوان اسیر به الکساندریا می برند اما او آخر اپیزود در اتاق ریک نشان داده می شود که به او می گوید لازم است آنها با هم حرف بزنند.

 

یک داستان فرعی با میشون و اسپنسر وجود دارد و همچنین کارل و انید در جنگل پرسه می زنند. چیز زیادی بین کارل و انید در طول این قسمت اتفاق نمی افتد. آنها یک واکر پیدا می کنند که کارل نمی خواهد او را بکشد. اما فاش نمی کنند که او چه کسی است. پس از آن میشون و اسپنسر همان واکر را پیدا می کنند –کارل آنها را به آن جهت فریب می دهد و معلوم می شود که آن واکر دیانا است. اسپنسر او را می کشد و این ماجرا بسته می شود.

 

میشون و کارل در این مورد صحبت می کنند و میشون از کارل می پرسد که چرا اجازه داده اسپنسر دیانا را بکشد و کارل پاسخ می دهد که دیانا سزاوار این است که از طرف کسی که عاشقش بوده کارش تمام شود و او دوست دارد همین کار را برای میشون انجام دهد.

 

در پایان اپیزود بین میشون و ریک رابطه ی عاطفی برقرار می شود.