ریک: رهبر همه

 

ریک یک رهبر است و چیزی که او را یک رهبر کرده است در واقع افق دیدش است که فراتر از دیگران قرار دارد و بارها این را ثابت کرده است. برای مثال در قسمت اول فصل ۵ تنها کسی که معتقد بود باید کار اهالی ترمیونس را تمام کرده و بعد رفت ریک بود و اگر بقیه به او گوش می دادند اتفاقات بعدی مثل دردناک تر شدن مرگ باب رخ نمی داد. در فصل ۶ هم ریک با تصمیم گیری به موقع در مورد هدایت زامبی های درون معدن و کم کردن خطر آنها چرایی در راس بودن خود را باری دیگر پاسخ داد. اما اوج درخشش ریک و پاک و بی اثر شدن تهمت های وارد شده توسط مردمی که او را نمی شناختند وقتی بود که در کاروان از طریق بیسیم به ساشا و آبراهام گفت: “از خونه صدای تیراندازی میاد، فقط می تونیم امیدوار باشیم خودشون از پسش برمیان…بخاطر اونا باید ادامه بدیم، چون می ترسیم نباید برگردیم،اینکار بخاطر اوناست،اگر قبل از اتمام کارمون برگردیم بخاطر خودمون برگشتیم”

 

 

http://s6.picofile.com/file/8222006268/Snapshot_14.png

 

 

 

وقتی ریک این جملات را به زبان می آورد، در واقع می گوید که او فقط رهبر دوستان و گروه خود نیست، او فقط به فکر خودش نیست. او در حالی که خیلی از کسانی که دوستشان دارد و عزیزترین هایش یعنی کارل و جودث ممکن است در معرض بزرگترین خطرها باشند، به جای دنبال آنها رفتن و خودخواهی، می خواهد کاری را که برای همه بهتر است انجام دهد و حتی بعد از دیدن نشانه ای از الکساندریا در جیب جسد عضو مرده ی گروه گرگ ها نظرش را تغییر نمی دهد و در این راه از خودش و همه ی چیزهایی که دارد می گذرد و با امید راه درست را در پیش می گیرد.

 

وقتی ریک به سمت دروازه های الکساندریا دویده و می گوید “دروازه رو باز کنید” در حقیقت الکساندریا را بخشی از گروه خود دانسته نه یک غریبه.

 

 

http://s3.picofile.com/file/8222006942/The_Walking_Dead_605_Rick_Grimes_running_walkers.jpg

 

 

 

 

اگر او باز نمی گشت به احتمال زیاد هیچ کس دیگر نمی توانست وضعیت پیش آمده را مدیریت کند. او درخانه و در وضعیتی که همه در سکوت و بهت فرو رفته اند از ایستادگی و امید می گوید “دیوار طاقت میاره،شما هم می تونین؟” و در واقع کاری را می کند که باید گفت کسی شجاعتش را نداشته یا کمتر کسی دارد.

 

 

 

http://s6.picofile.com/file/8222006926/Snapshot_21.png

 

 

 

وقتی او این حرف ها را می زند همه حتی اعضای قدرتمند گروه او یعنی کسانی مثل رزیتا و مگی چشم به او دارند تا امید را از دهان او بشنوند و تا حرف از آن می شود واکنش نشان می دهند؛ رزیتا با تایید حرف ریک مبنی بر برگشتن کسانی که هنوز بیرون هستند و مگی با نگاه ملتمسانه ای که نیاز به شنیدن چنین چیزی از کسی مثل ریک داشته است.

 

 

 

http://s3.picofile.com/file/8222008900/Snapshot_22.png

 

 

 

همه نیاز به پشت سر گذاشتن این بحران دارند، همه نیاز به امید دارند و ریک کسی است می تواند این نیازها را برطرف و یا مدیریت کند. بله او رهبر همه است و در عین حال یک انسان مثل بقیه که باید زندگی کند، که احساسات دارد و نگران دوستانش که از آنها خبری ندارد است اما ایستاده انتظار می کشد چون یک رهبر است.

