مورگان در مورد واکرها به ما یاد داد. او می داند که آنها چه هستند. آنها بودند که او را تغییر دادند. و بعد یک پنیرساز به نام ایستمن کمک به بازگشت مورگان کرد. حالا مورگان می ترسد که اگر دوباره کسی را بکشد یکبار دیگر تغییر کند. او شاید به همین دلیل است که نمی تواند اعتدال را انتخاب کند.

تمام زندگی او روی همین فلسفه که همه ی زندگی ها ارزشمند است تمرکز کرده است. بنابراین او می خواهد به دیگران هم اثبات کند که کشتن برای همه بد است.

 

لیزی هم روی اثبات این مساله به کارول که واکرها خطرناک نیستند تمرکز کرده بود. او خواهرش را کشت تا نشان دهد بعد از تبدیل شدن هم همچنان دوستش است.

مورگان هم روی تغییر گرگ اسیر شده تمرکز کرد تا ثابت کند که می تواند بدهی ای را که به ایستمن دارد بازگرداند و نشان دهد فلسفه اش درست است، او حتی در این راه دوستان خود را به خطر انداخته و حتی ممکن است به کشتن دهد.

 

آیکیدو در مورد حفظ آرامش در مقابل حریف یاد می دهد. اگر کارول حریف اوست، لازم است که مورگان مراقبش باشد و او را بفهمد. او نیاز دارد ببیند که در دفاع از خودش او یک مهاجم شده است و فقط یک مدافع نیست. مورگان می تواند تصمیم بگیرد کسی را نکشد، اما باید اجازه دهد که گروه او را تنبیه کنند. اگر بدهکار باقی بماند، او مثل واکرها و لیزا خواهد شد که برای خودش و دیگران خطرناک است. ما نمی خواهیم که مورگان بابت نیات زیبا و خوب مجازات شود. نمی خواهیم که کارول به او بگوید که “به گل ها نگاه کن.” پس مورگان لیزی نیست اما می تواند به او تبدیل شود!

 

شما چه فکر می کنید؟