 

 

آرون: ما

 

 

 

http://s6.picofile.com/file/8222009276/Snapshot_23.png

 

 

 

آرون مردم را آگاه و دلگرم کرد چون می داند که بخشی از این ماجرا است. او می خواهد که همسایه هایش در الکساندریا بدانند که گروه ریک ارمغان آورنده ی مشکل نیست. مشکل همیشگی الکساندریا واکرها بودند اما او مشکل گرگ ها را برای الکساندریا ایجاد کرد. اگر دقیق تر نگاه کنیم همه ی تقصیر ها با آرون خواهد بود و این را خودش با نکته ای که روشن می کند به ما می گوید، گم کردن کیف در اثر طمع او برای یافتن غذا به جای آدم ها رخ داده است. حمله ی گرگ ها، منحرف شدن گله، کشته شدن افراد، ناپدید شدن گلن و…  همه ی اینها در نتیجه ی همان حمله رخ داد. او در این نقطه در حال جبران است و بدون ترس قصور خود را برای جلوگیری از مشکلات بیشتر می پذیرد و شاید باید گفت این شجاعت را بعد از حرف های ریک به دست آورده است. او تلاش می کند به مگی کمک کند چرا که شاید خودش هم می داند تمام این قضایا به هم مربوط است و نمی خواهد بیش از این تماشاگر باشد. او نمی خواهد به شخصیتی تبدیل شود که مدام در حال سرزنش خودش بخاطر کارهایی که کرده و نکرده است. ریک،آرون، مگی در حال حاضر با یک دیگرند چون آرون دریافته که همه ی آنها هم اکنون الکساندریایی و یک جامعه هستند و او فهمیده آنها درحال حاضر ما هستند.

 

 

 

 

مگی: دنیا هنوز به آخر نرسیده است!

 

او سعی کرد مثل پدرش هرشل که در زمانی ریک دچار آشفتگی شده بود، به او امید و دلگرمی را نشان می داد، اینکار را در حق دیانا انجام دهد و هر کس یک وظیفه ای دارد را باری دیگر معنا بخشد اما اوضاع پیش آمده او را از این امر بازمی دارد. می توان گفت زیباترین لحظات قسمت پنجم فصل شش متعلق به صحنه های حضور مگی است. نکته ی بسیار دلنشین در مورد شخصیت مگی احساسات مشترکی است که بین مخاطبان و او وجود دارد. مگی در ابتدا تصمیم می گیرد برای پیدا کردن گلن از الکساندریا خارج شود چرا که انتظار برایش سخت است و فکر می کند شاید گلن در جایی نیازمند کمک باشد. او نمی داند که باید چه کند و به همین دلیل این راه را انتخاب کرده است اما وقتی با آرون همراه شده و به دریچه ی فاضلاب می رسند انگار به ناگاه امیدش رنگ می بازد. او درست مثل همه ی مخاطبان که لحظه ای ذرات امید را برای زنده دیدن گلن کندوکاو کرده و باور می کنند و لحظه ای دیگر ناامید می شوند، رفتار می کند. او درست مثل ماست. مثل همه ی مردمی که در لحظات سخت دچار چنین احساساتی می شوند. این احساس مشترک آنقدر قوی است و این لحظه ها به اندازه ای پر احساسند که مخاطب را همراه مگی به گریه می نشانند.

 

 

http://s6.picofile.com/file/8222009818/Snapshot_32.png

 

 

مگی یک آدم واقعی است و اما نباید فراموش کرد او باردار است و این یعنی باید زندگی کند و خودش را سرپا نگهدارد. این یعنی دنیا هنوز به آخر نرسیده است!

 

 

http://s6.picofile.com/file/8222009892/Snapshot_33.png

 

 

کارول: ابرقهرمان!

 

 

 

http://s6.picofile.com/file/8222010384/Snapshot_24.png

 

 

 

 

 

کارول در این قسمت به جز لحظاتی در لابه لای سایر مردم دیده می شود کاملا غایب بود. با توجه به اینکه او حمله ی گرگ ها به الکساندریا را مهار کرد عجیب به نظر می رسد که در این قسمت هیچ چیزی از او به جز یک نقل قول که ریک بیانش می کند نشنویم.  او کسی است که به سرعت در حال تبدیل شدن به یکی از محبوب ترین شخصیت های واکینگ دد است. اما چرا خودش را بعد از بازگشت موفقیت آمیز ریک نشان نمی دهد و پشت حرف ریک را نمی گیرد؟ آیا او کسی مثل بتمن،زورو و به طور کلی ابرقهرمان های قصه ها است که وقتی دیگران درخطر هستند پیدایش شده و در مواقع دیگر خودش را پنهان می کند تا دیگران هویتش را نشناسند یا ضربات روحی ای که بر او وارد شده موجب این پنهان شدن است؟ هر چه که هست در قهرمان بودن کارول شکی نیست.

 

 

دریل: دریل،همچنان دریل است

 

 

 

http://s3.picofile.com/file/8222011542/Snapshot_35.png

 

 

 

دریل همچنان فردی است که می خواهد در هر شرایطی به دیگران کمک کرده و نهایت تلاشش را بکند حتی اگر خودش در وضعیت نابه سامانی باشد. او برای کمک کردن حتی در خطرناک ترین شرایط هم همیشه آماده است و آنقدر همه روی این ویژگی اش حساب کرده اند که حتی ریک موقع اجرای نقشه برعکس اینکه از بقیه خواست داوطلب شوند، خودش دریل را معرفی می کند. البته که شاید از قبل با او صحبت کرده باشد چرا که هر چه نباشد دریل برادرش است اما باز هم این دلیل را که روحیه ی دریل با کمک به دیگران و جوانمردی پیوند خورده نه تنها کمرنگ نکرده بلکه باز هم نشان می دهد علت انتخاب شدن دریل به عنوان کسی که از قبل نقشه ی ریک را می داند باز هم همان روحیه ی اوست. او حالا بخاطر همه دور از خانه در خطر قرار دارد چون دریل،همچنان دریل است.

 

 

 

 

کارل و ران: دوران بلوغ، احساسات نوجوانی

 

شاید برای بعضی افراد غیر قابل تصور باشد که آیا در چنین دنیایی هم می توان به غیر از ایستادگی و مبارزه به چیز دیگری فکر کرد؟ پاسخ مثبت است، دنیای واکینگ دد مثل یک سرزمین جنگ زده است که همچنان زندگی در آن جریان دارد، آدم ها عاشق می شوند، ازدواج می کنند، بچه دار می شوند در حالی که شاید تولدش را نبینند و اگر همسن و سال کارل و ران باشند به سرشان می زند که لجبازی کنند، غرور نوجوانی وجودشان را پر کرده و دست به کارهای احمقانه بزنند. کارل نسبت به بچه های همسن و سال دنیای خودش توانایی های بیشتری دارد، می تواند مبارزه کند و شجاع تر باشد اما این توانایی را هم دارد که تصمیم احمقانه ای چون بیرون رفتن در چنین شرایطی را بگیرد! در درگیری بین ران و کارل می توان گفت هر دوی آنها به یک میزان حق داشته و دچار احساسات رایج در دوران نوجوانی هستند.

 

 

 

http://s3.picofile.com/file/8222012042/Snapshot_27.png

 

 

 

نگرانی کارل برای انید درست است و ران هم در مورد بیرون نرفتن در این شرایط درست می گوید اما نگاه و گفته های ران به نوعی در تضاد هم قرار دارند، او درست شبیه کسی به نظر می رسد خودش را برای یک تصمیم کاملا احساسی و غیر عاقلانه آماده می کند، تصمیمی درمورد کارل یا ریک و یا هر دو. شاید او احساس می کند پدر و پسری که به خانواده اش وارد شده اند در حال دزدیدن دارایی های او هستند، فکر می کند ریک مادرش را و کارل دوستش را دزدیده است، برای همین باور اینکه او واقعا از صمیم قلب حرف های ریک را برای قوی تر بودن در مقابل دنیای اطراف پذیرفته باشد سخت است، شاید او در حال آماده سازی خودش در مقابل ریک و به خصوص کارل است تا دنیای اطراف. البته این احتمال هم هست که فقط بخواهد جلوی کارل قوی به نظر برسد اما تناقض رفتاری اش مدام شک و تردید درباره ی صداقت گفته هایش را تقویت می کند. اما اگر صادق باشد فقط بخاطر اینکه دیده است برای دفاع از خودش به ریک و کارل محتاج بوده و در قسمت دوم فصل ۶ شاهد در خطر بودن مادرش و کاری که مجبور به انجامش شد، چنین تصمیمی گرفته است.

 

 

http://s3.picofile.com/file/8222012734/Snapshot_30.png

 

 

 

 

 

گلن: در ابهام

 

 

 

http://s3.picofile.com/file/8219895568/TWD_603_GP_0604_06013.jpg

 

 

خیلی ها معتقدند اپیزود مورگان در واقع در مورد گلن بوده است. جهان بینی ای که ایستمن آن را به مورگان نشان داد چیزی است که گلن از ابتدای سریال واکینگ دد به آن عمل کرده است. نجات دادن آدم ها، نکشتن و بخشیدن که می توان گفت همان معنای ارزش نهادن به زندگی همه ی آدم ها را دربردارد. او ریک را که نمی شناخت در زمانی که خودش مثل حالا ماهر نبود نجات داد. او وقتی از ماجرای زامبی های انبار هرشل مطلع شد احساس شخصی را کنار گذاشته بخاطر مصلحت گروه موضوع را با بقیه در میان گذاشت. بعد از اسارت به دست فرماندار و شکنجه جسمی و روحی خودش و مگی باز هم بخاطر همه با مرل کنار می آید. او تارا را بخشیده، جانش را نجات داده و اجازه می دهد خودش را نشان دهد و حتی از نیکلاس که نقشه ی کشتنش را کشیده و به اجرا می گذارد، می گذرد. این شخصیت گلن است و بخاطر همین نگاهی که به دیگران دارد همچنان در وضعیت نامعلومی است و به نظر می رسد سه هفته انتظار برای دریافت پاسخ در مورد او کافی نبوده و باید باز هم صبوری کرد. آیا نمایان نشدن نشانه ای از گلن به معنای مرگ اوست و یا اینکه این پیام را دربردارد که گلن هر لحظه ممکن است از راه برسد؟ این احساس مگی است و همانطور که پیش از این اشاره شد دقیقا همان احساس مخاطب نسبت به گلن است. شبیه ترین وضعیت موجود در سریال به موقعیت فعلی گلن ماجرای سوفیا است. او هم در طول چند قسمت ناپدید بود و همه مثل اعضای گروه به خصوص دریل امیدوار و حتی مطمئن بودند او را زنده می یابند اما این اتفاق رخ نداد. اما نکته ی مثبت در این شباهت و وضعیت بی خبری این است که برعکس سوفیا در مورد گلن اکثریت با اینکه نمی خواهند باور کنند اما فکر می کنند او از دست رفته است و اینکه سازندگان حتما قصد تکرار ماجرای سوفیا را ندارند و باید انتظار داستان جدیدی را کشید!

 

 

http://s3.picofile.com/file/8222015068/%D8%B3%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%A7.jpg

 

 

 

مردم: چند دستگی

 

 

 

http://s3.picofile.com/file/8222013392/Snapshot_26.png

 

 

 

مردم در الکساندریا به چند دسته تقسیم می شوند. یک: دسته ای که ریک و گروهش را باور دارند مثل آرون.دو: دسته ای که زودتر از بقیه ریک و گروهش را باور می کنند مثل هیث. سه: دسته ای که ریک و گروهش را باور ندارند. دسته ی سوم کاملا شبیه مردمی هستند که در ابتدای داستان قرار دارند یعنی جایی که تازه جهان به این شکل درآمده و مردم آنقدر ترسیده و گیج هستند که کاملا ناامید شده و دست به اشتباه می زنند. البته که برای مردم الکساندریا همینطور هم بوده آنها به واقع از ابتدای ماجرا در یک نقطه ی امن قرار داشته و تازه دارند با حقیقت رو به رو می شوند. آنها بالاخره مثل دیانا و جسی خواهند فهمید که در چه دنیایی هستند و یکرنگ می شوند.

 

 

 

 

الکساندریا: خانه ی همه

 

الکساندریا نماد خانه، کشور و در واقع یک جامعه است که باید خودش را برای رویارویی با هر مشکلی آماده کند. جامعه تا وقتی سرپا می ماند که افراد درون آن بایستند و برای پرورش و نگهداری از آن تلاش کنند. در طول قسمت های قبل و در واقع بعد از کشته شدن پیت به دست ریک جسی در مقابل او به نوعی تهاجمی برخورد می کرد، علت اینکه او اکنون ریک را پذیرفته می تواند این باشد که او بخاطر خانواده اش مجبور به کشتن یک نفر شد و دریافت که ریک هیولا نیست بلکه یک بازمانده است و اگر آن کارها را انجام نمی داد شاید در حال حاضر زنده نبود. معنای دیالوگ ریک در قسمت پایانی فصل ۵ را هم اینجا بهتر می توان دریافت، او در آنجا گفت: ” داشتم فکر می کردم چند نفر شما رو لازمه بکشم تا نجاتتون بدم؟” حالا که عده ای کشته شدند، کم کم معنای این جهان دارد برای مردم روشن می شود. شاید بتوان ارتباط ریک و جسی را شروع پیوند و از بین رفتن شکاف درون پیکره ی الکساندریا دانست.

 

واکینگ دد

  1. موسیقی

 

موسیقی استفاده شده در قسمت های سوم و پنجم از بهترین موسیقی های به کار گرفته شده در سریال است و با فضای این دو قسمت همخوانی شدیدی دارد. موسیقی قسمت سطل زباله و صحنه ی بعد از آن، موسیقی قسمتی که ریک در کاروان با ساشا،آبراهام و دریل حرف می زند، موسیقی صحنه ی سخنرانی ریک در الکساندریا بعد از بازگشتش و موسیقی مربوط به صحنه های مگی به خصوص در فاضلاب همه و همه تناسب ویژه ای با محتوای داستان دارند و تاثیر این صحنه ها را چند برابر می کنند.

 

  1. شخصیت ها در خطر

 

وقتی ریک نقشه اش را مطرح می کرد صحبت این بود که دریل،ساشا و آبراهام گله را منحرف کرده و بازگردند اما از چگونکی و نقشه ی بازگشت آنها هیچ صحبتی به میان نیامد و مساله ی قابل توجه همین است، آنها چطور باید بازگردند، مخصوصا حالا که نقشه کامل اجرا نشده است!

 

تجربه نشان می دهد همیشه در هر نیم فصل یک و گاهی بیشتر از یکی از شخصیت ها توسط سازندگان کشته می شوند امید است که انتخاب اینبار آنها در این نیم فصل و البته آینده ی سریال از بین شخصیت های محبوب و بی نظیر ریک،دریل و گلن نباشد.

 

 

نواهای لحظات عاطفی فصل ۶

 

دانلود

 

دانلود

 

دانلود